"بشنو از این بندۀ حقّ نکتهای"

منبع تصویر، AFP
لابد شما هم تا حالا، بعد از چهار صد و نَوَد و نُه هفته، با ضمیر ترکیبیِ "من بندۀ حقّ" آن قدر آشنا شدهاید، که بعضیهاتان، در اشاره به من، به مخاطبتان بگویید: "این یارو که به خودش میگوید من بندۀ حقّ، گاهی وقتها حرفهای ناحقی می زند!" (۱)
اوّل این را بگویم که در گفت و گویِ روزمرّه، "ناحقّ" معنیش فقط "ضدّ حقّ" و "ناراست" و "دروغ" و "باطل" نیست. گاهی آن را در معنایِ معکوس به کار میبرند، یعنی خیلی حقّ، خیلی بی رودربایستی، آن قدر که آدم انتظارِ شنیدنش را ندارد.
و حالا این را هم بگویم که "بندۀ حقّ" هم ترکیبی ست که توش اصلاً معنی وُ مفهومِ "بندگی" وجود ندارد. ببینیم لغتنامه برای "بنده" چه معنیهایی داده است: "در پهلوی بندک، در پارسی باستان بندکه، عبد، عبید، مقابل آزاد، اسیر، برده، غلام زرخرید، و غلام زاده." و برای "حقّ" هم لغتنامه میگوید: "راست، صدق، درست، صحیح، حقیقت، عدل، سزا" و در آخر اضافه میکند: "نامی از نامهای خدای تعالی". (۲)

و اینجاست که من، بندۀ حقّ، که بندۀ هیچکس نیستم، مگر حقّ و حقیقت، که آن هم به اختیار خودم عهد کردهام که حقّ و حقیقت را بندگی و پیروی و فرمانبری بکنم، حرف دارم. و حرفم این است که اوّلاً "خدا"، به این دلیل میتواند ما را به پای میزان حساب ببرد و برای کارهای بدی که کردهایم، و "گناه" حساب میشود، مجازات بکند، که گفته است ما را "آزاد" آفریده است. پس انسان آزاد، بنده هیچکس نیست، نه بندۀ اربابِ زور، نه بندۀ اربابِ زر، نه بندۀ خدایی که قرار است انسان را "آزاد" آفریده باشد.
نه خیر! فکرهایش را کردهام که این را عرض میکنم. اگر من بنده و بردۀ خدا باشم، که دیگر از خودم اختیاری و برای خودم آزادیای ندارم. باید بنده و فرمانبر و مطیع و مشیتگزار هیچکس نباشم تا مسئول همۀ "اعمال" خودم حساب بشوم. بنابر این انسان می تواند "آفریدۀ خدا" باشد، نه "بندۀ خدا". فقط آنهایی که خواستهاند همنوع خودشان را بنده و برده و مطیع و فرمانبر و اسیرِ خودشان نگهدارند، به انسان میگویند "بندۀ خدا" و نمیگویند "آزاد آفریدۀ خدا".

بیخود نیست که من همیشه گفتهام خودم را "این بندۀ حقّ" یا "من بندۀ حقّ" معرّفی میکنم تا گفته باشم که انسان بندۀ هیچکس و هیچ چیز نیست، و اگر بخواهد خودش را به چیزی متعهّد و وابسته کند، و به بندگیِ آن چیز در بیاید تا بتواند به آزاد آفریدگیِ انسانیتِ خود وفادار بماند، آن چیز فقط حقّ و حقیقت است.
حتماً، اگر فکر بکنید، به یادتان میآید که در مطبوعات خواندهاید، از رادیو شنیدهاید، و در تلویزیون دیدهاید و شنیدهاید که فلان آقای خیلی چیزدان و خیلی محترم در مصاحبهاش، در حالی که دارد دربارۀ "اختیار" و "آزادی" انسان و "قوق انسانیت" دادِ سخن میدهد، معمولاً ندانسته، برای حفظ آداب و رسومِ اخلاقِ سنّتیِ "اربابی، رعیتی" و "خدایی، بردگی"، به جای "من» همهاش میگوید "بنده". (۳)
آیا وقتش نرسیده است که بیاییم، "من"، ضمیر اوّل شخص مفردِ مختارِ آزادِ برابر با همه، را به زبانِ زمینی انسانیِ فارسی برگردانیم؟ تا لازم نباشد که کسی خود را "بندۀ حقّ" بخواند؟ (۴)
___________________________________________________
۱- مثلاً در نامۀ "بعضی نفرات" بعد از عرض سلام، چنین معروض داشتهام: "عرض شود به حضورتان که اخیراً «بعضی نفرات» به این بندۀ حقّ گوشزد کردهاند که گاهی هم چیزی یا از چیزهایی بگویم که به جایِ «به فکر واداشتن»، آدم را «از فکر در بیاورد» و کمی «بخنداند»!
۲- بیخود نیست که من میگویم ما میتوانیم "آفریدۀ خدا" باشیم، امّا "بندۀ خدا" نباشیم. اگر به این بیت "مولوی" از دیوان "شمس" خوب توجّه بشود، مقصود روشنتر میشود: "پسِ دریچۀ دل صد درِ نهانی بود / که بسته بود خدا، بندۀ خدا بگشاد!"
۳- برای اینکه تردیدمندان مطمئن باشند که "این بندۀ حقّ" در مورد کاربرد مطلق "بنده" به منزلۀ ضمیر "من" تنها به قاضی نرفتهام، به اینترنت مراجعه کردم و با دادن چند عبارتِ "بندهدار" به باجۀ جست و جوی "گوگل" دربارۀ موردهای کاربرد "بنده" در آن عبارتها، این جوابها را گرفتم: بنده گفتم، ۹۴۵۰۰ ؛ بنده میگویم، ۳۵۶۰۰ ؛ بنده از شما، ۲۶۰۰۰۰ ؛ بنده میخواهم، ۴۵۹۰۰ ؛ بنده نمیخواهم، ۲۹۱۰۰ ؛ و جالب توجّه و قابل ملاحظه اینکه در مقابل عبارت "بنده آزادم" ۳۷۲ مورد و در مقابل "بنده مختارم" ۵۸ مورد کاربرد داده شده است.
۴- در عرف آداب نامهنویسی انگلیسی، این طور که گفتهاند، در اواسط قرن نوزدهم معمول بوده است که افراد آدابدان و محترم طبقۀ متوسّط به بالا نامههاشان به افراد بلندمرتبهتر از خودشان را با عبارت "خادم مطیع شما" یا "بندۀ مطیع و ناچیز شما" ختم کنند، امّا اگر یک شخص سفیدپوست از طبقۀ پایین، یا یک خدمتکار، یا برده، در نامهاش به افراد طبقات بالا این عبارت را به کار میبرد، آن را دور از ادب تلقّی میکردند، چون فرض بر این بود که آنها خدمتگزار صد در صد مطیع و بندۀ خاکسار آنها باشند.






























