نامه ای از لندن: 'نسلهای بیفرصت و بیمجال'

تازگیها، در همین دوره ای که در فرانسه رئیسِ جمهوریش مسلّماً نمی تواند نوۀ «مونتسکیو» (۱)، فیلسوف سیاسی، و نویسندۀ کتاب «روح القوانین» باشد، و در آمریکا رئیسِ جمهوریش مسلّماً نمی تواند از شاگردهای «هنری دیوید ثورو» (Henry David Thoreau)، شاعر و فیلسوف قرن نوزدهم آمریکا، نویسندۀ رسالۀ «نافرمانی مدنی» (۲)، رفیق «والت ویتمن» (Walt Whitman)، حماسه خوان آزادی و دموکراسی، و بردار زادۀ «لنگستون هیوزِ» (۳)، شاعر، یکی از علمداران بزرگ جنبش مقاومت سیاهپوستان در مقابله با تبعیض نژادی باشد، و در آلمان صدر اعظمش نمی تواند نبیرۀ «فردریش نیچه» (Friedrich Nietzsche)، فیلسوف شاعر منش آلمانی (۱۹۰۰-۱۸۴۴)، گویندۀ «چنین گفت زردشت»، حماسۀ باشکوه روح انسان، و دختر عمّۀ «توماس مان» (Thomas Mann)، نویسندۀ رمان بزرگ «کوه جادو» و مجموعه گفتارهای ضدّ «نازی» او در تبعید با عنوان «پیروزی دموکراسی در راه است» (۴)، باشد، و بقیه را ولشان، که همه امثال همینهایند...

بله، تازگیها، در این دورۀ بی نظیر در تاریخ تکامل انسان، توی کوچه ها و خیابانهای محلّه، در شهر بین المللی، بین الدّوَلی، بین الاممی، و بین الفِرَقی لندن که راه می روم، و به بچّه های چهار، پنج ساله تا هشت، نُه ساله ای نگاه می کنم، که دارند، همراه مادر، پدر، مادر بزرگ، یا پدر بزرگشان قدم بر می دارند، با چشمِ تجربه و تأسّف می بینم که طفلهای معصوم طبیعت، پرورده های قانونِ خدایی حیات، همبازیهای بچّه خرگوشها و بچّه آهوها، همآوازِ گنجشها و قناریها، با وجود اینکه گرسنه نیستند، و جاییشان درد نمی کند، و از زمین و هوا و آسمان و آفتاب راضی اند، یا از ابر و باد و باران زیاد ناراحت نیستند، نمی دانند چرا یک چیزی در وجودشان، یا جای خالی یک چیزی در وجودشان، بیقرارشان می کند.
می بینم که ذهن روشن و بی مرز و دیوارشان دارد با افسانه ها و افسونهای ملّی و دولتی و امّتی و فرقه ای تنگ و تاریک می شود. می بینم که آینده شان، پیش از آنکه امروزش را زندگی کرده باشند، دارد به فکر بزرگها ساخته و کهنه و بی روح می شود.

می بینم که بدونِ هیچ احتیاجشان به قهرمان، دنیای آینده شان را دارند پُر می کنند از قهرمانهای خیالی با سرگذشتهای تلخ و هول انگیز و نامفهوم و کابوس آفرین.
می بینم که دارند مجبورشان می کنند جوابهایی را حفظ کنند و تکرار کنند و همیشه به یاد داشته باشند که اگر آزادشان می گذاشتند تا آخِرِ یک عمر خوبِ خدا ساختۀ خود گذرانده حتیّ یکی از سؤالهای آنها هم به ذهنشان نمی آمد.
می بینم و می گویم: «دردا وُ دریغا! که به این بچّه های زندۀ امروز فرصت و مجال نمی دهیم که سؤالهای خودشان را به یاد بیاورند و برای پیدا کردن جوابهاش زندگی بکنند و فکر بکنند و ذهنشان، یا روحشان، در همان پانزده سال اوّل زندگیشان از سؤالها و جوابهای مُرده های چند هزار سالِ پیش پُر و پَلَشت نشود.
بله، تازگیها با دیدنِ یک بچّۀ چهار، پنج ساله که دستش تو دست، پدر، مادر، پدر بزرگ، یا مادر بزرگش باشد، سرم گیج می رود، چشمم سیاهی می کند و تابوت متحرّکی پیش نظرم می آید که صدای مرده های چند هزار سال پیش ازش بیرون می زند و فضا را سیاه می کند.
_______________________________________________ ۱- مونتسکیو (Montesquieu) حقوقدان و ادیب و فیلسوف سیاسی فرانسوی (۱۶۸۹-۱۷۵۵) ، نویسندۀ کتاب «روح القوانین»، که تحقیق و تألیف آن در حدود بیست و یک سال وقت برد و در آن بر سه موضوع مهم تأکید شده است: نظام حکومت پارلمانی، جدایی و استقلال سه قوّۀ مجریه و مقنّنه وقضائیه، و پایان دادن به بردگی. ۲- «نافرمانی مدنی» (Civil disobedience). اصطلاح «مبارزۀ منفی" را هم به معنی «نافرمانی مدنی» با «خود داری از خشونت» به کار می برند. ۳- «لنگستون هیوز» (Langston Hughes) ، شاعر، فعّال اجتماعی، رمان نویس، نمایشنامه نویس و روزنامه سیاهپوست آمریکایی (۱۹۶۷-۱۹۰۲). یکی از محبوب ترین شعرهای او «مردم من» است، که «احمد شاملو» آن را به این صورت ترجمه کرده است: «شب زیباست / چهرههای مردم من نیز/ ستارهها زیباست / چشمهای مردم من نیز / خورشید هم زیباست / روح و جان مردم من نیز.» ۴- «پیروزی دموکراسی در راه است» (The Coming Victory of Democracy)، مجموعۀ سخنرانیهای ضدّ فاشیستی «توماس مان» در «ایالت متحد آمریکا» از فوریه تا ماه مه ۱۹۳۸.































