نامه ای از لندن: «پشت چراغ قرمز عابر پیاده»

با بوق اوّل این فرشته که اسمش اسرافیل است، همۀ زنده ها، با عمرهای ناتمام، می میرند و خاک می شوند و با بوق دومّش، برای پس دادن حساب به خدا، با بقیۀ مرده های گذشته، از خاک می آیند بیرون. (با تشکّر از سایت vista.ir)
توضیح تصویر، با بوق اوّل این فرشته که اسمش اسرافیل است، همۀ زنده ها، با عمرهای ناتمام، می میرند و خاک می شوند و با بوق دومّش، برای پس دادن حساب به خدا، با بقیۀ مرده های گذشته، از خاک می آیند بیرون. (با تشکّر از سایت vista.ir)
منتشر شده در
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

امیدوارم پیش از پیچیدنِ صدای بوقِ اسرافیل (۱) در فضای عالم، یک روزی بیاید که همه مان، در کمال صحّت و عینِ عافیتِ(۲) جسمی، به جایی برسیم(۳) که بتوانیم از بیمزگیٍ «واقعیات»، خیلی بیشتر از شیرینیِ «موهومات» لذّت ببریم.

می خواهم بگویم لازم نیست که دو تا فیلسوف، مثلاً افلاطون و ارسطو(۴) باشند، دو تا آدمِ معمولیِ معمولی، هر دوشان مثلِ من، می توانند سرِ یک چهار راهِ خیلی شلوغ، در لحظه هایی که منتظرند چراغ سبزِ عابرِ پیاده روشن بشود، یکیشان به آن یکی بگوید:

«نگاهشان کن! همۀ اینها، اگر ازشان بپرسی، و از تهِ دلشان جواب بدهند، می خواهند چشمشان را ببندند و باز کنند، ببینند مُشتهاشان را پیاله کرده اند، لبِ چشمۀ آب حیات (۵) نشسته اند، و دارند واقعاً خودشان را سیراب می کنند تا خاطر جمع بشوند که همین زندگی ای را که تا حالا کرده اند، لابُد با کیفیتِ بهتر و دردِ سر کمتر، تا اَبَد ادامه بدهند!»

گذرگاه عابران پیاده در یکی از خیابانهای شلوغ یکی از شهرهای دنیا، محلّی مناسب برای نظارۀ آدمهایی که آرزوی حیات ابدی دارند!

منبع تصویر، Getty

توضیح تصویر، گذرگاه عابران پیاده در یکی از خیابانهای شلوغ یکی از شهرهای دنیا، محلّی مناسب برای نظارۀ آدمهایی که آرزوی حیات ابدی دارند!

و آن دو تا آدمِ معمولیِ معمولی، هر دوشان مثلِ من، چند بار چراغِ سبزِ عابر پیاده روشن و خاموش بشود و هنوز توی پیاده رو، لبِ خیابان، وایستاده باشند و مردم را، که هر کدامشان تویِ این دنیا زندگیِ خاصّ خودش را دارد، و تویِ کلّه اش عالمِ خاصّ خودش را می گرداند، تماشا کنند، و دوّمی به اوّلی بگوید:

«تا اَبَد ادامه بدهند! اَبَد! فکرش را بکن! ابد! زندگیِ ابدی! حیاتِ جاویدان! چه در این جهانِ فانی، چه در آن جهانِ باقی! هر روز مثلِ روزِ پیش! که چه کار کنند؟ امروز از کارهایی و چیزهایی لذّت ببرند، که دیروز برده اند، و فردا وُ فرداها، تا ابد الآباد خواهند برد!»

و آنوقت آن دوتا آدمِ معمولیِ معمولی، از خیابان رد بشوند و بروند توی قهوه خانه بنشینند و در ضمن خوردنِ چایی و کیکِ اسفنجی، به گفت و گوشان دربارۀ توهّماتِ شیرینِ حیاتِ جاویدان، و مفهومِ نامفهوم «ابد» و «ابدی» ادامه بدهند.

راستی هم ها! درازترین عُمر در ذهنِ مردم «عُمر نوح»(۶) است که به روایتِ «توراة» نهصد و پنجاه سال بوده است، هشتصد و سی سال بیشتر از عمرِ خودِ حضرت موسی. بعد از حضرت عیسی بود که عمرها کم شد و طبیعی شد: به طور متوسّط ۴۰ سال، که بود و بود، تا حالا که، نمی دانم به یمن چی، در بعضی جاها از ۸۰ هم بیشتر شده است.

تصویر آقای ساکاری موموی (Sakari Momoi) در حال نشان دادنِ گواهینامۀ عنوان پیر ترین مرد جهان در سال 2014، که در سال 2015 بالاخره دار فانی را وداع نکرده به اسیران ابدی خاک پیوست.
توضیح تصویر، تصویر آقای ساکاری موموی (Sakari Momoi) در حال نشان دادنِ گواهینامۀ عنوان پیر ترین مرد جهان در سال 2014، که در سال 2015 بالاخره دار فانی را وداع نکرده به اسیران ابدی خاک پیوست.

یک روز از یک رانندۀ تاکسی تلفنی که در تابستانِ لندن روزه بود، برای اینکه حواسّش از تشنگی و گرسنگی منحرف بشود، پرسیدم: «اگر با بلیت بخت آزمایی چند میلیون پوند ببرید، و برای یک استراحت عالی به یکی از جزیره های همیشه بهار دنیا سفر بکنید، و همۀ نعمتها و لذّتهای بهشتی برای شما فراهم باشد، چند وقت می توانید این زندگی را در بهشتِ آن جزیره ادامه بدهید؟» و رانندۀ صادق و نجیب، بعد از چند لحظه سکوت، گفت: «حدّ اکثر سه هفته.» و من هم بعد از چند لحظه سکوت، گفتم: «من هم همین طور!»

آن روز بود که فکر کردم اگر همۀ آنهایی که با یقین هزار در صد منتظر «زِندِگیِ اَبَدِی بَعد از مَرگ» هستند، از این بابت، مثل «عمر خیّام»(۷)، یک هزارمِ آن یقین، «شکّ» به دلشان راه بدهند، شاید کم کم خلق و خوی آدمیزاد تغییر کند و زمین دوباره بهشتِ خدا بشود.

_____________________________________________

زیرنویسها: ۱- اسرافیل، به تعریف «دهخدا - غیاث الّلغة»: «نام فرشته ای است که در قیامت دوبار صور خواهد دمید. در دمیدن اول همۀٔ مخلوق مرده و نیست خواهند شد، و در دمیدن بار دیگر همۀٔ مردگان زنده خواهند شد.» صور، به تعریف فرهنگ معین: «بوق، شاخی که در آن دمند و از آن صدایی خارج شود.»

۲- «در کمال صحّت و عینِ عافیت»: خیال می کردم که در عهد کودکی ما و صد سالی پیش از آن این عبارت را درشروع نامه ها به کار می بردند. در اینترنت دیدم که حالا هم بعضیها با همان آداب هشتاد تا صد و هشتاد سال پیش حرف می زنند: «پس از تقدیم سلام... از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم که همیشه در کمال صحت و عین عافیت بوده باشید. باری... اگر از راه لطف ومرحمت جویای حال... اینجانب... باشید الحمدالله حاصل و برقرار است...»

۳- روزی بیاید ... که همه مان به جایی برسیم که ... که سعدی فرماید: «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند / بنگر که تا چه حدّ است مکان آدمیت... »

۴- راستش فراموش کرده ام که چند سال پیش در چه کتابی خواندم دو فیلسوف، شاید آلمانی، شاید فرانسوی، به همین انتظار مردم از حیات ابدی بعد از مرگ اشاره کرده بودند. فرقی نمی کند. خیال می کنیم که افلاطون و شاگردش ازسطو بودند.

۵- چشمۀ آب حیات، یا «آب زندگی» در سرزمین «ظلمات» است، و به آن «آب خضر» هم می گویند: حافظ که مثل خیّام، نقد را می گیرد و دست از نسیه می دارد، فرموده است: «قرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست، / تا آب ما که منبعش ﷲاکبر است!» تا آنجا که من در حافظه دارم، دو کس آب حیات خورده اند، یکی «خضر» و دیگری «کلاغ». اسکندر بعد از جهان گشایی، به ظلمات رفت و مشکش را از آب حیات پر کرد و مشک را به درختی آویزان کرد تا با تشریفات خاصّ آن را بخورد، ولی قسمت نبود و کلاغی تشنه مشک را از ته سوراخ کرد و ازآب آن اندکی نوشید و عمرش دراز شد و قطره ای از آن نماند تا خود اسکندر بنوشد و راه ظلمات هم بر او بسته شد. وگرنه امروز به جای دولتهای پنج به علاوۀ یک، اسکندر بر جهان فرمانروایی می کرد.

۶- عمر نوح: در کتاب مقدّس، سفر پیدایش، باب نهم، آیۀ ۲۸ و ۲۹: «و نوح بعد از طوفان، سیصد و پنجاه سال زندگانی کرد* پس جملۀ ایّام نوح نهصد و پنجاه سال بود که مُرد.» رفیع مشهدی شاعر «نامعروفِ» قرن یازدهم، بیتی «معروف» دارد که ضرب المثل شده است: «عمر اگر خوش گذرد، زندگی خضر کم است، / ور به ناخوش گذرد، نیم نفس بسیار است.»

۷- حکیم عمر خیّام می گوید: «از جملۀ رفتگان این راه دراز / باز آمده کیست تا به ما گوید باز! / پس بر سر این دو راهۀ آز و نیاز / تا هیچ نمانی [نگذاری] که نمی‌آیی باز!» و نیز می گوید: «گویند کسان بهشت با حور خوش است / من می گویم که آب انگور خوش است / این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کآواز دهل شنیدن از دور خوش است.»