نامه ای از لندن: «بقّال سر کوچۀ ارسطاطالیس»

منبع تصویر، .
من که فکر نمی کنم تا حالا در هیچ جایی از این دنیای خاکی، در هیچ زمانی، از عهد غار نشینی تا امروز که عهد آپارتمان نشینی است، بچّه ای از پدرش سؤالی کرده باشد که از مجهولات آدمیزاد باشد، و پدره چشمهایش را بسته باشد، به پیشانیش تقّه هایی زده باشد، و جوابِ منطقی و قانع کننده ای پیدا نکرده باشد، و دستِ آخِر ماچی آبدار به لُپّ بچّه ش چسبانده باشد، و به او گفته باشد: «قربانت بروم، نمی دانم... راستش نمی دانم! برو از مادرت بپرس!»
اینی که الآن عرض کردم، یکی از جزءهای اساسی در ترکیبِ زندگیِ اجتماعیِ آدمیزاد بوده است، و حیف که این نکته را بقّال سرِ کوچۀ «ارسطو» (۱) نگفته است. و در تکمیلِ این نکته می گویم که شاید تا همین دویست، سیصد سالِ پیش، هیچ پدری نبوده است که در برابرِ سؤالِ همچین بچۀ فضول و گستاخی بی جواب مانده باشد.

منبع تصویر، .
همین واقعیت خودش روشن می کند که چرا در میان یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر مُرسل حتّی یکیشان هم «زن» نبوده است. شاید به ندرت پدری پیدا می شده است که فکر نکند اگر به بچّه اش بگوید: «نمی دانم!» آنوقت دیگر نخواهد توانست او را مطیع و سر به فرمانِ خودش نگهدارد.
امّا البتّه در میانِ فیلسوفها، که مثلِ پیغمبرها، تا همین اواخِر، همه شان «مرد» بوده اند، بوده اند کسهایی که در مقابل سؤالهای بی جواب، مثل مادرها، با صداقت و سر بلندی گفته اند: «نمی دانم!» و ننشسته اند خیالبافی و داستان سازی و حرّافی بکنند.
در عربی به این فیلسوفها گفته اند «لا ادریه»(۲)، یعنی «پیرو فلسفۀ نمی دانم». سابقۀ این طریقۀ فکری در یونان به قرن پنجم پیش از میلاد بر می گردد. یک آدم «لا ادری» نه وجود خدا، به معنای آفریدگار و پروردگارِ عالم و آدم، را ردّ می کند، نه در این باره استدلالهای اهل مذهب را تصدیق می کند. به همین دلیل به اینها «شکّاکین»(۳)، به معنیِ «اهل شکّ» هم می گویند.

منبع تصویر، .
حالا برگردیم به دورۀ زندگی زراعتی و شبانی که در هر خانواده پدر، «سالار» بود و سالارِ سالارها «سلطان قبیله» بود، و این سلطان، یا «سالار اعظم»(۴)، یا در انگلیسی «پِیتریارک» با اتّکاء به رابطه اش با عالم غیب و موهبتِ «همه چیز دانی»، شد ضامنِ حفظ نظام «پدر سالاری».
و قضیه از این قرار بود و بود، تا چند هزار سال پیش، در گوشه ای از خاورمیانۀ امروز، «ابراهیم» و بعد پسرش «اسحاق»، و بعد نوه اش «یعقوب»، پی در پی شدند «سالار اعظم» قبیلۀ خودشان و همه چیز همین جور ادامه پیدا کرد، و آدمیزاد روستا نشینِ زارع و گلّه دار، شهری و صاحب صنعت هم شد، و «پدر سالاری»، به خواست و عنایت خدا، با ساختن کاخها و معبدها، ریشه هاش محکم و محکمتر شد. تاکی؟
تا همین پانصد، چهارصد سالِ پیش که کم کم، در اینجا و آنجای دنیا، تک و توک بچّه هایی پیدا شدند که رفتند جوابهای «پدر»ها به «بچّه»های چند هزار سالِ گذشته را خوب تو رسی و ته رسی(۵) کردند، و هیچکدام علمی نبود و راضیشان نکرد، و خودشان برای یافتنِ جواب شروع کردند به تحقیق و تجربه، و قدم به قدم جلو رفتند، تا رسیدند به اینجا و امروز.
و البتّه با همّت و حرفهای اینها بود که «مادر»ها، یعنی «زن»ها فهمیدند که از لحاظ «می دانمها» و «نمی دانمها» هیچ فرقی با «پدر»ها، یعنی «مرد»ها ندارند و در چشم خدای ناشناخته از لحاظ «انسان کامل بودن» با آنها کاملاً برابرند.
______________________________________________________ ۱- ارسطو (ارسطاطالیس – Aristotle)، فیلسوف و عالم بزرگ یونانی، قرن چهارم پیش از میلاد، شاگرد افلاطون، پیشروتر از او، ملقّب به «معلّم اوّل»، پدر فلسفه و دانش عمومی در غرب، و نیز در شرق.
۲- «لا ادریه» یا «لا ادریین» در هر دوره ای، از قدیم قدیم تا امروز بسیار بوده اند و دستگاه فلسفی خاصّی درست نکردند، و چه بسیار آدمهایی که «لا ادری» بودند و نمی دانستند و در انگلیسی هم تازه در سال ۱۸۶۹ «تامس هنری هاکسلی» (Thomas Henry Huxley) زیست شناس انگلیسی اسم «اگنوستیک» (agnostic) به معنی «لا ادری» را برای آنها ساخت و طریقت فکری آنها با اصطلاح نو ساختۀ «اگنوستیسم» (agnosticism) درزبان فلسفه رایج شد. برای بهتر شناختنِ کلمۀ مرکّب انگلیسیِ نوساختۀ «agnostic»، ریشه شناسی آن را در اینجا می آوریم:
Agnostic (n.) ۱۸۷۰, "one who professes that the existence of a First Cause and the essential nature of things are not and cannot be known" [Klein]; coined by T.H. Huxley (۱۸۲۵-۱۸۹۵), supposedly in September ۱۸۶۹, from Greek agnostos "unknown, unknowable," from a- "not" + gnostos "(to be) known" (see gnostic). Sometimes said to be a reference to Paul's mention of the altar to "the Unknown God," but according to Huxley it was coined with reference to the early Church movement known as Gnosticism (see Gnostic). Gnostic (n.) ۱۵۸۰s, "believer in a mystical religious doctrine of spiritual knowledge," from Late Latin Gnosticus "a Gnostic," from Late Greek Gnostikos, noun use of adjective gnostikos "knowing, able to discern, good at knowing," from gnostos "known, to be known," from gignoskein "to learn, to come to know" (see gnostic (adj.)). Applied to various early Christian sects that claimed direct personal knowledge beyond the Gospel or the Church hierarchy; they appeared in the first century A.D., flourished in the second, and were stamped out by the ۶th.
در عربی «پِیتریارک» (Patriarch) را به صورت «بَطرَک» و «بَطریَرک» معرّب کرده اند. برای بهتر شناختنِ این کلمۀ مرکّب انگلیسی، ریشه شناسی آن را در اینجا می آوریم:
patriarch (n.) late ۱۲c., from Old French patriarche "one of the Old Testament fathers" (۱۱c.) and directly from Late Latin patriarcha (Tertullian), from Greek patriarkhes "chief or head of a family," from patria "family, clan," from pater "father" (see father (n.)) + arkhein "to rule" (see archon). Also used as an honorific title of certain bishops in the early Church, notably those of Antioch, Alexandria, and Rome.
۳- «شکّاکین» یا «شکّاکان»، در انگلیسی «Skeptics»، در فرهنگ فارسی معین این طور تعریف شده است: «جماعتی ازحکما هستند معتقد به اینکه انسان برای کسب علم و یقین به معلومات خود میزان و مأخذ صحیحی ندارد. حس خطا می کند و عقل از اصلاح خطای او عاجز است، چه اشخاص به حسب اختلاف بنیه و مزاج و ذوق و فهم و زمان و مکان و اوضاع و احوال و تربیت و انس و عادت و غیر آنها ادراکاتشان مختلف می باشد و امور را یکسان تشخیص نمی دهند، بنابراین در هیچ امری نباید رأی جزم و حکم قطعی اظهار کرد و همه چیز را با تردید و شبهه باید تلقی نمود و در اعمال زندگانی جنبه ٔ اخلاق هم بیطرفی و بی تمایلی و عدم عاطفه را باید اختیار کرد. هرچند در میان قدما هم این نوع عقاید وجود داشته و پروتاغوراس سوفسطایی نیز دارای همین مذاق بوده، ولی کسی که به این مذهب معروف است و بلکه مؤسس آن شمرده می شود پیرون (Pyrrho) است که معاصر اسکندر مقدونی بود. فضلای ما میان شکاکان و سوفسطاییان از جهت مشابهتی که به یکدیگر دارند فرق نگذاشته و شکاک را هم سوفسطایی خوانده اند.»
۴- اصطلاح «سالار اعظم» را در مقابل «Patriarch» به کار برده ام. اگر معنی اصلی این کلمه با ریشۀ یونانی به معنی «رئیس» یا «سالار» خانواده باشد، پس کسی که رهبر همۀ این سالارها باشد، «سالار اعظم» است، مثل «وزیر اعظم» که رئیس الوزراء یا نخست وزیر است.
۵- در فارسی که با ترکیب سازی می تواند دامنه اش همیشه در گسترش باشد، ترکیبهای «بررسی» و «بازرسی» (وارسی) را داریم، که یعنی فعلهای مرکّب «بر رسیدن» و «باز رسیدن» را داشته ایم، ولی امروز می گوییم «بررسی کردن» و «باز رسی کردن»! پس در زبان طنز می توانیم موضوعی را «تو رسی» (تحلیل) و «ته رسی» (ارزیابی) کنیم.






























