نامه ای از لندن: «چوبستان، گوشتستان»

علامت شرکت طرّاح و سازندۀ کفش و لباس که عکس آن را علیزادۀ طوسی از روی آستین کاپشن مردی پرتقالی، در یکی از ایستگاههای یکی از اتوبوسهای لندن گرفته است.

منبع تصویر، .

توضیح تصویر، علامت شرکت طرّاح و سازندۀ کفش و لباس که عکس آن را علیزادۀ طوسی از روی آستین کاپشن مردی پرتقالی، در یکی از ایستگاههای یکی از اتوبوسهای لندن گرفته است.
منتشر شده در
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

نمی دانم آدم باید خدا را شکر کند، یا از خدا گله مند باشد، که نمی تواند نگاه کند، ببیند، بگذرد و بی خیالش باشد! می بینم آقای میانه سالی که توی ایستگاه اتوبوس وایستاده ست، کاپشنی به تن دارد با مارکِ انگلیسیِ «تیمبرلند» (۱).

نمی توانم بی خیالش باشم. می روم توی فکر، ببینم اگر بخواهیم این اسم را فارسی کنیم، چی می شود. چیزی غیر از «چوبستان» به ذهنم نمی آید (۲). چند بار می گویم «چوبستان» و حسّ می کنم اسمِ مسخره ای است. «جنگل» داریم، و طبیعی است؛ «درختستان» یا «درختزار» هم می توانیم بگوییم، و طبیعی است؛ امّا «چوبستان»، مثلِ این است که آدم به یک گلّه گوسفند بگوید «گوشتستان».

نگاه می کنم و می بینم روی آستینِ آقای میانه سال علامتِ مخصوصِ شرکتِ دوزندۀ کاپشن، به شکل درختی که همۀ شاخه های نازک و برگهاش را زده باشند و اسکلتش مانده باشد، در وسطِ یک مربّع خود نمایی می کند. می روم جلو و می گویم: «ببخشید، آقا، اجازه می دهید من از مارک روی آستینِ کاپشنتان یک عکس بگیرم؟»

لبخند می زند و با لهجۀ خارجیِ غلیظی می گوید: «اشکالی ندارد، امّا عکسِ آن را برای چی می خواهید؟». برایش توضیح می دهم، و او بی دلیل می خندد و می گوید اهل کشور پرتقال است. می فهمم که منظورم را نمی فهمد و حالا دو تایی بی دلیل می خندیم. عکس را می گیرم، و در دلم برای کشتارِ تک تک در ختهایی که «جنگل» اند و «جامعه» اند، و با هجوم دشمنهای «زندگی» و «زیبایی» در کرۀ زمین، به «چوبستان» تبدیل می شوند، می گریم.

کشتار و حمل اجساد درختهای یکی از جنگلهای آمازون که از آن با اسم «تیمبرلند»(چوبستان) یاد می کنند

منبع تصویر، .

توضیح تصویر، کشتار و حمل اجساد درختهای یکی از جنگلهای آمازون که از آن با اسم «تیمبرلند»(چوبستان) یاد می کنند

در «کتاب مقدّس» یهودیها و مسیحیها، خدا موجودهای زنده ای را که خلق می کند، یکی یکی می آورد پیش «آدم» و از او می خواهد که روی آنها «اسم» بگذارد(۳). در «قرآنِ» مسلمانها هم خدا «اسم»های همه چیز را به «آدم» یاد می دهد (۴)، و دانستنِ «اسم» هر چیز، یعنی «شناخت» همه چیز، و این هنر یا موهبتی است که «فرشته» ها از آن محرومند(۵)، همان طور که از «عشق» محرومند (۶).

اجداد ما، در چند هزار سال پیش، برای اینکه در عالمِ هستی به همه چیز مفهومی انسانی بدهند، برای واقعیتِ ناشناختۀ هر چیز افسانه ای یا اسطوره ای می ساختند. درخت در چشمِ آنها و در ذهن آنها یک موجود زندۀ مستقل مثل خودشان بود. جان داشت، دل داشت، روح داشت، عشق داشت، دنیای خودش را داشت.

مرغداری یکی از رستورانهای زنجیره ای که در واقع باید از آن با اسم «گوشتستان» یاد کرد.

منبع تصویر، .

توضیح تصویر، مرغداری یکی از رستورانهای زنجیره ای که در واقع باید از آن با اسم «گوشتستان» یاد کرد.

اگر می خواستند بدانند درخت چیست، برای این نبود که مثلاً با ماشینهای پر قدرتِ جهل و طمع جنگلهای آمازون را تبدیل به «چوبستان» بکنند و «جسدِ درخت»ها را که «مصرف» کردند، دست به کارِ مصرفِ زمینهایِ غصب شده از جنگلها، برای تهیۀ مسکن و تولیدِ قوت وُ غذای میلیونها تخم و ترکۀ «اضافه بر سازمانِ» آدمهای آماری (۷) بشوند، و ارقام حسابهای بانکی شرکتهای بزرگ را درازتر بکنند.

حالا که عصر افسانه ها و اسطوره ها را پشت سر گذاشته ایم و در شناخت علمی و تجربی همه چیز به اوج رسیده ایم، متأسّفانه داریم عادت می کنیم که به همه چیز از دریچۀ «مصرف» نگاه کنیم. اکثریت همیشه با زمانه بسازمان (۸) همه چیز را، در «عالم مصرف»، ازحیوان و گیاه و اشیاء گرفته تا خدمات، به ترتیبِ اهمّیت، مایحتاجِ مِعدی، تحت المِعدی، و فوق المِعدی می بینیم و بس! واعاقبتاه!

_______________________________________

۱- تیمبرلند (Timberland)، جنگلی که درختهای آن را برای تهیۀ چوب صنعتی و ساختمانی می اندازند، یا زمینی که برای تهیۀ این نوع چوب در آن درختکاری می کنند. ضمناً نمی دانستم که «تیمبرلند» اسم یکی از شرکتهای معروف طرّاح و سازندۀ انواع لباسها و کفشهای مُد بالاست.

۲- تیمبر (timber) در انگلیسی به معنی الوار و چوب صنعتی و ساختمانی است، و«لند» به معنی زمین، به صورت پسوند هم به کار می رود. مثلاً می گویند «هایلند» (highland)، یعنی «کوهستان». پس می توانیم « تیمبرلند» را در ترجمه (البتّه به طنز) «چوبستان» بخوانیم.

۳- در باب دوّم «سفر پیدایش»، از کتاب عهد عتیق، در کتاب مقدّس، آیه های۱۹ و ۲۰ را می خوانیم: «و خداوند خدا هر حیوان‌ صحرا و هر پرندۀ آسمان‌ را از زمین‌ سرشت‌ و نزد آدم‌ آورد تا ببیند که‌ چه‌ نام‌ خواهد نهاد و آنچه‌ آدم‌ هر ذی‌حیات‌ را خواند، همان‌ نام‌ او شد. پس‌ آدم‌ همۀ بهایم‌ و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیوانات‌ صحرا را نام‌ نهاد.»

۴- در قرآن، در آغاز آیۀ (۳۱) از سورۀ «بقره» آمده است: « وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا... » یعنی «و[خدا] همه [معانى] نامها را به آدم آموخت...» (سایت پارس قرآن).

۵- و در ادامۀ همین آیه و دو آیۀ بعدی، خدا به فرشته ها حالی می کند که چیزی سرشان نمی شود، و این آدم است که قوّۀ شناخت دارد: «...ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ﴿۳۱﴾ قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ﴿۳۲﴾ قَالَ یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ ﴿۳۳﴾، یعنی « سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود اگر راست مى‏گویید از اسامى اینها به من خبر دهید (۳۱). گفتند منزّهى تو، ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‏اى هیچ دانشى نیست؛ تویى داناى حکیم (۳۲). فرمود اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماءشان خبر داد، فرمود آیا به شما نگفتم که من نهفتۀ آسمانها و زمین را مى‏دانم و آنچه را آشکار مى‏کنید و آنچه را پنهان مى‏داشتید، مى‏دانم (۳۳) (سایت پارس قرآن).

۶- در اشاره به محروم بودنِ فرشته ها از عشق، که به یک تعبیر «شور دانستن» باشد، حافظ شیرازی در غزلی می گوید: «فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز!». سعدی شیرازی هم در اشاره به «عشق» و «آدم» می گوید : «حدیث عشق اگر گویی گناه است، / گناه اوّل، زِ حوّا بود و آدم!»

۷- اصطلاح «آدمهای آماری» را من برای جمعیت مقلّد و پیرو به کار برده ام، جمعیتی که اعتبارش به شناسنامۀ او و رقمی است که هر یک از افراد آن به جمعیتِ کلّی یک کشور می افزاید و در همۀ موارد همین شخصیت رقمی و آماری او به حساب می آید، نه فردیت او.

۸- عبارتِ صفتیِ «با زمانه بساز» برداشتی است از این بیت که باید از مسعود سعد سلمان باشد: «اگر سپهر بگردد زِ حالِ خود، تو مگرد/ وگر زمانه نسازد، تو با زمانه بساز.»