شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
هزارتوی دل تورو؛ 'هیولا مذهب من است'
- نویسنده, حسین شریف
- شغل, فرش قرمز، بیبیسی
- منتشر شده در
گیرمو دل تورو، که امسال با فیلم "شکل آب" جوایز اسکار و گلدن گلوب را درو کرد، جایی گفته بود هیولاها مذهب او هستند. گیرمو سالها پیش، در تنهایی اتاق کودکیاش، با هیولاها عهد وفاداری بسته بود، وقتی هنوز در گهواره میخوابید و دو سه سالی بیشتر نداشت.
با برادرش هر شب تا دیروقت بیدار میماندند و فیلمهای ترسناک تماشا میکردند. تماشای آن فیلمها و شیطنتهای برادرش باعث شده بود گیرموی کوچولو حسابی از هیولاها و از تاریکی بترسد. همان روزها اتفاقی افتاد و دل تورو با هیولاها عهدی بست که هنوز هم به آن وفادار است. او میگوید: "همیشه کابوس میدیدم. از خواب میپریدم و میدیدم که همه چی توی اتاق جان گرفته. مادرم اینها یک زیلوی سبز داشتند ولی از چشم من دریایی بود از انگشتهای در حال حرکت. انگار منتظر بودند من بلند شوم بروم توالت. من هم میترسیدم برمو وهمانجا در تخت کارم را میکردم. بعد مادرم عصبانی میشد. یک شب - این ماجرا کاملا واقعی است - بالاخره بلند شدم به این موجودات و این غولهایی که میدیدم گفتم اگه بگذارید من بروم دستشویی، با هم دوست میشویم. آنها هم گذاشتند بروم."
تجسم امکان شکست
وابستگی دل تورو به هیولاها فراتر از یک نوستالژی ساده است و رنگ و بویی مذهبی دارد. او در خانوادهای عمیقا مذهبی و کاتولیک متولد شد و اگرچه به معنای معمول مذهبی نیست، خودش گفته: "اگه یک زمانی کاتولیک بودی، تا ابد کاتولیک خواهی بود!"
او بارها اشاره کرده به اینکه چطور تصاویر و آیکونهای مذهب کاتولیک در مکزیک، خشنترین تصاویر مذهبی مسیحیت در سرتاسر دنیا هستند و اینکه مجسمهسازان مکزیکی، موقع ساخت مجسمه مسیح به طرز غریبی جزییات خشن و دردناکی از فرایند فیزیکی شکنجه عیسی را به تصویر میکشیدند.
این تصاویر خشن، تصادفا در مکزیک اتفاق نمیافتند: وقتی در قرن شانزدهم اسپانیاییها به مکزیک و تمدن آزتک آن زمان حمله کردند، ابتدا معابد و بتهای مردم محل را نابود کردند. ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدند که بهترین راه برای تبلیغ مسیحیت، ترکیبی است از نمادهای مسیحت و مذهب مردم محلی. هر دو آیین، عناصر مشترک فراوانی داشتند؛ هر دو از نمادها و رسومی مثل غسل تعمید، سنت اعتراف و صلیب استفاده میکردند و - مهمتر از همه برای گیرمو دل تورو - در قلب هر دو مذهب ایدهای مشترک خوابیده بود: قربانی شدن یک انسان برای گناهان دیگران.
گیرمو در همین فرهنگ بزرگ شده بود و در نتیجه به روایت خودش وقتی برای اولین بار چهره بوریس کارلوف را در فرانکنشتاین روی پرده دید، این برایش تجربهای مذهبی بود. این معجون درد و رنج و تنهایی که دیگران در چهره قهرمانهای مذهبی شان میدیدند، گیرمو در سیمای سیاه و سفید این هیولاها میدید: "حال سنت پل رو داشتم وقتی در راه دمشق، نور مسیح بر او تابید".
خیلی کم پیش میآید که یک فیلمساز فیلمهای ترسناک و هیولایی به نامی آشنا بین منتقدان تبدیل شود؛ دلیل موفقیت دل تورو شاید همین باشد که هیولاهای فیلمهای او چیزی بیشتر از ماسکهای پلاستیکیای هستند که بازیگرهایش به سر میکنند. ما با هیولاهایش غریبگی نمیکنیم، چون آنها هم مثل ما اغلب معیوبند، خیلی وقتها تنها، و معمولا بازنده.
او تمام ترسها و تنهایی های کودکی پردردش را در دل هیولاهایی میریزد که به قول خودش "قدیسان حامی نقایص پربرکت ما هستند. هیولاهایی که تجسم امکان شکستاند."
گیرمو از رو نمیرود
از بین همه نامزدهای اسکار امسال، دل تورو شاید سختترین جاده را برای رسیدن به مراسم آن شب در بلوار هالیوود طی کرده باشد. او عمری برای ورود به سینما تلاش کرد و هر وقت کسی دری را رویش بست، او از پنجره وارد شد. میگفت: "من یک سیندرلای چاق بودم. لباسم را میپوشیدم و میگفتم می شود بروم برقصم. میگفتن دتو برو ظرفها را بشور!"
در مکزیک در شرایطی شروع کرد که حتی به مدرسه فیلمسازی دسترسی نداشت. یک باشگاه تماشای فیلم راه انداخت که پوسترش را خودش طراحی میکرد و فیلمش را خودش روی پروژکتور میانداخت و بعد پخشش که تمام میشد خودش میرفت بالای سن و فیلم را نقد می کرد. بعدها آن باشگاه به فستیوالی تبدیل شد که تا همین امروز هم ادامه دارد.
برای تولید اولین فیلم بلندش، کرونوس احتیاج به گریم مخصوص خونآشامها داشت ولی در مکزیک هیچ شرکتی نبود که جلوههای ویژه مورد نظرش را تامین کند. به جای کوتاه آمدن و تغییر فیلمنامه، گیرمو دل تورو کاری کرد که فقط به ذهن یک عدد گیرمو دل تورو میرسید: رفت و خودش یک شرکت گریم و مجسمهسازی تاسیس کرد و ده سال آن شرکت را مدیریت کرد تا این که بالاخره توانست بودجه و مجوز ساخت کرونوس را کسب کند و فیلم محبوبش را بسازد. بعد هم وقتی ساخت کرونوس تمام شد، شرکتش را تعطیل کرد!
گیرموی همهچیزخوار
دل تورو جایی گفته بود: "من همه چیز را یک لقمه چپ میکنم… چه تاکو باشد، چه فیلم سینمایی، چه کتاب و چه سریال. بیشخوار و همه چیز خوارم و هر کدام از فیلم هایم را طوری میسازم که انگار فیلم آخرم است." او هیچ ایدهای را برای فیلم بعدی باقی نمیگذارد. نتیجهاش میشود همین ترکیب عجیب همه ژانرهایی که در "شکل آب" دور هم جمع شدهاند: یک فیلم ترسناک هیولایی موزیکال جاسوسی جنگ سرد رمانتیک!
جدای از این که موافق اسکار گرفتن شکل آب هستید یا نه، نمیتوانید مهارت مثالزدنی دل تورو را در مدیریت لحن و اتمسفر همه این ژانرهای به ظاهر متضاد انکار کنید. رفتار دوربین و نوع گریم و بازی بازیگران را طوری تنظیم کرده که هم در صحنه سرقت جواب میدهد، هم در صحنه موزیکال و هم در صحنه عشقبازی یک زن و یک هیولای آبزی. به قول آنتونی لین، منتقد آمریکایی، عجیبترین نکته درباره این فیلم این است که با وجود همه این ایدهها و تمها و الهامات متفاوت و متناقض، محصولی آشفته و به هم ریخته از آب در نیامده است.
سیاهی لشگرها انتقام میگیرند
دل تورو زمانی گفته بود: "من عاشق دیو و دلبر بودم اگر آخرش دیو، دیو باقی میماند… دیو چه مشکلی دارد که حتما باید آدم شود؟" موقع ساخت فیلم تیغ، به وزلی اسنایپز، بازیگر قهرمان فیلم که خونآشامها را میکشت، گفت: "من اصلا قصه این فیلم را نمیفهمم. اگر به من بود، روی یک خونآشام هم دست بلند نمیکردم.. میگذاشتم زندگیشان رو بکنند... گور پدر آدمها!"
او - که به عنوان کارگردانی مکزیکی خودش را به زور از حاشیه به متن سینما رساند - علاقه خاصی به سیاهی لشگرها، شخصیتهای جانبی و هیولاهایی دارد که سهم چندانی از روایت کارگردانهای دیگر ندارند. شکل آب بعد از صد و خردهای سال تاریخ سینما، انتقام همه این سیاهی لشگرها و حاشیهنشینها از قهرمانهای همیشگی است. همین است که قهرمانش، ابرقهرمان آشنای این روزها نیست؛ بلکه رفتگری است لال که بعد از اینکه ابرقهرمان صحنه مبارزه را ترک کرد، وارد اتاق میشود تا آوارها و اشغالهای باقیمانده را بروبد و صحنه را از لکههای خون قربانیان قهرمان پاک کند.
سالهای کودکی به دل تورو خیلی سخت گذشتند. مادربزرگ مذهبیاش از علاقه او به هیولاها خوشش نمیآمد و دو بار سعی کرد مقدمات جنگیری او را فراهم کند و هیولا و شیاطین را از مغز این پسربچه بیرون بکشد. مادرش نقاشیهای او را میدید و او پیش دکتر میبرد. خلاصه که این تنهایی و درد فهمیده نشدن و انزوا، دردی است که گیرمو سالها آن را با تمام وجودش احساس کرده و تمی است که رد پایش را در تمام فیلمهایش میبینی؛ از هیولای شکل آب، که مثل خود دل تورو از آمریکای لاتین دزیده شده و به آمریکا آمده، تا رفتگر لال قهرمان فیلم.
ضد قهرمان فیلم، مایکل شانون، معتقد است که انسان سفیدپوست، نماینده برتر خداوند روی زمین است. ولی هیچکدام از این کاراکترهای دیگر، نه این رفتگر لال، نه همکار سیاهپوستش و نه همسایه همجنسگرایش، در تعریف این مرد سفید از انسان جایی ندارند.
به این ترتیب، شکل آب شخصیترین فیلم دل تورو است و راوی تجربه صد سال تنهاییاش. تجربهای که بعد از این همه سال به او آموخته که نقصی و عیبی که تو بیش از همه از آن میترسی و بابتش خجالت میکشی، اتفاقا همان برگ برنده تو است.
دل تورو پارسال یکی دو جلسه برای فیلمسازهای جوان کلاس درس گذاشت و در یکی از همان کلاسها از همین تجربه صحبت کرد و رو به سالنی مملو از فیلمسازان جوان گفت: "بزرگترین توصیه من این است که به خودتان نگاه کنید و ببینید در کاراکتر شما چه چیزی هست که بیش از هر چیز از آشکار شدنش میترسید، که به شدت از آن خجالت می کشید… همان ترس، همان مایه سرافکندگی، همان صدای شماست." چیزی که به خیال دیگران کاستی و نقص تو است، همان فضیلت منحصر به فرد تو است.
اگر از شکل آب خوشتان آمده
اگر از فیلم شکل آب خوشتان آمده، یا موفقیت دل تورو در اسکار و گلدن گلوب کنجکاویتان را برانگیخته، تماشای سه فیلم زیر را از دست ندهید.
جانور مرداب سیاه
جانور مرداب سیاه (Creature from the Black Lagoon) ساخته جک آرنولد فیلمی است که گیرمو دل تورو را در هفت سالگی عاشق هیولاهای آبزی کرد؛ داستان دانشمندانی که برای کشف یک هیولا به آمازون سفر میکنند و هیولایی که عاشق یکی از اعضای این گروه تحقیقاتی میشود.
جک آرنولد برای باورپذیر کردن این هیولا اصرار داشت هیچ حبابی از دهانش بیرون نیاید. در نتیجه ریکو براونینگ بیچاره که نقش هیولا را بازی میکرد ناچار بود مدت طولانی نفسش را زیر آب نگه دارد.
دل توروی هفت ساله حسابی شاکی بود که چرا آخر فیلم هیولای مرداب سیاه به عشق نرسید. سالها بعد حتی با استودیو یونیورسال - صاحب حقوق معنوی فیلم - کلی مذاکره کرد که به او اجازه بدهند فیلم را، این بار با پایان محبوب خودش، بازسازی کند. استودیو به هیچ وجه زیر بار این عشق فراگونهای نرفت و آخر سر دل تورو ناچار شد دنیای خیالی خودش را در فیلم شکل آب خلق کند. مدیران استودیو یونیورسال امروز لابد با حسرت به جایزه اسکاری نگاه میکنند که نصیب کمپانی رقیبشان "فاکس سرچلایت" شد و پشت دستشان میزنند که چرا بیشتر به هذیان گویی های این قصه گوی مکزیکی گوش نکردند.
هزارتوی پن
اگر از طراحی صحنه و حرکات دوربین دل تورو در شکل آب خوشتان آمده، حتما هزارتوی پن (Pan's Labyrinth) رو ببینید. فیلمی که با بردن سه اسکار بالاخره نام او را سر زبانها انداخت. دل تورو عاشق ترکیب کردن فضاها و ژانرهای ظاهرا نامربوط است و این ویژگی بیشتر از همه در هزارتوی پن به چشم میخورد؛ فیلمی که به طرزی غیرمنتظره یک قصه پریان را با پرتره فاشیستها در جنگ داخلی اسپانیا ترکیب کرد. فیلم داستان دخترکی است که در اسپانیای تحت دیکتاتوری فرانکو پا به هزارتویی مرموز پر از موجودات جادویی میگذارد. فیلم را تماشاکنید تا ببینید دل تورو چطور با ظرافت، اندکی خیال و رویا را به واقعیت کدر و مایوسکننده زندگی تزریق میکند.
ستون فقرات شیطان
هزارتوی پن اولین باری نبود که دل تورو از جنگ داخلی اسپانیا به عنوان پسزمینهای برای دنیای خیالی خودش استفاده کرد. فیلم دیگرش ستون فقرات شیطان (The Devil's Backbone) هم در سالهای آغازین قدرتگیری فرانکو رخ میدهد. قهرمان فیلم پسرکی است که پدرش به دست فاشیستها کشته شده و حالا او را به یتیمخانه ای آوردهاند که یک بمب بزرگ منفجر نشده وسط حیاتش خودنمایی میکند. طولی نمیکشد که ارواح دستساخته دل تورو به ما می فهمانند این یک یتیمخانه معمولی نیست؛ مخصوصا روح پسرکی که پیشانیاش مثل یک کاسه سفالی ترکخورده و خون بیرونزده از جمجمهاش همیشه در فضای اطرافش معلق است.