شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
روشنفکران، طالبان و پرسش توسعهنیافتگی افغانستان
- نویسنده, فردین هاشمی
- شغل, استاد پیشین دانشگاه در کابل
- منتشر شده در
با نگاهی مختصر به تاریخ توسعه در کشورهای مختلف جهان، شاید به آسانی بتوان گفت که هیچ جامعهای به اندازه افغانستان در طول قرن بیستم تا اکنون درگیر پذیرش روند و الگوهای توسعه و در عین زمان رد و عدم پذیرش آن توسط بخشی از جامعه عمدتا سنت گرایان دینی و سیاسی، نبوده باشد.
شرایطی که امروز جامعه افغانستان با آن مواجهه است، به شکل تمام عیار وضعیتی است که بسیاری از اندیشمندان توسعه آن را «توسعه نیافتگی» تعریف میکنند. بدین معنا که اگر توسعه نیافتگی را شامل شاخصههایی مانند فقر مزمن و چند وجهی، بالا بودن میزان بیکاری و کمبود کار، شکاف عمیق و فزاینده در توزیع درآمد، پایین بودن میزان بهرهوری در بخش زراعت، تبعیض جنسیتی، سیستم آموزشی فرسوده و ناکارآمد، سیستم صحی فلج و وابسته به کمکهای خارجی، عدم توسعه سیاسی و به تعقیب آن بحرانهای متوالی سیاسی، خشونت عریان نظامی برای کسب قدرت سیاسی و نهایتا عدم تثبیت مکانیسم انتقال قدرت سیاسی وهمچنین عدم مشروعیت دوامدار قدرت سیاسی تعریف نماییم، شرایط کنونی افغانستان با حضور طالبان از تمامی این شاخصهها برخوردار میباشد.
اما سوال اساسی که در این نوشتار بدان میپردازم این است که چرا با وجود تلاشها و هزینههای فراوان و چند وجهی در طول چندین دهه در افغانستان از اوایل قرن بیستم تاکنون، که شامل اصلاحات امانی در دهه ۱۹۲۰ و شکست آن، دوره ثبات و توسعه نسبی در دهه ۷۳-۱۹۶۰ موسوم به «دهه دموکراسی»، کودتای حزب دموکراتیک خلق و تجربه الگوی «راه رشد سوسیالیستی» در افغانستان و فجایع حاصل از آن و نهایتا در آغاز قرن ۲۱ و با وجود حمایت گسترده جامعه جهانی برای برونرفت افغانستان از شرایط یک «دولت ورشکسته» صورت گرفت، اما بازهم در شرایط حاضر ما با وضعیتی مواجه هستیم که میتوان آن را مصداق عینی تثبیت توسعه نیافتگی افغانستان دانست؟
به عقیده من، نقش نخبگان سیاسی و بخش عمدهای از روشنفکران افغانستان در امر تثبیت توسعه نیافتگی مهم و تاثیرگذار بوده است، بدین معنا که بسیاری از روشنفکرانی که در افغانستان در قرن بیستم به مساله توسعه و توسعه نیافتگی پرداختند و یا الگوهایی از توسعه را برای افغانستان تجویز کردند چنین برداشت مینمودند که افغانستان باید عینا همان مسیر کشورهای مدرن و توسعه یافته و یا الگوی سوسیالیستی توسعه را طی نماید، فارغ از آنکه خصوصیات و ساختارهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی این کشور تا چه میزان تطابق و یا فاصله از آرمان شهرهای توسعه یافته در تیوریهای مدرنیزاسیون غربی یا جامعه اتوپیایی «بدون طبقه» پیروان مارکس و لنین را دارد.
به سخنی دیگر اکثر نسخههای تجویزشده برای توسعه در افغانستان مسیری خطی از توسعه را مطرح میساخت. به عنوان نمونه نگاه چپگراهای افغانستان در دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ عمدتا بر انقلاب براساس نسخه مارکسیستی در گذار به جامعه بدون طبقه کمونیستی تعریف شده بود که هیچ سنخیتی با جامعه ارباب - رعیتی افغانستان نداشت و اساسا مفاهیمی مانند شعور طبقاتی که در اندیشه مارکس بر اثر تضاد ذاتی نهفته جامعه سرمایهداری میان طبقه کارگر و سرمایهدار شکل میگرفت، و از دید چپیهای افغانستان باید در ذهن طبقه رعیت تزریق میگردید تا انقلاب زودرس کمونیستی حاصل گردد. نگاهی به مفاهیم کیفی مانند هویت که اساسا از نظر دیدگاهها و تیوریهای سازهانگارانه و حتی برخی گرایشهای تفکر مارکسیستی مفاهیمی برساخته هستند.
فجایعی که در افغانستان دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ و حتی اکنون رخ میدهد، گواهی بر این اشتباه روشنفکری چپ و به نحوی برخی دیگر از روشنفکرانی بود که پس از سال ۲۰۰۱ به افغانستان بازگشتند و به شکل پراکنده به ارائه نظر در باب توسعه افغانستان پرداختند. تجربهای که افغانستان نمونه ابتدایی آن را در قالبی دیگر در چارچوب اصلاحات امانی دهه ۱۹۲۰ و پس از سفر شاه امان الله به کشورهای اروپایی و درک مدرنیزاسیون اروپایی به عنوان مفهومی خطی و بدون درنظرداشت بسترها و زمینههای تاریخی مدرنیزاسیون بهعنوان روندی که اساسا میبایست بومی و براساس شناخت عمیق از بنیانهای مدرنیته غرب بوجود بیاید، بوده است.
به باور من عدم ارائه الگوی بومی از مفهوم توسعه توسط روشنفکران افغانستان در طول قرن بیستم و تاکنون، مسئولیت عمدهای است که جامعه روشنفکری افغانستان نتوانسته است بهدرستی از عهده این رسالت تاریخی خود بیرون آید و نتیجه این عدم توانایی، غالب شدن تفکر بدوی از سوی گروهی مانند طالبان و همفکران سیاسی آنان است که امروز ما شاهد تثبیت وضعیت توسعه نیافتگی در کشوری هستیم که بیش از یک قرن درگیرودار امر توسعه و عدم دستیابی به آن در تمام ابعاد آن است. توسعه نیافتگی ای که بخش عمدهای از آن در کنار تثبیت تفکر طالبانی، نتیجه شکست جامعه روشنفکری افغانستان و عدم توانایی آنان در ارائه الگوی مناسب و بومی از توسعه برای افغانستان در طول دهههای متمادی تاریخ معاصر این کشور بوده است.