نامه ای از لندن: «ای بابا، تو هم دلت خوش است ها!»

در اوّل این عریضه این را از تهِ دلِ دردمند بگویم که امیدوارم همیشه واقعاً و عمیقاً دلتان خوش باشد، و اگر مُحال نباشد، روزی برسد که دل تک تک این هفت هزار میلیون آدمیزادِ روی زمین خوش باشد تا دنیای ما «بهشت زیرین» (۱) بشود و ما را از «بهشت برین» بی نیاز کند.
و امّا صحبت از «دل» است وُ از «خوش بودنِ دل». در زبانِ فارسی نمی دانم چرا، یعنی هنوز فکر نکرده ام چرا، وقتی می خواهند بگویند طرف بیخودی خوشبین است، از اوضاع پاک بی خبر است، حواسش به کلّی پرت است، دستش اصلاً تو کار نیست، از روی بخار معده حرف می زند، بگذار تو جهلِ خودش بماند ...، معمولاً می گویند: «ولش کن، بابا، دلش خوش است!»
شما خودتان می گویم شاید، لابُد، به احتمال زیاد، اقلّاً در یک مورد از همچین موردهایی، از کسی شنیده اید، یا به کسی گفته اید: «ای بابا، تو هم دلت خوش است، ها!» راستی چرا در فرهنگ زبانی ما، اگر بخواهیم با واقع بینی و حواسّ جمع و خیلی جدّی یک حرف درست و منطقی و عقل پسند بزنیم، باید دلمان خوش نباشد؟ یا به عبارتِ دیگر، دلمان «ناخوش» باشد؟

می دانم که این یک «اصطلاح» است و معنیِ خیلی از اصطلاحها را همین طور سرسری می فهمیم، و لازم نمی دانیم تجزیه و تحلیلش کنیم. ولی چیزی که من با اطمینان می توانم بگویم، این است که مردم عادّی که ادّعای «استادی سخن» ندارند، چون خودشان «خالق سخن» هستند، هیچوقت الکی یک چیزی به سر زبانشان نمی افتد. تازه خیلی از استادان سخن، همان حرف مردم را می گیرند و ادیبانه ش می کنند و به اسم خودشان به همان مردم تحویل می دهند.
انگلیسیها در همچین موردهایی معمولاً اصطلاح «ویشفول ثینکینگ» (۲) را به کار می برند که فارسیش می شود خیال واهی، وهم، باور نادرست، خود فریبی، تصوّر بی اساس و دلخوشکنک، که باز هم به «دل» و «خوش کردن» بر می گردد(۳). آیا برای «خوش کردن دل» ما فارسی زبانها هر آرزویی داشته باشیم، پوچ و واهی و موهوم و غیر واقعی و باطل و ناشی از خود فریبی ست؟ نمی دانم!
اینجا در لندن وقتی من با عصا و ساک چرخی، با هر چند قدم به «ننه طبیعت» تعظیمی کردن و پیش «بابا طبیعت» سلامی انداختن، خودم را می کشانم به بازارچۀ محلّه، قوت و غذایی بگیرم و بارش را به جان بکشم، بیاورم به خانه، زنها و مردهای جوان و میانه سال، و گاهی حتّی پیرهای چند سال از من کم سنّ تر، احوالِ کفتار شاد کنم را که می بینند، نگران می شوند و صادقانه پیشنهاد می کنند کمکم کنند.

میانِ این آدمهای از رحمان رحیم تر، هستند خیلیهایی که احساسِ دلسوزیشان از سرِ همدردی نیست، چون دردهای سنّی و وجودی و فردیِ مرا ندارند که واقعاً همدرد من باشند. دیروز یکی از اینها، که خانم انگلیسی جوانِ سالم و سرِ حالی بود، توی صفِ فروشگاه، نزدیک صندوق، با لبخندی که به صورتش نور صلح و محبّت می پاشید، به من گفت: «آقا، خم نشوید سبد را بلند کنید. شما وایستید کنار، من می گذارمش بالا.» و «نه، خانم، خیلی ممنونم!» را از من قبول نکرد.
وقتی داشت کمکم می کرد، به حالات و حرکاتش خوب نگاه کردم ببینم چرا او و دیگرانی مثل او، که همدرد و همفکر من نیستند، این قدر با محبّت به من و امثال من توجّه دارند و دلشان می خواهد در حدّی که می شود انتظارش را داشت، کمک بکنند. آنجا بود که به یاد اصطلاحِ فارسیِ «ای بابا، ولشان کن، دلشان خوش است!» افتادم، و پیشِ خودم گفتم: «نه، اینها باید دلشان واقعاً خوش باشد!»
زیرنویسها: ۱-«برین» صفت است به معنی «بالایین، یعنی بلندترین و بالاترین، چه فلک الافلاک را به این اعتبار سپهر برین گفته اند. [دهخدا]. بنابراین در برابر «بهشت برین» که بهشت بالایی و آسمانی است، زمین اگر بهشت بشود، می شود «بهشت زیرین».
۲-«ویشفول ثینکینگ» (wishful thinking) در لغتنامه های انگلیسی به فارسی: «افکار واهی و پوچ؛ خواسته اندیشی» و در لغتنامه های انگلیسی به انگلیسی: The erroneous belief that one's wishes are in accordance with reality. تصوّر یا عقیدۀ نادرست شخص مبنی بر اینکه آرزوهای او با واقعیت مطابقت دارد. Interpretation of facts, actions, words, etc., as one would like them to be rather than as they really are; imagining as actual what is not. تعبیر و برداشت شخص از واقعیات، اعمال، گفته ها و غیره به صورتی که دلخواه او باشد، نه آن طور که از واقعیت آنها برداشت می شود. Delusion; mistaken belief; fantasy; self-deception; sophistry. وهم، پندار بیهوده، عقیدۀ نادرست، خیال خوش، آرزوهای دراز، خود فریبی، سفسطه.
۳-«دلخوشکنک» در حالت اسمی: «آن چه که موقتاً مایۀ دلخوشی باشد ولی پایه و اساسی نداشته باشد . [فرهنگ معین]





























