نامه ای از لندن: «به این می گویند همدردی!»

آلیس گرُس (Alice Gross) دختر چهارده سالۀ گمشدۀ به قتل رسیده ای که همدردی تمام مردم دنیا برایش انگیخته شد.
توضیح تصویر، آلیس گرُس (Alice Gross) دختر چهارده سالۀ گمشدۀ به قتل رسیده ای که همدردی تمام مردم دنیا برایش انگیخته شد.
منتشر شده در
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

چند روز بود که توی ناحیۀ ما در لندن، هر جا می رفتم، می دیدم به تنۀ درختها، به تیرهای چراغ برق و هر چیز دیگری که می شده است، یک روبان زرد گره زده اند. دو هفته ای هم بود که توی ناحیه مان، هرجا رفته بودم، دیده بودم که به هر چیز که می شده است، عکس یک دختر چهارده ساله را چسبانده اند و بالاش با حروف درشت چاپ کرده اند «گمشده: خواهش می کنیم اگر آلیس (۱) ما را دیدید، به شمارۀ فلان تلفن کنید!»

خوب، «گمشده» را می فهمیدم. در شهر بزرگ و شلوغ و جنگل مولایی مثل لندن، آن هم با در نظر گرفتن این واقعیتِ مسلّمِ بی چون و چرا که هر نفر از هشت نُه میلیون نفر جمعیتش یک نوع از هفت هزار میلیون آدمیزاد حّی و حاضر است، بعضی از افراد، از هر سنّ و سالی، خودشان گم می شوند، و بعضیها را، مخصوصاً دخترها را، بعضی از آدم نماهای فاسد الشّعور (۲) می دزدند، می برند، و بعد از ... بعد از چی بگویم؟... جسدشان را گمُ به گور می کنند!

در بازارچۀ محلّه، به مغازۀ خیریه (۳) که رسیدم، پیش از آنکه بروم به کتابهای دست دوّمش نگاهی بیندازم، از یکی از خانمهایِ گردانندۀ مغازه (۴) پرسیدم: «این روبانهای زردی که اینجا به درختها و نرده ها زده اند، برای چی هست؟»

روبان زرد به نشانۀ امید بازگشت گمشده.
توضیح تصویر، روبان زرد به نشانۀ امید بازگشت گمشده.

دختر خانم بیست و دو سه ساله لبخند درخشانش را از روی صورتش برداشت و با لحن غم آلودی گفت: «برای امید! برای اینکه مادر و پدرش آرزو دارند دخترِ گمشده شان، آلیس، زنده به خانه شان برگردد!»

و من که اوّل صبح، در صدر اخبار تلویزیون شنیده بودم که مأموران پلیس جسد «آلیس» را که به قتل رسیده است، پیدا کرده اند، به دختر خانمِ لبخند باختۀ توی غم فرو رفته گفتم: «حیف که امیدشان بر باد رفت!»

و او گفت: «امید همه بر باد رفت! تمام مردم لندن! تمام مردم بریتانیا!» و من گفتم: «تمام مردم دنیا!» و دختر خانم گفت: «بله، درست می گویید. تمام مردم دنیا. به این می گویند همدردی!»

یکدفعه یکی از آن تداعیهای «سِرتِق» به مغزم نیش زد و گفت بگو، که گفتم: «ببینید، خانم، شاید درست باشد که به این بگویند همدردی، به شرط اینکه وجدان آدم برای دردهای مردم تبعیض قائل نشود!» و مکث کردم، چون فهمیدم که دارم شعار اخلاقی می دهم و حرفم به دیوار خورده است. دختر خانم منتظر بود که ببیند می چی می خواهم بگویم.

می پرسید ارزش جان یک انسان چه قدر است؟ جوابش یک «مثنوی» بی وزن و بی قافیه است، به وزن «هفتاد» تُن «کاغذ»! (مولوی: گر بگويم شرح آن، بی ‌حدّ شود / مثنوی هفتاد من کاغذ شود!)
توضیح تصویر، می پرسید ارزش جان یک انسان چه قدر است؟ جوابش یک «مثنوی» بی وزن و بی قافیه است، به وزن «هفتاد» تُن «کاغذ»! (مولوی: گر بگويم شرح آن، بی ‌حدّ شود / مثنوی هفتاد من کاغذ شود!)

گفتم: «یک همچین وقتهایی یک سؤالهایی به ذهن آدم می آید. مثلاً الآن دو تا سؤال آمد تو ذهن من. یکی اینکه آیا خداوند عالم پیش از آنکه قاتل آلیس و خود آلیس نطفه شان بسته بشود، می دانست که این فاجعه پیش خواهد آمد؟ و سؤال دوّم، که برای دنیای ما از اوّلی خیلی مهمّ تر است، اینکه آیا آنهایی که کارخانه جات اسلحه سازیشان در این دویست، سیصد سال گذشته یک روز از کار نیفتاده است، و هر روزهم تولیدات و صادراتشان بیشتر شده است، در همدردی با خانوادۀ آلیس جزو تمام مردم دنیا هستند؟ و اگر هستند، چرا برای جان دهها و صدها نفر انسانی که هر روز در جاهای جهل زده و فقر گرفتۀ این دنیا، در جنگهای داخلی و منطقه ای، کشته می شوند، هیچ ارزشی قائل نیستند؟»

دختر خانم سرش را جنباند و گفت: «آخر آنها تو جنگ کشته می شوند. جنگ فرق می کند!»

گفتم: «خوب، بله، برای وجدان محلّ و موقعیت همدردی فرق می کند. درد کشته شدن یک نفر در صلح، هزاران بار بیشتر از درد کشته شدن هزاران نفر در جنگ، وجدان جمعیت را آزار می دهد!»

__________________________________________

۱- جمله ای که بالای عکس «آلیس گروس» (Alice Gross) گذاشته بودند، این بود:

Missing! If you see Alice please ring ۱۰۱ : «گمشده! اگر آلیس را دیدید لطفاً به شمارۀ ۱۰۱ تلفن کنید.» ۱۰۱شمارۀ یکی از تلفنهای پلیس است.

۲- «فاسد الشّعور» فقط به کسانی می شود گفت که در جامعۀ نابه سامان عقل و شعور انسانیشان ناقص شده است و مثل حیوانهای درنده سخت خطرناک، امّا بیگناه هستند، که البتّه با «فاسد الوجدان» فرق می کند!

۳- دربارۀ مغازه های خیریه و سازمانهاشان قبلاً بارها حرف زده ام. این بندۀ حقّ فقط برای کتابهای دست دوّمشان به آنها سر می زنم!

۴- حتماً می دانید که کسانی که هفته ای یک روز یا چند ساعت در این مغازه ها کار می کنند، کارشان داوطلبانه و بی مزد و مواجب، و در راه خدا و برای کمک به انسانیت است.