نامه ای از لندن: « ۹ تا ۹ سال می شود ۸۱ سال»

این تصویر همان پرچینِ شمشادی ای است که همسایۀ انگلیسیِ ما، برای کمک به ما، هر دو طرفش را اصلاح و سلمانی و پیراسته می کند.
توضیح تصویر، این تصویر همان پرچینِ شمشادی ای است که همسایۀ انگلیسیِ ما، برای کمک به ما، هر دو طرفش را اصلاح و سلمانی و پیراسته می کند.
منتشر شده در
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

آدم اگر هشتاد و یک سالش باشد، نُه سال دُرُست یک نُهُمِ عمرش می شود. همین دیروز، یعنی دُرُست نُه سالِ پیش بود که اوّلین عریضۀ صوتی از «رادیو»، و کتبی در «آنلاین» را برای شنونده ها و خواننده های فارسی زبان فرستادم. عنوانِ عریضه «همسایگی» بود و با این جمله شروع شده بود که «همسایه بودن برای اهالی لندن همان مفهومی را ندارد که ما ایرانیها از آن در ذهن داریم.» (۱)

از چهل سال پیش که ما توی این کوچۀ بن بستِ بیست تا خانه ای ساکن شدیم، یکی از آن همسایه های چهل سال پیشی هم دیگر اینجا ساکن نیست. اگر رحلِ اقامت به بهشت نیفکنده باشد، ساکن جای دیگری از این دنیای درندشتِ پُر در و دروازه شده است. و باز هم رابطۀ ما با همۀ همسایه ها، حتّی با یکیشان که «ایرانی» است، و با یکی دیگرشان که «عرب» است، فقط همان «سلام و علیکِ» توی کوچه است.

امّا با همسایۀ دیوار به دیوار...، که نه، ... با همسایۀ پرچین به پرچینِ سمت راست، که وقتی آمدند، ساکنِ این کوچه شدند، بچّۀ اوّلشان بغل مادرش بود، و حالا بچّۀ اوّلِ همان بچّه بدو بدو به کودکستان می رود، سلام و علیکمان احوالپرسی هم به دنبال دارد، و رابطه مان از حیث اعتماد در حدّی است که یک کلید زاپاس در خانه مان همیشه پیش آنهاست، و ...

در این تصویر با بالون سه تا فیل هوا کرده اند، و هیچ ربطی هم به مضمون عریضۀ ما از لندن ندارد.
توضیح تصویر، در این تصویر با بالون سه تا فیل هوا کرده اند، و هیچ ربطی هم به مضمون عریضۀ ما از لندن ندارد.

و پرچینِ شمشادی بینِ باغچه های جلویمان را، در هر دو طرف، معمولاً او هرس می کند وُ به اصطلاح می پیراید، و هر از چند باری، اگر ببیند منِ پیرمرد دارم این کار را می کنم، به شوخی می گوید: «باز به مرز ما تجاوز کردی! این بار دیگر شکایتت را به سازمان ملل می کنم!»

با وجود این، هنوز نه یک بار ما آنها را، حتّی برای صرف چایی و بیسکویت به خانه مان دعوت کرده ایم، نه آنها ما را. نکتۀ قابل تأمّل اینکه در خاتمۀ عریضۀ نُه سالِ پیش گفته بودم: «ما از این همسایگی لندنی دِق نکرده ایم، ولی حسرتِ آن همسایگیِ تهرانی هم دلِ ما را ترک نکرده است»، و دربارۀ مفهومِ «همسایگیِ تهرانی»، عرض کرده بودم که:

«اگر خانواده ای امروز به کوچۀ ما نقلِ مکان می کرد، حدّ اکثر فردا با هم آشنا می شدیم، و حدّاکثر از هفتۀ بعد با هم دوست بودیم، با هم دردل می کردیم، با هم نشست و برخاست می کردیم، و پشت سر همدیگر غیبت می کردیم، پیشِ رو قربان و صدقۀ همدیگر می رفتیم، اسباب درد سر همدیگر می شدیم، با هم دعوا می کردیم و می خواستیم سایۀ همدیگر را با تیر بزنیم، و با هم آشتی می کردیم و روی همدیگر را می بوسیدیم و اشک محبّت از چشمهامان سرازیر می شد.»

- تابلو «حُجب و گیرایی»، تقدیم به شنوندگان و خوانندگان این عریضه به مناسبت «9 ساله شدن» نامه ای از لندن. برگ زردی است تحفۀ بندۀ حقّ.
توضیح تصویر، - تابلو «حُجب و گیرایی»، تقدیم به شنوندگان و خوانندگان این عریضه به مناسبت «9 ساله شدن» نامه ای از لندن. برگ زردی است تحفۀ بندۀ حقّ.

حالا توی این عریضه خواسته ام، چون اهل تیر اندازی نیستم (۲)، با یک سلام، سه تا فیل هوا کنم (۳). اوّل اینکه با این عریضه که چهارصد و شصت و هشتمین عریضۀ این بندۀ حقّ است، «نامه ای از لندن» نُه ساله می شود. نُه ساله می شود که بشود! به کسی چه مربوط است!ها؟

دوّم اینکه از شما بپرسم «همسایگی» در تهرانی که در ذهن و روح ما شکل گرفته بود، در این چهل سالی که در جای دیگری از خاکِ خدا آبِ غربت می خوریم، چه حال و تحوّلی پیدا کرده است؟

و سوّم اینکه باز از شما بپرسم که آیا واقعاً حرفهایی که شنیدنش به اندازۀ گفتنش و گفتنش به اندازۀ فهمیدنش فکر بخواهد، آب در هاون کوبیدن است؟ والسّلام، عریضه تمام!

____________________________________________________ ۱- شاید کسانی باشند که «سه و نیم دقیقه» وقت دور انداختنی داشته باشند و از روی کنجکاوی بخواهند، نمی دانم با چه نیتی و چه مقصودی، تمام عریضۀ اوِل این بندۀ حقّ را بخوانند، خوب، بفرمایند بخوانند: « همسایگی - همسایه بودن برای اهالی لندن همان مفهومی را ندارد که ما ایرانیها از آن در ذهن داریم. در تهران، تا آنجایی که من در حافظه دارم، مفهوم همسایگی این بود که اگر خانواده ای امروز به کوچۀ ما نقلِ مکان می کرد، حدّ اکثر فردا با هم آشنا می شدیم، و حدّاکثر از هفتۀ بعد با هم دوست بودیم، با هم دردل می کردیم، با هم نشست و برخاست می کردیم، و پشت سر همدیگر غیبت می کردیم، پیشِ رو قربان و صدقۀ همدیگر می رفتیم، اسباب درد سر همدیگر می شدیم، با هم دعوا می کردیم و می خواستیم سایۀ همدیگر را با تیر بزنیم، و با هم آشتی می کردیم و روی همدیگر را می بوسیدیم و اشک محبّت از چشمهامان سرازیر می شد. با مجموعه ای از این نوع برخوردهای مطبوع و نامطبوع و آمیختگیهای ساز و ناساز بود که مفهومِ «همسایگی» در ذهن و روح ما شکل می گرفت. در این سی و چند سالی که ما در لندن، در یک کوچۀ بن بست، با بیست و سه تا خانه همسایه شده ایم، همسایه هایی کوچ کرده اند و رفته اند؛ همسایه های جدیدی جای آنها را گرفته اند؛ و چند همسایه هم ماندگار مانده اند. ارتباطِ ما با این همسایه ها به برخوردهای گهگاهیِ ما در کوچه محدود می شده است. سلام و علیکی می کرده ایم، و اگر چیزی به سلام و علیک اضافه می شده است، یکی دو جمله دربارۀ «هوا» بوده است. صحبت از هوا، آن هم در چند کلمه، در واقع اظهارِ آشنایی و تایِید حُسن رابطه و احترام متقابل در همسایگی است. هوا هم که در ۹۰ درصدِ موارد خوب نیست، و بعد از سلام و علیک می گویی یا می شنوی: «چه روزِ تاریک و بارانیِ ملال انگیزی!» و در ۱۰ در صد بقیه: «چه روزِ آفتابیِ خوبی!» لابد پیش خودتان می گویید: «این هم شد همسایگی، که آدم سی و چند سال با بیست و سه تا خانواده همکوچه و همسایه باشد، و اصلاً از حالِ همدیگر خبر نداشته باشند. آدم در یک چنین محیطی دق می کند!» ولی ما در چنین محیطی سی و چند سال زندگی کرده ایم و دق نکرده ایم. اگر ما از حالِ آنها خبر نداشته باشیم، آنها از حالِ ما خبر دارند. در یکی از این موارد، یکی از همین خانمهای همسایه در زد، و یک ظرف سوپ مخصوصی را که برای همسر بیمارم پخته بود، به من داد و من آن را رد نکردم، و روز بعد ظرف خالی را با یک دسته گل به در خانۀ او بردم. بله، ما از این همسایگی لندنی دق نکرده ایم، ولی البتّه حسرت آن همسایگیِ تهرانی هم دلِ ما را ترک نکرده است.»

۲- اگر کاری را طوری انجام بدهیم که به جای یک نتیجه، برایمان دو تا نتیجۀ مفید و لازم داشته باشد، مثل این است که در شکار با یک تیر دو تا آهو زده باشیم. ضرب المثل این کار «با یک تیر دو نشان زدن» است که من و شما اصلاً اهلش نیستیم.

۳- اگر کاری بکنیم که سر و صدایی به راه بیندازد، امّا کار مُهملی باشد که برای هیچکس هیچ خاصیتی نداشته باشد، ضرب المثلش این است که «فیل هوا کرده ایم.» و من با یک «سلام» در این عریضه سه تا فیل هوا کرده ام.