ماکیاولیسم خمینی و نسل پس از انقلاب: هدف چیست؟

    • نویسنده, امیریحیی آیت‌اللهی
    • شغل, پژوهشگر فلسفه
  • منتشر شده در

امیریحیی آیت‌اللهی، پژوهشگر فلسفه در مقالاتی برای صفحه ناظران درباره بازتولید نوعی خوی و خصلت سیاسی و نحوه حضور در عرصه کسب قدرت در نسل کنونی و آنتی‌تز سکولار پس از انقلاب نوشته است.

در بخش نخست این مقاله به زمینه‌های بازآفرینی و نیز فرض‌های محتمل در بروز شکلی از بدکرداری سیاسی پرداخته شد که می‌توان آنرا ماکیاولیسم خمینی‌مآب نامید. این پاره به بازاندیشی برخی از مفاهیم در اندیشه سیاسی ماکیاولی می‌پردازد و نمونه‌های بدفهمی و مسخ آنرا برمی‌سنجد و در پایان به اهمیت آفرینش یا تعمیق گونه‌ای ایمان‌ورزی به آرمان "خیر جمعی" و نیز بایستگی پاسداشت از واپسین گنجینه ایمانی ایرانیان اشاره می‌کند.

درک دلبخواهی از مفاهیم: برداشت وارونه و کردار ناسالم

دست کم پاره‌ای از نسل کنونی مفاهیم بنیادی سیاست را درهم‌آمیخته و کل این مغلمه را به پوششی بر خشم و احساسِ به‌حق محرومیت از زندگی بدل کرده است. جمهوری اسلامی زندگی چندین نسل را تباه کرده اما بدون فهم منطق این تباهی و آنچه از گذشته به ارث برده و آنچه بر آن افزوده نمی‌توان از این هاویه و از این نیستی رها شد. آشفتگی نظری و تناقض عملی سبب می‌شود تا بدبینی به طبیعت بشری منجر به احساس حقانیت در بدکرداری شود، در حالی که در تاریخ اندیشه سیاسی بسیاری از بدبینان به طبیعت بشری در زمره هواداران حق طبیعی بشر، مشروطیت سیاسی و حاکمیت قانون هستند.

ماکیاولی همچون توماس هابز، دیوید هیوم، ادموند برک و دیگر باورمندان به فلسفه بدبینی، تاکید داشت که "انسان گرگ انسان" است اما توصیه نکرد که بنابراین انسان باید گرگ انسان باشد. اگر سرشت بشر یک واقعیت ناگوار انگاشته شود، از «بشر چنین است» نمی‌توان پُل زد به اینکه پس «بشر چنین باید باشد». ماکیاولی باور داشت که جامعه بشری آکنده از نزاع بر سر ثروت، افتخار، مرتبه و قدرت است اما نگفت انسان باید به‌هرقیمتی این نزاع را ضد دیگران ببرد. ماکیاولی می‌گفت انسان‌ها به نیک‌کرداری نمی‌گروند مگر از روی ناچاری ولی نگفت که برای بدکرداری بشر نمی‌بایست چاره‌جویی کرد. تمام ایده «شهریار» او (در معنای حاکم در نظام جمهوری) بر این دلنگرانی بنا شده که چگونه می‌بایست بشر عصیانگر را ذیل یک نظام سیاسی به سعادت و خیر جمعی رساند. ماکیاولی می‌گفت فریبکاری ویژگی بشر است اما نگفت که فریبکاری («خدعه» در زبان شیعی روح‌الله خمینی) راه درست دستیابی به قدرت است.

ماکیاولی باور داشت که در بنیادگذاری یا اصلاح بنیادین جمهوری‌ها و پادشاهی‌ها بهتر است که یک نفر چنین وظیفه‌ای را برعهده گیرد. بنیانگذار یا اصلاحگر دولت چه‌بسا ناگزیر شود تا به پاره‌ای اقدامات فوق‌العاده و استثنائی دست یازد و بابت این نمی‌بایست سرزنش شود چرا که «در همان حال که اقدام مایه اتهام اوست اما نتیجه سبب معافیت او می‌شود.» از دید او نتیجه خوب همواره برای چنین شخصی عذرآور است چرا که سرزنش برای کسی است که در راه ویرانگری خشن است نه آنکه در مسیر سازندگی چنین است (گفتارها، چاپ ۱۹۷۹). ازین‌رو، اهداف توجیه‌کننده وسائل نیستند (justifying) بلکه اهداف عذرآورنده بهر وسائل اند (excusing) و این وضعیت نیز منحصر به شرایط ویژه تاسیس نخستین یا بازنگری بنیادین پیکره سیاسی است. در نتیجه‌باوری ماکیاولی (consequentialism)، اقدام‌ها به‌خودی‌خود و در معنایی مطلق به درستی یا نادرستی متصف نمی‌شوند بلکه می‌بایست در نسبت با نتایج‌شان داوری شوند. با اینهمه، ماکیاولی نوسازی سیاسی مداوم (constant political renewal) و پایبندی به اینگونه نوگردانی را ضامن دگرگشت فرهنگی پایدار در تبدیل گرایش فرمانبرداری در توده‌ها به خوی آزادمنشی و شهروندی می‌دانست (ای.آ. ریس، ۲۰۰۴).

درباره شرایط استثنائی در فلسفه سیاسی و رابطه حقوق و سیاست بسیار بحث شده است. به‌عنوان نمونه آیا قوانین در شرایط استثنائی از اعتبار ساقط می‌شوند یا اینکه اقدام فوق‌العاده می‌بایست به‌نحوی اعتبار خود را از همان قوانین بگیرد؟ ادموند برک از اقدام فوق‌العاده با عنوان «راه حل موقت جهت حفظ پیوستگی» یاد می‌کرد و رابطه دیالکتیک میان قوانین و شرایط فوق‌العاده را محتاطانه‌تر (محافظه‌کارانه‌تر) بر می‌رسید و نسبت به میزان انحراف از قانون در شرایط خاص حساسیت بیش‌تری داشت (تاملات، چاپ ۲۰۰۳). او عمل بر طبق ضرورت را در سخت‌گیرانه‌ترین معنای اخلاقی‌اش به‌رسمیت می‌شناخت و آنرا به سنت نیاکان، اصل وراثت در نظام پادشاهی و نیز رویه حقوقدانان نخستین بریتانیا پیوند می‌بخشید (اف.پی لاک، ۲۰۰۸). ریشه این دلنگرانی‌ها در اندیشمندانی چون برک و مونتسکیو آن است که مرجعیت قانون (authority of law) نمی‌بایست به‌بهانه شرایط اضطراری تخت‌بند پسند و ناپسند هیات حاکمه قرار گیرد. با این وجود، از خاطر نباید برد که همه این ملاحظات مربوط به نظام‌های سیاسی نُرمال، قانونمند و غیرجبارانه است. در بهمن پنجاه‌وهفت سنت سیاسی نیاکان برافتاد و میراث مشروطیت از ریشه برکنده شد و یک خداسالاری جبارانه به‌جای آن سربرآورد.

بیشتر بخوانید:

ماکیاولی پشتیبان دیکتاتوری فقط به‌عنوان راه حل موقت در دوران‌های گذار بود، اما حتی میان دیکتاتوری و بیدادگری (tyranny) فرق می‌گذاشت. او منتقد سخت‌گیر حکومت‌های ستمگر بود و جباریت یا زورسالاری را عامل فقر، پسرفت و زوال می‌دانست. ازین‌جهت، ماکیاولی از پشتیبانان ایده ظالم‌کُشی (tyrannicide) است. «در برابر حکم‌ران بد، هیچ درمانی جز شمشیر نیست.» (گفتارها، چاپ ۱۹۷۹) اما آنچه او درباره روند مسخ شهریار به بیدادگر می‌گوید بیش‌تر به کار آینده ایران می‌آید، چرا که اکنونِ ایران پیشاپیش با ستم فرش شده است. ماکیاولی تاکید می‌کند که «شهریار خردمند اهمیت پرواگری (prudence) و خویشتن‌داری (self-restraint) را تشخیص می‌دهد، چرا که کشتار هم‌میهنان، خیانت به دوستان، اتّکاناپذیری (treacherous) و سنگدلی هیچ‌کدام دلیری (prowess) به‌شمار نمی‌آیند.» به‌تعبیر ماکیاولی، این شیوه‌ها می‌تواند قدرت را به‌ارمغان بیاورد اما تنها از مجرای بدنامی و سلب سربلندی (شهریار، چاپ ۱۹۸۶).

تمامی این مفاهیم را می‌توان به‌سادگی اینگونه به‌هم آمیخت که رادیکالیسم ماکیاولی در برانداختن تیرانی را با نتیجه‌باوری او در بنیانگذاری یک ساخت سیاسی مجموعاً به‌معنای توجیه بدکرداری سیاسی در مبارزه گرفت. بدین‌قرار، نمی‌توان شعار حقوق بشر داد و در وصف صحنه اعدام روحانیان حاکم لذت‌نگاری کرد یا شعار دموکراسی داد و خواهان اخراج کل روحانیت به نجف شد. مسئله این است که با شیوه‌های جاهلانه و جبارانه نمی‌توان حکومت جور و جهل را برانداخت و ماکیاولی نیز چنین توصیه‌ای نکرده است. او پافشاری دارد که حکم‌ران با در پیش گرفتن جباریت نه شکوه و ثبات که تنها ننگ و تزلزل برای خود می‌خرد.

به‌نحو مشابه، وقتی نسلی هنوز نتوانسته خود را از ماکیاولیسم خمینی رها کند و می‌خواهد الگوی مبارزه با پاکیزه‌نُمایی سیاسی (political correctness) هم باشد، نتیجه آن می‌شود که به رواج زبان ناپاک به‌عنوان استراتژی (و نه حتی تاکتیک) دربیفتد. برای بازنُمایی نفرت‌انگیزی جمهوری اسلامی نیازی نیست دمادم زبان نفرت‌آور به‌کار بُرد. چنین کاربردهای وسیع و نابه‌جایی می‌تواند کارکرد وارونه پیدا کند و شدت منفور بودن نظام اسلامی را به‌عنوان پدیداری انکارناپذیر به حاشیه ببرد و از تیررس دید مخاطب بیرون براند. نسلی که فراموش می‌کند که حتی اگر خمینی هم نیامده بود باز یک سنت کهن استبداد پشت سر داشت، ناگهان می‌خواهد بنیان‌های (به‌راستی قابل نقد) لیبرالیسم کلاسیک را همچون یک لیبرال نقد کند در حالی که احتیاط نظری تربیت‌شدگان سنت لیبرالی را هم ندارد و در عوض آن احساس «شکوه از دست‌رفته» منجر به اعتمادبه‌نفس کاذب در نقد غرب هم شده است. نتیجه آنکه پنداشته می‌شود ره صد ساله یک‌شبه طی شده و ازهمین‌رو نقد لیبرالیسم تنها به تشدید اراده تمامیت‌خواهی می‌انجامد و تنها به کار دکور یک عمارت ناساز می‌آید.

شرط ضروری در تن ندادن به جمهوری اسلامی آن است که رشته‌های تنانگی با شالوده‌های این رژیم را یکسره قطع کنیم. نمی‌بایست به نبود آتیه و چشم‌انداز ناشی از تداوم این مشکل چهل ساله خو کرد اما همزمان می‌بایست این پندار ویرانگر را کنار نهاد که بدکرداری به‌سبک خمینی رمز پیروزی در عرصه سیاست است. میانه‌روی، حزم، پرهیز و پرواگری در منش سیاسی منافاتی با قاطعیت، صلابت، ایستادگی و جدیت در مبارزه ندارد. اشتباه گرفتن مفاهیم و کردارهای سیاسی با یکدیگر خطاست: فرصت‌ (opportunity) را می‌بایست غنیمت شمرد اما فرصت‌طلبی (opportunism) سبب اصلی در باخت فرصت‌های سیاسی برای مخالفان نظام کنونی بوده است.

اهمیت حیاتی برتری اخلاقی مخالفان و آخرین ذخائر ایمانی ما

اگر این نسل می‌خواهد ایران را از نگون‌بختی چهل ساله بیرون آورد می‌بایست همزمان تقلید ناآگاهانه از سیاست‌ورزی خمینیستی را به‌سبب «پیروزی بزرگ» بهمن ۵۷ کنار بگذارد. آن رخداد بیش از آنکه پیروزی اپوزیسیون پادشاهی پهلوی یا پیروزی شخص خمینی باشد، محصول فروپاشی درونی خود آن سیستم بود. هرگز نمی‌بایست فراموش کرد که همان فرهنگ سیاسی پیشاپنجاه‌وهفتی سبب شد که سیستم از هم بپاشد، ارتش شاهنشاهی راه خمینی را در تسخیر کشور هموار کند و به‌تعبیر فرح پهلوی در حالی که آنان هنوز در کاخ روزها را به شب می‌رسانند، بسیاری از دولتمردان و بوروکرات‌های آن سیستم با چمدان‌هایشان از مملکت بگریزند (کهن‌دیارا، ۲۰۰۴).

کسانی می‌بایست پای اصولی می‌ایستادند تا خمینی بر ایران آوار نشود ولی گویا تنها اصل این بود که هیچ اصولی ارزش ایستادگی ندارد. خمینیسم این بی‌اصولی را به‌نحوی ایدئولوژیک، پیچیده‌تر و ریاکارانه‌تر پی گرفت. ازین‌جهت، نسل خمینی‌ستیز وارث یک بی‌پرنسیپی چندلایه و به‌مراتب وخیم‌تر است که آنرا از خمینیسم به ارث برده است.

نیز به‌یاد داشته باشیم که خود سیستم پیش از انقلاب در شناساندن ارزش‌هایش به جامعه هدف (طبقه متوسط) و بدنه دیوان‌سالارش ناکام بود. شناسایی یک ارزش (قدرشناسی) و ایستادگی بر آن (پشتیبانی) تنها از راه مشارکت در پروراندن آن و احساس مالکیت/تعلق پدید می‌آید. شوربختانه ارزش‌های آن سیستم همگی شخصی‌سازی شده بود و ملت در یک خودکُشی تاریخی ارزش‌هایی را که از خود نمی‌دانست به‌پای بدخواهان خود قربانی کرد. در واقع، ملت و به‌ویژه طبقه متوسط درنیافت که آن شخص و سیستمی که پیرامون او شکل گرفته بود، یگانه نیروی بالفعل موجود جهت نمایندگی خواست‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آنان است.

اکنون مسئله بنیادی جامعه ما پیمان نانوشته و ناشی از بدعهدی‌های آزموده‌شده‌ای است که به این نتیجه رسیده که دیگر بنا نیست (و سازوکار آتی نمی‌بایست بر این شالوده استوار شود) که در آینده‌ی ایران ماکیاولیسم خمینی‌مآب تنها عبا و عمامه درآورد. اخلاق سیاسی هرکس که ادعا دارد آلترناتیو این تباهی دامن‌گیر است، می‌بایست به‌نحو بنیادین متفاوت و بهره‌مند از اصالتِ کمینه باشد. به‌بیان دیگر، اگر کسانی مسئولیت تاریخی خود را در مخالفت بنیادین با نظام اسلامی می‌دانند، حداقل آن است که گفتار و کردارشان توامان نزد مخاطب نشان‌دهنده تفاوت ریشه‌ای آنان با حاکمان کنونی باشد.

مردم ایران پس از چهل سال رنج به این نتیجه رسیده‌اند که آزادی (یا همان حکومت قانون لیبرال)، سکولاریسم، ارزش‌های دموکراتیک و حقوق بشر حلقه‌های مفقوده تاریخ معاصر آنان بوده است. این مفاهیم آخرین قله‌های ایمان و واپسین ارزش‌هایی است که ایرانیان را می‌تواند حول یک خواست ملی تغییر گرد هم آورد. پاره‌ای از این ارزش‌ها در دوران شاه وجود داشت ولی فقدان پاره دیگر این ارزش‌ها منجر به از دست رفتن کل آن شد. اکنون با گذشت چهار دهه نمی‌بایست یگانه ذخیره باورها و اصولی که این ملت به ارزش آن پی برده نیز از خزانه ایمان ملی این مردمان به تاراج رود.

آخرین وارث استبداد کلاسیک ایرانی که فرسنگ‌ها از ماکیاولیسم خمینی فاصله داشت و یکّه‌سالاری سیاسی را با توسعه، آبادانی، آزادی‌های اجتماعی، برگماردن شایستگان و نهایتاً بازیگری چیره‌دستانه در صحنه روابط بین‌الملل به‌سود منافع ایرانیان همراه کرد محمدرضا شاه پهلوی بود. شاه و وفادارانش آخرین نمونه از نسل ایمان‌ورزان به آرمان‌هایی بودند که امروزین بود اما به‌نحو دموکراتیک پیگیری نشد و درباره اصل امکان مدرنیزاسیون دموکراتیک در آن دوران، تردیدهای تاریخی کم نیست.

شاه می‌خواست نماد پیوستگی تاریخی در سرزمینی باشد که گذشته‌اش پراز گسست و گسل بود. به‌همین سیاق، او واپسین کوشش در پیوند مسالمت‌آمیز و تشریفاتی مذهب شیعه با پیشرفت ایران بود و خودش هم بارها بر این امر تاکید می‌کرد. در مقابل، نظام شیعه‌سالار اکنون به بزرگ‌ترین تهدید ضد مذهب شیعه و موجودیت ایران توامان بدل شده، گرچه اربابان این مذهب از روی نادانی به آن واقف نباشند یا به‌جهت منافع‌شان درباره آن تجاهل کنند.

از آن سو، شاپور بختیار یکی از معدود نمونه‌های ایمان‌ورزان به آرمان‌هایی امروزی با تاکید بر روش دموکراتیک بود. شوربختانه روزهایی که او برای ایران دموکراسی می‌خواست، ایرانیان تئوکراسی را برگزیدند. به‌زبان ماکیاولی، واگذاری حکومت به مردم زمانی سودمند است که آن مردم فضیلت‌های لازم را به‌دست آورده باشند و کنش‌های سیاسی شهروندان به‌مهار و تنظیم قانون درآمده باشد. (گفتارها، چاپ ۱۹۷۹) آیا می‌شد این فضیلت‌ها را در آن دوران رواج داد؟ آیا نیروهایی وجود داشتند که بازتاب‌دهنده راستین فضیلت‌های دموکراتیک باشند؟ هنوز بدین پرسش‌ها پاسخ قاطع نمی‌توان داد. نکته آن است که اگر خود آن سیستم شایسته ترویج فضیلت‌های سیاسی نبود، اپوزیسیون آن سیستم به‌طریق اولی فاقد این شایستگی بود. همچنین سخن گفتن از جامعه مدنی پیش از انقلاب منهای برآورد گرایش‌های سیاسی آن و تصور جامعه مدنی همچون یک ساخت اجتماعی فراتر از سیاست، ما را از پذیرش این واقعیت بازمی‌دارد که به‌هردلیل جامعه مدنی آن دوران به‌شدت سیاست‌زده شده بود و جهت این سیاست‌زدگی نیز در خلاف مسیر مورد پسند سیستم پیش می‌رفت. مرجع‌های فکری در دوران پهلوی دوم نیز برخلاف نخبگان روشن‌اندیش نهضت مشروطه و پهلوی اول نه تنها پیشرفت و توسعه زیربنایی کشور را در آن دهه‌ها نادیده گرفتند بلکه آنرا به‌عنوان خیانت دست‌نشانده‌های امپریالیسم جا زدند.

در تمام این نمونه‌ها که عصاره نهضت مشروطه بود (آرمان‌گرایی یکّه‌سالارانه شاه و آرمان‌گرایی مردم‌سالارانه بختیار)، نسل کنونی تنها ضدالگوی خمینیست‌ها را پیش چشم داشته است؛ یعنی ایمان به ویرانی و مرگ یا همان نیست‌انگاری شیعی. چه‌بسا این فروپیچیدگی (complexity) را بتوان اینگونه بازگویی کرد: بد-نمونه‌ی (bad example) خمینیسم انتخاب نسلی بود که الگوی مشروطه و پهلوی را پیش چشم داشت اما نسلی که در جهان بد-نمونه چشم گشود وضع دشوارتری دارد. اینکه تجربه ضدالگو منجر به استخراج یک آنتی‌تز شده، تا حدی فرآورده معکوس همان ضدالگوست که غرب‌ستیزی تمامیت‌خواهانه‌اش منجر به غرب‌گرایی شده اما پاشنه آشیل این آنتی‌تز آن است که تمامیت‌خواهی را از این روند بزداید. به‌بیان دیگر: آنتی‌تز خمینیسم بیش‌تر یک روند گریزناپذیر تاریخی بود و حتی ازین‌جهت هم به نسل ما نمی‌توان امتیاز بزرگی ارزانی داشت. مسئله اکنون بن‌مایه‌های این آنتی‌تز (غناء نظری)، شیوه‌های دستیابی به آن (روش تغییر) و نهایتاً ساز و کار پیگیری آن در فردای فروپاشی (شیوه حکم‌رانی) است. دست‌برقضا، نسل پساانقلابی در ترسیم و تمرین این سه وادی همچنان کمبود و کاستی دارد.

در هماوردی با جمهوری اسلامی بایست جدی و نیرومند بود اما این لزوماً بدان‌معنا نیست که باید شبیه جمهوری اسلامی شد تا آنرا از صحنه به‌در کرد. این پندار نادرست که خمینی رهبر نیرومندی بود از همین نگاه سربرمی‌آورد. سیاست‌ورزی راستین با زرنگ‌بازی ایرانی جمع‌پذیر نیست. تاریخ نشان داد که در زرنگ‌بازی ما ایرانیان چه از سمت حاکمان چه از سمت مخالفان چیزی جز ترس و اخلاق ترس‌خوردگان وجود ندارد. روح‌الله خمینی نیز ترس‌ها، کینه‌ورزی‌ها و ضعف‌های خود را در هیات یک ایدئولوژی تهاجمی و یک دوره ده ساله از حکومت وحشت و ترور تجسد بخشید.

پاره‌ای از این نسل خمینی‌ستیز آگاهانه یا ناآگاهانه دارد از خمینیسم به‌عنوان یک روش سیاسی تقلید می‌کند. می‌توان چنین گفت که تداوم فرهنگ سیاسی پساپنجاه‌وهفتی که صورت پیچیده‌تر، ایدئولوژیک، غرب‌ستیز و شیعی‌سازی‌شده استبداد ایرانی است، نسل کنونی را همچنان در غل و زنجیر نگرش خمینی به سیاست نگه خواهد داشت. آنتی‌تز خمینیسم نمی‌بایست همان روش سیاسی باشد که همان پیچیدگی را دوچندان خواهد کرد، ایدئولوژیک (در معنای دیدگاه فرقه‌ای) باقی خواهد ماند اما تنها قرار است غرب‌گرایی پیشه کند. کاستی‌های نسلی و بیرون از حق انتخاب نیز همچون بی‌تجربگی سیاسی سبب شده تا نسخه‌بدل غرب‌گرای ماکیاولیسم خمینی از نسخه اصلی اسلام‌گرای آن چندین پله عقب‌تر باشد، چه از جهت پرورش ایمان به یک آرمان سیاسی و چه از جهت تشخیص مصلحت سیاسی.

شاید راه سنجیده‌تر آن است که نسل کنونی شیوه سیاست‌ورزی خود را با گسست بنیادی از آن الگوهایی که تا کنون پیش چشم داشته، بر صحنه دشوار این فراز تاریخی خلق کند. گویا دستیابی به این هدف یعنی کار خطیر نسل فعلی آن است که از الگوهای استبداد و الگوهای خمینیسم توامان عبور کند. همچنین فراموش نباید کرد که حین نبرد با یک رژیم سیاسی، موقعیت‌های انضمامی و در لحظه همه را بر سر دوراهی‌هایی قرار خواهد داد که تنها وجدان اخلاقی پرورده‌شده با خودآگاهی معرفتی و اصول‌مداری می‌تواند راه درست را پیش نهد.

چنین به‌نظر می‌رسد که پرورش آنگونه سیاست‌ورزی که آنتی‌تز راستین نظام کنونی باشد، آن است که نه فقط شعارهایش دیگر باشد بلکه شیوه‌هایش نیز به‌خودی‌خود نفی بن‌مایه‌های استقرار، تثبیت و تداوم جمهوری اسلامی باشد؛ بن‌مایه‌هایی که می‌توان آنرا در نیهیلیسم خلقی-شیعی، ابزارانگاری مهارناپذیر و بی‌ریشگی فرهنگ سیاسی خلاصه کرد. نسل کنونی می‌تواند موقعیت استثنائی و تکرارناپذیر خود را به خیر جمعی پیوند زند و پیش‌قراول یک جهش تاریخی در پشت سر نهادن ضدالگوهای کهنه و نو باشد.