شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
«بداههسرایی پای میز مذاکره»؛ قطار دیپلماسی آمریکا بدون دیپلمات به کجا میرسد؟
- نویسنده, مهرنوش پورضیایی، بیبیسی، واشنگتن
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۱۳ دقیقه
بیش از صد روز از آغاز جنگی که قرار بود چند روزه باشد میگذرد؛ جنگی که در هفتههای اخیر با تبادل حملات میان ایران، اسرائیل و آمریکا نشان داده بود آتشبس بیش از آنکه پایان بحران باشد، نامی موقت بر وضعیتی ناپایدار و آماده انفجار است. اکنون اما آمریکا و ایران با امضای یک تفاهمنامه، از پایان جنگ خبر دادهاند؛ توافقی که اگر اجرا و تثبیت شود، میتواند نخستین گام جدی برای خروج منطقه از بحرانی باشد که بیش از سه ماه ادامه داشت.
با وجود اعلام توافق، ناوهای آمریکایی همچنان در خلیج فارس حضور دارند و فضای بیاعتمادی میان طرفها کاملا از بین نرفته است. ایران و اسرائیل در هفتههای گذشته بارها یکدیگر را به نقض آتشبس متهم کرده بودند و هنوز روشن نیست سازوکار نظارت بر اجرای تفاهمنامه چگونه عمل خواهد کرد.
حالا پس از ماهها بنبست، جنگ و تشدید تنش، توافق تازه میتواند نقطه عطفی در بحران باشد؛ هرچند با توجه به سابقه مواضع متغیر و گاه غیرقابل پیشبینی دونالد ترامپ، بسیاری از تحلیلگران همچنان با احتیاط به پایداری آن نگاه میکنند.
مذاکره با جمهوری اسلامی هیچ گاه برای غرب آسان نبوده اما به گواه چندین دیپلمات باسابقه که با بیبیسی فارسی صحبت کردهاند این بار دستگاه دیپلماسی آمریکا بود که کار را از پیش سختتر کرد و اقتصاد و امنیت منطقه و جهان را با بحرانی جدی روبرو ساخت.
بحرانی که به گفته این دیپلماتها، مدیریت آن نه فقط به خاطر رفتار تهران، بلکه به دلیل خالی ماندن کرسی سفرای آمریکایی در خلیج فارس، غیبت دیپلماتهای کارکشته و آنچه برخی منابع در وزارت خارجه «حاکمیت فضای ترس و سکوت» میخوانند، آنگونه که باید پیش نرفت.
هرچند تفاهمنامه به جنگ پایان میدهد، اما تجربه ماههای گذشته نشان داد که در فضای پرتنش منطقه، هر پیام بدفهمیدهشده، هر فرصت ازدسترفته و هر خطای محاسبه میتواند بحران را بهسرعت تشدید کند.
بر اساس سامانه ردیاب انتصابهای سفارتی اتحادیه دیپلماتهای آمریکایی، با وجود گذشت یک سال و نیم از ریاست جمهوری دونالد ترامپ، بیش از نیمی از ۱۹۵ سفارت آمریکا در جهان، بدون سفیر مانده است.
دونالد ترامپ درست در میانه مذاکرات دیپلماتیک با تهران در حالی تصمیم به جنگ گرفت که از هفت همسایه ایران تنها در دو کشور ترکیه و بحرین سفیر داشت. کرسی سفارت آمریکا در کویت، قطر، عربستان، امارات متحده عربی و عراق خالی بود و رهبران آنها برای ارتباط با واشنگتن با وضعیتی بیسابقه روبهرو بودند. کشورهایی که در معرض آتش ایران بودند اما برای رساندن پیام خود به واشنگتن مجبور بودند یا به راههای غیرمعمول و دیپلماسی شخصی اتکا کنند و یا از طریق دیپلماتهای کم تجربهتر آمریکایی وارد عمل شوند. حتی پاکستان که در حال حاضر میانجی مذاکرات با ایران است سفیری از آمریکا ندارد.
بسیاری از منتقدان معتقدند توافق نهایی، نگرانیها درباره نحوه مدیریت بحران در ماههای گذشته را از بین نمیبرد.
جان دینکلمن، رئيس اتحادیه نیروهای دیپلماتهای آمریکایی به بیبیسی فارسی میگوید: «در شرایط بحران، نقش سفیر صرفاً انتقال پیام نیست، بلکه تصمیمسازی، هشدار و حتی مدیریت خطرهای جانی برای کارکنان است. وقتی پنتاگون میگوید ما میخواهیم حمله کنیم، یک سفیر خوب، اگر در محل باشد، میگوید نیروهای مرا از اینجا خارج کنید چون در آستانه تبدیل به یک منطقه جنگی هستیم. در عوض، ما به بهانه لو نرفتن عملیات، همه افرادمان را در محل نگه داشتیم. وقتی یک ناوگان عظیم نظامی، درست در نزدیکی ساحل مستقر و آماده حمله است، پنهان کردن این واقعیت که در آستانه جنگ هستیم خندهدار است.»
دیپلماسی بدون دیپلمات؟
آقای دینکلمن از دفتر کارش که مشرف به ساختمان وزارت خارجه آمریکاست در گفتگو با ما آیندهای را برای ماشین دیپلماسی آمریکا توصیف میکند که شبیه «تصادف قطاری است که نمیتوانی چشم از آن برداری؛ واگنها یکییکی به هم میخورند و در هم میشکنند.»
وزارت خارجه آمریکا آن سوی خیابان، با هیبتی عظیم و خاکستری برای دههها مغز متفکر دیپلماسی قدرتمندترین کشور دنیا بوده است اما به گفته آقای دینکلمن که چند دهه از دیپلماتهای کارکشته آمریکایی بوده، در صورت ادامه مسیر فعلی، آینده ماشین دیپلماسی آمریکا چندان روشن نخواهد بود. آیندهای که آمریکا دیگر متحدان قدیمی خود را مثل گذشته در کنار خود ندارد و ائتلافهایی که دههها صرف ساخت و تقویت آنها شده و آمریکا را به قدرتی جهانی تبدیل کرده، تضعیف شدهاند و وزن سابق را ندارند. شرایطی که وقتی با یک جنگ پر دامنه در منطقه همراه میشود تصویر ترسناکی میسازد.
« این وضعیت بسیار مشکلساز است و ما را وارد دورهای متفاوت میکند. وقتی این شرایط تثبیت شود، به نظر من بازسازی اعتماد متحدان برای آمریکا بسیار دشوار خواهد بود.»
منتقدان دولت ترامپ میگویند مسئله به سفارتخانهها ختم نمیشود. گزارشها از اخراج یا کنار رفتن صدها افسر خدمات خارجی، سیاسیتر شدن انتصابها و کاهش شدید فرصت رشد برای دیپلماتهای حرفهای خبر میدهند. نتیجه، به گفته آنها، وزارتخانهای است که نهفقط کوچکتر شده، بلکه محتاطتر، خاموشتر و کمنفوذتر هم شده است.
به گزارش خبرگزاری رویترز از آغاز دوره دوم ریاست جمهوری دونالد ترامپ در ژانویه ۲۰۲۵، نزدیک به ۳۰۰۰ نفر از کارکنان وزارت خارجه آمریکا یا اخراج شدهاند یا خود را بازخرید کردهاند. تنها در ماه دسامبر مارکو روبیو وزیر خارجه در اقدامی بیسابقه ۳۰ نفر از سفرای آمریکایی را از پستهای خود به پایتخت فراخواند.
از نگاه کاخ سفید آنچه منتقدان «تصفیه سیاسی» و «خالی کردن وزارت خارجه از تخصص» میخوانند، تصحیح مسیری است که به زعم آنها سالها وزارت خارجه را به دستگاهی سنگین، کند و «سیاسیتر از حد لازم» تبدیل کرده بود. حامیان این سیاست میگویند حق رئیسجمهوراست که تعیین کند چه کسانی نماینده آمریکا در جهان باشند. جابهجایی بخشی از دیپلماتهای باسابقه با منصوبانی که به شعار «آمریکا اول» نزدیکترند، از نظر آنها تلاش برای هماهنگی خواسته رای دهندگان به آقای ترامپ است که همزمان با حذف کاهش تعداد کارمندان، زنجیره تصمیمگیری را کوتاهتر کرده و جلوی «سنگاندازی بوروکراتیک» در برابر سیاستهای جدید را گرفته است.
در مقابل، مارگارت مکمیلان، استاد تاریخ بینالملل در دانشگاه آکسفورد به خبرگزاری رویترز گفته است که دولت ترامپ در حال از میان بردن ظرفیت و توانایی آمریکا برای فهم جهانی است و این به افزایش خطر بیثباتی جهان منجر میشود. به گفته او با این رویکرد «دیگر نخواهیم توانست از دیپلماسی مثل همیشه برای ایجاد رابطه، رسیدن به توافقهایی که به نفع هر دو طرف است، و جلوگیری از جنگ و پایان دادن به آن بهره ببریم.»
مایکل رتنی دیپلماتی که با بیش از سه دهه فعالیت در کانون ابتکارات مهم دیپلماتیک آمریکا در خاورمیانه بوده در گفتگو با بیبیسی فارسی این وضع را بخشی از روندی گستردهتر میداند: «در موقعیت عجیبی هستیم که دولت عملاً به سفرا تکیه نمیکند. از کانالهای خودش استفاده میکند که معمولاً به حلقهای محدود از افراد نزدیک به رئیسجمهور محدود میشود. افرادی که الزاماً سابقه دیپلماتیک ندارند، اما به مرکز تصمیمگیری دسترسی مستقیم دارند.»
آقای رتنی پیش از آخرین پستش به عنوان سفیر آمریکا در عربستان سعودی در دوران جو بایدن، به عنوان کاردار آمریکا در اسرائيل کارکرده و پیشتر به عنوان فرستاده ویژه آمریکا در سوریه، مسئول روابط آمریکا با مخالفان سوری بوده است. عربی را به سادگی صحبت میکند و از جمله دیپلماتهایی است که در شرایط معمول میتوانست یک دو دهه دیگر به کار در وزارت خارجه ادامه دهد. اما اینطور نشد.
با آغاز ریاست جمهوری دونالد ترامپ، او طبق رسم جاری در واشنگتن استعفای خود را به رئيس جمهور تقدیم کرد تا رئيس جمهور، به صلاح دید خود، یا فرد مورد نظر خود را جایگزین او کند و یا او را در پستش ابقا کند و استعفا را نادیده بگیرد. رئيس جمهور استعفایش را پذیرفت و حرفه دیپلماتیک او زودتر از آنکه تصور میکرد به خط پایان رسید.
او بیش از هرچیز نگران آینده آمریکا در شرایط بحرانی است و میگوید اگر جنگی هم با چین سر بگیرد «فقط خدا باید به داد مان برسد. در مذاکرات حساس، میزان آمادگی حیاتی است. باید به اندازه طرف مقابل به اطلاعات، تحلیل، گزینهها و مشاورانی مجهز باشید که برای درست فهمیدن پیامها کمک کنند. این آمادگی در حال حاضر وجود ندارد. ما سر میز مذاکره بداهه سازی میکنیم. آن هم مذاکراه با ایران که تبعات عظیمی از جمله بر اقتصاد جهانی دارد.»
کلید قلب رئيس جمهوری آمریکا کجاست؟
در ماههای گذشته، بخش مهمی از دیپلماسی آمریکا درباره ایران به دو چهرهای سپرده شده که به نماد «دیپلماسی بدون دیپلمات» تبدیل شدهاند. استیو ویتکاف، تاجر قدیمی املاک و دوست چند دهساله ترامپ، و جرد کوشنر، داماد رئیسجمهور که همزمان در پروندههای ایران، اوکراین و غزه نقش مذاکرهکننده اصلی را بازی میکنند. تقریباً هر جا که پای گفتوگوهای «بزرگ» در میان بود، از جلسات غیرعلنی با حماس تا دیدارهای جداگانه با ولادیمیر پوتین، ولودیمیر زلنسکی و مذاکرهکنندگان ایرانی، نام جرد کوشنر و استیو ویتکاف هم مطرح بوده است. این حضور دائمی در حساسترین میزهای مذاکره این تصور را تقویت کرده که دو سرمایهدار املاک نیویورکی، که حالا در ساختار غیررسمی «هیئت صلح» ترامپ نقش محوری دارند، عملاً ستون اصلی پروژهای شدهاند که قرار است رئیسجمهور آمریکا را در تاریخ بهعنوان چهرهای یاد کنند که «صلح» را به نام خود ثبت کرده است. با این همه، امضای تفاهمنامه به بحثها درباره کارآمدی این مدل از دیپلماسی پایان نداده است.
در عوض کوشنر و ویتکاف بدون پشتوانه جدی از کارشناسان هستهای و ایرانشناسان وزارت خارجه وارد مذاکرات شدهاند، درک فنی تیم آمریکا از جزئیات برنامه هستهای ایران بارها زیر سوال رفته و فرصتهایی که میتوانست خیلی زودتر به توافقی تازه و جلوگیری از درگیری منجر شود، از دست رفت.
درست پیش از آغاز جنگ و بعد از مذاکرات ژنو بدر ابوسعیدی، دیپلمات ارشد و وزیر خارجه عمان که میانجی گفتگوها میان ایران از یک سو و جرد کوشنر و استیو ویتکاف از سوی دیگر بود به واشنگتن آمد و بعد از دیدار با معاون رئيس جمهور آمریکا در مصاحبه به رسانههای این کشور توضیح داد چرا فکر میکند شانس توافق بسیار بالاست. با این همه درست فردای این دیدار آمریکا و اسرائيل حملات خود را به ایران آغاز کردند.
سبک دونالد ترامپ در فرستادن نزدیکانش به عنوان میانجی به کشورهای دیگر انحصاری نیست. در تاریخ رهبران زیادی هستند که اعضای خانواده خود را به عنوان نماد علاقه، صداقت و تعهدشان به کشورهای دیگر فرستادهاند. در آمریکا نیز نمونههایی هستند از جمله فرانکلین روزولت که همسرش النور را در ماموریتی دیپلماتیک در جنگ جهانی دوم به انگلستان فرستاد و جان آدامز دومین رئيس جمهوری آمریکا که پسرش جان کوئینسی را در نقش سفیر به پروس فرستاد.
جان دینکلمن میگوید: «مشکل به ویژه در سه ماه گذشته بعد از آغاز جنگ با ایران سبک رئيس جمهور در اعزام نزدیکانش نیست. مشکل این است که دیپلماتهای حرفهای کنار گذاشته شدند و صرفا از تصمیمهای گرفته شده در بالا پیروی شده است. ما میدان فوتبال را از بازیکنان خوبمان خالی کردهایم و با تیم کامل بازی نمیکنیم. چون یا اعضای تیم را اخراج کردهایم و یا آنها را آنقدر مرعوب کردهایم که جرات ندارند آنطور که باید و موثر است بازی را پیش ببرند. در نتیجه میلیونهای آمریکایی با نگرانی شاهد این وضعیت هستند، نه از عشق به تهران، بلکه به این دلیل که ما کار موثری برای تغییر نتیجه بازی نمیکنیم.»
مایکل رتنی نیز تأکید میکند که این مدل، هرچند ممکن است سریعتر به نظر برسد، اما یک عنصر حیاتی را حذف میکند: «تقریباً هر دولت خارجی وقتی خود را در مرکز یک بحران میبیند، به چندین کانال ارتباطی نیاز دارد. بنابراین صرف اینکه فردی نزدیک به رئیسجمهور در سطح بالا میانجیگری میکند، به این معنا نیست که آن شخص مسئول همه جنبههای ارتباط بین دو دولت است. صرف اینکه استیو ویتکاف یا جرد کوشنر میانجی هستند به این معنا نیست که سعودیها بتوانند هر ساعت از شبانهروز با آنها تماس بگیرند. و یا حتی این دو نفر در موقعیتی باشند که بتوانند به همه سؤالهایی پاسخ دهند که ممکن است از یک سفیر پرسیده شود. از منظر یک دولت خارجی، این موضوع ناامیدکننده است، چون اگر یا سفیری وجود نداشته باشد یا احساس کنند که سفیر از این مسائل حساس کنار گذاشته شده است، دقیقاً نمیدانند برای دریافت اطلاعات، توضیح یا انتقال پیامها به کجا رجوع کنند. پیامهایی که ممکن است بسیار حیاتی باشند.»
نمونه این سردرگمی در پیامهای حیاتی درست در میانه جنگ، زمانی روی داد که دونالد ترامپ در ۱۸ فروردین در یکی از تندترین مواضع خود علیه ایران هشدار داد که اگر تهران به توافق تن ندهد، «یک تمدن کامل خواهد مرد و دیگر هرگز بازنخواهد گشت.»
رویترز به نقل از یکی از دیپلماتهای اروپایی در واشنگتن گزارش کرده است که بعد از این تهدید هولناک ترامپ علیه ایران، سؤال فوری در پایتخت او این بود که آیا آقای ترامپ واقعاً به استفاده از سلاح هستهای فکر میکند. به گفته این دیپلمات در اروپا و آسیا نگرانی فقط این نبود که رئيس جمهور چقدر جدی است، هراس دیگر این بود که مسکو از این فضا استفاده کند و با تهدید مشابه در اوکراین، جهان را در دو جبهه وارد بحرانی هستهای کند.
رویترز میگوید درست در چنین فضای پرالتهابی وقتی دولتهای اروپایی طبق روال همیشه سراغ وزارت خارجه آمریکا رفتند تا از طریق کانالهای دیپلماتیک پاسخی بگیرند، جوابی نگران کنندهتر شنیدند. اینکه دیپلماتهای آمریکایی در واشنگتن هم دقیقا نمیدانستند رئیسجمهور چه منظوری دارد و حرفهایش به چه اقدامهایی منتهی میشود. وضعیتی که گسستی بیسابقه در دیپلماسی آمریکا درست در وضعیت جنگی توصیف شده است.
ورم بروکراتیک یا فرسایش ساختاری
بخش مهمی از کاهش نیرو و تصفیهها در وزارت خارجه تحت عنوان بهره وری و مقابله با آنچه مارکو روبیو «ورم بروکراتیک در چنبره ایدئولوژی سیاسی خوانده انجام شده است. آنها که با سیاست دولت هم خوانی نداشتهاند به حاشیه راندهشده اند. در شورای امنیت ملی هم وضع به همین سو رفته است. نهادی که همیشه قلب هماهنگی سیاست خارجی و دفاعی در کاخ سفید بود، تعداد کارکنانش با موج اخراجها از چند صد نفر به چند ده نفر رسید و همین، رشته ارتباطی منظم بین کاخ سفید و سفارتخانهها را سستتر کرد.
مقامهای دولت در دفاع از این تغییرات بارها گفتهاند سفارتخانهها، حتی در غیاب سفرا «به اندازه کافی نیروی لازم» دارند. آنها استفاده از فرستادههای ویژه و کانالهای مستقیم با حلقه نزدیک ترامپ را مزیتی برای مدیریت بحرانها میدانند و معتقدند در لحظات حساس این مسیر کوتاهتر و کارآمدتر است
بیبیسی فارسی برای این گزارش، از وزارت خارجه آمریکا خواست موضع رسمی خود را درباره خالی ماندن دهها کرسی سفرا، اخراج و بازخرید کارمندان و ادعای حاکمیت «فرهنگ ارعاب در وزارت خارجه» توضیح دهد ، اما تا زمان انتشار این مطلب هیچ پاسخی از وزارت خارجه دریافت نشده است.
چند مقام فعلی و سابق آمریکا به رویترز گفتهاند ماهها نشستهای منظم در این شورا برگزار نشد و عملاً بر جلسات هماهنگی بینسازمانی درباره امنیت ملی و سیاست خارجی ممنوعیت نانوشتهای حاکم بود، در حالی که کاخ سفید میگوید جلسات ادامه داشت اما در ابعادی کوچکتر و فقط بر اولویتهای رئیسجمهور متمرکز بود.
مارکو روبیو که هم زمان وزیر خارجه آمریکا و مشاور امنیت ملی این کشور است سالها عضو کمیته روابط خارجی سنا بوده و بعید است از اهمیت تخصص در فضای دیپلماتیک بیخبر باشد. اما منتقدان میگویند حاکمیت فضای ارعاب در پی تصفیههای سیاسی باعث شده دیپلماتها پیش از آنکه به منافع ملی فکر کنند، نگران آن باشند که ابراز نظر واقعیشان برای شغل و موقعیت آنها چه تبعاتی خواهد داشت.
جان دینکلمن میگوید: «با اینکه معمولاً از وزیر خارجه دفاع نمیکنم، باید بگویم از زمان هنری کیسینجر چنین وضعیتی نبوده که یک نفر همزمان وزیر خارجه و مشاور امنیت ملی باشد. شاید توجه به امنیت ملی بیشتر از روابط خارجی طبیعی باشد اما مشکل جای دیگری است. ساختار واشنگتن به طور معمول طوری است که در سازمانهای بزرگ مثل وزارت خارجه، در سطوح دوم و سوم، اگر نگوییم چهارم و پنجم و ششم ، باید آدمهایی باشند که بتوانند در غیاب رهبر اصلی، با کمترین اختلال نقش او را بازی کنند؛ چون حرفهایاند، چون نگران نیروی انسانیاند، چون مسائل را میشناسند و چون همان کاری را میکنند که اگر رئیس سر کار بود، انجام میداد. مشکل دقیقاً از همینجا شروع میشود. مدیریت، و رهبری در وزارت خارجه امروز بهشدت مسئلهدار است. به جای اینکه کارکنان احساس کنند سازمان پشتشان است و منافعشان را میبیند، همه نگرانند که در موج تعدیل نیرو و اخراج نفر بعدی باشند. حاکمیت ترس تا حد فلج و این هم به ضرر منافع ملی ماست، هم برای بعد دیپلماتیک قدرت ملیمان مرگبار است.»
مایکل رتنی اگرچه وزیر خارجه را به عنوان رئيس سازمانی وزارت خارجه مسئول سیاستهای پیاده شده در این نهاد میداند، میگوید:«در موضوعاتی مثل ایران یا اوکراین، این رویکرد از کاخ سفید دیکته میشود. فکر نمیکنم روبیو، وزیر خارجه نقش زیادی داشته باشد. در عوض افراد سعی میکنند تشخیص دهند رئیسجمهور چه میخواهد و بر اساس آن عمل میکنند. یعنی هیچ فرایند سیاستگذاری منسجمی وجود ندارد و این یکی از ضعفهای بزرگ دیپلماسی است. مثلا فرایندی نیست که در آن کسی بگوید این اطلاعاتی است که از ایرانیها، سعودیها یا اسرائیلیها دریافت کردهایم، اینها چه معنایی دارند و چه گزینههایی داریم. چنین چیزی بسیار کم اتفاق میافتد.در عوض، صرفا اتکا به این است که فلانی با نخستوزیر تماس گرفته و این حرفها رد و بدل شده است. بعد رئیسجمهور تصمیم میگیرد چه باید کرد. کل فرایندی که معمولاً تخصص را وارد تصمیمگیری میکند، عملاً وجود ندارد و وقتی ابزار دیپلماتیک تضعیف شود، فقط ابزار نظامی باقی میماند.»
تفاهمنامه اخیر شاید به جنگ پایان دهد، اما پرسش اصلی همچنان پابرجاست: آیا آمریکا میتواند با دستگاه دیپلماسیای که بسیاری آن را تضعیفشده میدانند، بحرانهای بعدی را نیز مدیریت کند و همزمان متحدانش را کنار خود نگه دارد؟ منتقدان میگویند بهایی که برای رسیدن به توافق با ایران پرداخت شد، خود نشانهای از فرسایش ظرفیت دیپلماتیک واشنگتن است.