نامه ای از لندن: «هنوز خیلی وقت داریم» (۱)
سلام.

منبع تصویر، Science Photo Library
پیشِ خودتان بماند، دیروز توی پیاده روِ باریکِ کوچۀ درازمان، عصا زنان، و ساکِ چرخی به دست، برخوردم به یک جنتلمنِ انگلیسیِ (۲) شصت، شصت و پنج سالۀ درشت هیکل، هفت ستونِ بدنش از سلامت برخوردار، و فوراً خودم وُ ساک چرخیم را کشیدم کنار تا او که کالسکۀ بچۀ یک سال، یک سال و نیمه ای را می برد، رد بشود، و به ش گفتم: «شما بفرمایید. من خیلی کُند راه می روم!»
جنتلمن انگلیسی محترمانه لبخندی زد و تشکّر کرد، ولی ظاهراً همین قدر «آدمگَری» را کافی ندانست، وَ کالسکه را با بچّۀ بی لبخند و بی اخم و هاج و واج نگهداشت و حتماَ از راهِ دلسوزی، و برای دلگرمیِ من گفت: «بالاخره برای همه مان وقتش می رسد که ناچار باشیم خیلی کُند راه برویم!» (۳)

من هم که جنتلمن نیستم، امّا عملِ به مِثل سرم می شود، گفتم: «این بچّۀ مامانی نوۀ شماست؟» و جنتلمنِ انگلیسی از این سؤال جا خورد، و با لحنی که نمی توانست خطا بخش وُ پوزش پذیر باشد، گفت: «نه خیر، آقا، بچّۀ خودم است!»
اینجا بود که بُهتم زد و چند لحظه ای لال ماندم، و بعد، در مُنتهای پریشان فکری، همین طور هوایی گفتم: «من برای تندرستی و خوشبختیِ همۀ بچّه های دنیای امروز دعا می کنم. روزِ خوبی داشته باشید!»
و جنتلمنِ انگلیسیِ شصت، شصت و پنج ساله، صاحبِ بچّۀ یک سال، یک سال و نیمه، لابُد سخت دلخور از من که او را پیر و پدر بزرگ دیده بودم، رفت وُ مرا، خطا کرده و شرمسار، به حالِ آشفتۀ خودم رها کرد.
خداییش را بخواهید، حقّ با او بود. چرا من باید خیال کرده باشم که یک مردِ حالا شصت و پنج نَه، بگوییم شصت ساله، که حدّ اکثر در سی سالگی با یک زنِ حدّ اقلّ بیست و پنج ساله ازدواج کرده بوده باشد، و بچّۀ اوّلشان، به فرض، پسر بوده باشد و حالا بیست و نُه ساله شده باشد، مسلّماَ نمی تواند با یک پدر شصت ساله و یک مادر پنجاه و پنج ساله، صاحب یک برادرِ تنیِ یک سال، یک سال و نیمه شده باشد؟
از منِ به اصطلاح محقّق بعید بود که در برخورد با این مردِ شصت، شصت و پنج ساله، واقعیتهای علمِ جانور شناسی و علمِ زیست شناسی را در مدّ نظر نداشته باشم، و در عوض از دیدگاهِ تمدّن و فرهنگ و اخلاق و شعور و عاطفۀ انسانی به او و بچّۀ یک سال، یک سال و نیمۀ همراهش نگاه کنم و از او بپرسم: «این بچّۀ مامانی نوۀ شماست؟»
همین تازگیها یک جا خوانده بودم که در هندوستان، که می گویند بزرگترین دموکراسی دنیاست و در عینِ حال بیشترین جمعیتِ فقیرِ این دنیا را هم دارد، یک مرد نَوَد و شش ساله بچّه دار شده است! که البتّه اگر این بچّه را یک زن از او حامله شده بوده باشد، این زن باید حدّ اقل پنجاه سال با او اختلاف سنّ داشته باشد، که باز هم چندان تعجّبی ندارد. قبلاً هم یک جای دیگر خوانده بودم که در پاکستان بعضی مردهای پنجاه، شصت ساله با دخترهای نُه ساله ازدواج می کنند که آن هم تعجّبی ندارد.

منبع تصویر، John Mitani
خودتان می دانید که نزدیکترین نوعِ حیوان به نوعِ انسان میمون است، و میمون معمولاً تا بتواند نرانِگیِ (۴) خودش را حفظ کند، و برای هدفِ طبیعی با نرهای خانواده اش بجنگد، ماده های چندین نسل از خانواده اش را خودش حامله می کند. راستی که جَلّ الخالِق و ما شاءَ الله!
_______________________________
۱- عنوان این نامه را گذاشته ام «هنوز خیلی وقت داریم» که معمّا به نظر می آید، امّا فکر می کنم بعد از خواندنِ نامه معنیش کاملاً روشن باشد. به نظر شما برای چه چیزی هنوز خیلی وقت داریم؟
۲- در چند دهۀ اخیر همه چیز مردم در انگلیس آن قدر تغییر کرده است که آدم در کوچه و بازار زیاد به مردهایی بر نمی خورد که سر و وضعشان آنها را جنتلمن نشان بدهد. امروز اگر مردی کت و شلوار تنش باشد، کراوات زده باشد، سرش را معمولی اصلاح کرده باشد، اینجا و آنجاش را خال نکوبیده باشد، و با لهجه ای حرف بزند که شمای مهاجر نسل اوّل بفهمید، همچین آقایی جنتلمن انگلیسی است. باقی خصوصیات جنتلمنهای صد سال پیش، پیشکشش.
۳- به ش گفتم:«من خیلی کُند راه می روم»، با این جملۀ انگلیسی: «I am a very slow walker» و او هم جنتلمنانه از همان صفت «slow walker» که من به کار برده بودم، استفاده کرد و گفت:
«For all of us there comes a time when, by compulsion, we become slow walkers»
۴- برای تأمّلی زیست شناسانه و مردم شناسانه و تاریخ شناسانه در جامعه های دو سه هزار سال پیش، می توانید به «کتاب اوّل پادشاهان» در «کتاب مقدّس» بخش اوّل «عهد عتیق»، دربارۀ حضرت داوود پادشاه و نبی بنی اسرائیل، و صاحب کتاب «زبور» یا «مزامیر» و پسر و جانشین اوحضرت سلیمان، مراجعه کنید. اگر وقت، یا حوصله، یا هر دوی آنها را ندارید، به این مختصر نگاهی بکنید: « *و داود پادشاه پیر و سالخورده شده، هر چند او را به لباس میپوشانیدند، لیکن گرم نمیشد. * و خادمانش وی را گفتند: «به جهت آقای ما، پادشاه، باکرهای جوان بطلبند تا به حضور پادشاه بایستد و او را پرستاری نماید، و در آغوش تو بخوابد تا آقای ما، پادشاه، گرم بشود.» * پس در تمامی حدود اسرائیل دختری نیکو منظر طلبیدند و اَبیشَکِ شونمیه را یافته، او را نزد پادشاه آوردند. * و آن دختر بسیار نیکو منظر بود و پادشاه را پرستاری نموده، او را خدمت میکرد. امّا پادشاه او را نشناخت. (نشناخت یعنی با او مجامعت نکرد. اگر پادشاه دیگر نمی توانست زنی را بار دار کند، باید بر کنار می شد و پسر ارشدش جای او را می گرفت. ) * آنگاه اَدُنیا پسر حَجِّیت، خویشتن را برافراشته، گفت: «من سلطنت خواهم نمود.» و برای خود ارابهها و سواران و پنجاه نفر را که پیش روی وی بدوند، مهیا ساخت... (امّا بنا بر قول قبلی داوود، سلیمان پادشاه شد و در نتیجه ادُنیا عصیان کرد. ابتدا خواست ابیشکِ شونمیه را که به عقد داوود در آمده بود ولی باکره مانده بود، به زنی بگیرد. امّا سلیمان به نقشۀ او پی برد و او را کشت و ابیشکِ شونمیه را به حرمسرای خودش فرستاد. گفته اند که معشوق در «غزل غزلهای سلیمان»، که یکی از قدیم ترین و زیباترین شعرهای عاشقانۀ روستایی جهان است، همین ابیشکِ شونمیه «Abishag Sunnammite» بوده است.






























