«دل داریم، قلب نمی خواهیم!»

نمی دانم شما دربارۀ «زبان» چه عقیده ای دارید و اهمّیتش در زندگیتان، در مقایسه با چیزهای مهمّ دیگرِ این دنیا چه قدر است، امّا فکر می کنم اگر برای شما توضیح بدهم که «زبان» برای من چه معنایی دارد، ممکن است پیش خودتان بگویید یا مُخم معیوب شده است، یا نمی دانم که «مبالغه» هم حدّ و اندازه ای دارد.
با اعتقاد و اطمینان عرض می کنم که من با شناختِ زبان با «خدا» دوست و همسایه شدم؛ با زبان به حقیقتِ «زیبایی» رسیدم؛ با زبان «عشق» را زندگی کردم؛ و با زبان به زندگی ام «معنی» دادم، چون به روشنی فهمیدم که ما با زبان «انسان» شده ایم.
این را برای آنهایی نمی گویم که بیشتر از من برای زبان اهمیت قائل هستند و مثلِ من از بلایی که «با» سوادهایِ «بی» دانش دارند به سرِ زبان فارسی می آورند، رنج می برند، خون خونشان را می خورد، نفس در سینه شان تنگ می شود، ولی متأسّفانه برای نجات زبان کاری از دستشان بر نمی آید. در جامعه هر چیزی را که «خراب» شده باشد، می شود با همّتهایِ بلند و حرکتهایِ آگاهانه «درست» کرد. اگر زبان در طولِ زندگی چند نسل «خراب» شود، زبان تازه ای به وجود می آید که با خرابی «موجودیت» پیدا می کند، مسخ می شود، و خرابی طبیعتش می شود و خراب می ماند.

به نظر من، کسی که زبان را خوب نشناسد و خوب نگوید و خوب ننویسد، در این روزگارِ هشلهف شایستگی این را دارد که برود مدیر بانک بشود، نمایندۀ پارلمان بشود، مدیر عامل شرکتهای بزرگِ چند ملیتی بشود، ژنرال هفت ستاره بشود، نخست وزیر بشود، رئیس جمهوری بشود، تاجر وارداتی- صادراتیِ مولتی میلیاردر بشود، یا کم کمش بساز و بفروشِ برجهای آپارتمانی در شهرکهای ِ بیابانی اطراف شهرهای بزرگ بشود! چرا باید بیاید در مطبوعات و رادیو و تلویزیون و آنلاین مترجم و نویسنده بشود!
این که باز به یادِ مظلومیت و بیچارگیِ زبان فارسی افتادم، این بود که دیروز در گشت و گذارِ اینترنتی، برخوردم به نوشته ای که عنوانش «سلامت دل و بهداشت قلب» بود. این عنوان مرا به یاد بحث دو تا ژورنالیست جوان انداخت که یکیشان معتقد بود «قلب» یک کلمۀ عربی است و فارسیش کلمۀ «دل» است که داریمش! پس چه اجباری داریم که اصلاً کلمۀ «قلب» را به کار ببریم! و دوّمی سعی کرده بود به ش حالی کند که قضیه به این سادگی نیست که بگوییم فارسیش را داریم و عربیش را نمی خواهیم.

آمده بودند پیشِ پیر مرد که بینشان داوری بکند. پیر مرد چیزی نداشت که به استدلالِ دوّمی اضافه بکند تا برای درکِ «منطقِ زبان» به ذهنِ اوّلی کمک کرده باشد. فکر کردم بهتر است به جای اینکه قاضی بشوم و حکم صادر کنم که حرفِ این «درست» است، حرفِ آن «غلط»، بگویم:
«ببینید، فرزندهای عزیز، زبان را نسلِ من و شما درست نکرده ایم که برایش حکومتِ جدید بشویم و دلمان بخواهد که گذشته اش را نابود کنیم. خیلی از کلمه هایی که خیال می کنیم فارسیش را داریم، عربیش را به همان معنی به کار نمی بریم. مثلاً همین کلمۀ «قلب»! شما حکم می کنید که از امروز بگوییم و بنویسیم: فلان کس پزشکِ ویژه کارِ بیماریهای دلی است؟ یا مثلاً با این بیت «حافظ» چه کنیم که هم دل دارد، هم قلب:
«دل» دادمش به مژده و خجلت همیبرم
ز این نقد «قلب» خویش که کردم نثار دوست! (۱)
محض رضای حقیقتِ خدا بچّگانه با زبان بازی نکنید!»
_______________________________
۱- حافظ بیتهای دیگری هم دارد که «قلب» آنها را نمی شود با «دل» عوض کرد، از آن جمله اینها:
گفت و خوش گفت: برو، خرقه بسوزان حافظ !
یا رب، این «قلب شناسی» ز که آموخته بود؟
زآنجا که پرده پوشیِ عفو کریم توست،
بر «قلب» ما ببخش که نقدی ست کم عیار!
تو که کیمیافروشی، نظری به «قلب» ما کن
که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی!
گر «قلب» دلم را ننهد دوست عیاری،
من «نقدِ روان» در دمش از دیده شمارم !
مشکلی دارم، ز دانشمند مجلس بازپرس:
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟
گوییا باور نمیدارند روز داوری،
کاین همه «قلب» و دغل در کار داور میکنند!
عاشق مفلس اگر «قلب» دلش کرد نثار،
مکنش عیب که بر «نقدِ روان» قادر نیست!
خیال شهسواری پخت و شد ناگه «دل» مسکین،
خداوندا نگه دارش که بر «قلب» سواران زد!






























