اسطوره تختی؛ پادکستی درباره جهان‌پهلوان

    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده پادکست «اسطوره تختی»
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

خودتان که بهتر می‌دانید تختی چقدر در ایران مشهور است اما بگذارید بنویسم که در شهرت تختی همین بس که در ۲۵ مرکز استان نامش بر خیابانی نقش بسته است. در آن شش تای دیگر هم ورزشگاه‌هایی به نام جهان‌پهلوان ایران هست. نام تختی در کنار اتفاق تاریخی «انقلاب»، مفهومی انتزاعی چون «آزادی»، و مفاخری مثل «حافظ» از اسم‌های پربسامد در زندگی روزمره ایرانی‌هاست. او حالا اسطوره‌ای است که بسیاری دنبال پیدا کردن نمونه‌های امروزی‌اش هستند. در مجموعه چهار قسمتی پادکست «اسطوره تختی» نگاهی کردیم به زندگی و کارنامه‌ی این کشتی‌گیر مشهور و سعی می‌کنیم به این سوال پاسخ بدهیم که او که بود و چه کرد، چطور رفت و چه بر جا گذاشت.

در این نوشته مروری کوتاه می‌کنیم بر آنچه که در هر قسمت از پادکست «اسطوره تختی» می‌شنوید و لینک‌هایی هم برای شنیدن پادکست خواهیم گذاشت که بتوانید هر پادکست را در یکی از پلتفورم‌ها بشنوید.

«اسطوره تختی» پادکستی است به میزبانی رعنا رحیم‌پور، خبرنگار آزاد، و تهیه‌کنندگی من با همراهی لوسی گرین‌ول. این پادکست نسخه انگلیسی هم دارد.

اپیزود اول: غلامرضا

تختی در سال ۱۳۰۹ در خانی‌آباد تهران به دنیا آمد. وضع زندگیشان بد نبود تا اینکه زمین‌های پدری‌اش را برای احداث راه‌آهن گرفتند. غلامرضا خیلی زود مجبور شد برای کمک به گذران زندگی خانواده سر کار برود.

تختی در یادداشتی که برای هفته‌نامه کیهان ورزشی نوشته، خودش را فرزند درد و رنج معرفی می‌کند و می‌گوید که با این درد و رنج خو گرفته است. شاید همین خو گرفتن با درد و رنج باشد که در او احساس همدردی بزرگی با مردم به وجود آورده بود.

او در زورخانه ورزش می‌کرد و بعد به کشتی روی آورد. به قول خودش « در سرما و گرما در روی تشکی که حتی حیوانات هم حاضر نمی‌شدند بر روی آن تمرین کنند» کشتی گرفتن را آغاز کرد.

از سال ۱۳۳۰ پای تختی به سکوهای قهرمانی باز شد و قطار مدال‌آوری‌اش راه افتاد. پنج سال بعد هم پرچم‌دار کاروان ورزشی ایران در المپیک ملبورن شد. او پانزده سال برای تیم ملی ایران کشتی گرفت، در چهار المپیک شرکت کرد و توانست یک طلا و دو نقره بگیرد. در مسابقات جهانی کشتی هم دو طلا و دو نقره کسب کرد. الهام حیدری، داور کشتی در کانادا، می گوید نکته جالب درباره تختی این است که «عمر قهرمانی‌اش» طولانی بوده است.

خیلی زود تختی لقب «جهان پهلوان» گرفت. سیاوش کسرایی، شاعری که از جمله برای منظومه‌ «آرش» مشهور است چنان از تماشای یکی از کشتی‌های تختی به وجد می‌آید که شعری با این مطلع برای او می‌سراید: «جهان پهلوانا صفای تو باد / دل دردمندان سرای تو باد».

پهلوان در فرهنگ ایرانی معنایی بالاتر از قهرمان ورزشی دارد. هوشنگ شهابی، استاد بازنشسته تاریخ این موضوع را این طور باز می‌کند که پهلوان کسی است که «دست‌و‌دل‌باز»، «طرفدار طبقه محروم»، «طرفدار حق» و «پایبند اخلاق» است.

یکی از نمونه‌های مشهور از پهلوانی تختی، مسابقه‌اش با «الکساندر مدوید» است. در ۱۳۴۱ مدوید که زیر پرچم اتحاد جماهیر شوروی کشتی می‌گرفت در مسابقات تولیدوی آمریکا با تختی رو‌به‌رو شد. مشهور است که تختی شنیده بود مدوید زانوی چپش آسیب دیده، پس سعی می‌کند به زانوی او کاری نداشته باشد. مدوید پیش از مرگ با پادکست «اسطوره تختی» مصاحبه کوتاهی کرد و از جمله از عشق متقابل تختی و ایرانیان به هم گفت.

عشق ایرانی‌ها به تختی دلایل مختلف دارد. منش پهلوانی‌اش به کنار، او در زمانه‌ای برای ایرانیان افتخار‌آفرین شد که مردم به چنین چهره‌ای احتیاج داشتند. پروانه حسینی، مدرس دانشگاه اوهایو، می‌گوید در دوره‌ای که نخست‌وزیر محبوبی مثل مصدق کنار گذاشته می‌شود و مردم معتقدند بسیاری کشورهای دیگر در امور ایران دخالت می‌کنند، او با کنار زدن رقبایی از ابرقدرت‌های جهان روی سکوی اول می‌رفت. همین بسیاری را به وجد می‌آورد که او را در حد پرستش دوست داشته باشند.

قسمت اول پادکست تختی با نگاهی به عناصر اسطوره‌ای تختی به پایان می‌رسد.

اپیزود دوم: محمد

تختی از طرفداران و دوستداران محمد مصدق بود. نخست وزیری که اختلافاتش با محمدرضا شاه پهلوی موجب شد که از عرصه سیاسی خارج شود و تا پایان عمرش در تبعید زندگی کند. اما آن طور که هوشنگ شهابی، استاد بازنشسته تاریخ می‌گوید این به معنی آن نبود که با شاه «خصومت» داشته باشد. آقای شهابی شاهد هم رو می‌کند، مثلا همان فیلم معروف که شاه بازوبند پهلوانی را به بازوی تختی می‌بندد.

آن طور که بابک تختی در گفت‌وگو با مهدی رستم‌پور، کارشناس کشتی، گفته وقتی بعد از گرفتن زمین‌ها، خانواده تختی با مشکلات مالی روبه‌رو می‌شوند او برای نخستین بار «واقعیت‌های اجتماعی» را می‌بیند و به این موضوع‌ها حساس می‌شود.

از طرف دیگر، تورج اتابکی، پژوهشگر ارشد در پژوهشکده بین‌المللی تاریخ اجتماعی، می‌گوید تختی در محله‌ای می‌زیست که افرادی مانند آیت‌الله طالقانی زندگی می‌کردند. چهره‌هایی که او می‌گوید با سیاستمداران معمولی فرق داشته و به اصطلاح او از «رجال معتمد مردم» بودند. تختی جذب این افراد می‌شود و وقتی فضای سیاسی باز می‌شود به جبهه ملی دوم می‌پیوندد. او حالا خودش یک پا «رجل معتمد مردم» شده بود و عضویتش در جبهه ملی، مایه افتخار این گروه سیاسی بود.

«تختی در حقیقت یک ویترین خیلی خوب بود برای جبهه ملی ایران». تورج اتابکی می‌گوید جبهه ملی به خودش می‌بالید که چنین فرد نام‌آشنایی را در کادر رهبری دارد.

به جز این، تختی در امور صنفی ورزشکاران هم فعال بود. مصاحبه‌ها و گزارش‌های مطبوعاتی آن دوران نشان می‌دهد که او صدای ورزشکاران بود و خواهان بهبود شرایط زندگی آنها. اما شاید مهم‌ترین کارش برای تثبیت شدن نامش در فهرست معتمدان مردم پا پیش گذاشتن در کمک به زلزله‌زدگان بوئین‌زهرا بود. زلزله‌ای به بزرگی ۷/۱ ریشتر در روز دهم شهریور ۱۳۴۱ شهرستان بوئین‌زهرا را لرزاند. تختی پیش‌قدم شد تا به زلزله‌زدگان کمک کند. او بین دو راهی یوسف‌آباد تا میدان راه‌آهن در تهران هفده ایستگاه را مشخص کرد که مردم برای اهدای کمک‌هایشان به آنجا بروند. گزارش روزنامه کیهان پر است از تکه‌هایی رمانتیک درباره مردمی که داشته‌های ناچیزشان را به اعتبار تختی برای زلزله‌زدگان می‌فرستند. مثلا این تکه: «ماشین‌پاک‌کن چهارراه شاه که از طلوع صبح تا ظهر با پاک کردن ماشین‌های پارک شده در کنار خیابان، مبلغ ناچیزی کار کرده بود، وقتی تختی را دید با خوشحالی به جلو رفت و پول‌خردهایی که در دست داشت به تختی داد. او گفت: - تختی جون بیشتر از این کار نکردم من را ببخش.-»

شهرت تختی آنقدر زیاد می‌شود که وقتی بدون مدال از المپیک توکیو باز می‌گردد، استقبال از او بیشتر از مدال‌آوران بود. این موضوع از چشم علی‌اکبر حیدری که در آن المپیک مدال گرفته بود پنهان نماند: «یک کلمه از ما اصلا صحبت نشد. همه‌اش تختی تختی تختی بود. چه باخته بود چه برده بود همه‌اش تختی بود.»

حضور تختی در عرصه‌های مختلف اجتماعی، مردم را به او علاقه‌مند‌تر می‌کرد و فشار حکومت را بر او بیشتر. عبدالله موحد، کشتی‌گیر پیشکسوت ایرانی، به یاد می‌آورد که یک بار تختی برای تماشای مسابقه به سالن کشتی آمده بود و مردم بسیار تشویقش کرده بودند. آقای موحد بقیه ماجرا را این طور تعریف می‌کند: «آمدند از سالن بیرونش کردند. این از آن طرف برگشت آمد توی قسمت تمرین. ما آنجا داشتیم تمرین می‌کردیم این آمد آنجا. واقعا توی چشمش اشک‌آلود بود چون بیرونش کرده بودند از سالن.» در آن سال‌ها مشهور بود که دربار از شهرت تختی و مواضع سیاسی او خشنود نیست.

تختی سال‌ها زیر نظر ساواک بود. یکی از ماموران ساواک در بخشی از گزارشی که از مراسم فوت پدر تختی نوشته، چنین آورده: «در موقع خداحافظی تختی از آقای امیر علایی سوال می‌نماید آقای مصدق حالش چطور است؟ ایشان در جواب اظهار داشت بی‌خبر نیستم. حالش خوب است. تختی گفت سلام مرا برسانید.»

بنا به مدارک موجود تختی حتی برای سوال و جواب به ساواک احضار شده بود. اما این فشارها و دور شدن او از دوران قهرمانی‌اش باعث نمی‌شود که تختی با حکومت راه آمده و آن طور که در یکی از گزارش‌های ساواک آمده «تنفرنامه‌»ای علیه احزاب مورد پسندش صادر کند.

اپیزود سوم: بابک

اپیزود سوم پادکست «اسطوره تختی» درباره مرگ او است که با نوشته‌ها و گفته‌های بابک تختی درباره پدرش آغاز می‌شود.

بابک تختی فقط چند ماهه بود که پدرش را از دست داد. او در مصاحبه‌ها و نوشته‌هایش از حسرت دیدار با پدر گفته و نوشته‌است.

ابهام در چرایی مرگ تختی سال‌ها یکی از معماهای ذهن ایرانیان بود. جلال آل‌احمد، نویسنده، در مقاله‌ای که کمتر از یک سال بعد از مرگ تختی نوشته بود از ابعاد این معما چنین نوشته: «یکی می‌گفت چیزخورش کرده‌اند- دیگری می‌گفت خفه‌اش کرده‌اند- دیگری می‌گفت به قصد کشت او را زده‌اند و بعد لاشه‌اش رابه مهمانخانه کشیده‌اند.» گروهی هم معتقدند که افرادی مثل آل‌احمد به دلایل سیاسی سعی داشتند شایعاتی درباره تختی و مرگش منتشر کنند.

پیکر تختی را روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۴۶ در یکی از اتاق‌های هتل آتلانتیک تهران پیدا کردند. خبر مثل بمب ترکید. روزنامه‌ها سریع خبر را به صفحه اول رساندند و خبرنگاران خیلی زود توانستند به یادداشت‌هایی دست پیدا کنند که کنار تختی پیدا شده بود. جهان‌پهلوان روی یکی از یادداشت‌ها که خطاب به دادستان نوشته و وصیت‌نامه‌اش بوده، تاکید کرده که «از هیچکس شکایتی و گله و ناراحتی ندارم. خودم این تصمیم را گرفته‌ام و احدی در کار من دخالت ندارد.» نه این نوشته و نه گزارش پزشکی قانونی، ناراضیان را متقاعد نکرد که تختی خودش را کشته است. آنها مشکوک بودند که حکومت این اسناد را جعل کرده است.

مهدی رستم‌پور که دفتر یادداشت‌های تختی را دیده، می‌گوید تختی در دوران اوج که وضع مالی خوبی داشت هم شعری درباره خودکشی در دفترش نوشته بود. اما این نشانه‌ها هم بر بسیاری اثر نداشت.

منصوره پیرنیا، یکی از گزارشگران موسسه کیهان در آن روزها که گزارش مفصلی از خانواده تختی بعد از مرگ او منتشر کرده بود، بعد از گذشت سال‌ها آن دوره را این طور جمع‌بندی می‌کند که «مردم نمی‌خواستند باور کنند» تختی خودکشی کرده، برای همین به خودشان «تلقین می‌کردند» که جهان‌پهلوانشان را حکومت کشته است.

روزنامه‌ها که به نظر می‌رسد از چاپ گزارش‌های دقیق درباره مراسم تختی منع شده بودند اما در اسناد ساواک تعدادی از شعارهای عزاداران تختی ثبت شده است که نشان می‌دهد گروهی از ایرانیان خودکشی تختی را نپذیرفته بودند: «دروغ ننگین سال خودکشی قهرمان»، «زحمتکشان بدانید تختی نکشت خود را، او را شهید کردند».

اسناد ساواک مشخص است که آنها تمایلی به برگزاری سالگرد تختی هم نداشتند و به این ترتیب تا بعد از انقلاب ما مراسم قابل توجهی برای سالگرد مرگ تختی نمی‌بینیم.

به جز آنهایی که مرگ تختی را قتل حکومتی می‌دانستند، گروهی هم بودند که باور کرده بودند تختی خودخواسته به زندگی‌اش خاتمه داده و دلایل گوناگونی برای این تصمیم او بیان می‌کنند. بابک تختی در گفت‌وگویش با مهدی رستم‌پور می‌گوید که پدرش نمی‌خواست بپذیرد او نمی‌تواند جهان پیرامونش را تغییر دهد: «نه می‌توانست کشتی بگیرد، نه می‌توانست انقلاب کند، نه می‌توانست از مصدقش دفاع کند. هیچ چیز برایش نمانده بود و من فکر می‌کنم این بزرگ‌ترین مانعی بود جلویش که از عهده حل کردنش بر نیامد.»

گروه دیگری هم بودند که انگشت اتهام را به سوی همسرش نشانه گرفته و او را به خاطر مرگ تختی سرزنش می‌کردند.

اگر به خودکشی فکر می‌کنید، با متخصصان و نهادهای تخصصی سلامت روان در محل زندگی خود تماس بگیرید.

اپیزود چهارم: شهلا

در اپیزود چهارم از پادکست تختی پیش از هرچیز سراغ این می‌رویم که چطور انگشت اتهام گروهی به همسر تختی، بر زندگی شهلا توکلی تاثیر گذاشت.

پدر شهلا توکلی در راه‌آهن کار می‌کرد. مثل تختی. اما آن دو تختی و همسرش در یک مهمانی با هم آشنا می‌شوند. کیهان در گزارشی از آشنایی این دو نوشته که وقتی در مهمانی بیشتری‌ها مشغول رقص با آهنگ «جاز» بودند، تختی به گزارشگر کیهان گفته بود که دو نفر احساس می‌کردند جایشان در آن مجلس نیست؛ خودش و دختری «با زیبایی ساده و لباس ساده‌تر». که خب بعد همین دو ازدواج می‌کنند.

پروانه حسینی، مدرس دانشگاه اوهایو، که در زمان حیات خانم توکلی با او در تماس بوده، می‌گوید هر دو نفر اینها آدم‌های اهل فکری بودند که در جمع‌های ادبی و روشنفکری حرف برای گفتن داشتند.

اما بعد از مرگ تختی، گزارش‌هایی در جراید چاپ شد که از قول این یا آن فرد خانواده می‌گفتند اختلاف طبقاتی و فکری زن و شوهر زیاده از حد بوده و طاقت جهان‌پهلوان به سر رسیده بود.

بابک تختی این چنین اتهام‌هایی را بی‌اساس می‌داند. او در گفت‌وگویش با مهدی‌ رستم‌پور، تاکید می‌کند که این حرف‌ها فقط زندگی را بر مادرش سخت کرده بودند: «این دفاع از تختی نیست. این نابود کردن تختی است.» چرا که به گفته او چطور می‌شود جهان‌پهلوان مملکتی جان خود را به خاطر ناسازگاری با زنی ۲۱ ساله بگیرد؟

پروانه حسینی در مقاله‌ای نشان داده که چطور یکی از شاعران ایرانی بعد از مرگ تختی در شعرش تختی را با رستم مقایسه کرده و به جای تهمینه، شهلا توکلی را به سودابه تشبیه کرده که از شخصیت‌های منفی شاهنامه است. و می‌گوید جامعه ایران «به درستی» عاشق تختی بود اما «با بی‌عدالتی علیه همسر تختی و مادر فرزند تختی قضاوت کرد.»

اپیزود چهارم همچنین فرصتی شد برای صحبت از زنان کشتی. از اینکه چطور این رشته در دهه‌های اخیر در جهان درهایش به روی زنان گشوده‌تر شد و زنان کشتی بیشتر جدی گرفته شدند. افسون روشن‌ضمیر، کشتی‌گیر ایرانی – آمریکایی، که نخستین مدال طلای کشتی زنان آمریکا را گرفته از خاطرات خود می‌گوید و از تاثیری که تختی بر شوق او به کشتی گذاشته است.

خانم روشن‌ضمیر در آخرین دقایق آخرین قسمت از پادکست «اسطوره تختی» می‌گوید اگر تختی همچنان زنده بود در این سال‌ها به رفتار «ناعادلانه» حکومت ایران در مقابل زنان واکنش نشان داده و از «زنان شجاع دفاع می‌کرد».‌

شخصیت تختی که همیشه دستش در کار خیر بود و حامی مردم، از او شخصیتی اسطوره‌ای ساخته که بسیاری دوست دارند شبیه به او باشند. بسیاری – هرچند برای دوره‌ای کوتاه و توسط گروهی محدود- به «تختی زمانه» مشهور می‌شوند.