«من آنجا بودم؛ 'دست خدا' تاریخی بود، اما گل دوم مارادونا فوق‌العاده‌ بود»

    • نویسنده, لوردس اردیا
    • شغل, سرویس جهانی بی‌بی‌سی
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۷ دقیقه

قرار نبود آنجا باشم.

هفده ساله بودم، هرگز به تماشای مسابقه فوتبال نرفته بودم و اصلا علاقه‌ای هم به این ورزش نداشتم. اما آن بعدازظهر وقتی وارد ورزشگاه آزتکا در مکزیکوسیتی شدم، قرار بود بازی آرژانتین و انگلیس در مرحله یک‌چهارم نهایی جام جهانی را تماشا کنم و شاهد اتفاقی باشم که معنای واقعی آن را سال‌ها بعد درک کردم.

آن روز صبح هیچ برنامه‌ای نداشتیم. تلفن زنگ زد و یکی از دوستان پدرم به او گفت دو بلیت دارد که نمی‌تواند از آن‌ها استفاده کند. پرسید آیا من و مادرم مایل هستیم برویم؟

پدرم درباره رفتن «شاهزاده‌خانم‌هایش» مطمئن نبود. کمتر از پنج سال از پایان جنگ فالکلند گذشته بود و او نگران بود تنش میان هواداران آرژانتینی و انگلیسی به درگیری کشیده شود.

اما مادرم لحظه‌ای تردید نکرد. بالاخره جام جهانی بود، فرصتی که شاید فقط یک بار در زندگی پیش بیاید و او نمی‌خواست دخترش این فرصت را از دست بدهد.

جام جهانی در کشور من، مکزیک، برگزار می‌شد و این حس وجود داشت که همه در حال جشن گرفتن هستند، چون تیم ملی ما، با حضور ستاره بزرگی مثل هوگو سانچز، آن‌قدرها هم که انتظار می‌رفت ضعیف ظاهر نشده بود.

مکزیک در مرحله یک‌چهارم نهایی از رقابت‌ها کنار رفت؛ نتیجه‌ای که در کنار عملکرد این تیم در جام جهانی ۱۹۷۰، همچنان بهترین دستاورد تاریخ فوتبال مکزیک در جام جهانی به شمار می‌آید.

هیجان از همان لحظه‌ای آغاز شد که راهی ورزشگاه شدیم. باید از میان شهر عبور می‌کردیم تا به آزتکا برسیم. پرچم‌ها از پنجره خودروها بیرون زده بود، غریبه‌ها از میان ترافیک برای هم شعار سر می‌دادند و در مسیر طولانی بزرگراه پریفریکو می‌شد احساس کرد که شور و شوق لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شود.

با اینکه تیم ما از مسابقات حذف شده بود، اما من هم همراه جمعیت فریاد می‌زدم: «زنده باد مکزیک!» فوتبال برایم اهمیت چندانی نداشت، اما بخشی از آن لحظه بودن، چرا.

اگر بخواهم صادق باشم، آن روز را بیشتر شبیه یک مهمانی می‌دیدم تا یک مسابقه فوتبال. لباس مرتب پوشیده بودم، بیش از حد آرایش کرده بودم و تصور می‌کردم ورزشگاه پر از هواداران خوش‌قیافه خارجی خواهد بود، نه بازیکنان افسانه‌ای. مادرم با تعجب نگاهی به من انداخت، اما اجازه داد با همان سروشکل بروم.

داخل ورزشگاه آزتکا، عظمت همه‌چیز خیره‌کننده بود. سروصدا، رنگ‌ها و این حس که گویی تمام دنیا در یک نقطه جمع شده است. اطراف ما هوادارانی از سراسر جهان بودند؛ در حال آواز خواندن و خندیدن با لباس‌های عجیب و رنگارنگ و با چهره‌هایی که با رنگ‌های درخشان نقاشی شده بود. یادم می‌آید که کمتر به خود مسابقه فکر می‌کردم و بیشتر مجذوب هیجان حضور در میان آن جمعیت بودم.

وقتی بازی آغاز شد، تقریبا حواسم به اتفاقات داخل زمین نبود. آن‌قدر سرگرم شرکت در «اولا» یا همان موج مکزیکی بودم که با ریتم جمعیت همراه شده بودم. فوتبال در آن لحظه چیزی دور و تقریبا در حاشیه به نظر می‌رسید.

و بعد ناگهان همه از جا بلند شدند. برای چند ثانیه فقط شادی و هیجان بود؛ اما بلافاصله جای خود را به سردرگمی، بحث و سروصدایی داد که از گوشه‌وکنار ورزشگاه بلند می‌شد.

مارادونا هم‌زمان با پیتر شیلتون برای رسیدن به توپ به هوا پرید و گل اول را به ثمر رساند و از همان لحظه همه‌چیز برای من تغییر کرد. ناگهان خود فوتبال اهمیت پیدا کرد. اطرافیانم شروع کردند به بحث کردن که آیا واقعا گل بوده یا نه. آیا توپ را با سر وارد دروازه کرده بود یا... با دست؟ در همان حال می‌شد اعتراض بلند هواداران انگلیسی را هم شنید.

کنار من مردی نشسته بود که کت‌وشلوار و کراوات به تن داشت. احتمالا مستقیم از محل کارش آمده بود. با شور و حرارت درباره بازی صحبت می‌کرد و به نظر می‌رسید اطلاعات زیادی درباره فوتبال دارد. کمی گیج شده بودم، به طرف او برگشتم و پرسیدم: «چرا این همه سر و صدا راه افتاده؟»

توضیح داد که مارادونا توپ را با دست وارد دروازه کرده، اما داور متوجه نشده و گل را پذیرفته است.

متعجب شده بودم. آن لحظه هرگز تصور نمی‌کردم آنچه دیده بودیم روزی به یکی از بحث‌برانگیزترین و مشهورترین اتفاقات تاریخ ورزش تبدیل شود. برای من فقط صحنه‌ای بود که در زمین مسابقه رخ داده بود و مردم اطرافم درباره‌اش حرف می‌زدند.

با گذشت زمان، این اتفاق در سراسر جهان با نام «دست خدا» شناخته شد؛ اصطلاحی که خود مارادونا آن را به کار برد. او بعدها گفت این گل «کمی با سر من و کمی هم با دست خدا» زده شد.

اما بحث و جدل درباره آنچه دیده بودیم آن‌قدر در سکوهای ورزشگاه داغ و پرشور بود که چهار دقیقه بعد، وقتی مارادونا گل بعدی را به ثمر رساند، نزدیک بود که آن لحظه را از دست بدهیم.

و نکته همین‌جاست. وقتی به آن روز و حضورم در میان هزاران تماشاگر ورزشگاه فکر می‌کنم، نخستین چیزی که به یاد می‌آورم «دست خدا» نیست؛ بلکه همان گل دوم است. بر خلاف گل اول مارادونا، زمانی که او با توپ به سمت دروازه پیش می‌رفت، تمام ورزشگاه در سکوت فرو رفته بود.

می‌شد دید که چگونه در زمین حرکت می‌کند، از این سو به آن سو می‌پیچد، بازیکنان را پشت سر می‌گذارد و بعد... ناگهان توپ درون دروازه قرار گرفت. ورزشگاه منفجر شد.

یادم می‌آید با خودم فکر کردم: «پس مردم به همین دلیل عاشق فوتبال هستند، حالا دیگر می‌فهمم.»

اطرافم را نگاه کردم و با شگفتی دیدم که برخلاف گل اول، این یکی را همه جشن می‌گیرند، حتی بعضی از هواداران انگلیس که نزدیک ما نشسته بودند.

جالب اینجاست که پس از پایان بازی و پیروزی تاریخی ۲-۱ آرژانتین، من و مادرم ورزشگاه را ترک کردیم و به سمت ماشین رفتیم، در حالی که تقریبا فوتبالی را که تازه دیده بودیم فراموش کرده بودیم. آنچه برای من جذاب‌تر بود، فضای جشن و شادی اطرافمان بود.

در آن لحظه، چیزی که در ذهنم باقی مانده بود خود مسابقه نبود، بلکه احساس شگفت‌انگیز حضور در آزتکا بود؛ این استادیوم عظیم و نمادین که بخش بزرگی از تاریخ مکزیک را در دل خود جای داده است. آزتکا فقط یک ورزشگاه نبود؛ بخشی از حافظه جمعی ما بود.

حتی آن زمان هم خاطره زلزله ۱۹۸۵، زمانی که بخش‌های وسیعی از مکزیکوسیتی به تلی از آوار تبدیل شده بود، همچنان برایم زنده و ملموس بود؛ هفته‌هایی که هوا بوی گردوغبار و فقدان می‌داد و شهر گویی نفسش را در سینه حبس کرده بود. می‌دانستم که بعد از زلزله آزتکا یکی از مهم‌ترین پناهگاه‌ها بود، جایی که خانواده‌هایی که همه‌چیزشان را از دست داده بودند، سرپناه و امید پیدا کردند. حضور در آنجا احساسی عمیق و تاثیرگذار داشت، همراه با احترام و سکوت. اما بیرون از ورزشگاه، همان فضا به جشنی سرزنده و پرشور تبدیل می‌شد.

در حالی که من و مادرم قدم می‌زدیم، حرف می‌زدیم و از دستفروش‌ها تاکو و میوه‌هایی آغشته به فلفل و آب لیمو می‌خریدیم، احساس غرور عمیقی از مکزیکی بودن داشتیم. با خنده درباره این حرف می‌زدیم که چگونه همه کلیشه‌های مربوط به خودمان را پذیرفته‌ایم؛ کلاه‌های بزرگ، رنگ‌های درخشان و همه آن چیزهایی که با شوخ‌طبعی و اعتمادبه‌نفس به نمایش می‌گذاشتیم. به این افتخار می‌کردیم که به عنوان میزبان، گرما، خنده و سخاوت خود را با جهان تقسیم می‌کنیم.

حتی نماد جام جهانی، یک فلفل چیلی با کلاه سومبررو، به‌خوبی همین روحیه را بازتاب می‌داد؛ جسور، بازیگوش و کاملا مکزیکی.

سال‌ها بعد بود که فهمیدم شاهد لحظه‌ای واقعا جادویی بوده‌ام. عجیب آنکه فوتبال هیچ‌گاه، حتی پس از حضور در آن مسابقه، برایم به ورزشی هیجان‌انگیز تبدیل نشد؛ اما آن لحظه خاص هرگز از ذهنم پاک نشد.

بله، گل اول جنجال‌برانگیز بود و بسیاری را خشمگین کرد؛ نه فقط کسانی را که آن روز اطراف من در ورزشگاه بودند، بلکه مردم سراسر جهان را برای سال‌های طولانی.

بعدها که در آرژانتین زندگی و کار می‌کردم، مردم مرتب ماجرای «دست خدا» را پیش می‌کشیدند و دوستان آرژانتینی‌ام هیچ فرصتی را برای یادآوری آن به همکاران انگلیسی من از دست نمی‌دادند.

اما تمرکز روی آن ماجرا باعث می‌شد فراموش کنیم که گل دوم مارادونا تا چه اندازه خیره‌کننده بود؛ گلی که اگر با چشمان خودم ندیده بودم، شاید باورش برایم دشوار بود.

اگر قرار باشد انتخاب کنم، بی‌تردید ترجیح می‌دهم درباره همان گل دوم فخر بفروشم.