شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
نسبت عقبماندگی تکنولوژیک با گرایشهای ناسیونالیستی
- نویسنده, امیر سلطانزاده
- شغل, روزنامهنگار
- منتشر شده در
طی سالهای اخیر و با افول نفوذ گفتمان مذهبی و مارکسیستی به عنوان ابزار اتحاد در میان اقشار مختلف، مجددا مقوله "ناسیونالیسم" در سطح نخبگان و عموم، مطرح شده است. این موضوع نه تنها در میان توده خریدار دارد، بلکه بسیاری از سیاستمداران نیز با تمسک به آن، راهکار برونرفت از شرایط فعلی را تاکید بر ناسیونالیسم عنوان میکنند. در یادداشتی برای صفحه ناظران امیر سلطانزاده به ریشه ها و پیامدهای ناسیونالیسم پرداخته است.
اما ناسیونالیسم چیست و آیا توانایی فراگیری به عنوان گفتمان غالب را دارد؟ ریشه لغت ناسیونالیسم از "ناسیون" نشات میگیرد که ما آن را در فارسی "ملت" مینامیم. ملت در نگاه سیاسی مدرن گروهی از انسانها هستند که بر اساس علقههای تاریخی و فرهنگی نسبت به یک سرزمین، حق حاکمیت و قانونگذاری را برای خود قائل هستند. پیش فرض این تفکر آن است که این گروه از مردم، آنچنان آزادی دارد که میتواند استقلال خود را در برابر سایر ملتها و نیروهای خارجی تامین کند. در برخی منابع ناسیونالیسم را ملیگرایی یا استقلالطلبی ترجمه کردهاند که البته این تعبیر از سوی بسیاری از متفکران مورد نقد است. اما به نظر میرسد این تعابیر به عنوان معنای عرفی قابل پذیرش باشد.
طی چند قرن اخیر که مفهوم دولت-ملت در ساحت سیاسی پدیدار شده، کشورهای بسیاری بر اساس تفکر ناسیونالیستی شکل گرفتهاند. علیرغم عدم وجود معیارهای همسان در تعریف دولت-ملت مدرن و حکومتهای پیشامدرن، این تعریف از مدیریت سیاسی یک منطقه جغرافیایی، توسط برخی از هواداران ناسیونالیسم، با اغماض به قرون پیشامدرن و برخی دیگر از نقاط جهان نیز تعمیم داده میشود. این تلاش در راستای تعریف یک هویت واحد و امتداد آن تا گذشتهای دور به منظور کسب اعتبار تاریخی است. به هر روی به نظر میرسد ناسیونالیسم خود در فحوایش نیازمند دریافت یک توجیه تاریخی برای اثبات خود است. به عبارت دیگر مدت زمان سکونت یک ملت یا قوم از دوران پیشامدرن تا زمان شکلگیری مفهوم دولت-ملت، توجیه مناسبی برای تداوم حق آن مردم برای مالکیت بر آن نقطه جغرافیایی است. از این رو حق حاکمیت نیز با آنهاست.
در قرن بیستم ناسیونالیسم به عنوان ابزار اتحاد برای مقابله با استعمار و امپریالیسم مطرح بود. در این راستا، اقلیتها نیز با اغماض میپذیرفتند که برای هدفی عالی، زیر پرچم ناسیونالیسم متحد شوند. اما این مدل که نوعی تلاش مصنوعی برای اتحاد تلقی میشود، همچنان به عنوان نسخهای کاربردی، همچنان توسط برخی سیاستمداران پیچیده می شود. در واقع این گروه از سیاستمداران به دلیل آنکه ضعفهای امروزی یک کشور یا منطقه جغرافیایی را با دوران استعمار همسان میپندارند، برای آن راهکار یکسان ارائه میدهند.
در دوران استعمار چپاول منابع کشورهای استعمار شده یا جهان سوم باعث شده بود این ممالک به لحاظ اقتصادی عقب بمانند و فقر در آنها افزایش یابد. مضاف بر آن دلیل سلطهپذیری این کشورها، ضعف تکنولوژیک و عدم دانش آنها برای بهرهبرداری از منابع خود بوده است. از این رو برخی با زور و برخی آگاهانه به این استعمار تن میدادند. حال پس از سپری شدن بیش از نیم قرن از مدل استعمار سنتی، همچنان ضعف تکنولوژیک و عقبماندگی به عنوان توجیه استفاده از ناسیونالیسم استفاده میشود. اما شرایط در دنیای امروز متفاوت است.
اساسا در کشورهایی که از واحدهای مجزای قومی، فرهنگی، زبانی و تاریخی تشکیل شده، تلاش برای بنای یک جامعه یکپارچه مبتنی بر ناسیونالیسم، نه تنها باعث اتحاد نمیشود، بلکه نیروی گریز و فرار را افزایش میدهد. به عبارت دیگر در جهان مدرن، ناسیونالیسم نمیتواند انگیزه لازم برای یکپارچه کردن واحدهای جداگانه فرهنگی-زبانی را زیر یک پرچم فراهم کند. زیرا آنچه که باعث همبستگی یا اتحاد استراتژیک میشود، نیاز متقابل است. از سوی دیگر، به دلیل آنکه در دنیای مدرن دیگر استعمار به سبک تاریخی آن وجود ندارد، ایدئولوژی ناسیونالیسم کارکرد خود به عنوان تاکتیک را نیز از دست داده است.
برای مثال در مورد آلمان و ایتالیا ناسیونالیسم نتوانست اتحاد حداکثری ایجاد کند. ایده ناسیونالیسم زمانی در آلمان رشد کرد که این کشور جنگ جهانی اول را پشت سر گذاشته و به لحاظ اقتصادی کاملا متلاشی شده بود. همچنین نوعی حقارت عمیق در میان مردم این کشور وجود داشت که چرا نتوانستند طی جنگ جهانی اول در برابر همسایگان خود مقاومت کنند و ناچار به پذیرش عهدنامههای سنگین شدند. این حس حقارت ناشی از ضعف اقتصادی و تکنولوژیک در قیاس با رقبا، عامل اصلی رشد ناسیونالیسم در میان توده بود.
ایتالیا هم همین مشکل را داشت. موسلینی در دوران جنگ جهان دوم، پس از مشاهده رشد سریع و حیرتآور اقتصادی و تکنولوژیک آلمان، فکر کرد که تفکر ناسیونالیستی، دلیل اصلی پیشرفت آلمان است. از این رو راهکار هیتلر را این بار برای ایتالیا تجویز کرد و با ترسیم یک ایتالیای یکپارچه و برگرفته از دوران اقتدار روم باستان، تمامی ضعفها را ناشی از عدم اتحاد سیاسی و تمسک به تاریخ با شکوه این کشور عنوان کرد.
در واقع در این قبیل کشورها، سادهترین راه برای اقناع افکار عمومی، استفاده از حس وابستگی به زادگاه یا حافظه مشترک تاریخی است تا بوسیله آن تمامی ضعفها را به آیندهای موهوم موکول کرد. به عبارت دیگر، سیاستمداران با ابزار ناسیونالیسم، از گذشتهای رویایی وام میگیرند و آیندهای موهوم را وعده میدهند.
ناسیونالیسم در واقع عملکردی دوگانه دارد. این موضوع در کوتاه مدت میتواند به مانند یک مسکن، ضعفها و عقبماندگیهای موجود در میان مردم یک منطقه را توجیه کند و با وعده آیندهای موهوم که برگرفته از گذشته است، آنها را برای تلاش موقت یا مبارزه علیه نیروی خارجی متحد کند. اما همین راهکار در طولانی مدت به دلیل سرکوب اقلیتها و حذف "دیگری"، عملا مقدمه گریز از مرکز را پدید میآورد. از سوی دیگر همچنان مشخص نیست که آن گذشته مورد ادعا چه دستاوردی برای مردم سرزمین داشته و قرار است چه دستاوردی برای امروز به ارمغان بیاورد.
بیشتر بخوانید: