«سقراط و لذّتهای اختیاری»

معبد زئوس، خُدایَنخدای یونان باستان: اگر افلاطون به جای شاگردیِ «سقراط»، رفته بود متصدّیِ کفشکنِ معبدِ «زئوس» شده بود، چی می شد؟
توضیح تصویر، معبد زئوس، خُدایَنخدای یونان باستان: اگر افلاطون به جای شاگردیِ «سقراط»، رفته بود متصدّیِ کفشکنِ معبدِ «زئوس» شده بود، چی می شد؟
منتشر شده در

سلام.

اوّل با اجازۀ شما، و بعد با اجازۀ «افلاطون»، که اگر به جای شاگردیِ «سقراط»، رفته بود متصدّیِ کفشکَنِ معبدِ «زئوس»، خُدایَنخُدایِ یونان شده بود، امروز نه از «سقراط» اسمی مانده بود، نه از «ارسطو» کتابی، و «فلسفه»ای هم اگر می داشتیم، اجداد حسابی ای نمی داشت، می خواهم دربارۀ موضوعِ خیلی مهمّی، با شمّ و شیوۀ سقراطی حرف بزنم.

می دانید که می گویند «سقراط» به جای اینکه به مردم چیز یاد بدهد، سؤال به سؤال آنها را به حرف می آورد تا عقلِ سلیمشان را به کار بیندازند و خودشان را کشف کنند، چون معتقد بود که عقلِ خدادادیِ آدمها کلّ دانَشِ هر چیزی را در خودش دارد، و او فقط مثل یک «ماما» به شان کمک می کند تا فکرشان این دانش را بزاید. یعنی او خودش را عقلِ کلّ عالم و قیّمِ مردم نمی دانست و فکرهای کهنه و باطل را به اسم دانش به زور توی مغز مردم نمی چپاند.

و امّا آن موضوعِ مهمّی که می خواهم بگویم، این است که ما آدمها در زندگیمان از یک چیزهایی «لذّت» می بریم. مثلاً وقتی گرسنه مان باشد، خوردن غذا، مخصوصاً خوردنِ غذاهای خوشمزه، برامان «لذّت» دارد. خوب، لابد حیوانهای دیگر هم از خوردن غذاهاشان، هرچی که باشد، لذّت می برند. پس چون همۀ حیوانات، از جمله آدمیزاد، «مجبور» اند غذا بخورند، و اگر نخورند، می میرند، می توانیم بگوییم که «لذّتِ» خوردن، یک جور «لذّت جبری» است. ها؟

سقراط نمی خواست رهبر فکری مردم باشد. مردم را به فکر کردن وامی داشت.
توضیح تصویر، سقراط نمی خواست رهبر فکری مردم باشد. مردم را به فکر کردن وامی داشت.

همین طور است لذّت خوابیدن و خستگی در کردن؛ و البتّه لذّتِ جای راحت و امنی برای خوابیدن و خستگی در کردن داشتن؛ و لذّتِ هماغوشی کردن با جنسِ مقابل...چی؟ می گویید چرا نمی گویم جنسِ مخالف؟ خوب، نمی گویم دیگر ... و همین طور است لذّتِ بچّه داشتن و نوه داشتن و نتیجه داشتن!

حیوانات که به جای خود، نگاه کنید به گلهای عالم، به زیباییهاشان، به رنگ و بوشان و بچشید شهدی را که برای زنبورها و حشرات دیگر درست می کنند! همه اش برای چی؟ برای اینکه «گرده» بریزد روی «کلاله» نسلشان ادامه پیدا بکند!

فکر نمی کنم کسی باشد که فکر کند ما آدمها در همۀ لذتهای حیاتیمان با حیواناتِ دیگر شریک نباشیم، البتّه با این تفاوت که ... با این تفاوت که چی؟ که ما آدمیزادها، هم «لذّتهای جبری» داریم، هم «لذّتهای اختیاری»؟

پرندۀ ماده به پرندۀ نر: منظورت از این همه خودنمایی وشیرینکاری چی هست؟
پرندۀ نر به پرندۀ ماده: خودم هم نمی دانم. ولی هرچی هست، خیلی کیف دارد!
توضیح تصویر، پرندۀ ماده به پرندۀ نر: منظورت از این همه خودنمایی وشیرینکاری چی هست؟ پرندۀ نر به پرندۀ ماده: خودم هم نمی دانم. ولی هرچی هست، خیلی کیف دارد!

خوب، بله! اگر حیوانات هم مثل ما «لذتهای اختیاری» داشتند، همه شان تا حالا آدم شده بودند، و به خودشان آمده بودند، و از خودشان به حیرت افتاده بودند، و حالا گرفتارِ شرّ آدمیزاد نبودند.

می فهمم. درست می گویید! حیوانات در لذّتِ «هماغوشی» با ما آدمیزادها شریکند، امّا در لذّتِ «عاشقی» با ما شریک نیستند، چون آنها را غریزه به طرفِ هماغوشی می کشاند و با این کار، به «لذّتِ جبری» می رسند، ولی ما آدمها «لذّتِ جبریِ» هماغوشی را از «لذّتِ اختیاریِ» عشق جدا می دانیم.

امّا خودمانیم، شما تصدیق نمی کنید که اگر «لذّتِ جبریِ» هماغوشی وجود نمی داشت، از «لذّتِ اختیاریِ» عشق هم خبری نمی بود؟ پس لذتِ عشق را هم نمی توانیم صد در صد و مستقلّ و کامل و ناب، «لذّتِ اختیاری» بدانیم.

به عبارتِ دیگر ما «لذّتِ جبریّ» هماغوشی را «انسانی» کرده ایم و اسمش را گذاشته ایم «عشق». پس هماغوشیِ بدونِ عشق، انسانی نیست، و بنا بر این لذّتش هم صد در صد و مستقلّ و کامل و ناب «لذّت جبری» است، و حیوانی است.

خوب، حالا برویم بنشینیم و فکر کنیم و ببینیم «لذّتهای اختیاری» که ما را از حیوانات جدا کرده است، چیهاست!