شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
هنر و فرهنگ هفته؛ سانسور گربه و کوچههای مهربان
- نویسنده, مسعود بهنود
- شغل, روزنامهنگار
- منتشر شده در
در هفتهای که فرهنگ و هنر در برابر کرونا و شرایط اقتصادی کشور به فریاد بود، مهر ماه یک ساعت طلبش را از فروردین پس گرفت. تابستان، در مقابل پاییز زانو زد، بی آنکه ترانههای شاد و فیلمهای بدرقه کلاس اولیها توسط مادرشان، جایی دیده شود، ترانههای کودکانه پر کند فضای روز و شب را، بی آنکه سال اولیها اصلا در نظر آیند.
روزنامهها خزان را با روایت هشتاد سالگی محمدرضا شجریان، زنده و بیدار کردند. بیش از ده ترانه و آواز به همین مناسب خوانده و در فضای مجازی پخش شد. شورای شهر به ندایی که از بالا رسید گذاشتن نام شجریان را بر یک بزرگراه، لغو کرد. جشنواره مطبوعات هم، مجازی شد. که اگر حقیقی میبود هم، شوری نمیداشت.
سه چهار کتاب خوب هم در این هفته منتشر شد، و خوانده شد. قصهها و اشعار نسل نو، غمزده از تنهاییهای کرونایی و دل سپرده به خزان تماشایی. بیش از این، تا سرما نرسیده و نمایش در فضای باز را به تعطیل نکشانده نمایشهایی، مطابق مقررات فاصلهگذاری و قرنطینگی خوش درخشیدند. گرچه گربه بهنوش طباطبایی، کار دست "عشق در روزهای کرونایی" داد و یک اپیزود دیگر از نمایش پرید.
سهند ایرانمهر، در آخرین شب تابستان، این رباعی محمدرضا شفیعی کدکنی را وصف حال دید.
عمری، پیِ آرایشِ خورشید شدیم
آمد ظلماتِ عصر و نومید شدیم
دشوارترین شکنجه این بود که ما
یک یک به درونِ خویش تبعید شدیم
کتابها را چیدیم
در هفتهای که گذشت قصه کتاب، و پرواز کمکها و کتابهای اهدایی از گوشه گوشه کشور برای تاسیس کتابخانههای روستایی، انگار با صدای بال فرشتگان همراه میشد و قصهها و دردهای کرونایی را دور میزد و لبخند بر لب خوابزدگان مینشاند.
گلرخ نفیسی نقاش از اهدای یک نقاشی به بچههای روستای سلخ در جزیره قشم خبر داده.
گردانندگان کتابخانه مادر، کودک و نوجوان سلخ در جزیره قشم رویاهای بزرگی برای بچههای روستا دارند. حالا هم مشغول تکمیل این کتابخانه برای پانصد دانشآموز ساکن این روستا هستند.
نقاش لحظههای ماندگار نوشته: این تصویر را از روی یکی از عکسهایی که مرتضی نیکنهاد از یک غروب تابستان این کتابخانه و بچههایش در سلخ گرفته بود کشیدم. کتابخانه به کتاب، قفسه، بازیهای کمک آموزشی برای بچهها احتیاج دارد.
در همین زمان که همه داشتند آدرس و ترتیب کمک به کتابخانه سلخ را بازنشر می کردند تا صدای خانم نفیسی به دیگران برسد. شرمین نادری نوشت: کتابخانه مدرسه سیدبار را جارو زدیم، موکت انداختیم، کتاب گردگیری کردیم بعد دانه دانه چیدیم، یک ردیف نشر افق شد و یک قفسه هم پر از کتابهای نشرهوپا و بعد هم اسماعیل کوچک گفت خاله کتابخانه امید خیلی تمیز شد، زود باش عکس بکش.
این تنها حرکاتهای مدنی و انسانی نیست که هنرمندان و نویسندگان و شاعران زن ایرانی انجام میدهند. چه زمانی که از تهران میکوبند و به سیدبار بلوچستان کتاب میبرند و چه وقتی با فکرش مینویسند و با هر کلام نهال محبت و انساندوستی مینشانند، برای کتابخانه روستای سلخ که در بخش حرا از قشم قرار دارد.
کوچههای مهربان
پر معناتر از این تقارن، موجود نیست. درست در هفتهای که راه شورای شهر تهران برای اجرای مصوبه دو سال قبلش بسته شد، مصوبهای که با ۱۶ رای مثبت از ۱۷ عضو به تصویب رسیده بود، سرانجام گفته شد که نه فرمانداری و نه شهردار تهران بلکه مقاماتی بالاتر با گذاشتن نام محمدرضا شجریان بر خیابانی در پایتخت مخالفت کردهاند و به نوشته رییس شورا مصوبه متوقف شده است. همان که قرار بود خیابانهایی به نام عزتالله انتظامی، محمدرضا شجریان، داوود رشیدی، محمدعلی کشاورز، غلامحسین امیرخانی و علی نصیریان نامگذاری شود. قبلا هم مرجعی با نامگذاری خیابانی به نام فروغ فرخزاد، هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه) و سیمین دانشور هم مخالفت کرده بود.
ابوالفضل بانی در روزنامه اعتماد خطاب به اعضای شورای شهرتهران نوشت: اگر میدانستید که نمیتوانید پای این مصوبه بمانید و حتی قدرت نامگذاری یک خیابان را در پایتخت ندارید، اصلا مصوبه صادر نمیکردید. هرچند نه مرحوم بازرگان نه خانم طالقانی و نه استاد بیبدیل آواز ایران نیازی به این نامگذاری ندارند. آنان در قلب تاریخ، سیاست و هنر این کشور ماندگارند.
نویسنده با تعجب نوشته است: آیا تهرانی که ۳۷۰ محله، ۲۸ هزار و ۲۰۸ کوچه، ۳۴۰ خیابان اصلی، ۲۳۵۱ خیابان فرعی، ۲۷۱ بلوار و ۱۱۸ میدان دارد و ۳۲ هزار بنبست، آیا جایی برای نام بازرگان، طالقانی و شجریان ندارد؟
اما درست در روزی که این همه افشا شد صدا و سیما با پخش فیلمی که از مرکز قزوین این سازمان رسیده بود خبر داد: در دینه کوه در الموت شرقی، روستایی با مسیر سخت و صعب العبور که ساکنان آن دارای روحی لطیف و سرشار از زندگی هستند، به خواست مردم نام مادرانشان را به کوچهها دادهاند.
لیلا، ایران، جهان افروز، نقره، خانم سلطان نام مادرانی است که روزگاری را در این روستا به سر کردند.
دینه کوه ۳۶ کوچه به نام زنانی است که بعضی از آنها حالا دیگر میان ما نیستند، اما یادشان در این کوچهها ماندگار شده است. قرارست ۲۰ کوچه دیگر در این روستا هم به نام زنان و مادران این روستا ثبت شود.
بالرین ایرانی و کرونا
هشت ماه بعد از مقررات انگلستان برای مقابله با ویروس کرونا، و تعطیلی مراکز مختلف فرهنگی کشور، در حالی که موزهها، نمایشخانهها، حتی اجرای موسیقی کلاسیک هشدارها داده بودند، اما هر کدام از این رشتههای پر اهمیت راهی یافتند جز باله که گمان میرفت هیچ راهی برای فاصله انداختن بین بالرینهای صحنه وجود ندارد. در همین هفته مجله هنری ووگ بریتانیا در گزارشی با عنوان "چطور یک بالرین اصلی باله سلطنتی بر تعطیلی اجباری باله پیروز شد" خبر داد که باله سلطنتی هم راه چارهای یافت. پیشرو این حرکت یاسمین نقدی بالرین اصلی رویال باله است، ۲۹ ساله بنا بهگزارشها از مادری بلژیکی و پدری ایرانی که در مصاحبهاش گفت: داشتیم اجرا میکردیم، در فرم بودیم که ناگهان خبر رسید تعطیل.
به گفته وی بالرینها در تمامی این ماهها در خانهشان، سختترین تمرینها و ورزشها را حفظ کرده بودند.
به این ترتیب مقرراتی وضع شد. بالرینها در صحنههایی که ناگزیر نزدیک به هم اجرا میشود با ماسک در صحنه هستند، در بقیه صحنهها با فاصله بیشتر. اما تماشاگران مشتاق که بلیتهایشان را هشت ماه قبل خریدهاند در تمام مدت باید ماسک داشته باشند.
یاسمین نقدی که اینک از مهمترین بالرینهای انگلستان است، مدرسه عالی رویال باله را گذرانده و از ۲۰۱۰ یعنی نوزده سالگی در این موسسه به کار مشغول شده و سرانجام به بالاترین حد رسیده، وقتی که ۲۴ ساله بوده است.
دنیای واقعی خودمان
باخبر شدیم که نمایشگاه مسخ در گالری باوان برپاست، از کجا؟ با نوشته مریم آموسا که: از وقتی عضو کتابخانه مدرسه شدم به غیر کتابهایی که مامان برایم میخرید، هفتهای دو سه کتاب هم از مدرسه امانت میگرفتم. کلاس چهارم بودم که یک کتاب داستان علمی-تخیلی از مدرسه امانت گرفتم. اسم کتاب به یادم نمانده، اما چنان تاثیری بر من گذاشت که هنوز که هنوز است وقتی یادش میافتم نمیتوانم از شرش خلاص شوم.
این نویسنده تاکید کرده: کتاب داستان آدمهایی بود که رو پیشانیشان یک مانیتور داشتند و هر فکری که میکردند روی این مانیتور نمایش داده میشد. موضوعی که موجب هرج و مرج در نظم جامعه شده بود و آدمها بابت فکرهایی که در سر میپرورانند محاکمه میشدند. تصور این که آدمهای دیگر فکر آدم را بخوانند و بابت فکرهایشان محاکمه شوند برایم بسیار هولناک بود و هست. همین فکر کردن به فکر نکردن چالش بزرگی شده بود و ترس بزرگی در جانم خیمه زده بود.
در آخر یادداشت خانم آموسا آمده: وقتی به نمایشگاه مسخ معصومه مهتدی رفتم، اثر تعاملی "زمانی که من هم یک اثر هنری بودم"، مرا سوار به ماشین زمان کرد و سی سال به عقب برد. کلمهها روی پیشانیام رژه میرفتند و آدمهای دیگر، گویی میتوانستند فکرهای مرا بخوانند. این اثر تعاملی برای من به نوعی دنیای واقعی امروز خودمان ایران را به نمایش گذاشت. آدمهایی که تنها بابت فکرهایشان محاکمه و سلاخی میشوند.
درگذشت یک استاد
برخی هنرمندان چندان که رخت برمیکشند، تازه به چشم عموم مینشینند. و از این هنرمندان و از این استادان در ایران- و شاید در مشرق زمین بسیارند. یکی از آنان ناهید سالیانی بود. مجسمهسازی پیش کسوت و استادی درخشان در ۸۴ سالگی به ضایعهای، بلکه خطایی درگذشت.
ناهید سالیانی متولد ۱۳۱۵، استاد پیشین دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، عضو شورای هنری سازمان زیباسازی شهر تهران بود و داور بسیاری از فراخوانها و رویدادهای مجسمه سازی کشور از جمله دوسالانه مجسمههای شهری تهران و سمپوزیوم بینالمللی مجسمهسازی تهران.
او که سالها پیش تدریس در دانشکده را رها کرد، اما حضور، کلام و رفتارش به خصوص برای جوانان و استادان فعلی مجسمهسازی آموزنده بود. نوعی پرهیز از خودنمایی در او بود که مانع از آن شد که جامعه هنری او را بشناسد، گرچه برای نسل پیشین یکی از آشنایان بود.
یکی از همزبانان و شاگردانش گفته است: اگرچه از درد زانو و مفاصل در رنج بود اما با انرژی و علاقه از زندگی و تحولات هنری و احوال هنرمندانی که با او در تماس بودند، میگفت و پی میگرفت، چنان که تنها چیزی که در تصور نمیآمد، مرگ بود.
عشق به جوانان هنرمند، علاقه وافر به مجسمهسازی، امید و انگیزه سرشار و شوق زندگی همواره در گفتار و رفتارش نمود داشت. او در چندسال اخیر به محل تولدش بندرانزلی برگشته بود و از معاشرت با هنرمندان گیلان خوشحال بود و با شوق از آنها میگفت.
ناهید سالیانی در دانشکده هنرهای زیبا تهران تحصیلات خود را آغاز کرد و بعد از آن که مقام اول را با دریافت مدال درجه یک فرهنگ در سال ۱۳۳۸ به پایان رساند به فرانسه رفت و سالی بعد که برگشت استاد همان دانشکده شد. ولی همان یک سال وی را به اروپاییها شناسانده بود به همین سبب، در سالهای منتهی به انقلاب، در نمایشگاههای معتبری در ایتالیا، فرانسه و آمریکا شرکت داشت. وی در ایران هم نمایشگاههای بسیار گذاشت. داوری نمایشگاههایی را چندین بینال و سینمار به عهده داشت.
زندگیش با تمام فروتنی و کار، چیزی کم نداشت تا کهولت و پایانی دردناک. چند ماه قبل در حادثهای دستش شکست، اما شرایط ویژه کرونایی اجازه مداوای درست نمیداد و هنگامی به بیمارستانی در رشت مراجعه شد که عفونت در همه بدن چرخیده بود. در این مرحله به تهران انتقال یافت و علت نهایی مرگ را عفونت ریه نوشتهاند.
چند سال پیش به دنبال مدتها بیخبری، شهرداری تهران در پایان دوسالانه مجسمه سازی این شهر، از خانم سالیانی و لیلت طریان تجلیل به عمل آورد.
شاعرانی چه جوان
وزن دنیا، ماهنامه شعر دارد جای خالی شعر را در روی میز روزنامه فروشیها پر میکند. هر شمارهاش شاعران جوانی با شعرشان صف کشیدهاند از هر استان چند تایی. غزل، رباعی، شعرآزاد، و خیلیهایشان ساز دیگر میزنند. هوای دیگری دارد در ادبیات معاصر وزیده میشود. از بخش شاعران خطه آذربایجان قطعهای خواندیم از فرناز بنی شفیع (متولد ۶۳ تبریز):
وحشی چنان گرگ است چشمت، خوی دریدن دارد انگار
گرگی که تا پای غزالی، قصد دویدن دارد انگار
اصلاً از آن روزی که حوّا در روح و جانت ریشه کردهست
دستت خیال میوههای ممنوعه چیدن دارد انگار
حرفی نداری تا بگویی، روی لبت مهر سکوت است
حتی زبانت مثل گوشت، میل شنیدن دارد انگار
این روسری را دربهدر کن در بادها، زیرا که موهام
در بین انگشتان دستت، شوق وزیدن دارد انگار