یک سال با حاکمیت طالبان؛ «برای ادامه باید مبارزه کرد»
به مناسبت یک سالگی سقوط جمهوریت در افغانستان و روی کار آمدن دوباره طالبان به قدرت، بیبیسی از شماری از شهروندان افغانستان از طیفهای مختلف خواسته است تا تجربه شخصی خود را از یک سال گذشته برای سایت بیبیسی فارسی بنویسند. بیبیسی فارسی بازتابدهنده تجربیات شخصی این افراد است و محتوای این نوشتهها را رد یا تایید نمیکند.

این روزها پر از دردم و عقده، با به یادآوردن آن روزها میشکنم و در خود فرو میروم آن هم برای ساعتهای متمادی. مگر میشود فراموش کرد چطور تمام رویاهای ما را و وطن را دوباره فروختند، و ما دوباره مهاجر شدیم.
اینبار اما میدانستم چرا وطن را ترک میکنم با وجود آن که پیش خود عهد کرده بودم که هیچگاهی مهاجر نشوم و چقدر بیهیچ بیرون شدم. دست خالی و پر از رنج. مرا برای وطن و برای مادرم و برای کودکان یتیم وطن آرزوها بود و برنامهها، خرابش کردند و ما را فرو پاشیدند!
مگر میشود آن شبها را که خواب بر ما حرام شده بود فراموش کرد و آن روزها که شهر را سکوت مرگ فرا گرفته بود و کابل را مگر میشود فراموش کرد. سرک «دارالامان» را که تمام پرچمهای سه رنگش را پایین کشیدند و یک دانهاش را فراموش کرده بودند و من روزها با چه نگرانی و با چه امیدی به آن پرچم که یادآور سربازان وطن بود نگاه میکردم و یک روز بلاخره آن پرچم هم نبود و تمام امیدم رفت و نابود شد.

درست سه هفته قبل از سقوط کابل، را به یاد آوردم و روزهایی که با هیجان و شعف وصف ناشدنی با ختم ماستریام (فوق لیسانس) از قزاقستان به وطن برگشتم و خواستم بدون تعلل برنامههایم را پیش ببرم خیلیها و حتی خانوادهام گفتند چرا برگشتهام با این اوضاع بیسر و سامان وطن و من هیچ حرفی را گوش نکردم و گفتم برای خدمت به همین وطن پر از گرد و خاک و دود برگشتهام.
خیلی زود در کنار کار شفاخانه و دانشگاه با دو همکارم نشستیم و انجمن جراحان زن افعانستان را که چند سالی بود در ذهن داشتم تاسیس کردیم و اولین کار خود را با ایجاد کمپ رایگان صحی برای بیجاشدگان داخلی که از ولایات شمالی در «سرای شمالی» کابل بودند، ایجاد کردیم.
چقدر با علاقه مردم کمکمان کردند همه از جنگ و بدبختی بیزار بودند و میخواستند دستی بدهند برای حسن نیت، و ما در عرض دو هفته همانهایی را که طالبان از خانههایشان بیرون کرده بود با امکانات کم خود مداوا میکردیم و زمانی که رنج بیپایان خیلیها را دیدیم حتی از یک روانشناس خواستیم بیاید و زنان و دختران جوان را که در شوک بودند مشاوره بدهد و درمان کند.
در همین تب و تلاشها بودیم و میدیدم که هر روز چه بر سر ولایات اطراف میآید و همه میگفتند کمپتان را ببندید کابل سقوط میکند و ما گوش نکردیم و گفتیم ولو سقوط کند چه کسی به دکتر مزاحمت ایجاد خواهد کرد هدف ما نجات جان انسانها است و این هدفی والاست.

نمیدانستیم در روز سقوط اردوگاه ما را میبندند و بستند و ما سرگردان شدیم و حیران ماندیم و در شوک فرو رفتیم و باز هم خواستیم ادامه دهیم و از هر طرف راه را بر ما بستند.
در دانشگاه حتی من استاد را راه ندادند، گفتم کار اداری دارم گفتند یک فرد از جنس ذکور از خانواده را بفرست. من آزاد، من بیپروا من پر از آرزو و من زن این وطن در بند شدم.
دیدم چطور نمیتوانم نفس بکشم، منی که میخواستم برای کودکان بیسرپرست خانهای بسازم که تمام آرزوهایشان را بتواند برآورده کنند، برایشان مکتب بسازم و بهترین اساتید را استخدام کنم و بعد تمویل شان کنم تا زمانی که دانشگاه را ختم کنند.
با خواهرم که قاضی است تصمیم داشتیم چنین خانهای بسازیم و چنین مکتبی و بنام برادر شهیدم نامگذاری کنیم اما من خودم برای خود نمیتوانستم کاری کنم. خود را ناتوان دیدم در برابر تفنگ!

منبع تصویر، Rohulla Amin Twitter
باید «مبارزه» کرد
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
بعد من وطن را با یک کتاب و یک لپتاپ و شاید دو دست لباس ترک کردم و اینکه چه به روز آرزوهایم آمده را فقط خودم میدانم.
من! این که دوباره همان طعم تلخ مهاجرتی را که در روزهای کودکی در ایران تجربه کرده بودم تجربه کردم را هم فقط خودم میدانم و اینکه چه تفاوت بزرگی در رویاهایم بوجود آمده را هم فقط خودم میدانم و اینکه شبها وقتی سر بر بالین میگذارم و چهره برادر زاده چهار سالهام را مجسم میکنم و نمیدانم آیا با شکم سیر خوابیده و یا گشنه را هم فقط خودم میدانم و خدا.
تمام این نا امیدیها عقدهاند و این عقدهها روزی سر باز خواهند کرد.
هیچ انقلابی را پسران و دختران وزرا و وکلا و ثروتمندان بیغم در هیچ جای دنیا رهبری نکردهاند همه عقدههایی از همین دردها بوده که سر بر آوردهاند.
من متخصص جراحی و استاد دانشگاه که به آیت «و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا» درسهایم را برای دانشجوهای طبی خود شروع میکردم حالا به مبارزه فکر میکنم؛ چرا که نیروی مقابل ما با تفنگ تمام آرزوهای ما را نشانه گرفته و کتاب و قلم من نه میتواند سپر باشد و نه سلاح.
برای بقا برای بودن باید مبارزه کرد وگرنه با کتاب و قلم مان دفن تاریخ خواهیم شد!































