«شاید مجبور باشم برای همیشه عکاسی را کنار بگذارم»

منتشر شده در

زینب محمدی- بی‌بی‌سی

 به مناسبت یک سالگی سقوط جمهوریت در افغانستان و روی کار آمدن دوباره طالبان به قدرت، بی‌بی‌سی از شماری از شهروندان افغانستان از طیف‌های مختلف خواسته است تا تجربه شخصی خود را از یک سال گذشته برای سایت بی‌بی‌سی فارسی بنویسند. بی‌بی‌سی فارسی بازتاب‌دهنده تجربیات شخصی این افراد است و محتوای این نوشته‌ها را رد یا تایید نمی‌کند.

‌«وحشتناک بود. به ما اجازه جلو رفتن نمی‌دادند. در بین دو چهارراهی گیر افتاده بودیم. در هر دو طرف طالبان تیراندازی هوایی می‌کردند. شوهرم را با قنداق تفنگ زدند. مجبور شدیم همانجا منتظر بمانیم.»

نیلوفر نیکپور زمانی، عکاس از خاطره روز ترک افغانستان می‌گوید.

«در یکی از ورودی‌های میدان هوایی، طالبان هر کسی را که اجازه رد شدن می‌دادند؛ چه مرد، چه زن و چه کودک با شلاق می زدند. انگار فیلم هالیوودی بود. زامبی‌ها حمله کرده بودند و مردم همه برای نجات جان شان به میدان هوایی هجوم آورده بودند.»

صدای تیراندازی هوایی طالبان همه جا پر شده است «فلانی زن افتاد. فلانی کودک تیر خورد...» صداهایی که هنوز در گوش نیلوفر شنیده می‌شود. ۲۵ اگست است و او همراه همسرش در تلاش است تا به میدان هوایی برسد.

او پس از ساعت‌ها انتظار در تجمع، سرانجام به میدان هوایی می‌رسد اما تمام مدت او شوکه و وحشت زده بود.

می‌گوید وقتی وارد میدان شده، تازه به یاد آورده که او یک عکاس است و باید تمام وضعیت آن سوی دیوارهای فرودگاه را ثبت می‌کرد اما از آن روز تنها دو قطعه عکس که با موبایل گرفته آنهم از درون میدان، با خود دارد.

نیلوفر روز پانزدهم اگست زمانی که خبر وارد شدن طالبان به کابل پیچید در دفتر کارش رادیو کلید، بود. به یکباره همه آشفته و وحشت زده شدند. تعدادی از زنان به هق هق و گریه افتادند. شبکه‌های مخابراتی از کار افتاد و احوال‌پرسی از نزدیکان هم تقریبا ناممکن شد.

به او و همکارانش اجازه داده نشد تا محل کار را ترک کنند چون امن تر به نظر می‌رسید. دفتر کار نیلوفر نزدیک ریاست پاسپورت کابل موقعیت داشت. دفتری که در روزهای آخر جمهوریت پس از سقوط ولایت‌ها، شمار مراجعه کنندگانش چندین برابر شده بود. 

می‌گوید وقتی به خیابان می‌دیده انگار قیامت شده بود. همه مردم می‌دویدند. وحشت و ترس همه جا را گرفته بود.

«حس می‌کردم همه چیز تمام شد. احساس می‌کردم اینجا نقطه پایان زندگی من است... به آینده فکر می‌کردم حالا باید بروم خانه بنشینم و تنها خانه داری کنم... تمام آرزوهای من تمام شد و در زیر خاک دفن کردم‌شان.»

اما ده روز بعد، برای او که شاید یکی از هزاران افغان به ظاهر خوش شانس بود، روزنه امید باز شد. از او خواسته شد خود را به فرودگاه برساند تا کشورش را برای همیشه ترک کند.

او مثل خیلی‌های دیگر موفق نشده آخرین دیدار و خداحافظی را با بسیاری از نزدیکانش از جمله یکی از خواهرانش انجام دهد، تمام دار و ندارش را در یک کوله پشتی خلاصه کرده و به گفته خودش «به سوی آینده نامعلوم» و تنها برای این که «زنده بماند» بار سفر بسته است.

«وقتی در طیاره/هواپیما نشستم. حس عجیبی داشتم. اولین بارم بود که افغانستان را ترک می‌کردم. تجربه مهاجرت را در کودکی در ایران داشتم زمانی که معنای مهاجرت را نمی‌فهمیدم. با تمام وجود احساس می‌کردم که من دیگه هیچ چیز و هیچ کسی نیستم... هم خوشحال بودم که می‌توانستم جایی بروم که دوباره بتوانم درس بخوانم و کار کنم و به آرزوهایم برسم و هم غمگین بودم که تمام امیدی که من برای کشورم داشتم، تمام بگروند و زحمت‌هایم صفر شد و هیچ شد.»

برای او برعکس آنچه خیلی‌ها که هنوز در افغانستان مانده‌اند یا در بیرون از افغانستان هستند، مهاجرتش خوشایند نبوده، زیرا به باور او مهاجرت با برنامه قبلی و با خواست خود با مهاجرت اجباری و یکباره، زمین تا آسمان متفاوت است.

یک سال گذشته برای او خیلی سخت گذشته است و فشار روحی را که تقریبا تمام افغانها تجربه کرده‌اند، تحمل کرده است.

او در این مدت بارها محل بود و باش اش را تغییر داده است. نزدیک به چهار ماه در جایی زندگی کرده که دو هزار نفر یکجا زندگی می‌کردند. با دو خانواده دیگر در یک اتاق بوده و حریم خصوصی برایشان وجود نداشته است.

نیلوفر و شوهرش یک سال می‌شود که در هلند زندگی می‌کنند اما او به تازگی به خانه خودشان رفته و قرار است به زودی درس زبان را که لازمه آغاز رسمی آن «ساکن شدن در خانه» بوده، شروع کند.

برای او آموختن زبان، قوانین، فرهنگ و عنعنات (سنت‌ها) و خو گرفتن به محیط تازه یک چالش است اما می‌گوید برای این که نسل بعدی او دوباره جنگ و آوارگی را تجربه نکند، حاضر است تمام کوشش‌اش را انجام دهد.

او حالا کارش را با به دست آوردن چند پروژه کوچک به عنوان فریلانس آغاز کرده اما از آینده کاری و ادامه شغل عکاسی مطمئن نیست.

نیلوفر می‌گوید که شاید مجبور باشد کار دلخواه خود را که عکاسی است کنار بگذارد و به حرفه‌ای رو بیاورد که ممکن خواست واقعی او نباشد.

او از حس غربت می‌گوید و به این باور است که شاید هرگز این حس از او جدا نشود، حسی که با شنیدن هر خبری از کشورش و یا صحبت در مورد کشورش بیشتر می‌شود اما به برگشت به افغانستان در شرایط فعلی حتی فکر نمی‌تواند.