«با درد لگد سرباز طالبان از کابل به بریتانیا آمدم»

منتشر شده در

فرشته فیضی، روزنامه‌نگار

هواپیما در حال سوار کردن مسافران
توضیح تصویر، هواپیمای سی-۱۷ نیروی هوایی آمریکا برای تخلیه از فرودگاه کابل، ۲۴ اوت ۲۰۲۱

در کنار موضوعات دیگری که در یک سال گذشته همواره مرا به افغانستان پیوند می‌دهد، درد لگد سرباز طالبان یکی از همین موارد بود که مدام صحنه آشفته فرودگاه کابل را زنده می‌کند. دردی که به عنوان آخرین هدیه کابل به بریتانیا آوردم و هنوزهم با خود دارم.

۱۵ اگوست/اوت است، هرج و مرج عجیبی در شهر کابل شکل گرفته است. گوشی تلفنم مدام زنگ می‌خورد و دوستان و خانواده‌ام هستند که به صورت مکرر تماس می‌گیرند تا بپرسند که آیا از دفتر بیرون شده‌ام یا نه و دقیقا در کجای کابل قرار دارم.

 شهر از وحشت به خود می‌پیچید، عابران سرگردان، بوق‌های ممتد خودروها، گرمای طاقت‌فرسا و زمزمه‌های مردم که می‌گویند طالبان وارد کابل شده‌اند، نخستین سکانس‌هایی هستند که پس از بیرون شدن از دفتر با آن روبرو می‌شوم. به نظر می‌رسد که سناریوی سقوط کابل و نظام که زمینه‌اش چیده شده بود اکنون روی پرده رفته است.

 تقلا برای زنده ماندن از همین اکنون آغاز شده است. درهای مغازه‌ها یکی یکی بسته می‌شوند و همه سعی دارند هر چه زودتر به محل امنی پناه بگیرند.

مردم، مشتاق برداشت پس اندازشان هستند. صف بزرگی از افراد در مقابل خودپردازهای بانک‌ها شکل گرفته و این تصویر تازه‌ای است که در گوشه دیگری از شهر مشاهده می‌کنم.

 در سوی دیگر کسانی که از مناطق تحت کنترل طالبان به امید امنیت احتمالی پایتخت گریخته بودند در پارک‌ها و فضاهای باز در شهر دیده‌ می‌شوند که از وضعیت بوجود آمده وحشت کرده‌اند و مانده‌اند که حالا کجا بروند.

 خودروها با سرعت از کنارم رد می‌شوند و تاکسی نیست که مرا به مقصد برساند. ده‌ها نفر همانند من پیاده مسیر خانه‌های شان را در پیش گرفته‌اند. با سرعت عجیبی خودم را به نزدیکی‌های خانه‌ام رسانده‌ام.

از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

 در این بخش از شهر نیز اتفاق‌های تازه‌ای افتاده و به نظر می‌رسد که هیچ چیزی سر جایش نیست. از جمله سربازان پاسگاه نزدیک محله ما که محل را ترک کرده و خودروهای خود را جا گذاشته‌اند.

 به خانه که می‌رسم فورا سراغ تلویزیون می‌روم. خبرها همه از وحشت حکایت دارد. طالبان وارد شهر شدند، اشرف غنی فرار کرد، مردم به فرودگاه‌ها هجوم بردند، بی‌نظمی و هرج و مرج در شهر حاکم شده و اموال برخی از دفاتر و خانه‌ها به غارت رفته و در فرجام افراد طالبان وارد ارگ شدند و بر کرسی اشرف غنی تکیه زدند. این‌ها سرخط خبرها است که مدام تکرار و تکرار می‌شود و بار دیگر از سقوط و فاجعه‌ای در یک کشور خبر می‌دهد.

 در روزهای بعد شبکه‌های اجتماعی مملو از تصاویری می‌شود که افغان‌های ناامید را نشان می‌دهند که به کنار هواپیمای نظامی ایالات متحده که فرودگاه کابل را ترک می‌کرد چسبیده بودند و سعی داشتند که به هر قیمتی که شده خودشان را از این منجلاب بیرون بکشند.

 وحشت‌زده و ناباورانه این ویدیوها را تماشا می‌کنم و در می‌یابم که علیرغم اطمینان دادن طالبان مبنی بر اینکه هیچ اقدام تلافی‌جویانه‌ای علیه مردم غیرنظامی صورت نخواهد گرفت، اما هزاران نفر در تلاش برای فرار هستند.

 در پی تصرف کابل توسط طالبان، افراد زیادی به سمت فرودگاه حرکت کردند. تخلیه اتباع خارجی و برخی از افغان‌هایی که با دولت‌ها و سازمان‌های خارجی کار کرده بودند آغاز شده بود اما شایعاتی مبنی بر اینکه حتی به کسانی که ویزا ندارند نیز اجازه سفر داده می‌شود، پای صدها نفر دیگر را نیز به فرودگاه کابل کشانده بود و این موجب بوجود آمدن هرج و مرج شده بود.

 به دلیل همین وضعیت کسانی همانند من که در کابل به دنبال خروج بودند و اسناد لازم را داشتند با یک انتخاب سخت روبرو شدند: فعلاً در خانه بمانند یا شانس خود را برای رفتن به فرودگاه و خروج از کشور بیازمایند.

 من و خانواده‌ام پس از شنیدن توصیه‌های لازم امنیتی ناگزیر شدیم گزینه دوم را انتخاب کنیم. صبح ۲۳ام اگست به سمت فرودگاه کابل حرکت کردیم. حدود ساعت ۱۱ صبح، پس از گذرندان ترافیک سنگین به یکی از دروازه‌های فرودگاه رسیدیم.

 صحنه‌هایی را که در چند روز گذشته و فقط در صفحه تلفن و تلویزیون دیده بودم حالا از نزدیک مشاهده می‌کردم. فرودگاه با هزاران نفر از مردمی که ناامیدانه برای فرار تلاش داشتند مورد هجوم قرار گرفته بود.  مردان جوان، کهن‌سالان و والدینی که همانند من کودک خردسال داشتند، همگی در انتظار ورود به فرودگاه بودند.

مردم در فرودگاه کابل

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، ۱۶ اوت ۲۰۲۱، مردم برای خروج از کشور به فرودگاه کابل هجوم آوردند

شبه‌نظامیان طالبان که دسترسی به فرودگاه را کنترل می‌کردند، برای متفرق کردن جمعیت هر چند دقیقه دست به شلیک هوایی می‌زدند و صدای نفیر گلوله موجب وحشت در میان جمعیت به خصوص کودکان می‌شد.

 من تا آن روز هیچ سرباز طالب را از نزدیک ندیده بودم و این نخستین بار بود که تفنگداران که موهای ژولیده داشتند و لباس‌ محلی پوشیده بودند و با لهجه غلیظ پشتو با هم حرف می‌زدند را از نزدیک می‌دیدم.

  با هزار زحمت خودم را به یکی از ان‌ها رساندم. اسنادم را به او نشان دادم اما ناباورانه با هجوم او مواجه شدم. تفنگ‌اش را به سمت من و کودک خردسالم نشانه گرفته بود و فریاد زد که از محل دور شوم. وقتی ازش خواستم که اسنادم را پس بدهد با لگد محکمی به کمرم زد که به شدت به زمین خوردم. در حالی از شدت درد به خود می‌پیچیدم باردیگر ازش خواستم که اسنادم را پس بدهد و پس از التماس بسیار آن را به صورتم کوبید.

 به این ترتیب چمدان کوچکم که تمام زندگی‌ام در آن خلاصه شده بود را برداشتم و به سمت در دیگری فرودگاه رفتیم تا آخرین شانس مان را برای خروج بیازمایم. هزاران نفر آنجا نیز جمع شده بودند. مسیر باریک که در کنار رودخانه قرار داشت و کمتر از یک کیلومتر طول داشت آخرین امید ما بود که شاید پس از پیمودن آن وارد فرودگاه شویم.

 اما ما همین مسیر کوتاه را تقریبا پس از ۱۸ ساعت پیمودیم و ناگزیر شدیم شب را در بیرون فرودگاه و در میان انبوهی از جمعیت به شمول زنان و کودکان بگذرانیم.

 هر لحظه به تعداد جمعیت افزوده می‌شد، جای ایستادن وجود نداشت. بچه‌ها گریه می‌کردند، زن‌ها فریاد می‌زدند، پیر و جوان آنقدر عصبانی و ناراحت بودند که هیچکس صدای همدیگر را نمی‌شنید. اکسیژنی برای تنفس وجود نداشت و به دلیل گرما چندین نفر بیهوش شدند.

 خواب در چشمان ما نبود چند بار در جریان روز و شب تصمیم گرفتیم که بر گردیم اما از آنجایی که در میان انبوه از جمعیت محاصره شده بودیم هیچ راه برگشتی وجود نداشت. سرانجام یک شب بلند و پراضطراب را زیر غرش هلیکوپترها و صدای گلوله‌ها که به خاطر مهار جمعیت شلیک می‌شد به صبح رساندیم.

 در نخستین ساعات بامداد روز ۲۴ام اگست و پس از تلاش‌های زیاد وارد فرودگاه کابل شدیم. آنجا نیز تقریبا وضعیت مشابهی حاکم بود. صدها نفر که اثار خستگی و بی‌خوابی ممتد از سر و صورت شان پیدا بود در داخل فرودگاه دیده می‌شدند.

فرودگاه زیبای کابل پس از یورش‌های اخیر بیشتر به خرابه‌ای می‌مانست که هیچ چیزی سر جایش نبود. بسیاری از وسایل آن شکسته شده و کثافات در گوشه و کنار آن تلنبار شده بود و هر ساعت بر تعداد آن افزوده می‌شد.

 پس از توقف چند ساعت سرانجام نزدیک‌های عصر همان روز سوار اتوبوس شدیم تا برای بازرسی امنیتی به محل دیگر فرودگاه برویم. اتوبوس درست از کنار رودخانه‌ای گذشت که چند ساعت قبل از آنجا وارد فرودگاه شده بودیم و این چنین بود که بار دیگر بیرون فرودگاه را دیدم که تعداد افراد از دیروز هم بیشتر شده بود زیرا صدها تن از آن‌ها به دلیل کمبود جا در داخل رودخانه‌ شده بودند و برای خروج تقلا می‌کردند.

 زنی که در اتوبوس در کنارم نشسته بود گفت: «وضعیت مردم را نگاه کن! آیا افغان‌ها شایسته چنین رفتاری استند و چه چیزی با عث شد که به چنین روزی بیفیتم.» هر دو پاسخ روشنی نداشتیم.

 و این چنین بود که پس از پیمودن فاصله کوتاهی یک باره وارد فضای کاملا نظامی شدیم. نظامیانی که پرچم روی بازو و سینه‌های شان نشان می‌داد که برای روند تخلیه از کشورهای مختلفی آمده بودند.

 پس از بازرسی، حدود ساعت ۸ شب بود که سوار یک هلی‌کوپتر نظامی شدیم. صندلی‌های اندکی برای نشستن وجود داشت و بقیه ناگزیر بودند روی سطح صاف هواپیما می‌نشستند. برای کسانی مثل من که بار اول پرواز در هلیکوپتر را تجربه می‌کردند، صحنه‌ای ترس‌آور بود و حس می‌کردم ثانیه‌گرد ساعت در آسمان کندتر حرکت می‌کند.

 نیم ساعت بعد از زمین بلند شدیم و کابل را ترک کردیم، بدون اینکه بدانیم چه زمانی می‌توانیم برگردیم یا وقتی این کار را انجام دادیم، شهر چه شکلی خواهد داشت.

 هر لحظه که از زمین کابل فاصله می‌گرفتم به دوستانم و آنهایی فکر می‌‌کردم که هیچ راهی برای فرار نداشتند و ناگزیر به ماندن شده بودند. و این چنین بود که اشک‌های کابل و درد لگد سرباز طالب را با خود به بریتانیا آوردم و پس از گذشت یک سال هنوزهم هر دو را با خود دارم.