شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
«پسرم با صدای بمب بیشتر از صدای اسباببازی آشناست»؛ یک سال در غزه زیر حملات اسرائیل
- نویسنده, لارا الجبالی و هیا البادرنه
- شغل, بخش عربی بیبیسی
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۶ دقیقه
چند روز پس از آغاز جنگ اسرائیل در غزه در اکتبر سال گذشته، دو فلسطینی برای سرویس جهانی بیبیسی شروع به فیلمبرداری از زندگی روزمره خود کردند.
از این دو نفر، اسیل برای برخورداری از امنیت بیشتر به جنوب باریکه غزه رفت اما خالد ترجیح داد همچنان در شمال باریکه بماند.
داستان آنها شامل انفجار، جابجایی مکرر، تلفات و مرگ و میر و همچنین آسیبهایی است که کودکان گرفتار در جنگ تجربه میکنند.
خالد
در کف اتاق نشیمن در خانهای در منطقه شمال غزه که مرتبا بمباران شده است، حمود شش ساله و حلوم چهار ساله دکتر بازی میکنند.
عروسک کوچکی را بین خود میکشند و به تن پارچهای آن بخیه خیالی میزنند.
حمود می گوید: «او مجروح شده است. روی او آوار زیادی ریخته است.»
این صحنهای است که او و خواهران و برادرانش در طول سال گذشته بارها در غزه آن را بازی کردهاند زیرا به گفته وزارت بهداشت حماس در آنجا، در جنگی که در اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، از هر سه نفر کشته یک نفر کودک بوده است.
جنگ جاری اسرائیل پس از کشته شدن حدود هزار و ۲۰۰ نفر در حملات حماس در ۷ اکتبر آغاز شد.
خالد، پدر بچهها، با نگرانی از دور به بازی آنها نگاه میکند.
خالد میگوید: «اینها بازیهایی نیست که بچهها باید بکنند، وقتی آنها را این طور میبینم دلم میشکند.»
با توقف فعالیت بیمارستانها در شمال غزه در ماه دسامبر، یعنی چند ماه پس از شروع جنگ، خالد برخلاف دستور اسرائیل برای حرکت به سوی جنوب تصمیم گرفت در محله خود در جبالیا در شمال غزه بماند خدمات پزشکی را در اختیار جامعه خود قرار دهد.
البته خالد پزشک هم نیست، او آموزش فیزیوتراپی دیده است و کار او فروشندگی و توزیع برای یک شرکت لوازم پزشکی است.
او میگوید: «همه در همسایگی من میدانند که من فیزیوتراپیست هستم، نه پزشک. اما در این شرایط سخت، به آنها گفتم میتوانم بانداژ را عوض کنم و زخمها را بخیه بزنم، مخصوصاً برای کودکان. اگر من بروم، کسانی که از آنها مراقبت میکنم ممکن است جان خود را از دست بدهند، زیرا بیمارستان یا درمانگاهی وجود ندارد.»
او با مهارتهای اولیه جراحی و دسترسی به انباری از دارو – که بعضی از آنها در این یک سال تاریخ مصرفشان گذشته - یک کلینیک در خانه خود راه انداخته که کار اصلی آن درمان کودکان است. بنابراین، فرزندانش هم در بازی کودکانه خود کار پدرشان را تقلید میکنند.
حمود فریاد میزند: «آمبولانس، او را داخل آمبولانس بگذارید!"
او و خواهرش نقش پیراپزشکها را بازی میکنند که یکی از بازیهای جدیدی است که در طول جنگ یاد گرفتهاند.
حالا خالد میشنود که پسرش سعی میکند نوع جراحت را تشخیص دهد. آیا این آسیب از موشک است، از ترکش است یا نتیجه ریزش ساختمان است؟
حمود بیشتر با صدای بمب آشناست تا با صدای اسباب بازیهایش. خالد گفته است که «حلوم کوچولو برای سنش خیلی چیزها را باید تحمل کند. من از اثرات روانی طولانی مدت این جنگ بر آنها میترسم.»
کمیته بینالمللی نجات گفته است که تأثیر آوارگی، تروما، و از دست دادن مدرسه احتمالاً آثار مادام العمر بر کودکان غزه خواهد داشت.
فرزندان خالد که در شمال گیر افتادهاند، نه تنها آسیب روانی، بلکه میزان بیسابقهای از گرسنگی را نیز تجربه کردهاند. در ماه ژوئن، سازمان ملل تخمین زد که ۹۶ درصد از مردم غزه با «ناامنی غذایی شدید» مواجه هستند.
در حالیکه حمود پرچمی را برای علامت دادن به هواپیمای حامل اقلام امدادرسانی روی پشت بام تکان میدهد تا بستههای خود را در نزدیکی خانهاش رها کند، در همان لحظه یک انفجار وحشتناک زمین را میلرزاند. یک جت اسرائیلی بمبی را روی ساختمانی در همان نزدیکی پرتاب کرده است و دود آن که در چند بلوک آن طرف تر دیده می شد.
حمود با ناراحتی میگوید: «من از هواپیماهایی که بمب میاندازند خوشم نمیآید. من از آنها میخواهم که در عوض برای ما غذا بریزند.»
اسیل
در جنوب غزه، اسیل، مادر ۲۴ ساله، در حال رسیدگی به نحوه تغذیه دختر تازه متولد شده خود، حیات است.
اسیل می گوید: «در بازار هیچ غذایی نیست که من بتوانم بخورم و به او خوب شیر بدهم، در نتیجه باید با شیر خشک او را تغذیه کنم.»
صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در ماه جاری هشدار داد که ۱۷ هزار زن باردار در غزه اکنون در آستانه قحطی قرار دارند.
ابراهیم، شوهر اسیل، میگوید: «در طول این جنگ، شیر خشک، پوشک، همه چیزهایی که نوزادان به آنها نیاز دارند، بسیار گران شده است» و میافزاید: «پیدا کردن آنها هم یک چالش است.»
اسیل فکر نمیکرد که شرایط او در ماههای اول دختر اینطور سپری شود.
اسیل، همسرش و فرزند اولش، رز ۱۴ ماهه مجبور شدند خانه خود را ترک کنند و برای اجرای دستور اسرائیل جهت تخلیه شمال، در هفتههای اول جنگ به سمت جنوب حرکت کردند.
سازمان ملل تخمین میزند که از هر ۱۰ فلسطینی در غزه، ۹ نفر از زمان آغاز جنگ در اکتبر ۲۰۲۳ حداقل یک بار آواره شده است.
اسیل در ماه هشتم حاملگی مجبورشد چندین کیلومتر در مسیر امن به سمت جنوب حرکت کند
او میگوید: «ما آب کافی نداشتیم و من دچار کم خونی بودم. سراسر زمین را اجساد پوشانده بود. تنها چیزی که میتوانستم به آن فکر کنم دخترم رز و کودکی بود که در درون من رشد میکرد.»
اسیل میگوید با شوهرش پیمان بستند که اگر اتفاقی برای او افتاد، من به تنهایی راه را ادامه دهم و از دخترمان رز و نوزاد مراقبت کنم. و اگر من از خستگی بیهوش شدم، او میدانست که باید مرا همانجا بگذارد و با دخترمان راه را ادامه دهد.»
هنگامی که آنها به امنیت نسبی دیرالبلح در جنوب رسیدند، مشکل جدیدی به وجود آمد. در آنجا هیچ بیمارستانی وجود نداشت که او بتواند نوزاد خود را در آنجا به دنیا آورد. بیمارستان العوده در نصیرات تنها مرکز نزدیک به آنها بود که میتوانست برای زایمان آنجا برود.
دختر اسیل، به نام حیات، در ۱۳ دسامبر در آنجا به دنیا آمد. نام او به عربی به معنی زندگی است، برای یادآوری زندگی کامل و شادی که آنها امیدوارند پس از خاتمه جنگ داشته باشند.
او میگوید: «مثل این بود که او در میان این همه ویرانی به من جان داد. او به من یادآوری میکند که زندگی حتی در سختترین شرایط هم میتواند ادامه داشته باشد.»
کار ابراهیم عکاسی است و او مجبور شده همسرش، دخترش رز و نوزاد تازه متولد شده را به حال خود بگذارد و برای تامین معاش دنبال کار برود و جانش را به خطر بیندازد.
او یک بار در وسط تبادل آتش بین دو طرف گیر افتاد و با دشواری جان به در برد. او میگوید: «من همه این کارها را انجام میدهم فقط برای اینکه وسایل اولیه زندگی، پوشک، شیر خشک و لباس برای آنها فراهم کنم.»
او میافزاید: «احساس میکنم تمامی سنگینی غزه روی دوش من است، خیلی نگران دخترانم هستم و احساس میکنم نمیتوانم زندگی فرزندم را تامین کنم.»
در ماه مه، ابراهیم و اسیل در دیرالبلح گرد هم آمدند و فرزندانشان را با ماشین به گردش بردند.
ابراهیم میگوید: «حیات حتی یک روز را هم بدون جنگ ندیده است. او در میان این صحنههای ویرانی، در میان صدای بمباران و اخبار به دنیا آمده است.»
حیات شش ماهه روی پای مادرش در صندلی جلو نشسته است. ماشین از میان ردیف ساختمانهای ویران شده، بر روی جادههای مدفون زیر لایههای شن و آوار مدفون میگذرد.
ابراهیم میگوید: «اما با وجود همه این چیزها، او همچنان لبخند میزند.»