هفته هنر و فرهنگ؛ تحفه بی‌بی خانم استرآبادی، درگذشت جواد طباطبایی و یارعلی پورمقدم

مونتاژ تصاویر
    • نویسنده, مسعود بهنود
    • شغل, روزنامه‌نگار
  • منتشر شده در

ماه آخر سال رسیده است، بی‌زمزمه‌ای از بهار، بی‌نویدی از نوروز، بازارهای متروک و خمیازه‌کش، نه حاجی فیروزی در کار و نه کس را گلی در بغل. نه از سینما خبری بود، نه انتظار میهمان نوروزی و نه تئاترهای بی‌محتوا. میهمانان نوروزی پایتخت پشیمان شدند از داد و گرفت عیدی. انگار فقط.

اول هفته، در هر گوشه و هر صف گفتگو از نوروز بود و خست روزگار و دست خشکی آن. شیون از جوار مدرسه‌های دخترانه به هوا می‌رفت. مادران شیون‌کنان، بر سرزنان، در لحظه‌ای خیابان‌ها بسته.

طرحی از دخترمدرسه‌ای که پای تخته سیاه در اثر مسمومیت روی زمین افتاده است

منبع تصویر، Bozorgmehr Housseinpour

توضیح تصویر، «آخرین ناله» بزرگمهر حسین‌پور

با این همه خبرهای بد و اضطراب‌آور، بنای مستحکم هنر صدمه دیده است. سینما متوقف است و سینماسازانی که نام ایران را به جهان کشاندند، راهی جز بازنشستگی نمی‌یابند و استعدادهای جوان راهی دنیای دور. تئاتر به همان اندازه درگیرست و گاه‌گاه نفسی می‌یابد، به سختی سینما نیست که طبقه‌ای به آن چشم دوخته، بی‌کوچکتر خبری و هنری. همان جا که منقد اعتماد نوشته «قرار ما آنجا كه پُراست ازجگركي و پفكي».

این بار بازیگران و کاردانان کارگردان را هم راهی می‌کنند. می‌ماند هنر موسیقی که به طفیل علم جدید و وسایل ارتباط جهانی، در شرایط بهتری می‌ماند، باید دید که این وزنه را تا کجای سینه بالا می‌برند. در ترکیب موسیقی سنت و مدرنیسم چه راهی می‌یابند.

دختران را کنیز می‌بینند

بی‌بی خانم استرآبادی در میان چند کودک

منبع تصویر، Gajar

توضیح تصویر، بی‌بی خانم استرآبادی که مدرسه دخترانه بنا نهاد

«مادری سر از پنجره ماشین به درآورده، بی‌بی خانم استرآبادی را فریاد زد و گله کرد: بی‌بی چه کارت بود به مدرسه برای دختر. علما کنیز می‌خواهند.»

اما الهام فلاح قصه‌نویس دیروز با غضب نوشت که: «حواستان جمع باشد. بی‌بی خانم استرآبادی چهار جفت ارسی پاره نکرد در رفت و آمد به وزارت معارف و دیدن فلان‌الدوله و بهمان‌السلطنه، کم نامه و جوابیه تند ننوشت به آیات عظام، کم‌ کل‌کل مطبوعاتی نکرد با شیخ فضل‌الله نوری که بتواند مدرسه دوشیزگان را توی تهران برپا کند. خون دل‌ها خورد این زن. عذاب‌ها کشید. آخرش انگش زدند که مدیره نشمه‌خانه است و توی آن به اصطلاح مدرسه نشمه‌پروری می‌کند.»

قصه‌نویس ما ادامه داده: «برای هر یک نیم‌قدم کوتاه، اصلا بگیر برای هر چهار انگشت که زن‌جماعت در این خاک پیش رفت و بالا گرفت، جان‌ها فرسوده، و دل‌ها خون شده. حالا دوره بیفتید دخترک‌های معصوم را مسموم کنید که به خیالتان مادران باسواد و کارمند و اهل کتاب و اهل حساب آن‌ها زهره‌شان آب می‌شود. گیسک دختران را می‌کشند می‌برند خانه می‌گویند بمان در مطبخ؟»

الهام فلاح بعد از ایشان خطاب به آن‌ها که مخاطب‌اند نوشته: «نخیر حضرات والا. هرکه هستید و به هر بهانه‌ای این تعفن متکثر را به راه انداخته‌اید، کور خوانده‌اید. دخترها مدرسه نروند پسرها را هم نمی‌فرستیم. گل بگیرند نظام آموزشی را که تا دیروز بچه‌ها را بابت شعارنویسی روی دیوار مستراح مدرسه می‌بردند زندان به اسم اینکه که زیر نظر روانپزشک و مشاور تربیتشان اصلاح شود، اما حالا علیل و ذلیل شده‌اند و شب عیدی جان جگرگوشه مردم برایشان هیچ است.»

دیگر دنبال چه می‌گردی سید!

طرحی از جواد طباطبایی

منبع تصویر، Hadi Heidari

توضیح تصویر، جواد طباطبایی
از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

در عالم فکر و ادب، علم و هنر، در هفته‌ای چنین تلخ، فیلسوف «ایرانشهر» جواد طباطبایی به سرطان درگذشت، دور از ایرانشهر. درد و حرمان نصیب آنان بود که تحمل کلام تندش نداشتند و هم هزاران کس که از او درس گرفتند وهزاران که در آینده انبوه کتاب‌های او را خواهند خواند. چه غمش که چنین یادگاری را گذراند و با خبر از سرطانی که در وجودش داشت، رفت دیرگاهی در آمریکا ماند تا سرطان او را تسخیر کرد.

با این همه سخن که در همین فواصل کوتاه درباره طباطبایی نوشته شده، از کدام یک از آنان می‌توان کمک گرفت و او را شرح داد. با آن هیات بلند شاهانه و صدای بلند و حکیمانه. در هفته‌های آخر در بستر مرگ، ریش گذاشته سفید و موهایی سپیدتر و ریخته، در رختخوابی که پیداست رهایش نمی‌کند دقیق شده در متنی. دیگر دنبال چه می گردی سید!

احمد زیدآبادی، روزنامه‌نگار در رثای فیلسوف ایرانشهر پنج بیت از مولانا، در سوگ سنایی غزنوی، به یاد آورده:

کاه نبود او که به بادی پرید / آب نبود او که به سرما فسرد

شانه نبود او که به مویی شکست / دانه نبود او که زمینش فشرد

گنج زری بود در این خاکدان / کو دو جهان را بجوی می‌شمرد

قالب خاکی سوی خاکی فکند / جان خرد سوی سماوات برد

روزنامه اعتماد ۶ ارديبهشت سال ۹۳ گزارش مفصلی از نشست موافقان و مخالفان جواد طباطبایی با حضور خود او منتشر كرد و هم متن سخنراني دكتر طباطبايي را. تيتر روزنامه هم جمله‌ای از طباطبايی بود كه در آن می‌گفت: «هر ملتی باید جایی بایستد و ببیند از کجا آمده است.»

منتقدان طباطبايی در اين نشست، حاتم قادری، هاشم آقاجری، داريوش رحمانيان و داوود فيرحی بودند و احمد بستانی، قباد منصوربخت و احمد بستانی به دفاع از طباطبايی پرداختند.

طباطبايی در اين نشست گفت: «من وقتی به طرح مساله ايران پرداختم، متوجه شدم كه يك طرح مساله ديگری هم وجود دارد كه نمی‌توانيم آن را طرح نكنيم و ايران را از اين مجموعه جدا كنيم. مساله من نوشتن تاريخ مردم ايران يا شاهان ايران نيست، بلكه قصدم نوشتن تاريخ ايران به عنوان يك كانتسراكشن در علوم اجتماعی جديد در وعاء ذهن به‌عنوان يك معقول بالذات است و ربط دادن آن به يك دنيای ديگر... بحث من نه ايدئولوژی و نه برای قدرت است و نه من جايی در ميان مخالفان و موافقان كنونی دارم. البته به عنوان شهروند نظری دارم اما به عنوان بحث علمی در بحث‌های خودم تخصيص‌هايی مي‌زنم تا دقت آنها را بيشتر كند... پرسش از اينكه ايران چيست، مساله مهم نظريه من است. اينكه كجا پيدا شد، اهميتي ندارد. راهي طولانی در اين زمينه آمدم و در اين زمينه خوشه‌چيني‌های زيادی كردم و بحث خود را به محك‌های گوناگونی زدم. به تعبير شاملو سفر سخت و جانكاه بود اما يگانه بود و به تعبير من مخصوصا از ناجوانمردی هيچ كم نداشت.»

آن که جایش خالی است

یارعلی پورمقدم (۱۴۰۱-۱۳۳۰)

منبع تصویر، Social Media

توضیح تصویر، یارعلی پورمقدم (۱۴۰۱-۱۳۳۰)

رفت آن که زندگی یگانه‌ای داشت و چهل و اندی سال مدام هنرمندانه زیست و با اهل هنر و فرهنگ زیست و به خودش گفت قهوه‌چی. اما کدام کافه بود که قهوه و کباب و شیرینی طبع و سواد و نشاط زندگی را توآم داشته باشد.

یارعلی پورمقدم نویسنده و نمایشنامه‌نویس متولد ۱۳۳۰ در مسجدسلیمان. او صاحب کافه شوکا در خیابان گاندی تهران است و از زمان انقلاب، در عرصه نویسندگی داستان و نمایشنامه‌نویسی به صورت حرفه‌ای فعالیت داشت.

و اینک پیداست که گستره دوستی‌ها و اثرگذاری‌های اهل ادب با یارعلی پورمقدم از مرزها هم گذشته ... چه بسیار شاعران و نویسندگان مقیم و مهاجر همین دیروز متنی با حدود چهل امضا پرکردند در شرح بی‌سروسامانی خود و شوکا. از آن جمله نسیم خاکسار، امین فقیری، هرمز علیپور، قباد آذرآیین، فرهاد کشوری، حسین آتش‌پرور و دیگرانی از همین قافله.

پایگاهش از بامدادان در کافه شوکا بود. و از همان صبح چه طراحان و اهالی قلم در گوشه‌ای نشسته و دفتری سیاه می‌کردند. و چه مقالات که همان جا نوشته شد و در فاصله‌اش، نخواسته قهوه و یا چای تازه‌دمی هم رسیده بود.

او تحصیلات ابتدایی را در شهر زادگاهش مسجدسلیمان گذراند و سپس به تهران آمد و پس از گذراندن دوره دبیرستان، به دانشگاه مازندران رفت و در رشته اقتصاد فارغ‌التحصیل شد. خیلی زود نمایشنامه‌نویسی را با «آه اسفندیار مغموم» آغاز کرد و با همین اثر برنده جایزه نمایشنامه‌نویسی جشن هنر طوس در سال ۱۳۵۶ شد. درخشش او در اولین کار نمایشی باعث شد تا نظر اهالی تئاتر به او جلب شود.

از آثار و کتاب‌های او می‌توان به آینه، مینا، آینه، ای داغم، سی رویین‌تن، گنه گنه‌های زرد، حوالی کافه شوکا، یادداشت‌های یک قهوه‌چی، یادداشت‌های یک اسب، رساله هگل، تیغ و زنگار، مجهول‌الهویه، پاگرد سوم، ده سوخته و یادداشت‌های یک لاابالی اشاره کرد و ده تایی دیگر.

دو سال پیش در مصاحبه‌ای با یک مشتری گفت: «آمدن من از مسجدسلیمان برمی‌گردد به اولین دوره مجلس شورای اسلامی که من کاندیدای مجلس شدم و با رزومه ادبی وارد گود انتخابات. اما در آن انتخابات نفر آخر شدم و نفر بعد از آدمی قرار گرفتم که حتی عقل درست و حسابی هم نداشت. این شد که من همان شب چمدانم را بستم و برای همیشه شهرم را ترک کردم و دیگر هرگز به آنجا برنگشتم.»

زن سرخ‌پوش کنشگر

نقاشی زنی سرخ‌پوش در میان امواج

منبع تصویر، Tahereh Samadi

توضیح تصویر، زنی میان آب و آسمان، نقاشی زنی سرخ‌پوش در میان امواج

طاهره صمدی طاری چهره‌ای است در میان نقاشان جوان که درخشیده و دیده شده؛ در آثار او کنشگری زن در عرصه زندگی امروزمشهود است و حتی نقاشی‌های پیشین او هم با وضعیت امروز زنان تناسب دارد. دنیای امروز در کنار تمامی سختی‌ها و پیچیدگی‌ها، عرصه نوظهوری برای زنان است و به همین دلیل پرسوناژ‌های زن در آثار صمدی بسان انسان‌هایی قوی و پرتلاش ظاهر می‌شوند که جدا از نژاد، قومیت و سن، آدمی را به دیده شدن ظرایف وجود فرا می‌خوانند. این دیده شدن با پوشیده بودن صورت‌ها با ماسک‌های تیره، هویت فردی را از پرسوناژها جدا می‌کند. حتی دست‌ها و پاها با رنگ خاکستری ظاهر می‌شوند و از جسمانیت می‌گریزند. این خود حکایتی دیگر، و نگاهی عینی‌تر به جهان هستی زن.

حالا این نقاش برای یک نمایشگاه انفرادی آماده می‌شود. تابلوهایی که الزاما از زمانه شکل می‌گیرد و گوشه‌اش زیبایی و سختی به چشم می‌نشیند.

او آثارش را در بیش از ۵۰ نمایشگاه گروهی داخلی و خارجی در سوئیس، بریتانیا، آمریکا، قطر و دوبی، و پنج نمایشگاه انفرادی نمایش داده و حراج بین‌المللی شرکت کرده است. بعد از استقبال نسبی منتقدین و مجموعه‌داران و هنرمندان خیلی زود توانست به حراجی‌های داخلی و خارجی راه یابد. در سال ۲۰۰۸ و زمانی که ۲۷ سال داشت. یکسال بعد هم در حراجی کریستیز دوبی شرکت کرد وعنوان جوان‌ترین هنرمند معروف گرفت.

آخرین نمایشگاه انفرادی طاهره صمدی در گالری اعتماد و به سال ۱۳۹۹ برگزار شد که شامل آثاری متنوع از «مجموعه‌ای با عنوان بی‌ثباتی» بودند. اوج‌گیری کرونا هم نتوانست این درخت برآمده از آسمان و فرورفته در آب را منکوب کند.

در این مجموعه پیکره زنی سرخ پوشیده، رها، و غوطه‌ور در آبی آب و جلوه کرده در آسمان به تصویر درآمده است. فضای میان آب و آیینه به گونه‌ایست که انعکاس هر چیز در آن ممکن می‌شود و در این میان زن سرخ‌پوش با جهشی رقص‌گونه وجهی دیگر از خود را که شاید فراموش شده می‌بیند . زن از میان آب و ساختمان در حال گذر است.

تابلوی هفته

نقاشی از فرح اصولی

منبع تصویر، Farah Osoli

توضیح تصویر، نقاشی از فرح اصولی