یک سال بیرون از خانه؛ از کابل تا پاکستان و از آلبانی تا کانادا

منتشر شده در

هانیه ملک‌، فعال رسانه‌ای

به مناسبت یک سالگی سقوط جمهوریت در افغانستان و روی کار آمدن دوباره طالبان به قدرت، بی‌بی‌سی از شماری از شهروندان افغانستان از طیف‌های مختلف خواسته است تا تجربه شخصی خود را از یک سال گذشته برای سایت بی‌بی‌سی فارسی بنویسند. بی‌بی‌سی فارسی بازتاب‌دهنده تجربیات شخصی این افراد است و محتوای این نوشته‌ها را رد یا تایید نمی‌کند.

ولایت‌ها یکی یکی سقوط می‌کردند. روزهای وحشتناکی بود. صدای بلند بسته‌شدن یک دروازه معمولی هم برای هر کسی که بیم رسیدن طالبان به کابل را داشت، وحشتناک بود. کابلیان اما هنوز امید داشتند و همه می‌گفتند «کابل سقوط نمی‌کند.» ۲۲ اسد/مرداد ۱۴۰۰ پس از سقوط ولایت‌هایی در جنوب کشور، این بار هرات سقوط کرده بود. آن روز دوستم را برای آخرین بار می‌دیدم. به شوخی از او پرسیدم که اگر طالبان اینجا بیایند و دیگر زنان اجازه‌ بیرون شدن از خانه را نداشته باشند، چه کنیم؟ چطوری همدیگر را ببینیم و آیا می‌شود دوباره در کوچه‌های «کارته‌ پروان» چرخ زده، بدویم و بخندیم؟ می‌توانیم به کتابخانه برویم؟ گفت «اگر بار دیگر نتوانم ببینمت»، و بغض گلویش را گرفت. برای آنکه حواسش را پرت کنم، در مورد کتاب «وضوی خون» برایش گفتم. کتابی را که فهیم دشتی در آخرین دیدار در کتابخانه‌ای در کابل، پیشنهاد کرد که بخوانم.

حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم ۱۴۰۰ سال آخرین دیدار‌ها بوده است.

طالبان پس از اشغال هر ولایت، دست به آزادسازی زندانیان‌شان از زندان‌های شهر می‌زدند. سقوط ولایت هرات، سقوط امید کابلیان بود. آن روزها مردم متوجه شدند که همه چیز تمام است. در آن روز و پس از پخش این شایعه با دوستم در یک اداره دولتی به تماس شدم. گفت «امروز اشرف غنی یک نوار تصویری را ثبت کرد،َ آمادگی جنگ را می‌گیرند و قرار نیست «کابل ما» به دست طالبان سقوط کند.» همه منتظر نشر آن نوار بودیم، آرامش نسبی احساس می‌شد. اما گویا آن آرامش، آرامشی قبل از طوفان بود. ۲۳ اسد‌/مرداد بود، خبر رسید که اشرف غنی نوار دیگری را ثبت کرده و قرار است استعفا بدهد. این خبر خیلی زود همه جا پخش شد و ۲۳ اسد عجیب‌تر از روزهای قبل گذشت اما خلاف انتظار، غنی نه در مورد جنگ چیزی گفت و نه استعفایی در کار بود.

شام آن روز صدای انفجار و شلیک‌های پی هم در مناطق مختلف کابل شنیده می‌شد. بیم و وحشت بیشتر از هر شب دیگری در شهر حکم‌فرما شده بود. پس از توافق طالبان با آمریکا در دوحه، ۵۰۰۰ زندانی این گروه از زندان‌های حکومت افغانستان آزاد شده بودند اما تعدادی دیگری هنوز در زندان پل‌چرخی به سر می‌بردند. زندانیان طالبان در شب ۲۳ اسد دست به شورش زدند و آن شب به کمک طالبان، زندانیان این گروه از زندان‌ پلچرخی فرار کردند. تا صبح صدای شلیک‌های پراکنده بود و شهری در عمق وحشت، تلفون‌هایی که زنگ می‌خوردند و صداهای گریه‌های دوستانم. سرانجام در ۲۴ اسد، صبح زود خبر رسیدن طالبان به شهر در همه‌‌جا پخش شد.

برق‌‌ قطع شد، شبکه‌های مخابراتی درست کار نمی‌کردند.

برادرم هنوز در دفتر کارش بود، آن روز هیچ تاکسی در شهر دیده نمی‌شد و او مجبور بود پیاده به خانه بیاید. پس از دو ساعت، نفس‌سوز به خانه رسید. وقتی از راه پله‌ها بالا می‌رفت، همه‌ خانواده آنجا منتظر آمدنش بودیم. گفتم چه شد؟ گفت «همه‌چیز نابود شد. تمام شدیم.» نه اینترنت کار می‌کرد و نه تماس گرفتن با کسی ممکن بود. مردم همه به دروازه‌های بانک‌ها ریخته بودند تا پول‌های‌شان را بکشند.

کابل چهره‌ بیگانه‌ای به خود گرفته بود. ساعت ۱۰:۳۰ پیش از چاشت (ظهر) بود که صدای خودروهای طالبان از چهارراهی «کارته پروان» به گوش رسید. طالبان در اولین دقایق سقوط کابل، حضور شان در شهر را با پخش ترانه‌های طالبانی در خودروهای‌شان اعلام کردند. هنوز باور نداشتم که طالبان رسیده‌اند. به بام خانه رفتم و خودروهای طالبان را در چهارراهی دیدم. صدایی که از آن می‌ترسیدم و دوست نداشتم بشنوم، همه‌جا پیچیده بود. صدای گوش‌خراشی می‌گفت: «راشین به شی، زرغون به شی ودان افغانستان…» (سبز و سبزینه شود، آباد افغانستان) گفتم نه دیگر «ودان» (آباد) نیست «وران (ویران) است وران!» به محض ورود طالبان به شهر، اشرف غنی پا به فرار گذاشته بود و «مُلک بی‌صاحب» ساعت یازده پیش از چاشت به دست طالبان سقوط کرد.

کابلی که هنوز تمام کوچه‌هایش را نگشته بودم، شهری که آرزو داشتم روزی آنجا درس بخوانم و کار کنم، تبدیل به یک سیاه‌چاله شده بود. حق تحصیل و کار از زنان گرفته شد و تا امروز دختران اجازه رفتن به مکتب را ندارند.

پنجشیر؛ «یکی دره از دره‌های بهشت»

سقوط کابل اما سقوط کل افغانستان نبود. سرزمین ابایی من، به قول قهار عاصی، شاعر نامدار، «یکی دره از دره‌های بهشت» هنوز سقوط نکرده بود. پنجشیر مرکز مقاومت شد و مقاومت‌گران به رهبری احمد مسعود در برابر طالبان در این ولایت ایستادند. طالبان به پنجشیر حمله کردند و پس از چند روز درگیری، مرکز پنجشیر به دست طالبان سقوط کرد. جنگ طالبان در پنجشیر، تنها جنگ مسلحانه با مقاومت‌گران نبود. این گروه پس از حمله به پنجشیر، مردم را کوچ اجباری دادند و به کودک و زن پنجشیری رحم نکردند. پنجشیر گواه رویداد‌های وحشتناکی بود. طالبان نظامیان پیشین پنجشیری را که پس از سقوط از کابل به پنجشیر پناه برده بودند، دستگیر کرده، شکنجه وحتی به قتل رساندند.

ویدئوهای زیادی وجود دارد که شکنجه، سر بریده شدن و تیرباران جوانان پنجشیری را نشان می‌دهد. در چند مرحله در جنگ پنجشیر، پس از وارد شدن تلفات سنگین به طالبان، آنها به خانه‌های پنجشیری‌ها در کابل حمله کردند. در مناطقی که بیشتر پنجشیری‌ها ساکن بودند، بازرسی‌های خانه به خانه صورت می‌گرفت و جوانان پنجشیری دستگیر می‌شدند. «یکی دره از دره‌های بهشت» تبدیل به دوزخی برای باشندگانش شد و اما مقاومت در این دره هنوز جریان دارد.

در کابل بازرسی‌های خانه به خانه شدت گرفت و طالبان به دنبال مامورین «جمهوریت» بودند. این گروه عفو عمومی را اعلام کردند اما هر روز یک کارمند دولت پیشین بازداشت یا ناپدید می‌شد. صدها تن از نظامیان و کارمندان دولت پیشین بازداشت، شکنجه و تیرباران می‌شدند.

پس از آنکه چند تن از همکاران برادرم دستگیر شدند، این ترس بزرگ بر دل خانواده افتاد. یک طرف «جرم پنجشیری بودن» طرف دیگر کارمندان جمهوریتی که حال دیگر فروخته شده بود. برادرانم از پنجشیر به کابل برگشته بودند و روزهایی بود که کابل گواه اعتراضات چشم‌گیر زنان بود. اعتراضاتی که چندی بعد با خشونت و دستگیری زنان آهسته آهسته پایان یافت و سرکوب شد.

دو ماه از روزهای سیاه در کابل گذشت و تصمیم خانواده بر آن شد که کابل را ترک کنیم. یکی از نهادهای کمک کننده به دختران جوان، زمینه رفتن به پاکستان را به ما مساعد ساخت. ۲۲ میزان/مهر با یک چمدان کتاب به میدان هوایی کابل رفتم و طالبان چمدان‌ها را بررسی می‌کردند. از من خواستند تا چمدانم را باز کنم، رییس مبارزه با مواد مخدر اداره طالبان را صدا زدند. کتاب‌هایی درون چمدانم، همه با نام‌های طالبان، القاعده، داعش و افراط‌گرایی… بودند. نگران بودم که با دیدن کتاب‌ها چه کار خواهند کرد. شاید از شانس خوب من، هیچ طالبی در آن میان، سواد خواندن نداشت و تنها پوش/جلد یک کتاب توجه رییس مبارزه با مواد مخدر را جلب کرده بود. ولی چیزی نگفت.

با ناامیدی کابل را به مقصد اسلام‌آباد ترک کردیم. یک روز پس از رسیدن به اسلام‌آباد راهی لاهور شدم تا فرصت کمی که وجود داشت، با خواهرزاده بیمارم باشم. مادرم در روزهای اول رسیدن به اسلام‌آباد بیمار شدم و در لاهور خواهرزاده یک و نیم ساله‌ام، باران، با سرطان مبارزه می‌کرد. یک ماه پس از رفتن ما، باران را از دست دادیم. پدر و مادرش تصمیم گرفتند که جسد فرزندشان را به کابل ببرند. زمانی است که هیچ پروازی از اسلام‌آباد به کابل انجام نمی‌شد. باید از راه زمینی می‌رفتند. ساعت دوازده شب به مرز تورخم رسیده بودند و آنجا طالبان به آنها اجازه گذشتن از مرز را نمی‌داد. به آنها گفته بودند که با جنازه‌ کودک، فقط یک نفر را اجازه می‌دهیم. سرانجام پس از چند ساعت، آنها اجازه گذشتن از مرز را یافتند. از لاهور به اسلام‌آباد برگشتم و در راه برگشت، زمین و زمان را نفرین می‌کردم. یک ماه دیگر در اسلام‌آباد با بی‌سرنوشتی گذشت. هزاران پناهجوی افغانستانی در پاکستان، در وضعیت بدی به سر می‌بردند. من و برادرم ویزای شینگن نروژ را گرفتیم و هنوز سرنوشت بقیه اعضای خانواده روشن نبود. تصمیم گرفتیم تا روشن شدن سرنوشت بقیه در اسلام‌آباد بمانیم تا آنکه با هماهنگی دو نهاد، نیمی از خانواده توانستیم از پاکستان به آلبانی برویم.

شبی که راهی میدان هوایی اسلام‌آباد شدم، پلیس مرزی پاکستان برایم جنجال درست کرد. پاکستانی‌ها از وضعیت افغانستان خیلی خوب آگاهی داشتند. پلیس مرزی زمانی پاسپورت مرا دید و نام پنجشیر را خواند، با تمسخر پرسید «در پنجشیر چه کسی حاکم است؟» از چوکی/صندلی بلند شده و گفتم،‌ در پنجشیر پاکستانی‌ها حاکم استند. از ساعت یک شب تا شش و سی صبح در آن اتاق مرا نگه‌داشته و سوال پرسیدند. سوال پلیس پاکستانی این بود که چرا من چندین بار به دهلی سفر کرده‌ام و چرا من ویزای شینگن دارم اما خانواده ندارند. ساعت‌ها پرسش و سکوت من، تا آنکه وقت پرواز شد و کارمندان شرکت هوایی گفتند که «ما مسئولیت داریم، بگذارید اینها بروند.»

به امید آزادی

شبی که به آلبانی می‌رفتم، یکی از دوستانم خبر داد که دوست مشترک ما، پدرش را از دست داده، او در دانشگاه آمریکایی در بیروت بود و پدرش در بدخشان. دوستم در شرایطی که طالبان وضع کرده بودند، نتوانست برای آخرین دیدار با پدر، خودش را به وطن برساند. به یاد دارم که او چه دردی را متحمل می‌شد. آن شب گویا برای ما صبح شدنی نبود، یک سو سرگردانی‌های مهاجرت و سوی دیگر دردهای دوستان و نزدیکانم زجرآور بودند.

پس از چاشت ۲۲ قوس (آذر) به آلبانی رسیدیم، آنجا هم قدم بعدی ما مشخص نبود. ۱۸۰۰ پناهجوی افغانستان در آن هتل در شینجنِ لیژ در بی‌سرنوشتی به سر می‌بردند. ما آخرین کسانی بودیم که به آن جمع پیوستیم. فعالین مدنی، خبرنگاران و تعدادی از کارمندان دولتی نیز در آن جمع بودند. هنوز هم صدها تن از پناهجویان در کمپ‌های آلبانی در بی‌سرنوشتی به سر می‌برند. هر روز می‌دیدم که چطور همه بهانه‌ای برای شاد بودن می‌جستند. آلبانی با طبیعت زیبا و مردمان خوبش تبدیل به خانه‌ای دوم ما شد. پاتوق ما رستورانت کوچکی در داخل هتل بود، جایی که روزهایی را در آنجا گریستیم و روزهایی هم خندیدیم. آلبانی میزبان شب یلدا و جشن سال نو برای ما بود. برای دخترانی که توانسته بودند به جای امن‌تری پناه ببرند، خوشحال بودم. دختران کوچکی را به یاد دارم که حکایت‌های تلخی از روزهای آخر شان در کابل داشتند. پدران و مادرانی که آینده‌ فرزندان شان را نجات داده بودند، بلاخره می‌توانستند نفس راحتی بکشند. سرنوشت تعدادی در هماهنگی و کمک نهاد‌های حامی دموکراسی، روشن شد. چند صد تن از پناهجویان به آمریکا رفتند و ما با جمعی دیگر به کانادا آمدیم. به تازگی با خانواده به خانه‌ای کوچکی در اوتاوا کوچیده‌ایم. پناهگاهی که قرار است، در آن زندگیِ جدیدی بسازم.

داستان جنگ، کوچ، استبداد و تعصب اما اینجا به پایان نمی‌رسد. هنوز خانواده‌ها و دوستان ما زیر استبداد طالبان گیر مانده‌اند و قربانی می‌شوند. هنوز پنجشیر، اندراب و بلخاب در جنگ در برابر طالبان ایستادگی می‌کنند و مردم زیر نام قوم و زبان کشته می‌شوند. دختران از تعلیم و تحصیل بازمانده‌اند اما مقاومت مدنی زنان هم‌چنان ادامه دارد. افغانستان تبدیل به مهمان‌خانه‌‌ای امن تروریست‌های بین‌المللی شده و جهان یک سال است در این مورد سکوت اختیار کرده است.