شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
اعتراضات ایران؛ چرا اکثریت نیروهای نظامی با مردم همراهی نمیکنند؟
نادر گنجی، استاد علوم سیاسی دانشگاه کانادا وست
اعتراضات سراسری در ایران وارد چهارمین هفته خود شده است، اما نشانههای کمی از همراهی نیروهای نظامی و انتظامی با مردم دیده می شود. این در حالیست که مخالفان سرشناسی چون فرح پهلوی و میرحسین موسوی از نیروهای نظامی درخواست کردند به جای سرکوب مردم در کنار آنان بایستند. نادر گنجی، استاد علوم سیاسی در یادداشتی به چرایی رو دررویی نیروهای نظامی جمهوری اسلامی با مردم ایران پرداخته است.
برای پاسخ به این پرسش میتوان به بررسی تاریخی شرایط احتمالی پیوستن نیروهای نظامی به جنبشهای اجتماعی در جهان پرداخت. اما تمرکز این نوشته تنها بر یکی از ویژگیهای ساختار نظامی امنیتی رژیم فعلی حاکم در ایران یعنی بکارگیری گسترده نیروهای شبهنظامی برای سرکوب است که آن را از بسیاری رژیمهای سیاسی متفاوت میکند. این وجه ممیزه نه تنها همراهی نظامیان با معترضان را دشوار میکند، بلکه میتواند با ایجاد رقابت جایگاه دیگر نیروهای نظامی را نیز تضعیف کند یا حتی آنها را - بر پایه نظریه انتخاب عمومی - به تدریج از منافع سازمانی خود محروم کند و نهایتا آنها را به نهادهای سطحی و حتی نمایشی بدل کند. حکومت ایران دچار شکلی از به اصطلاح «اوردوز نهادی» است، به این معنا که در حوزههای حیاتی آن به حدی نهادهای متعدد تاسیس شده که هرکدام برای بقا و دستیابی به سهم بیشتر از اقتصاد سیاسی میبایست با یکدیگر در رقابت دائمی باشند.
مجموعه «ناظران میگویند» بیانگر نظر نویسندگان آن است. بیبیسی فارسی میکوشد در این مجموعه، با انعکاس دیدگاهها و افکار طیفهای گوناگون، چشمانداز متنوع و متوازنی از موضوعات مختلف ارائه دهد. بدیهی است انتشار این آرا و نقطهنظرها، به معنای تایید آنها نیست.
یکی از آرزوهای تاریخی حاکمان ایران در برخورد با اعتراضات خیابانی در تاریخ معاصر ایران وجود یک نیروی وفادار و حاضر در میدان برای مواقع بحران بوده است.
به طور خلاصه در بحبوحه جنبش مشروطه، دربار هرآنچه در توان داشت به کار گرفت تا جمعیتی را بسیج کند که خیابان را از انحصار معترضان در بیاورد. در دوره پهلوی اول که فعالیتهای حزبی و گروهی ممنوع شد، نیروی نظامی جایگزین این نیروها شد. اما با سقوط رضاشاه بسیاری تنها راه ایستادگی در مقابل خودکامگی دربار را آزادی خیابان میدیدند.
در وقایع ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، حکومت مجددا لایههای سرکوبگر و وفادار خود را با هماهنگی دیگر لایههای مسلط برای سرکوب معترضان به خیابان کشاند. با این حال، تلاش پهلوی دوم برای تشکیل گروههای وفادار بهطور کلی چندان موفقیتآمیز نبود. نهادهایی که در این دوره شکل گرفتند فاقد ایدئولوژی مشخصی بودند که قادر باشند خود را به توده گره بزند و در نهایت به ضد اهداف اولیه خود بدل شدند و به نارضایی عمومی بیشتر دامن زدند.
به زبان دیگر، حاکمان ایران تا قبل از سال ۱۳۵۷، هیچکدام قادر به تشکیل چنین نیروی وفاداری نشدند.
در پی شکل گیری رژیم جدید، یکی از اولین اهداف حاکمان بازسازی نیروهای نظامی بود. اما اینبار حکومت جدید یک امتیاز جدید داشت: وجود جمعیت جوان پرشمار و سیاسیشده. رژیم ایران برای آنکه خود را به این جمعیت پیوند بزند به لفاظی افراطی- که از قضا در میان توده خشمگین ستایش میشد- روی آورد و علیه غرب و «لیبرالهای داخلی» هتاکی کرد. حکومت موفق شد یک نیروی تازه تاسیس و اولین ماشین سرکوب منسجم ایران به نام «بسیج» را پایهریزی کند.
اگر تشکیل حزب رستاخیز آخرین تلاش شاه ایران برای استحکام پایههای سیاسی خود از طریق بسیج کردن جوانان بود، تشکیل بسیج از اولین اولویتهای رژیم تازه تاسیس تهران شد.
بسیج؛ ماشین ایدئولوژیک وفادارپروری
بسیج به زودی به بزرگترین کارخانه تبدیل جوانان به نیروهای ایدئولوژیک طرفدار رژیم بدل شد و به تدریج به یکی از ارکان امنیتی طبقه حاکم در ایران تغییر یافت. جنگ هشت ساله با عراق به گسترش بسیج دامن زد و همکاری با کمیتهها که مسئول شناسایی و حذف مخالفان بودند، به وجه امنیتی آن افزود.
در زمان صلح، برای استفاده از این حجم از نیروی انسانی ماموریتهای داخلی از جمله ایستهای بازرسی، جمعآوری اطلاعات و حضور در عرصههای سیاسی و اجتماعی-فرهنگی در نظر گرفته شد. برای سرکوب شورشهای اجتماعی گردانهای جدید تاسیس شد و این نیروها به دلیل ماهیت تمامیتخواهی رژیم میبایست تا دورافتادهترین نقاط کشور گسترش مییافتند. قدرت و حوزه اختیار این نیروها با افزایش قدرت اقتصادی سپاه قوت فزونی یافت. با این وجود، رژیم حاکم در ایران تنها به بسیج بسنده نکرد و بعدها «انصار حزبالله» را نیز پیریزی کرد. یک سازمان غیررسمی وابسته با پیچیدگی ساختاری کمتر امکان استفاده از خشونت بیشتر در برابر جنبشهای مردمی را فراهم کرد.
استفاده از چنین نیروهایی در مواقع بحران بسیار کمهزینهتر و موفقتر از نهادهای رسمی است. ضمن آنکه این نیروها به تدریج نقش نهادهای رسمی حکومت را تضعیف میکنند و نقش آنها را تا حد یک بلندگو برای دفاع از خود تقلیل میدهند. فراتر از آن، رژیم ایران درگیر یک انقلاب درونی دائمی یا شکلی از پاکسازی مداوم است که به تدریج نهادهای رسمی را کنار میزند و مداما به لایههای افراطی و طغیانگر حکومت قدرت میبخشد. نهادهای رسمی نه تنها دیگر قادر به حل منازعات اجتماعی و سیاسی نیستند، بلکه ساختار رژیم فرقهای شده و کشور به سکتاریسم حکومتی مبتلا شده است. غلبه بخش غیر رسمی اعمال خشونت هموارتر کرده است و پیچیدگی نهادهای نظامی را بیشتر.
در دیگر کشورها با تجربه مشابه نیز فاشیسم حاکم به محض استقرار به فکر تشکیل نیروهای وفادار جوان افتاد. ارتش اساس آلمان نازی، لباس قهوهایهای هیتلر، و سیاه جامگان موسولینی نمونههای موفق غربی آن بودهاند. گروه ۱۰ دسامبر نیز برای ناپلئون کارکرد مشابهی داشت. در قرن ۲۱، تفاوت رژیم ایران با رژیمهای مشابه آن است که به هم ویژگیهای جهان قرون وسطا را دارد و هم حاوی عناصر ارتقا یافته فاشیسم قرن بیستمی است. به همین جهت، هم برای حیات تمامیتخواهیاش ناچار است تا خود را با تمام جنبههای زندگی افراد جامعه گره بزند و هم سرکوبگرتر است.
با این وجود، مشارکت شبه نظامیان در سرکوب هرگز دائمی نیست و از قضا نسبتاً کوتاه مدت است. استفاده از این گروهها تنها زمانی کاربردی است که شورش گستردهای در کشور وجود نداشته باشد، و در زمان شورش های فراگیر، خود شبه نظامیان می توانند هدف بالقوه مخالفان باشند. اعتراضات اخیر با بخشهای اساسی تمامیتخواهی حکومت در تضاد است و رژیم در حال بهرهبرداری حداکثری از نیروهایی است که طی چهار دهه رشد کردهاند و به صورت سازمانی، مالی و ایدئولوژیک به بخشی نهادینهشده از دستگاه حاکمیت اسلامی تبدیل شدهاند.
موقعیت، منابع، هویت، و کارکرد این نیروها به شکلی رشد یافته که از میان رفتن این نیروها بیشتر وابسته به از میان رفتن خود رژیم است و به همین جهت وقوع تحولی از جنس انقلابهای رنگی در ایران را بسیار دشوار کرده است.