شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
'خنده پدر... ذوب شد، گم شد، محو شد'؛ چهلمین سالگرد کودتای ثور
- نویسنده, یما یکمنش
- شغل, نویسنده و طنزپرداز
- منتشر شده در
یک شباهت ناگزیر که میان عصر شکوهمند فیسبوک و اعصار ماقبل ظهور فیسبوک وجود دارد موجودیت یک اجماع ملی است.
آن این که گویا در کشور خداداد افغانستان، مانند اکثر فرهنگهای "پنج هزار سالۀ دیگر"، یکی از وظایف موسیقی، اطلاع رسانی کودتاها، تغییر رژیمها و در قدمهای بعدی، اعلان نوع رژیمها است. مثل بسیاریهای دیگر من هم از تغییر رژیم، یا همان انقلاب برگشت ناپذیر در هفتم ثور ۱۳۵۷ از طریق نشر موسیقی بدون کلام در رادیو کابل آنوقت خبر شدم.
از یما ناشر یکمنش بیشتر بخوانید
در شروع هنوز کس نمیدانست که توفان از کدام سو در وزیدن است. در ولایت قندوز شاید به خیال کس هم نمیرسید که چند تا از دنیا بیخبر سرنوشت چند میلیون انسان را در دست گرفته باشند.
آهنگ مشهور پشتو "مست قلندری..." آن روز بار بار به نشر میرسید. از برنامههای مکتب و اتن نمودن شاگردها آن نغمه برایم آشنا بود. همانی است که شنیدن دوبارۀ آن، تا امروز، روز هفتم ثور را در ذهن من تازه میکند.
اما تجربه اول من در این که موسیقی مردم را از یک تغییر مهم و شهر آشوب باخبر میکند، کودتای داوود خان در ۱۳۵۲بود.
مردم بر بامها برآمده بودند و بر دیگ ها و کاسهها میزدند. گویی در رقابت با رادیو کابل آن وقت موسیقی پاچاگردشی مینواختند و نقش سنتی اطلاع رسانی خود را ایفا میکردند.
جدا از این، برای من این تغییر خطوط چهره، تُن آواز و انتخاب کلمات پدر بود که خبر از حادثههای گوار و ناگوار می داد.
با هفتم ثور، بسآمد استفاده از کلمه وطنفروش، بر زبان پدر ناگهان چندین مرتبه بیشتر شد. جملۀ که بسیار از زبان او شنیده میشد، "مملکت را فروختند" بود. اتاق خواب پدر در وزیر اکبر خان کابل پنجرۀ داشت که از آن برج ارگ به خوبی دیده میشد. برجی که آن روزگار پرچم سرخ رژیم جدید انقلابی بر فراز آن در اهتزاز بود. چوکی /صندلیکه پدر بر آن مینشست کنار پنجره طوری قرار داشت که در اولین نگاه برج و پرچم آن، برجستهتر از هر چیز دیگر روبرویش سر برمیافراشت.
هیچگاه پدر خودش پردۀ اتاق خواب را پس نمیزد. همیشه یکی را صدا میزد که پرده را پس بزند. از چشم به چشم شدن با آن پرچم سخت پرهیز میکرد. گویی در رنگ سرخ و اهتزاز بیرق، پرخاشگریی را میدید که روان او تاب روبرو شدن با آن را نداشت. وقتی من پرده را پس زده بودم، بدون آنکه از پنجره به بیرون نگاه کند میپرسید: "هنوز چپه نشده؟". هر بار جواب میدادم: هنوز نشده.
تا من افغانستان بودم و برایش پرده را پس میزدم، او بود و همان پرسش واژگون شدن پرچم سرخ رژیم.
آن پرسش تلخ اما به تنهایی توان سرنگون کردن آن پرچم را نداشت. یک روز برای حذر از دیدن پرچم سرخی که هیچ عجلهی در سرنگون شدن نداشت، جای نشستن خود را عوض کرد.
پدر آدم آرامی بود که برعکس ظاهر آرام خود، خندۀ مخصوصی داشت. وقتی در داخل خانه میخندید، طنین خندۀ او را به آسانی میشد در کوچه شنید و شناخت. خندۀ منحصر به فرد بود که در میان دهها خندۀ دیگر گم نمیشد و پسانها هیچگاه و هیچ جا شبیه آن را نشنیدم. با کودکان اگر چه چندان میانۀ خوب نداشت، اما به محضی که صدای خنده اش بلند میشد، سرزندگی و رهایی آن طنین، به سرعت کودکان کنجکاو را به سوی خود فرا میخواند.
با کودتای داوود خان صدای خندۀ پدر تغییر کرد. دیگر آن قدر بلند نبود که در کوچه شنیده شود. فقط در داخل حویلی شنیده می شد. دیگر آن شادمانی را نداشت که کودکان را به طرف خود بکشاند. دیگر آن خندۀ سابق نبود اما تا هنوز خنده ی بود یگانه و منحصر به فرد.
با کودتای ثور، خندۀ پدر در لابلای افکار پریشانش، ذوب شد. گم شد. محو شد. یا دیگر نمیخندید یا که من دیگر خندۀ از او نشنیدم. جای خندههای سرشار او را لبخندهای گاهگاهی گرفته بود. برای خندیدن دلیل نداشت. شاید نمیخواست حجم بدبختی را با خندۀ خود کوچک نشان دهد.
خندۀ او و خندههای بسیار دیگر در گورهای دسته جمعی برای همیشه دفن شد. پیوند گم شدن آن خندهها با ناگواریهای آن روزگاران، برای من اما مثل جامِ وطننما، یادآور بدبختی های هزاران انسانی است که خندههای شان گم شد و گم نام ماند.