شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
هفته هنر و فرهنگ، ویرانسازی خاطرهها، رونق بومگردی، مرگ نوح
- نویسنده, مسعود بهنود
- شغل, روزنامهنگار
- منتشر شده در
هفتهای که کارگران معترض فریاد زدند، پزشکان، پرستاران و دولتیان نگران موج جدیدی از ویروس ماندند، نسرین ستوده به اعتصاب غذا صدای زندانیانی شد که هزارهزار آزاد میشوند مگر آنان که قانون طلب کنند. تعارف و تواضع محرم و کرونا ادامه یافت، بزرگان بیشتر با ماسک در خانه ماندند اما سخنهای مطابق طبع عزاداران زدند.
در زمانهای که بیشتر فعالیتهای هنری و فرهنگی، سرگردان در برابر مقررات، چشم به جایی دور دوختهاند، گروهی از دنیای نمایش میکوشند تا چراغ نمایشخانهها را روشن نگاه دارند، بیشتر سینماگران از خیر نمایش در سالن سینما گذشتند و چون رونقی در تماشای آن لاین ندیدند، فیلم خود را فعلا نگاه داشتند.
امکانات مدرن، پخش و ضبط و جلسات آنلاین را همچنان در رونق نگاه داشته، نه پولسازان اینستاگرامی از درآمدشان کاسته شده، نه کنسرتهای آنلاین از تقاضایشان، نه حتی کلاسهای آموزش موسیقی و هنرهای تجسمی. همچنان پادکستهای جدید میرسد و شنوندگان تازه را به دنبال میکشد. گرچه بیشتر این پادکستها هنوز به درآمدی که در اروپا و آمریکا مرسوم است، دست نیافتهاند.
سوزاندن خاطرهها
بابک گلشیری با گذاشتن عکسی در دفتر خویش نوشت: گورستان ابن بابویه را دریابید. دارند ویرانش میکنند.
"ابن بابویه برای آنها که میشناسدنش برشی عمیقاً سیاسی از ایران است. از ایرانِ میرزاده عشقی تا ایران شهدای ۳۰تیر تا ایران مصدق تا ایران دهخدا تا تختی تا شمشیری تا کاظم سامی. دیگر که را بگویم؟ این قبر کفایت میکند؟"
جنبشی در پنهان خانه
نمایش «پنهانخانه پنجدر» به نویسندگی حسین کیانی و کارگردانی آرش فلاحتپیشه در میان محدودیتهای نمایش دوران کرونا، امکان یافت تا در سالن اصلی مرکز مولوی، در میانه تابستان اجرای مجددی را به صحنه ببرد تا آخرین روزهای هفته.
اولین کارگردانی آرش فلاحت پیشه است که سالهاست در نمایشها حضور دارد. در این اجرا علیرضا رشیدی، سارا فتحی، سارا علاقمند، آیدا نوروزی، مائده شهوازیان، مریم بهشتی، حمید باهوش و کوشا ابراهیمی نقش داشتند. استقبال تا آخرین روز اجرا، بیش از حد پیشبینی شده بود.
هدف متن نشان دادن بخشی از جانفشانی و مبارزه زنان ایران در طول تاریخ است، برای حضور در جامعه. شعار نمایش این بود "درس اول این که نترسید از آنچه با آن میترسانند»
نمایشنامه شرح میدهد در زمانهای که آگاهی برای زنان جرم محسوب میشد عطری جان منزل خود را وقف آموزش و تحصیل زنان کرد که مردان، شوهران، گزمهها و درآخر بیگانگان و مغولها به آن حمله کنند، وارد شوند و هر بار به ترفندی مغلوب اراده زنان.
فریبا ثانی در نقدی سخت گیرانه نوشته: عطری خانم به عنوان عالمه زنی که همسر میرزاآقایی بوده که حتی مردان حکومتی و گزمهها، پس از فوتش از او حساب برده و برایش ارزش زیادی قائلند، این میزان از ترس و وحشت و انتقالش به وضعیتی که شبیه مرزی میان مرگ و زندگیست، کمی غیرقابل باورست به ویژه در همین حین و پس از واقفشدن داروغه و نگهبانان از وجود مکتبخانه، عطریخانم با آنها معاملهای میکند که ساده و حتی بیدردسر پذیرفته میشود.
به نوشته این منقد: با حضور مغولان در پنهانخانه و گروه زنان، و رخدادهای بعدی نیز، منطق قابل پذیرش مناسبی ندارد و ضد و نقیضهایی پیش میآورد که ذهن تماشاگر را منحرف میکند، با این حال، با پایانبندی تراژیک، و وجود ضربهای تاثیرگذار با عدم تسلیم و سازش و سپس کشتهشدن زنان قهرمان، نمایش در نهایت قابلقبول به پایان میرسد.
گروه فیلم و تئاتر "وَناگهان" از سه سال پیش با برگزاری جلساتی برای بررسی روایت و نحو زبان در ۵ قصه از پنج نویسنده ایرانی شروع شد. روزبه حسینی میزبان بود و هر جلسه قصهای از صادق هدایت، صادق چوبک، جلال آل احمد، هوشنگ گلشیری و رضا براهنی مطرح شد. نقل شده که جلسات پرباری بود.
و حالا بعد از نمایش سیم و سرمه، نوشته و کارگردانی روزبه حسینی، «الف کاف شین» بر صحنه رفته و اعلام شد پیشکشیست به «رضا براهنی». در عمارت روبرو ساعت ۲۱ اجرا شد. ظرفیت سالن ۱۲ نفر بود و تا آخرین روز جا ذخیره شد. نقش سازان سه زن بودند که سیما شکری، نازنین زنگنه، زهرا صحبتی آنها را بازی کردند.
خلاصه نمایش این که زنی در کنکاش زندگی شاعرانه اما پرچالش با همسر نویسنده اش، درگیر فضایی از توهم و واقعیت، مرگ و زندگی قرار گرفته است. سیما شکری بازیگر نقش آن زن، در گفتگویی با هنرآنلاین گفته است نقش من «زنی است که احتمالا در عالم واقع یا ذهن، همسر خود را به قتل رسانده و حالا در سیر زمان و زبان، هر دو به صورت شکسته، در طول شش تا هفت دهه، یک یا چند زندگی را روایت میکند».
روزبه حسینی در گفتگویی با روزنامه شرق گفت شاید به باورهای بیست و چند سالهام نزدیک شده باشم… به احترام رضا براهنی ایستاده خواهم مرد.
در فرازی از نمایشنامه آمده «تو مثل آقا گندهها صداتو صاف میکنی میگی، ر ض الف براهنی میگه: «من پشت پاشنههایت را چون میوهی دوقلو میبوسم/ بیدار میشوی میخوابانم/ هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه ...».
تهرانگردی در متن شهرنو
اول یک کافه بود، کافه تهرون که در کنارش پادکستی داشت و مشتریان به دلخواه هر گوشه کتابی در دست و قصه خوان. صاحب کافه علیرضا عالم نژاد هم قصهگو و کاشف قصههای خوب. اول بار هم قصه محله کافه تهرون (خیابان ویلا) را گشود و در قالب پادکستی ریخت و همان جا به کافه پاپریکا و سرنوشتش پرداخت. تا همسایهها رسیدند و هر کدام سنگی بر این بنا نهادند. اما در دوران ویروس کرونایی، تهرانگردی و سفرهای مخصوص کافه تهرون است که دو سه روز در هفته جماعتی محدود را به محلهای از محلات تهران میبرد و عالم نژاد برایشان جا در جا قصه این دیوارها و درها، خانهها و پنجرهها، نامها و بینام ها را باز میگوید. از تهرانگردی شبانه با اتوبوس دو طبقه روباز لندنی تا قصههای باغ شاه، اتاق کار آخرین پادشاه، کاخ سبز (تابستانی رضاشاه). یکی از دلبستگان کافه تهرون خسرو سینایی بود که چون رفت دیگر صدای اکوردیون او در کافه نمیپیچد. اما شاید شنیدنیترین تور، وقتی بود که به «هم نشینی در شهرنو» رسید. همچنان عالم نژاد در سه شب روایتها گفت.
چنین پیداست که در هوای خوش آخرین روزهای تیر، در هر هم نشینی حداکثر هشت نفر بودند و در یک فضای باز نشستند و روایت این شهر را شنیدند. هر کدامشان ۸۵ هزار تومان پرداختند. پذیرایی در محل هم دلبخواه بود و هزینه آن به عهده حاضرین.
فقط میماند آگهی تور شهرنو که با تاریخچه آن شهر و مردمان فقیر آن قلعه همخوانی نداشت. اما بداعتی در آن بود. تا نظرها را جذب کند، که کرد.
بومگردها، جنبش مردمی و خودجوش
مرجان حاج رحیمی در گزارشی برای شماره ویژه سفر، در ماهنامه آنگاه از بومگردها به عنوان «جنبش مردمی خود جوش» یاد کرده است. به نوشته وی: با پایان جنگ، زندگی عادی شد، سفر، آرام آرام جایش را درذهن خانوارها باز کرد. سفر کردن محدود به شمال نماند و خانوادههای جوان و میانه سال عزم شناخت ناشناختههای کشور در سر کردند. فرقی نمیکرد کجا باشد، تجربه تازه و دیدن نادیدهها مهم بود. این موجها، از شهرهای بزرگ به مقصد روستاها و شهرهای کوچک برخاست.
گویی شهرنشینان در فراغت از جنگ، به دمی و تلنگری نیاز داشتند برای بازگشت به اصل خویش. بسیاری از مهاجران دوره جنگ، از ینگه دنیا و اطراف خود را رساندند، با سلایق جدید و مهر تازهای به سنتهای دیرین و برخی از مهاجران، خانهای در روستایی خریدند و همان جا بومگردی را شکل دادند. بیشترشان دلبسته شدند و ماندند.
به تاکید گزارش آنگاه: گفته میشود بومگردها، ابتدا در روستای گرمه شهرستان خور و اطراف کویر برپا شد تا در دهه هشتاد، به وسعت در سایر روستاهای کشور دیده شد. اساس بومگردها بر پایه ی زندگی بومی و ملی نهاده شد. یعنی اقامت در آنها تنها به معنای شب مانی و خوابیدن همچون هتل و متل و پانسیون مرسوم نبود؛ تجربه زندگی بود که شهرنشینان از آن بی نصیب و دور بودند. برای مالکان بومگردیها نیز مسافران تنها یک مشتری به شمار نمیرفتند، بلکه همچون مهمان خانه آنها بودند و مهمان در فرهنگ ایرانی چیست: حبیب خدا.
دراین بومگردیها خبری ازخدمات لوکس، حتی اتاق اختصاصی نیست؛ مسافران همچون مهمانان یک خانه روی زمین و کنار هم خوابیدند، سر یک سفره غذا خوردند، در عوض غذای محلی و خانگی ست پخت زن خانه یا یکی از زنان روستا؛ صبحانهها از شیر، کره، پنیر و تخم مرغ ملی بود و همراه نانی به سفره مینشست که در تنورخانه پخته میشد و داغ سر سفره میرسید. مهمانان خاطره خوش تجربه دوشیدن شیر، چرای گوسفندان، قالیبافی و یک زندگی روستایی را، همراه بردند و همانها مشتریان دیگر ارسال میکردند به بومگردها. برقراری تلفن و ارتباط اینترنت، بر حسن و ملاحت بومگردها افزود. حالا کار به خبرنگاران و گزارشگرانی از اطراف جهان رسیده که کارشان همان است که تبلیغ برای جلب جهانگرد نام دارد.
ذوق عاشقانه
جواد علیزاده از قدیمیهای طنز و کاریکاتور، از جمله محبوبترین چهرههای این حرفه است و به مردمداری و خوش به دلی مشهور. نزدیک پنجاه سال است که کاریکاتور میکشد و درباره همه چیز کشیده، دو بار جایزه سازمان ملل را برده و در عین حال بیش از ۳۰ بار در جشنوارههای معتبر جهانی، اثرش تجلیل شده است.
اما بیش از اینها نرم خویی اوست که باعث محبوبیت او میان همکاران است. چندماه پیش که خانم آرزو علیزاده همسر این کاریکاتوریست به بیماری صعبی از دنیا رفت، کارکنان حرفه طنز و کاریکاتور، یک صدا غمگسار جواد آقا شدند. اینک شماره مرداد ماه مجله، به ابتکار همه شان یک شماره جاودانه شد. هم نشانه عشقی دارد و هم نشان همبستگی حرفهای و هم ابتکاری شیرین و به یادماندنی.
در این شماره جمع کثیری از نامداران این حرفه کاری ارایه دادند: پدرام ابراهیمی، فرزان انگار، حمید بهرامی، نعیم تدین، شهاب جعفرنژاد، بزرگمهر حسین پور، هادی حیدری، جمال رحمتی، اردشیر رستمی، کیارش زندی، آیدین سیار سریع، سوشیانس شجاعی فرد، لاله ضیایی، علی میرایی.
کارتون بزرگمهر حسین پور جلوهای به این شماره ویژه داده که هدیه عاشقانه به معشوق است. به یادگار میماند.
شاعر طنزهای شیرین
نصرت الله نوحیان، با تخلص نوح درهمین هفته، دور از زادگاهش سمنان، در بیمارستان استنفورد کالیفرنیا درگذشت. شعری سروده بود به دوران جوانی که کس نسخهای از آن نداشت و ندارد، تنها در حافظهها ماند. بعد پنجاه سال در خاطر مانده:
مرا به دار کشیدند و هر چه بود دریدند/ مرا به توبه کشاندند و هرچه بود بریدند
نوح را جز همشهریها، همبندها و شاگردان دوره معلمیش کسی نمیشناخت تا زمانی که به دوران تلویزیون ملی ایران (ثابت) در یک برنامه ظاهر شد. با حضور در مسابقه و مشاعره که زنده پخش میشد، یک شهر و مملکتی وی را شناخت. یک نابغه بود که خودش را معرفی کرد روزنامهنویس. در مسابقه حذفی، ۲۰ هفته ظاهر شد. و در تمام هفتهها، برنده بدون یک خطا در شناخت شاعر بیتهای مهجور، و سرانجام با دریافت لوح «مرد حافظه ایران» جایزه پنجاه هزارتومانی را ربود. با آن خانهای نزدیک میدان ژاله خرید و به قول دوستش خسرو شاهانی «خانهدار» شد. ملتی مبهوت حافظه شاعری او. خودش گفت هر جا گیر کردم میتوانستم غزلی یا قصیدهای بسازم درجا، اما لازم نیامد. غزلیات حافظ، سعدی، عمده ابیات نظامی و منوچهری تا اشعار معاصرین را از بر بود. کسی مانند او نبود و تا نزدیکای مرگ، حافظه درخشانش حفظ شده بود. شاید روزگاری زنده یاد نادر نادرپور حریف نوح بود. اما در مسابقهای شرکت نکرد.
نوحیان مقدم در دوره جوانی و در دبیرستان به جمع جوانانی پیوست که اول به محمدعلی افراشته شاعر طنزگو عهد بستند و از طریق وی به «حزب» متصل شدند. کار فعالش هنگامی بود که همراه افراشته به اجتماعاتی میرفت که در آن شعر میخواندند، شعرهایی همه با مضمون دفاع از ستمبران با شیرینیهای طنز، و همه جا استقبال میشدند. پنج سالی در نشریات و به خصوص در نشریات حزب توده اشعار افراشته و همراهانش چاپ میشد و بیشتری چند نام مستعار داشتند. اما اینها با غیرقانونی شناخته شدن حزب توده در بهمن ۱۳۲۷ به پایان رسید. از آن پس به دفعات این گروه دستگیر شدند تا رسید به ترور رزم آرا و نزدیک شدن نخستوزیری دکتر مصدق که افراشته امتیاز روزنامه فکاهی چلنگر را گرفت. گفته میشود جدیترین نشریه طنز ایران بود. اما با سقوط دولت مصدق، همه چیز به هم ریخته شد. افراشته بعد مدتی پنهانی زیستن سرانجام با کمک حزب توده به بلغارستان رفت. دیگران از گروه وی بیکار و بی آینده ماندند. در همین زمان نوح به روزنامه کیهان جذب شد. و دیگر از سیاست کناره گرفت. وضعیت را در شعری بلند چنین شرح داده است:
آدمی باید در این ملک و دیار، باشد از شر سیاست برکنار
از سیاست، مرد افتد از وقار، تو چکار داری به آن سرمایهدار؟
از سیاست، مرد رسوا میشود، شهره در اینجاوآنجا میشود
گر نمیخارد تنت بهر قمه، کم بزن فریاد حوقوقم کمه!
فقر، فخر است ای پسر هشیار باش، کم به فکر پول و نان و کار باش
شکر کن بر هر چه داری در کنار، دوست دارد شاکران را کردگار
گر نمیخواهی شوی آشوبگر، ضد دین، ضد وطن، ضد بشر
خط بکش دور سیاست یکسره ،هر کی هر چی خواست ورداره بره
با فرارسیدن انقلاب ۵۷ نوح که در کیهان، صاحب منزلت شده بود، در آن سالها مصاحبههای زیادی ترتیب داد و نوشت. گزارشهای آگاهی بخشی تهیه کرد و در کنار گاه گاهی هم شعر به طنز ساخت. و با فراهم آمدن شرایط، آرزویی را که داشت به سامان رساند. اشعار و قصهها و نمایشنامهنویسیهای محمدعلی افراشته را به چاپ رساند. او حتی نوشتههای افراشته به بلغاری را هم به دست آورد.
اولین مجموعه شعری نوح با عنوان «گلهایی که پژمرد» در سال ۱۳۳۶ به چاپ رسید و بعد «دنیای رنگها» تذکری شهری سمنان و کتابی درباره شعر فارسی از جمله کارهای اوست که بعد از مهاجرت به آمریکا جمع آوری دیوان رفعت سمنانی هم بدانها افزوده شد تا آخرین گزیده اشعارش که در کالیفرنیا سال ۱۳۷۷ چاپ شد.
نصرت الله نوحیان، از جمله روزنامهنگارانی بود که تا فرصت یافت خاطرات و شرح زندگی خود را هم نوشت که در پنج جلد منتشر شد. دو سالی بعد از انقلاب از ایران به آمریکا رفت، اما تاب مهاجرت کامل نداشت و هر سال به بهانهای به ایران سرکشید، مگر چند سال اخیر.
نسل ما از نوح تصویری دارند که در آن خسرو شاهانی طنزپرداز و ذبیح الله منصوری مترجم هم حضور داشتند. آنان سالها هر غروب، چندان که هوا از روشنایی میافتاد، بدون قرار قبلی، در دکهای در آخر خیابان فردوسی نرسیده به توپخانه، یکدیگر را پیدا میکردند و گاه تا صبح دور هم بودند، دکه به دکه. منصوری در تمام شب چهارده کلمه حرف نمیزد، در مقابل نمدمال (تخلص خسرو شاهانی) میتوانست ساعتها، طنز خلق کند، و نوح کارشناس تبدیل کردن وضعیت به شعر بود. در سرودن شعرهای طنز کم نظیر بود.
همه کارکنان روزنامه کیهان در سالهای منتهی به ۵۷ از وی خاطرات شیرین دارند که گاه نوشتهاند. از جمله جلال سرفراز شاعر خاطرهای دارد که ذهنیات و مشخصه نوح را هم نشان میدهد.
به نوشته سرفراز: گفت بیا بریم اوین را بگیریم. خندیدم. صبح ۲۲ بهمن ۵۷ بود. گفتم که چی؟ جوش نزن. کار اوین تمام شده. تازه در چنین روزی، از قلم چه کاری ساخته است؟ حرف حرف او بود. رفتیم و همان شد، که من گفته بودم. یک دنیا شور بود. به تنهایی میخواست دژ استبداد را فتح کند، و چه فتح درخشانی!.
کارتون هفته: احسان گنجی
با خون خود نوشتیم
چاپ نشده در هیچ نشریهای