شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
هفته هنر و فرهنگ، سفر به انتهای شب در جستجوی زمان از دست رفته
- نویسنده, مسعود بهنود
- شغل, روزنامه نگار
- منتشر شده در
در هفته ای که روزنامه های سیاسی، بی مشتری، در بساط کنار خیابان ها خمیازه می کشیدند، سریال های پرهوادار آمریکایی و انگلیسی تیتر اول روزنامه های خبری شد. در محوطه تیاتر شهر، جایی که روزی میعادگاه هنرمندان، ادیبان و فرهنگی بود، جنگی میان دو نفر درگرفت و یکی با کلت شلیک کرد. ازدحام شدید شد، پلیس آنها را به داخل تئاتر شهربرد. سهند ایرانمهر نوشت: حادثه خوشایندی نیست اما شبیه پرفورمنسی بود که تجسم فضای حاکم بر زندگی روزمره ماست. گلولههایی که در طول روز رد و بدل می کنیم در تیاتر تلخ و واقعی زندگی.
در این وانفسا اما مجله های تازه ادبی، در هیات کتاب، خوشفرم و دلخواه آمده اند. تفسیرهای سیاسی در لابه لای نمایشنامه هایی از شکسپیر و هارولد پینتر، آسان تر منتقل می شود. قصه های آخرالزمانی با موسیقی زنده رونقی به نمایش ها داده اند. اما گالری های نقاشی هنوز رونق تابستانی نگرفته اند. و هنوز مهم ترین حادثه جدی موسیقی، آلبوم هنوز پاییزست کیوان کلهر است.
در نظرسنجی اینستاگرامی نشرنو، کاربران اعلام داشتند از خریدن و خواندن این کتاب ها پشیمان شده اند: سفر به انتهای شب، عقاید یک دلقک، ناطور دشت، صدسال تنهایی، مرشد و مارگریتا، بلندیهای بادگیر، شهریار (ماکیاولی)، گتسبی بزرگ، در جستوجوی زمان از دست رفته، آنا کارنینا، موبی دیک، طبل حلبی، درک یک پایان.
کرونوس، سیاهچالهای برای انسانها
نمایش کرونوس را علی صفری نوشته و کارگردانی کرده است. قصه را در یک سطر می توان گفت شرح خانواده ای که در سال ۳۰۰ میلادی به دنبال پیدا راهی برای بازگشت به گذشته اند. اما نویسنده و کارگردان گفته است: داستان سیاهچالهای است که انسانها با آن درگیرند. انسان همواره در برخورد با موج جنگ، بیکاری و امواجی این چنینی قرار دارد که ممکن است زندگیاش به سمت و سویی سوق داده شود و در این نمایش نیز انسانها در برابر امواج بیرونی قرار گرفته و برای ادامه زندگی و بقا از آن درگریزند و در این نمایش مخاطب برداشت خود را از موجی که شخصیتهای نمایش را تهدید میکند، دارد.
نمایش از بعد تعطیلات میانه خرداد در سالن یک عمارت نوفل لوشاتو روی صحنه رفت. تماشاگران علاوه بر متن و بازی ها، همه از صحنه آرایی عجیب نمایش و گردش و تغییر بی صدای آن ها در شگفتی آمده اند.
خاطره رادیویی ها
رادیو ایران و نمایشنامه های آن، و برنامه های روز جمعه و داستان های شب، در سال های طولانی عمر خود، همیشه روزگار خوشی را گذرانده. از زمانی که امثال قمر، ادیب خونساری، تاج و بنان و نوازندگان نامدار پیاده تا بی سیم پهلوی، می رفتند و زنده می خواندند و می زدند و تا همین سال ها.
از زمان جنگ جهانی دوم که رادیو تنها وسیله ارتباطی عمومی در کشور بود، حتی وقتی تلویزیون رسید، رادیو عزیزترین اجزای هر خانه بود. و در میان صدها برنامه که در ذهن و حافظه نسل های ایرانی مانده، برنامه شما و رادیو (صبح های جمعه)، داستان شب (نمایشنامه های هرشبه) و پنج و سه دقیقه (برنامه عصرها که مجموعه از لطایف بود) ماندگار شده.
برای یاد کردن از آن رادیو، کسی بهتر از شاهرخ نادری نیست. او تهیه کننده ارشد شما و رادیو بود. و آشناترین همه هنرمندان که بیشترشان هم از رادیو بالیدند. از خوانندگان و نوازندگان نامداری که مستخدم رسمی رادیو بودند تا هنرپیشگان نامداری که اوج شهرت و فعالیتشان شرکت در نمایش های رادیویی و گویندگی برنامه های خاص بود. و همه این ها با یک نخ ارتباط به هم پیوسته می شدند و او شاهرخ نادری بود. او اینک خاطرات خود را بازگفته و در کتابی گرد آمده. بی این خاطرات بخش عمده ای از تاریخ هنر معاصر ایران مدفون می ماند. در زمان او برنامه شما و رادیو تبدیل به جایگاهی برای معرفی چهره های جدید موسیقی شد. و در عین حال ترانه های نامدار که نیم قرن است در ذهن ها می چرخد، همیشه اول بار در این برنامه معرفی شدند و بعد به صفحه یا نوار کاست تبدیل گشتند.
چنین بود تا انقلاب شد. و بندها گسسته شد. یک سالی که گذشت شاهرخ نادری با موهای سفید کرده، فرز و خنده رو در همان هیات همیشگی ظاهر شد. و باز همه را گرد آورد. جمعی دلسوخته و دلباخته دور مانده از میکروفن و صحنه، با اشاره وی گرد آمدند. این نام آشنای جامعه هنری کشور، در وطن ماند و در شادمانی و عزای بزرگ ترین نام ها میداندار شد. تا اینک…
خبر رسید که آخر هفته، جلسه ای برپا شد به مناسبت رونمایی کتاب انتشار خاطرات هنری شاهرخ نادری، کتابی که در آن وی خاطرات خود، و نکات تازه یابی از سالهای ورود به رادیو ، مناسباتش با هنرمندان رادیو ، چگونگی تهیه برنامه ها، تاسیس رادیو دریا را بیان می کند. البوم عکس بی نظیری هم در کتاب چاپ شده است.
دست های ماندگار
«دستهای اصغر فرهادی ساخته شد» خبری است که خبرگزاری ها هم منتشر کردند همراه با نام رامین اعتمادیبزرگ، هنرمند مجسمهساز که متولد ۶۸ و فارغ التحصیل دانشکده هنر و معماری است و مدرس هنر.
پروژه دست های ماندگار آخرین طرح اوست که کار هنری را با مینیاتور آغاز کرد، در دانشگاه نقاشی خواند، در بعد به مجسمهسازی رسید.
رامین اعتمادی تاکنون دست چهره های آشنای ادبیات و هنر را ساخته از جمله: کیهان کلهر، محمود دولتآبادی، علیاکبر صادقی، لوریس چکناواریان، اصغر فرهادی و آیدین آغداشلو. و میگوید قصد دارد «دستهای ماندگار»ش را به موزه برده و در معرض دید علاقهمندان به هنرهای تجسمی قرار دهد.
روز هفتم، ضمیمه آخرهفته های همشهری از زبان مجسمه ساز نوشت: همیشه در کارهایم داستانهای واقعی را روایت میکنم؛ داستانهایی که برای خودم اتفاق افتاده یا من را بهگونهای به چالش کشیده. در یک کلام سالهاست از همهچیز «سند» میسازم؛ از سادهترین و خصوصیترین مسائل مثل عاشقانهها بگیرید تا موضوعات مهم اجتماعی، سیاسی و فرهنگی.
او گفت: این روزها اطرافمان پر از خشونت و بیمهری شده. هر طرفی را که نگاه میکنیم و به هر رسانهای که سر میزنیم، فقط اخبار ترسناک و تکاندهنده از خشونت و جنگ میبینیم. واقعا جای دیدن شفقت، محبت و عشق خالی است؛ درحالیکه دیدن این زیباییها میتواند دل را برای چند لحظه هم که شده، آرام کند.
تا پل ورسک سوار بر قطار
چندی پیش از یک طنزنویس خواندم که نوشته بود ایرانیان مهاجر با زحمتی گذرنامه می گیرند و به وطن می روند و وقتی می پرسی چرا رفتی بعد از این همه سال می گویند می خواستم جنوب و شمال و شیراز و اصفهان را ببنیم که هرگز ندیده ام.
شوخی آن طنزنویس از زبان یکی از مسافران تور گردش ریل رو (به جای قطار و یا راه آهن!) درست درآمد که نوشت: می ارزید به رنج سفر. تور خط طلا گرفتم و رفتم به از تهران به سوادکوه، گفته بودند کفش لازم و لباس سبک و عینک آفتابی و لوازم و داروهای شخصی. قاشق چنگال و لیوان یک بار مصرف بردارید.
سفر یکروزه ای که این ایرانی مهاجر را به شوق آمده، شرحی دارد که در قلم یک نویسنده نشسته: اولین نقطه سیاحت در اوایل سفر وقتی است که قطار گردشگری به جلگه حاصلخیز ورامین میرسد و با پشت سرگذاشتن آن، جلوههایی از حاشیه کویر، در نزدیک گرمسار ظاهر می شود و بعد به سمت شمال، در کنار حبلهرود و کمی بعدتر به اولین ایستگاه. بازدیدی از نمونه ایستگاههای راهآهن با مشخصههای ویژه ایستگاههای تدارکاتی سالهای اولیه راهآهن است. مناظر فوقالعاده دیدنی بعدی مسیر کبوتر دره، سیمیندشت و زریندشت است. این جا می توان یادی کرد از استاد امیری فیروزکوهی و غزل های نابش و صائب شناسی بی مانندش کرد که از آن منطقه برآمده و در همان جا سکونت داشت.با نزدیک شدن به کوهستان، تور به داستانیترین بخش خود می رسد که نه فقط به لحاظ زیبایی بلکه به لحاظ فنی و تاریخی نیز جذاب است.
قطار توربر در ده شوراب می ایستد تا سلفی ها و موبایل ها به کار افتد و مسافران روایت های مصور به سوی اینستاگرام و فیسبوک روان کنند. این جا علاوه بر تماشای ترکیب فوق العادهای از صنعت و طبیعت، درباره نحوه ساخت خط آهن شمال و مشکلات پیش روی آن نیز بشنویم. با قطار از مشهورترین سازه های راهآهن شمال مانند پل ورسک، سه خط طلا و ... و کیست که اینجا یادی نکند از رضاشاه و راه آهن سراسری که به همت وی پا گرفت.
آبه و ظریف به زبان طنز زیدآبادی
احمد زیدآبادی کارشناس برجسته سیاست خارجی، چندی است که در کانال تلگرامی خود (نگاه متفاوت) در میان تحلیل های جدی سیاسی، به طنز هم می نویسد که معمولا خوانندگانش باور نمی کنند و ناچار می شود توضیح دهد که: بابا طنز بود.
این هفته همزمان با سفر نخست وزیر ژاپن به تهران نوشت: امروز هنگامی که ظریف به استقبال شینزو آبه نخست وزیر ژاپن در فرودگاه مهرآباد رفت، نتوانستم خودداری کنم و به هر نحوی شده خودم را به آنها رساندم. البته سخن خاصی بین آنها رد و بدل نشد. فقط شینزو به زبان ژاپنی ظاهراً حال ظریف را پرسید و ظریف هم در پاسخ گفت که بد نیست و بعد هم شلیک خنده را سر داد.
در ادامه این طنزنوشته آمده: وقتی دو طرف سوار ماشین شدند و از فرودگاه بیرون زدند، شینزو کنجکاوی فراوانی برای دید زدن تهران از خود نشان داد. لابد قصد نظرسنجی داشت و میخواست بداند که تحریمها تا چه اندازه بر روحیۀ مردم اثر گذاشته است تا بتواند بر مبنای آن، در مذاکراتش با روحانی چانهزنی بیشتری کند. این بود که در جریان این چشمچرانی، چشمهای بادامی شینزو بر جمعیت معدودی دوخته شد که در محل فرودگاه تجمع کرده و ضمن بالا بردن پلاکاردهایی، شعار هم میدادند. شینزو با تعجب از ظریف پرسید:
اینها کیاند؟
ظریف: اینطور که به نظر میرسد، جمعی از مخالفان مذاکرۀ ایران و آمریکایند.
شینزو: مگر ایران در حال مذاکره با آمریکاست؟
ظریف: نه، خودتان که بهتر میدانید! اینها مخالف شروع مذاکره با آمریکایند!
شینزو: مگر شما قصد شروع مذاکره با آمریکا را دارید؟
ظریف: نه، این را که به خودتان گفتهایم. اینها مخالف احتمال شروع مذاکره با آمریکایند!
شینزو: مگر شروع مذاکره با آمریکا در این شرایط از نظر شما محتمل است؟
ظریف: نه، محتمل نیست! بالاخره اینها هم اینجا برای خودشان جمع شدهاند تا از آزادی بیانشان استفاده کنند.
شینزو: خب، پرسش من هم همین است که از آزادی بیانشان برای چه منظوری استفاده میکنند؟
ظریف: (با کلافگی) چه عرض کنم؟ (بعد زیر لب به طوری که شینزو نشنود): چه گیری داده؟
شینزو: اینها از طرف چه گروه و سازمانی اینجا تجمع کردهاند؟
ظریف: از طرف هیچ سازمانی! به طور خودجوش جمع شدهاند.
شینزو: یعنی هر کدام شخصاً تصمیم گرفتهاند که بیایند اینجا، بدون آنکه با هم هماهنگ کرده باشند؟
ظریف: بله دیگه! معنی خودجوش همینه دیگه!
شینزو: این چطور ممکنه جواد؟ من تا حالا با چنین پدیدهای روبرو نشدهام!
ظریف: حالا این بحث را رها کنید جناب نخست وزیر! هوای توکیو چطور بود؟ پرواز خوش گذشت؟