شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
«مرد خاموش»؛ فیلمی از تنهایی بیپایان یک مرد
- نویسنده, محمد عبدی
- شغل, نویسنده و منتقد فیلم
- منتشر شده در
«مرد خاموش» تازهترین ساخته احمد بهرامی که در اولین نمایش جهانیاش در جشنواره شانگهای جایزه دستاورد هنری را کسب کرد، کامل کننده سهگانه این فیلمساز درباره تنهایی انسان است؛ سهگانهای که با فیلم دیدنی «دشت خاموش» آغاز شد (و جایزه بخش افقهای جشنواره ونیز را به دست آورد)، با اثر غریب و تکاندهنده زنانهای به نام «شهر خاموش» ادامه پیدا کرد و حالا رسیده است به فیلمی کاملا مردانه به نام «مرد خاموش».
فیلم آشکارا ادامهای است بر همان دنیا و اصرار بر همان سبک و سیاق فیلمسازی با تأکید بر نماهای بلند - و گاه بسیار بلند - و تصاویر سیاه و سفید که آشکارا الهام گرفته از سبک و سیاق بلا تار فیلمساز ستایش برانگیز مجاری است و ادای دینی بیواسطه به او.
در هر سه فیلم تلخی زندگی بر فیلمها سنگینی میکند و فیلمساز روایتگر آدمهای حاشیهای و جدا افتادهای است که در زندگی میبازند. در نتیجه مرگ در هر سه فیلم، نقشی اصلی و کلیدی دارد و فیلمساز بی آنکه به ورطه شعار بغلتد، زندگیهای دردناک شخصیتهایش را در یک چرخه نومیدانه با مرگ پیوند میزند و شاید مرگ را نوعی رهایی برای آنها فرض میگیرد.
هر سه فیلم در محیطهایی بسیار دورافتاده و عجیب شکل میگیرند و پیش میروند و هر سه فقط در همان محیط ویران و خرابهمانندی که آغاز میشوند، به پایان میرسند، گویی شخصیتها- و ما- گریز و گزیری از این مکانهای پرت و غمبار ندارند و سرنوشت آنها با این مکانهای متروک پیوندی تنگاتنگ دارد. در نتیجه در هر سه فیلم با ساختاری بر اساس فضا روبرو هستیم که در آن مکان وقوع داستان- که البته در هیچ کدام از آنها داستان مفصلی در کار نیست و تمام ماجرا را در یکی دو خط میتوان خلاصه کرد- به یکی از شخصیتهای اصلی و مهم فیلم بدل میشود؛ فیلمهایی درباره رابطه آدمها با دیوارها و اشیاء اطرافشان.
اینجا در مرد خاموش هم با یک فضای چشمگیر و حیرتانگیز روبرو هستیم که یک مرد در آن تنهاست؛ یک روستای متروک و بدون سکنه که تنها از آن غم میبارد و شخصیت تنهای فیلم از ابتدا تا انتها در آنجا به سر میبرد و در تمام فیلم به شکلی سعی دارد تعلقاتش به این مکان- به این زندگی- را از بین ببرد.
فیلم با از دست رفتن اولین تعلق آغاز میشود: مردی در گاریاش در حال حمل یک سگ مرده است (یادآور همان گاری شروع دشت خاموش با همان بازیگر) و دوربین او را دنبال میکند تا به یک قبر از پیش آماده شده میرسد و سگ را در آنجا دفن میکند.
قبر- به نشانه مرگ- نقش مهمی در فیلم دارد و فیلم در واقع چرخه خستهکنندهای از زندگی را تصویر میکند، تا در انتها باز به همین قبر- و مرگ- میرسد. شاید تمام وقایع بعدی به همین صحنه اول یعنی دفن یک سگ برمیگردد - شاید آخرین تعلق این مرد به زندگی و جهان اطرافش- اما فیلم اصراری بر آشکار کردن رازهایش ندارد.
این سکانس آغازین هشت دقیقهای دفن کردن سگ شاید تمام عصاره جهان فیلم است (از دست دادن همه چیز، رسیدن به تنهایی مطلق و بعد بینیازی)، اما فیلم علاقهای به توضیح دادن ندارد.
مرد( تنها شخصیت فیلم) در تمام طول فیلم حرفی نمیزد و با فیلمی به تمامی بدون دیالوگ روبرو هستیم. در واقع بر خلاف دو فیلم قبلی- که خط روایت کوچک اما مهمی داشتند و تماشاگر حرفهای را به راحتی با همان قصه دو خطی همراه میکردند- فیلمساز مطلقاً در قید و بند هیچ روایتی نیست و سعی دارد در تجربهای تازه، هر نوع پایبندی به داستان را از بین ببرد، که البته فیلم از این حیث لطمه میبیند: پس از پایان سکانس هشت دقیقهای ابتدایی تا رسیدن به بیست دقیقه انتهایی - که جان و جهان فیلم را توضیح میدهد و معنای صحنههای قبلی را آشکار میکند- با یک فاصله بسیار طولانی روبرو هستیم که بسیار کند پیش میرود و برای تماشاگرش چیزی ندارد.
فیلم البته طبیعتاً برای تماشاگر عادی و خوشایند او ساخته نشده (تماشاگر عام احتمالا در همان چند دقیقه اول از تماشای فیلم صرفنظر میکند) ، اما فیلم در میانه برای تماشاگر حرفهای و آشنا به این زبان هم کم میآورد. هر چند فیلم دعوتی است به نوعی مراقبه و تلاش برای نمایش اشیائی که به شکلی جان میگیرند و قرار است گذشتهای را به شکل مبهم توضیح دهند که به امروز- بیحاصلی و تنهایی- رسیده، اما تجربه حذف کامل هر نوع عنصر داستانی، لزوماً برای فیلمساز تجربه موفقی نیست و مرد خاموش را در قیاس با دو فیلم قبلی، در رده پایینتری قرار میدهد.
بهرامی آشکارا و به عمد دقایق طولانی را صرف گشت و گذار در محیط و در واقع دل کندن مرد از دنیای اطرافش میکند تا به نوعی عرفان یا بینیازی مرد از تعلقاتش برسد (جایی که در دقیقه شصت با کاری که او انجام میدهد معنایش را میفهمیم)، اما در هر حال این فاصله طولانی و نبود هیچ نوع انگیزه برای پیگیری شخصیتی که چیزی دربارهاش نمیدانیم، به فیلم لطمه میزند؛ و چه حیف.