شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
یکسال حاکمیت طالبان؛ «عضو تیم ملی بسکتبال هستم اما میدانی برای بازی ندارم»
زینب محمدی - بیبیسی
به مناسبت یک سالگی سقوط جمهوریت در افغانستان و روی کار آمدن دوباره طالبان به قدرت، بیبیسی از شماری از شهروندان افغانستان از طیفهای مختلف خواسته است تا تجربه شخصی خود را از یک سال گذشته برای سایت بیبیسی فارسی بنویسند. بیبیسی فارسی بازتابدهنده تجربیات شخصی این افراد است و محتوای این نوشتهها را رد یا تایید نمیکند.
«بسیار زیاد ترسیدم. فکر کردم بالاخره مرا پیدا کردند. خدا رو شکر که اسناد و عکسها را از خانه و در دیوار جمع کرده بودم. فکر کردم برای بردن من آمدند. هنوز آوازههایی از بازداشت دختران معترض وجود دارد... اما انگار برای بررسی امنیت تکیه خانه نزدیک خانه ما، بلندمنزلها را چک میکردند. فقط آمدند تلاشی کردند ورفتند.»
روزهای عزاداری ماه محرم است و فهیمه احمدی، دختر بسکتبالیست خوب به خاطر دارد که یک سال پیش وقتی بعد از ختم مراسم «شام غریبان» با گروهی از زنان به تنهایی به سمت خانههایشان میرفتند، شماری از طالبان در رنجرهای (خودروهای) ارتش ملی پیشین، آنها را متوقف کرده و گفته بودند که چطور به تنهایی و بدون مرد در خیابانها میگردند.
یکی از سربازان طالبان به شمعهای روشن شده اشاره کرده و گفته: «فکر میکردیم شما مردم شیعه فقط کفرهستید، شما شرک هم هستید، آتش پرست هم هستید. شما زنها بدون مرد در سرک (خیابان) چه میکنید؟ زنان تان بیحیا هستند و مردانتان خود را میزنند.»
فهمیمه پانزدهم اگوست سال گذشته را خوب به یاد دارد. روزی که پس از چند ساعت انتظار در دفتر کارش که در زندان زنان در شرق کابل موقعیت داشت، پیاده به سمت غرب کابل رفته است. او در مسیر راهش قطاری از خودروهای ارتش ملی را برای آخرین بار دیده بود. به گفته مردم آنها از سمت ولایت میدان وردک در همجواری کابل در حال فرار به سمت میدان هوایی بودند.
فهیمه میگوید در مسیر راهش هیچ طالبی را ندیده و تمام راه با خود میگفت تنها آوازه آمدن طالبان همه را اینگونه آشفته ساخته است. بعضی مناطق شهر از ازدحام زیاد راهها بند شده و بعضی مناطق شهر مانند شهر ارواح خالی شده است.
اما حالا یک سال گذشته و او تمام این مدت با واقعیت آن آوازه زندگی کرده است. یک سال را زیر سایه حکومت طالبان گذرانده و خاطرات تلخ زیادی را هم تجربه کرده است.
فهیمه که روز چهارم پس از سقوط از خانه برای دیدن و خبر گرفتن از خالهاش به بیرون از خانه میرود، میگوید روزهای اول، شهر خالی از زن شده بود اما کم کم زنان بیرون آمدند و به زندگی خود برگشتند.
اما برای زنان هیچ چیز مانند گذشته ادامه نیافت. میگوید تقریبا هر چند وقت یک بار، خبری از یک فرمان و دستور طالبان منتشر میشد که محدودیت تازه برای زنان خلق میکردند.
او هم به صف زنان معترض پیوست و در چندین راهپیمایی و اجتماع اشتراک کرد. چندین اعتراض سرپوشیده را هم انجام داد.
فهیمه میگوید هدف آنها این بود که به فرامین و قوانین وضع شده اعتراض کنند و از طالبان از راه گفتوگو بخواهند به زنان حقوقشان را بدهند؛ مسیری که به گفته او به دنبال سرکوبها، بازداشتها و بعضی اختلافات ناموفق و ناتکمیل باقی ماند.
او اگرچه در آن روزها بسیار امیدوار بود اما حالا با ناامیدی و با اشک از تصمیم برای ترک کشورش میگوید و از آینده نامعلوم پیشرویش شکوه میکند و از آرزوها و برنامههایش که مانند حباب روی آب از بین رفته است، قصه میکند.
«باشم با بی پولی و اقتصاد ضعیف چه کنم؟ بروم با افسردگی غربت چه کنم؟ همه مردم به ترک وطن و پیدا کردن نان امروز و فردایشان فکر میکنند؟ این وحشتناک است. حالا من به مهاجرت فکر میکنم. این است حالتم؟ خیلی سخت است که من در میانسالی بروم و مهاجر شوم. افسردگی مهاجرت یک طرف، شروع دوباه یک طرف... آیا من توان شروع از صفر را دارم؟ توان دارم از پدر و مادرم جدا شوم؟ خیلی فکرهای زیاد و چرتهای زیاد به ذهنم میآید. من معنای واقعی نسل سوخته را فهمیدم. واقعا نسل سوخته ماهاییم. دوران طفولیت مان را در مهاجرت گذراندیم. با تمام امید به افغانستان آمدیم... خیلی سخت است. نسل سوخته من هستم من.»
او میتوانست روزهای نخست که نیروهای خارجی شماری از افغانها را از کشور خارج میکردند، همراه با همقطارانش در تیم ملی بسکتبال از این کشور برود اما به خاطر پدر و مادرش که از لحاظ اقتصادی به او وابستهاند، نرفت.
او ده سال است که عضویت تیم ملی را دارد اما در یک سال گذشته تنها در نام، زیرا با وجود چندین بار درخواست، هیچ وقت اجازه نیافت که تمرین کند و بسکتبال بازی کند.
تنها ورزش نه، او که سالها تجربه کار به عنوان مربی ورزش را داشت، وظیفهاش را نیز از دست داد. یک سال گذشته هر آنچه ذخیره مالی داشت خرج مصارف خانه کرد.
برادرش نیز کارگر روزمزد در بخش کارهای ساختمانی است و در یک سال گذشته کار ساخت و ساز در کابل تقریبا متوقف است و برادرش نیز بیکارشده است.
او برای به دست آوردن کار، هر روز تلاش میکند حتی به وزارت کار و امور اجتماعی زیر دست طالبان مراجعه کرده و از آنها خواسته به او کاری بدهند تا درآمدی برای تمویل خانواده داشته باشد. «به غیر از فحشا در شانزده سال درس در جمهوریت چه یاد گرفته باشید، چه کردید؟ زنها اجازه کار ندارند.» جوابی که او بار بار شنیده است.