چرا مخالفان در بحث سکولاریسم و فدرالیسم در افغانستان مغالطه میکنند؟

منبع تصویر، Getty Images
- نویسنده, رامین کمانگر
- شغل, پژوهشگر
- منتشر شده در
سقوط افغانستان به دست طالبان در ۱۵ آگوست/اوت ۲۰۲۱ در کنار تبعات دیگر باعث شده کنشگران سیاسی-مدنی و دانشآموختگان افغانستان به صورت بیپیشینهای به طرح مباحث و سوالات دشوار در مورد گذشته، امروز و فردای این کشور بپردازند.
قبل از آن تعداد معدودی از کنشگران و دانشآموختگان به مباحث و سوالاتی توجه داشتند که اکنون در سطوح مختلف سر زبانها است. در بحث فکر معمولا چنین است. دشواری شرایط انسان را به تفکر وا میدارد. تعداد کسانی که با روشنبینی از قبل با مباحث و سوالات دشوار درگیر میشوند، همیشه اندک است.

باری، تعداد اندکی که از قبل به مساله افغانستان به عنوان یک بحران نگاه داشتند و بسیاری که اکنون بحران را دریافتهاند با توجه به گذشته و امروز افغانستان از آینده آن میپرسند. نسل نو افغانستان توانسته در کنار جذب زمزمههای قبلی فدرالیسم به طرح مبحث سکولاریسم نیز بپردازد. این دستآورد نسلی بزرگی است که دشوار به دست آمده. همچنان که راه دشواری را در پیش دارد. دشواری این راه یکی هم از نوع استدلال مخالفان آن است. مخالفان سکولاریسم و فدرالیسم در افغانستان بدون تلاش در فهم بیان مساله، زمینه و ضرورت آن به «تعلیق به محال» مغالطه آمیز میپردازند و با این کار میخواهند آن را بیمعنا و غیرعملی نشان دهند. این مطلب تلاش میکند نشان دهد استدلال تعلیق بهمحال مغالطهآمیز چطور در مقابل مبحث سکولاریسم و فدرالیسم در افغانستان مطرح میشود و اینکه چطور میتوان آن را زیر سوال برد.
تعلیق به محال یا کاستن تا حد پوچی استدلالی است که تلاش میکند اجرای امری را منوط به محال یا پوچی نشان دهد. این استدلال تلاش میکند تحقق و نتیجه استدلال مخالف را غیرعملی و ناممکن یا بیمعنا و پوچ نشان دهد. در قالب «اگر چنین شود چنان میشود/نمیشود» و «چون چنین است چنان خواهد شد/نخواهد شد» استدلال میکند و تحقق و نتیجه گزاره یا استدلال مخالف را زیر سوال میبرد. در حالت عادی این استدلال میتواند در مواردی کمک کننده باشد و به رفع اشتباهات و کژفهمیها بینجامد. در حالات دیگر اما میتواند خود مغالطه آمیز باشد و به صورت ابزاری برای حمله به استدلال مخالف استفاده شود.
مخالفان بحث سکولاریسم و فدرالیسم در افغانستان فهمیده یا نفهمیده اکثرا به تعلیق به محال مغالطه آمیز متوسل میشوند و با انگیزهای غیر از بحث سازنده، براساس غرضی، میخواهند نشان دهند این دو در افغانستان غیر قابل قبول و تطبیق است و به نتیجه مطلوب نمیرساند.
در مورد سکولاریسم بزرگترین تعلیق به محال مغالطه آمیز مقدمهای نادرست مبنی بر ضد دین بودن آن است. تا از سکولاریسم صحبت میشود گفته میشود برای مردم ضدیت با دین قابل قبول نیست. با این استدلال سکولاریسم ضد دین جلوه داده میشود و تلاشی در فهم آن به معنای دقیق نمیشود. اساس سکولاریسم که حمایت از آزادی دین و عقیده است نادیده گرفته میشود و با غلط اندازی در خلاف آن صحبت شده و به چیزی که نیست نسبت داده میشود. به اینکه هدف سکولاریسم تفکیک ساحت دین از دولت به منظور پاسخگویی و کارآیی بیشتر ساحت دوم است توجه نمیشود و به این صورت راه بحث صادقانه با غیرعملی خواندن سکولاریسم در افغانستان بسته میشود.
در استدلال مخالفان، ظرفیت سکولاریسم در امکان باهمی و کثرتگرایی هم نادیده گرفته میشود. نفرتزایی صورت میگیرد و به این طریق خشونتورزی تشویق و توجیه میشود. در گفتن از «مردم» هم بحث مغالطه آمیز است. این بحث تنوع دیدگاهها و نظریات در یک جامعه متکثر چونان افغانستان را نادیده میگیرد و تصویری به دست میدهد که گویا ممکن است از مردم افغانستان و ویژگیهای آنها به صورت جمعی صحبت کرد. در حالیکه هیچ نوع آمار قابل قبولی که به صورت دموکراتیک و شفاف به دست آمده باشد موجود نیست، از مردم افغانستان و ویژگیهای آنها صحبت میشود. از مفهوم مردم استفاده ابزاری میشود و با «سنتی» خواندن آنها نیروی پیشرو و ظرفیت آن که سکولار است و میتواند تاثیرگذار باشد انکار میشود. این مغالطه و نفرت ناشی از آن در سطحی است که سکولاریسم را در زبان مخالفان آن که از آگاهی لازم در مورد آن برخوردار نیستند و بیشتر با غرض قبلی وارد بحث میشوند در سطح دشنام تقلیل داده است. این مغالطه، نفرتزایی و دشنامپنداری باعث شده تعدادی در گفتن از سکولاریسم و سکولار خواندن خود مردد باشند.
سکولاریسم اما برای افغانستان یک ضرورت است. این ضرورت از تاریخ پر از خون و خشونت این کشور از نشانی دین و مذهب تشخیص داده میشود. از این رو نیاز است در بحث سکولاریسم در افغانستان در کنار تشریح چونی تلاش مغالطه آمیز مخالفان در تعلیق به محال آن، خود مفهوم باز شود، از ظرفیت آن در امکان زندگی باهمی گفته شود و بر ضرورت آن به عنوان راه نجات گفته شود.
افغانستان امروز یکبار دیگر منطقهای رها شده به حال خود و قرار گرفته در ناکجای جهان شده است. هیچ نوع قواعد و ضوابط اخلاقی و حقوق بشری در آن حاکم نیست. شیرازه اجتماعی در آن بیشتر از هر زمانی از هم پاشیده، اقتصاد دچار بحران شدید است، نظم سیاسی به معنای دقیق آن موجود نیست و به لحاظ امنیتی درگیر جنگ و ترور و وحشت است و آماده انفجاری بزرگتر. عوامل داخلی این وضعیت که اساس را تشکیل میدهند، «اسلامیت» و «افغانیت» است. گروه حاکم بر افغانستان با روایت دینی-مذهبی بر محور قوم که ریشههای تاریخی دارد و روز به روز فربهتر شده دمار از روزگار مردم در آورده و تحت هیچ شرایطی به کمتر از سلطه کامل دینی-مذهبی و قومی راضی نیست. در چنین شرایطی نیاز است از سکولاریسم و فدرالیسم به صورت همزمان گفته شود و در زمینه افغانستان از آنها ابهامزدایی شود.

منبع تصویر، Reuters
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
در مورد فدرالیسم بزرگترین تعلیق به محال مغالطهآمیزی که صورت میگیرد پیشفرض نادرست محلی سازی نزاع است. گفته میشود فدرالیسم نزاع قدرت را گسترش داده و محله به محله باعث آن میشود. از اینجا طرح فدرالیسم برای افغانستان بیمعنا خوانده شده و حتا تجزیه و جدایی به آن نسبت داده میشود. این پیشفرض رقابت قدرت را در قالب نزاع صورتبندی میکند و به رد آن میپردازد. به اینکه رقابت قدرت در هر صورت در همه جا حضور دارد و نیاز است قاعدهمند شود توجه نمیکند. در حالی که از دلایل اصلی گسستهای تاریخی در افغانستان قاعدهمند نبودن رقابت قدرت به صورت محلی و توزیع نابرابر عمودی آن از مرکز بوده است. از تاسیس افغانستان در ۱۸۸۰ تا کنون روایت دینی-قومی که در بالا ذکر آن رفت کوشیده ساختاری متمرکز داشته باشد. این تلاش ذیل روایت مذکور تحت نام «حکومت متمرکز قوی» صورتبندی و تعقیب شده و با وجود شکستهای پیهم و بنبستی بودن آن هنوز تعقیب میشود. چون این روایت نمیخواهد قدرت به صورت نامتمرکز توزیع شود، رقابت قدرت به صورت محلی و کسب مشروعیت محلی را در قالب نزاع صورتبندی میکند و نتیجهای از آن میگیرد که با آن مرتبط نیست.
در افغانستان حکومتها چند نوبت با جنگ و خشونت به دست نیروهای روستایی سقوط کرده و دار و ندار حکومتداری از بین رفته است. دلیل این وضعیت ساختار متمرکزی است که مردم روستا را در مقابل حکومت قرار میدهد. وقتی بر این ظرفیت عوامل و مشوقهای خارجی اضافه میشود، وضعیتی پیش میآید که تاریخ افغانستان در چند نوبت شاهد بوده است. چون حکومت از مرکز مسئول و فرمان میفرستد و این را اساس «حکومت متمرکز قوی» میپندارد و دوست میدارد، مردم به صورت محلی نمیتوانند در زندگی جمعیشان مشارکت داشته باشد و در نتیجه حس نارضایتی به آنها دست میدهد. این نارضایتی به مرور فربهتر شده و نیروهای ناراضی روستا امکان تغییر را در حضور در مرکز میبینند. از همین رو کابل در تیرس قرار میگیرد و تصور میشود با اشغال آن میتوان صفحه را گرداند.
روایت اسلامیت و افغانیت با آروزی حکومت متمرکز قوی همیشه بخشی از مردم را به صورتی نادیده گرفته که آنها در پایان روز به کابل هجوم آورده و به خشونت و عقدهگشایی پرداختهاند. طرفه اینکه خود نیز با عقده ساختار متمرکز دیگری ساخته اند و به این ترتیب چرخ سقوط و درجازدگی را چرخانده اند.
تجربه تاریخی نشان میدهد افغانستان نیاز به ساختار فدرالی دارد که بتواند رقابت قدرت را به صورت محلی قاعدهمند سازد و زمینه مشارکت مردم در تصمیمگیریها را فراهم آورد. به این صورت مردم باید بتوانند آروزهای خود را در ساختار و سیاستگذاری به صورت محلی ببیند و حس مالکیت نسبت به ساختار داشته باشند. مردمی که در روستا و محله خود تغییری را که میخواند ببینند، دلیلی نخواهند داشت منتظر پایان روز و حضور در مرکز باشند. در یک ساختار دموکراتیک سکولار و فدرال بر اساس تفکیک قوا و «توازن و بازداری» میتوان رقابت قدرت را براساس برابری شهروندی قاعدهمند ساخت. در حالیکه رقابت بر سر قدرت در هر صورت در همهجا حضور دارد، صورتبندی آن در قالب نزاع و ربط دادن نزاع به فدرالیسم که خود میتواند راهحل باشد، مانند سکولاریسم تعلیق به محال مغالطهآمیز است که باید از آن برحذر بود.


































