هفته فرهنگ و هنر؛ تا گلستان درگذشت، مهسا در راه، آزاد شد کتابی، جنگ دولت با سینما

کولاژ تصاویر
    • نویسنده, مسعود بهنود
    • شغل, روزنامه‌نگار
  • منتشر شده در

مرگ ابراهیم گلستان خبر بود، او در ۱۰۱ سالگی تا بود لحظه به لحظه نگران صحنه بود، صحنه مهسایان. ترس از جمع شدن مردم در سالگرد اعتراض پارسال، مسابقات ورزشی، تئاتر و حتی جمع شدن در مدرسه و پارک هم برای حکومت نگران شده و نظم‌ها را به هم ریخته. دولتمردان واکنشی بی‌ترتیب دارند. دنیای مجازی که دولت به هزاران بند مراقبتش می‌کند، هر روز در خانه‌ها و سفرها بیشتر جا می‌گیرد و مشتری می‌پذیرند. هنر و حتی زندگی و سفر را ، در این هفته معناها دارد. دولت آماری آشکار نمی‌دهد دل به تبلیغات بسته اما دانشجویان و معلمان چرتکه الکترونیک در دست، هر لحظه نشان می‎‌دهند که کدامین راست می‌گویند.

هفته‌ای که گذشت در چند سالن تئاتر، در پایان نمایش تماشاگران نگران از سالن خارج شدند. خوف آنان از حمله آتش به اختیاران است که به تازگی پریگوژین نام گرفته‌اند. دریک هفته درهفت دانشگاه، استادانی را با ارسال یک نامه بدون توضیح اخراج کردند، گناهشان این است که چرا با دانشجویانشان همدلی کرده‌اند.

بازی دولت با مولفان کتاب‌ها، سازندگان فیلم‌ها، کارگردان‌های نمایش، اهل موسیقی با ابتکارهای مخصوص دولت یکدست، به جای خوشی رسیده است.

داریوش رحمانیان استاد تاریخ اخراج شده است. وکیلان دادگستری شنل مخصوص به دادگاه‌ها به دوش انداخته و برای اعتراض به محل سراغ شورای نگهبان رفته‌اند. همزمان با فصل تازه لیگ برتر فوتبال، استادیوم صدهزار نفری آزادی را شخم زده‌اند چندان که نگهبان عضو سپاه پاسدار می‌گوید انگار استادیوم قبرستان است. آقای فیاض استاد جامعه شناسی و مردم شناسی دانشگاه تهران میگوید «نگاه حاکمیت به شدت فنی است. حتی در جا‌های مرتبط با فرهنگ هم فنی‌ها رسوخ کرده‌اند؛ ۱۴ سال است یک دامپزشک رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی بود. به شدت حاکمیت دیکتاتوری است و ارزشی برای آزادی فکر قائل نیست». حقوق استاد دانشکده هنرهای زیبا بدون حکم قانونی قطع شده است او هجده سال نواخت ویلون را به شاگردانش آموخته. گناهش این که گفته «چطور می‌توانم موتزارت درس بدهم وقتی دانشجوها امنیت ندارند».

در محافل هنری گفته می‌شود تصمیم‌سازان از هراس تکرار اعتراض‌ها، طرح خالص سازی به کار انداخته‌اند، این طرح در قرن بیستم، به جز یک یا دو مورد، در بدنام‌ترین دیکتاتوری‌ها یافت نشده است. ماموران خوش ذوق شهرداری شیراز ناگهان نام «بلوار آزادی» را کندند و تابلو آن را کردند «بلوار قدس». احمد زیدآبادی نوشت «نفرت از کلمه آزادی این اندازه است؟»

آزار سینماگران با قاچاق فیلم‌هایشان، ندادن مجوز به فعالیتشان، و سرانجام این سوال که چرا اصغر فرهادی فیلم جدید در وطن نساخت و چرا فیلم دوم را در بیرون از وطن آغاز کرده است. مانی حقیقی هم لابد باید همان کند. کیارستمی را هم داشتید از دست می‌دادید. آخر هم مرده به تهران برگشت و وطن آرمید. چنان که شجریان هم. اگر بهرام بیضایی الگوی هنر و ادب در کشور در غربت مانده است.

تصویر مهسا امینی در دست فردی

منبع تصویر، Getty Images

یاد مانده مهسا

مادر مهسا امینی در صفحه اینستاگرام خود نوشته است: «یک سال از آسمانی شدنت گذشت، سالی که در غم فراق و حسرت دیدنت، هر لحظه‌اش در دلم دوزخی برپا بود. کتابی که داشتی می‌خواندی، دفترچه یادداشت‌هایت، حتی پنجره اتاقت که در سکوت و تاریکی شب از آنجا به آسمان می‌نگریستی و با خدایت راز و نیاز می‌کردی و ...همه چشم به راه پایان سفرت هستند تا بار دیگر با همان چهره شاداب و سرشار از شور زندگی، از در وارد شوی و دوباره طنین صدای گرم و عطر گیسوانت در جای جای این خانه بپیچد.»

حالا گروه‌های متنافر از سالگرد مهسا بیمناک‌اند، واکنش نظامی و بی‌باک شدن آن‌ها که بر دختران و پسران جوان گلوله ریختند، آتش به اختیاران، بیمناک‌اند. و همه آن‌ها که آن عذاب را تحمل کردند نیز خشم را می‌جوند. تنها مادر مهسا نیست که عطر گیسوان فرزندش در جان او زنده است.

اهل هنر و علم بیش از همیشه نگران‌اند، روحانیون صاحب کمال، هر یک به نوعی واضح و در لفاف نگرانی را نشان داده‌اند، اما هنوز سکوت کرده‌اند. اهل هنر و علم، در قالب فیلمساز یا موسیقیدان، خبرنگاران زیر فشارند فقط نیلوفروالهه از میان روزنامه‌نگاران در حبس نیستند. فضا چنان نگران‌کننده است که رئیس‌جمهورهم در جمع کسانی که برای چاره‌جویی چاره کمبود آب در لباس روضه خوانان، از تشنگان کربلا کمک می‌گیرد. نه از عقل و متخصصان. در همین زمان کارشناسان یکی یکی از دانشگاه اخراج می‌شوند.

مادر مهسا و مادر دیگر تیرخوردگان، در ماه آینده همدل شده‌اند با همه کسانی از خبرنگار و زنده ماندگان اعتراض‌های سال پیش، تا زندانیان.

ابراهیم گلستان

منبع تصویر، m.b

خشت و آینه رفت

از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

ابراهیم گلستان فرزند سید تقی شیرازی روز اول شهریور در خانه‌اش در لندن درگذشت. پدرش روحانی‌زاده،‌ بنیان‌گذار معتبرترین روزنامه شیراز وعضو مجلس موسسان پایان کار سلسله قاجار بود. این اول پسر در سال ۱۳۰۱ در شیراز به دنیا آمد، دوساله بود که شناسنامه در دولت رضاخان رسمی شد و ابراهیم به تبع پدر«گلستان» شد که نام روزنامه‌شان هم بود. دبستان را به خوبی گذراند و دبیرستان ورزشکاری پرکار و قهرمان مدرسه‌های شیراز بود کار او و برادر کوچکش این شب بود که شب‌ها از رادیوهای خارجی اخبار جنگ جهانی را کنند برای روزنامه گلستان. دبستان بود که فرانسه آموخت تا صداهای جنگ را بشنود و بگیرد. .پدر با بزرگان تهران و شیراز، دولت و حکومت مانوس بود و فرزند هم کم‌کم گوش باز می‌کرد . در همان زمان‌ها دیپلم گرفت و راهی تهران شد، دونده قهرمان منتخب استان بود و همزمان باید آماده حضور در دانشگاه هم می‌شد. در این احوال متفقین هجوم آوردند و گلستان تهران بود و سال بعد از جمله اولین گروه جوانان که به حزب توده وصل شدند. بیست و یک ساله بود با همسرش دخترعمو فخری گلستان ازدواج کرد، هر دو حزبی شدند. اولین فرزندشان لیلی بود که در تهران متولد شد. ابراهیم به سرعت در حزب توده بال گشود، با بزرگان ادبیات و سیاست رفت و آمد یافت. با صادق هدایت و نیما و بیشتر نامداران زمان خود همگام شد، فرانسه را در شیراز آموخته بود، زبان انگلیسی را هم یاد گرفت. روزنامه‌نویس بود و کم‌کم دوربینی هم پیدا شد و مسوولیت روزنامه‌ای از حزب توده. کمی بعد کار با شرکت نفت آبادان. اما بیش از چهار سال در حزب نماند.

حزب توده منشعب شده بود. بخشی از دوستانش مانند جلال آل‌احمد و بسیاری از روشنفکران از حزب جدا شدند و سازی دیگر زدند، او اما در تشکیلات تازه به رهبری خلیل ملکی نرفت و راحت‌تر مسولیت روابط عمومی نفت آبادان را درعمل عهده‌دار شد دفتری که نجف دریابندری و حسن کامشاد و همفکرانش هم دعوت شدند.

دهه پرشور دهه بیست، روزهای سرنوشت برای کسی بود که شتابان خود را بالا می‌کشید. هم در تهران و هم در آبادان در رفت و آمد بود و دقایقی را از دست نداد. از سال ۱۳۲۲ تا ۳۲ تبدیل شد به یک روزنامه‌نگار فعال. از سال ۱۳۲۷ حزب غیرقانونی شد و او هم از دور مراقبت داشت. مصدق که میدان‌دار سیاست شد توانست به اعتبار پدرعکس‌هایی از وی بگیرد و در تهران بود و برای موسسات خبری انگلیسی هم عکس‌برداری می‌کرد که نوبت کودتای ۲۸مرداد شد، در این هنگام باز دوستی پدرش با تیمسار زاهدی، گناهانش را بخشیده داشت. عکس‌هایش از دادگاه دکتر مصدق در نشریات انگلیسی و فرانسوی منعکس شد و اجازه مخصوص داشت. شعبان جعفری وقتی که شاه از رم برگشت به فرودگاه راه نیفتاده بود و وقتی دید گلستان دوربین به دست دارد به حریم پادشاه داخل می‌شود فغان برداشت که «من خانه مصدق بر سرش ویران کردم، این توده‌ای این جا چه می‌کند».

در زندگی ادبیش در میان این همه آشوب و خبر پشت خبر و شلوغی کار، اولین قصه خود را در سال ۲۶ منتشر کرد. صادق هدایت به پاریس رفت و گلستان هنوز با او ربط داشت و با فریدون رهنما و هم سن و سالان خود مانند مهدی سمیعی، صادق چوبک و فریدون توللی هم. از مقامات دولت و هم از عالم هنر و ادب. جذاب‌ترین بخش کارش برنامه‌های رادیویی برای شرکت نفت بود. هوش و سرعت عملش برای او فرصت‌های تازه ساخت. خانه در تهران ساخت. بعد استقلال گرفت و از آبادان و نفت جدا شد، با ساخت آتلیه فیلمبرداری خود فرصت یافت تا فیلم بسازد و قصه بنویسد و تابلو بخرد و دستمزدی در خور به چنگ آورد. هم در این دوران باز کتاب‌های بیشتر نوشت، فیلم‌های بیشتر ساخت با همسر دور دنیایی طی کردند. بعد ۲۸ ازمرداد کشور داشت بلند می‌شد. انگار گلستان بر سر میعاد رسیده بود و بخت همراه. امکاناتی به دست آورد که دیگران نداشتند و دشمنانی یافت هم. سال ۳۷ اوج کار آتلیه گلستان بود که چند نفری به آن جا پیوستند و خانه ‌ش هم شد پایگاه هنرمندان، در دل باغستان دروس و همسایه با صادق چوبک. آل‌احمد و بسیاری از اهل قلم و شعر و جوانترها در آن جا عیش مدام داشتند. آن خانه تبدیل شد به مرکز فرهنگی هنری تهران. نقاش‌ و نویسنده‌ و شاعر به آن جا دعوت می‌شدند . آل‌احمد و سیمین خانم دانشور، صادق چوبک، پرویز داریوش، مهدی اخوان ثالث، بعدها یدالله رؤیایی، فرخ غفاری، جلال مقدم و گاهی جوان‌ترها مثل بیضایی، سپانلو و احمدرضا احمدی با وی در تماس بودند. گلستان بعدها نوشت «من هم تماشاگر یک تئاتر بزرگ بودم.»

اما از دل همین روزهای پربار، جرقه‌ای زد و جهان گلستانی در اوج را در خود گرفت. جوانی فروغ نام، پراز استعداد، تازه به فرنگ رفته که نتواسته بود بماند برگشته بود و به سختی زندگی می‌کرد. شعر می‌گفت نه چندان که جدی گرفته شود، اما بی‌پروا. سال ۱۳۳۷ بود که به توصیه مهدی اخوان ثالث شاعر معرفی شد و مدتی بعد امور دفتری آتلیه به دست او افتاد. کمتر از دو سال بعد گلستان و فروغ همنفس شدند.

رابطه‌ای که زندگی خانوادگی گلستان را رنگ دیگر زد. آتلیه به قدرت این ارتباط شلوغ‌تر شد و پرکارتر و سازنده‌تر. از دل همین حادثه فیلم مستندهای تازه به بازار آمد، از فروغ شعر تازه که هیچ نسبتی با اشعار پیشین نداشت، منتشر شد. آیه‌های زمینی بود. از درون یک ارتباط هفت ساله شاهکارهای مستندسازی گلستان بیرون زد، «خانه سیاه است» را ساختند، اولین حضور فروغ در فیلمسازی، همان که می‌خواست. گلستان اولین فیلم سینمایی‌اش را ساخت «خشت و آینه». این دوره به اوج رسید. فروغ خانه‌ای یافت در همان حوالی آتلیه و خانه گلستان. چه نقشه‌ها که در سرشان نبود و چه خیال‌ها که در نهاد فروغ ۳۲ ساله گل می‌داد. مرد بزرگ برای دهه بعدی برنامه‌هایی در حد جهانی داشت. اما …

بهمن سال ۱۳۴۵ رسید، آسمان بار مروت نکشید. فروغ تصادف کرد نزدیک خانه خودش و خانه گلستان و آتلیه میعادگاه هنر، فرمان را چرخاند و جیپ آتلیه به تیر بتونی خورد و سر فروغ به شیشه ماشین. تن خونین او را گلستان خود به دست گرفت و به بیمارستان تجریش برد و تمام …

فردای درد ۳ گور در گورستان ظهیرالدوله کنده شد تا نیمه شبان گلستان از دیده‌ها دور شد. چند روز بعد که به گفته پسرش کاوه، او با درختان حیاط خانه سخن می‌گفت، آهسته و بی‌آن که کسی با خبر شود، همه آرزوها را گذاشت و پنهان شد. تا سال‌هایی کسی جز همسرش فخری گلستان نمی‌دانست کجاست. فیلم‌ها ناتمام ماند، کارکنان آتلیه رفتند. انگار صاعقه‌ای به مزرعه گلستانی زده بود.

گلستان ۴۴ ساله رفت و گم شد و ده سالی ناپدید شد و به کس سخن نگفت، گمان نمی‌رفت که آن همه شور و حرکت از کار مانده است. با فکر ده‌ها کتاب و فیلم در سرش مانده. گه گاهی با دوست نزدیکش بهمن محصص، تن رها کرده عازم ناکجاها شده بودند. تا ده سال از او اثری و خبری نبود. کسی نمی‌دانست کجا بوده و چه در سر دارد. همسر و فرزندان و دوستانش بیدار و زنده شدند. تا روزی که به تهران برگشت و ساکت و بی‌صدا دست به کار ساخت فیلم بلند دومش شد، فیلمی که کس از آن خبر نداشت و متن سر فیلمبرداری به بازیگران داده شد (انگار در لحظه نوشته شد). فیلم که تمام شد انگار باری بزرگ را از دوش انداخته بود، «اسرار گنج دره جنی» زاده شد که حکومت تحمل نمی‌کرد، فیلمی که داشت هشدار می‌داد که بنایی بزرگ دارد می‌افتد و«نوکیسه» «نظر کرده» تمام می‌شود. گفتند هر چه خشم در وجودش بود در آخرین فیلم سینمایی‌اش گذاشت، اما خشم نبود پیشگویی بود. تا فیلم آماده شود دور از چشم‌ها، متن فیلم را نوشت و داد چاپ کنند، با علم به این که ممکن نبود دستگاه امنیت مجال دهد. یک نسخه را برداشت و به خانه استاد بزرگوار مجتبی مینوی رفت. به او گفت «این نسخه به یادگار در کتابخانه شما بماند. تا پس از من حکایت کسی باشد که زلزله‌ای را کشف کرده است». دو روز بعد از اکران شدن فیلمی که هنوز نقد نشده بود، نمایش متوقف شد و گلستان را ساواک برد تا … این بار رفت که نیاید.

بیرون از وطن بود خبر این فیلم به گوش‌ها رسید و یک ناشر آمریکایی به اصرار خواستار اجازه برای ترجمه «اسرار گنج دره جنی» را داشت. نوشت و آماده کرد. بیشترش را خود با انگلیسی درجه اولش نوشت و داشت با امضای مترجمی نامدار به چاپ می‌رسید که انقلاب شد در ایران. ناشر به گمان این که بازاری نو در انتظار است کار را جلو انداخت اما بزودی نامه‌ای دریافت کرد که گلستان نوشته بود دیگر مایل به انتشار زبان انگلیسی کتابم نیستم. «در زمان دیگری لازم آمد اما دیگر در خیالم نیست و با موجی که نمی‌دانم از کجا مایه می‌گیرد، همدل نیستم». و تمام …

ربع قرن گذشت در وطنش جنگ شده بود، هر روز تلفن می‌کرد و در اضطراب بود. نه به وطن آمد و نه کس سراغش را گرفت. سال‌ها گذشت و در سکوت هشتاد ساله شده بود که جوانی که پرویز جاهد نام داشت دکترای فیلمسازی می‌گرفت در لندن، راهی به قلعه هوش ریای گلستان را یافت و در هیات شاگرد و یادگیرنده رفت، خلوت گلستان را شکست و حاصلش کتابی شد با عنوان «نوشتن با دوربین». کتابی که تا به فارسی درآمد و در تهران منتشر شد، دو نسل را که در غیاب او به دنیا آمده بودند، به هیجان آورد. کسی که محو بود زنده شد. از آن پس بار دیگر به میدانی وارد شد، کسانی می‌خواستند قصه او را از زبان خودش بشنوند. از آن پس هر هنرمند و اهل قلمی که به لندن رسید سراغ او را گرفت. در بیست سالی که از انتشار «نوشتن با دوربین» گذشت، یعنی مانده عمرش، در شمایل بزرگی درآمد همچون جمالزاده نام. هر کس که خواست نمره تلفنش و آدرس پستی خانه‌اش را داد، هر روزنامه‌ای و گاهی چند پاکت از وطن و اطراف جهان رسید و هر کدام را روی میزش گذاشت و با دقت پاسخ داد. صدایش پراکنده شد در خیال نسل‌های بعد. در آخرین روز حیاتش هنوز نامه‌ای که نوشته بود در پاسخ نویسنده جوانی رسیده، نیمه تمام روی میزش بود. تا سرانجام شهریور ماه نیمه تابستان رسید. مردی سبکبال، ۱۰۱ ساله بی‌درد و با لبخند در تختخواب خود چشم بست. اشی و یاسی، مادر و دختر، دو تن همدل دست‌هایش را در دست داشتند. پرونده‌ای بسته شد.

صفحه اول روزنامه با تصاویر کشته شدگان

منبع تصویر، Social Media

یاد نوگل‌ها در قالب نفرات برتر کنکور

در آستانه سالگرد مرگ مهسا، و در گیرودار اعلام اسامی رتبه‌های برتر کنکور، یک گرافیست با تغییر عکس جوانانی که پارسال در اعتراض‌های خیابانی هدف گلوله‌ها قرار گرفته و جان باختند، این تصویر را ساخت. هدف زنده نگاه داشتن یاد آن نوجوانان پرپرشده‌ بود.

با انتشار این تصویر خانم سودابه فرضی‌پور نویسنده کتاب زنان و مردانی که ایران را ساخته‌اند نوشت نکند با این کار داریم دست به حذف عده‌ای دیگر می‌زنیم، حذف بچه‌هایی که با همین شرایط سخت، شب و روزشان را به هم دوخته‌اند، خودشان را توی اتاق‌هایشان حبس و جای وعده‌ شام و ناهارشان را قاطی کرده‌اند، یکی دو نمره به شماره‌ عینک‌شان اضافه شده، تا بشوند رتبه‌ اولی کنکور.

خلاصه این که «حالا انصاف است که عکس‌شان جایی که باید باشد، نباشد؟»

همزمان با انتشار این عکس تکان‌دهنده به یاد کشته شدگان پارسال، یک خبرنگار آزاد فیلمی تهیه کرده از مصاحبه خود با دختران و پسران کنکوری و از آن‌ها پرسیده خیال مهاجرت دارید؟ تقریبا پاسخ همه این بوده است: حتما، منتظریم، بهترست رفتن، مگر چی فکر کردید…

تصویر مجسمه

منبع تصویر، Art center

حذف مجسمه‌سازی از درس دانشگاهی

نمایشگاه «منتخب هفتاد سال مجسمه‌سازی ایران» از جمله رویدادهای قابل‌ تامل تجسمی است که در آرت سنتر برپاست. این نمایشگاه آثاری از دهه ۳۰ تا امروز را در برگرفته است.

سارا کریمان در اعتماد نوشته: موزه‌ها همیشه در رویدادهای پژوهشی و نمایشگاهی خود خبر از نمایش اثری بی‌نظیر از یک هنرمند می‌دهند. تا حدی می‌توان مواجهه مجموعه آرت‌سنتر با جریانات هنری را مبتنی بر گرایش‌های موزه‌ای دانست.

اما اینک آرت سنتر فعالیت خود را در عمارت باغ علا شکل داده با رویکرد معرفی هنر نوگرای ایران و حمایت از جریان‌های هنری جوان آغاز کرد و نمایشگاه‌های ادواری سالانه و حالا مجموعه نمایشگاه‌های ادواری دیگری تحت عنوان «هفتاد سال مجسمه‌سازی ایران». مرتبط با هنرمندان نوگرای مجسمه‌سازی ایران، شامل بیش از ۱۵۰ مجسمه از ۱۱۰ هنرمند.

همزمان خبر رسید از شبکه شرق که با وجود اصلاح دفترچه راهنمای پذیرش و انتخاب رشته کنکور امسال که رشته سینما به آن برگشت، همچنان هیچ خبری از بازگشت رشته مجسمه سازی نیست.

به زبان دیگر داوطلبانی که برای آزمون عملی رشته‌های هنر شرکت کرده بودند، با حذف دو رشته «مجسمه سازی» و «سینما» دانشگاه هنر در دفترچه مواجه شده اند.

گرچه معاون آموزشی دانشگاه هنر حذف مجسمه سازی و سینما را از دفترچه انتخاب رشته داوطلبان « اشتباه سیستمی» خواند. چنین بود که رشته «سینما» با ظرفیت محدودی بازگشت اما همچنان «مجسمه سازی» نیست.

خاطرات دکتراحمد زیدآبادی

آزاد شد بندی‌خانه رنج و رهایی

جلد چهارم خاطرات احمد زیدآبادی، مجوز نشر از وزارت ارشاد ندارد؛ نویسنده با توضیحی کوتاه کتاب را در دسترس خوانندگان گذاشت به رایگان و دولت رئیسی در یادگار تاریخ می‌ماند که راه انتشار کتاب یک عالم را بست «خانه رنج و رهایى» همچون جلدهای دیگر خاطرات زیدآبادی زیادگویی ندارد و بازگویی واقعی و بدون پرده پوشی و صادقانه است بسه‌ گانه‌های خاطرات پیشین (از سرد و گرم روزگار؛ ۱۳۹۶، بهار زندگی در زمستان تهران؛ ۱۳۹۷ و گرگ و میش هوای خردادماه؛ ۱۳۹۸ که جملگی در نشر نی انتشار یافته‌اند) خوانده شد تا رسید به روزگار رنج زندان و رهایی بعد از هشت سال، زیاد گویی ندارد، همانند مشی خود نویسنده، موجز است. همانطور که به بازجویش می‌گوید یکی، دو پاراگراف بیشتر مطلب هم نمی‌نویسد.

چهارمین کتاب خاطرات زیدآبادی از انفرادی و زندان اول او در سال ۱۳۷۹ حکایت دارد تا…

فرزانه‌ای در معرفی کتاب تازه زیدآبادی نوشته: با سرسختی و دشواری تا ساکن ‌بندی‌خانه رنج و ر‌هایی شود و همواره جانش آونگ باشد در میانه رنج و رهایی؛ مگر جز این است که اهل درد و اهل فهم آونگند در میان این دو واژه. گاه در میانه همان طنز تلخ درد از میانه قلم زیدآبادی در چشم خواننده می‌نشیند و باید قلم بسیار در روحت بنشیند تا چشمت را بسوزاند تا اشک بدود و‌ تر کند گونه را و این غم و حرمان نه تنها برای اکنون و ‌بندی خانه رنج و رهایی است که غم از جانِ تاریخ معاصر می‌آید از محمد مسعود و فرخی یزدی تا امروز.

صحنه‌ای از نمایش

منبع تصویر، Poster teater

کابوس‌های شازده اجباری

از جمله نمایش‌هایی که تا همین هفته روی صحنه بود یکی هم کابوس شازده اجباری بود به کارگردانی افشین زمانی . خلاصه نمایش این که شازده خسرو خسته و خمیده، به خانه باز می‌‌گردد و با جنازه‌ خود روبرو می‌شود.

بازیگران: پیمان ‌محمدی، محمد سعادت، مبینا سلیمان فلاح، امیرحسین ‌نعیمی، نجمه ‌نصیری، مهسا ‌ظهیری، فرانک ‌افتاده ‌حال، سحر ‌دیده ‌ور، پریسا ملک محمودی، سلمان ‌ذنوبی، پارسا ‌فارسی، امیرمحمد ‌عمورضا، حمید ‌قیاسی ‌فر، یلدا ‌میرزاخانی.

مریم رودبارانی با تماشای نمایش در اولین شب نمایش در تیوال نوشت: افشین زمانی با یک صحنه خالی معجزه می‌کند. نمایش‌هایش عطر خاصی دارند چندان که اگر چشم بسته وارد سالن بشویم در می‌یابیم که با یک نمایش ازاو مواجهیم. چند سال پیش هم نمایش شازده احتجاب من را گره زد به زندگی خاندانی عجیب غریب، توگویی که خود گلشیری هم هر شب حضور داشت و از سمتی دیگر به شاهکارش نگاه می‌کرد.

این تماشاگر هنرشناس تاکید کرد که: نمایش کابوس های اجباری شازده بعد از نمایش هاری، با جادوی موسیقی و آواز و بازی و ترکیبی زیبا بود. نمایشی که بعد از «هار» یا مردی که به هنگامه تولد هر دو دستش پر از خون بود، بخشی از یک سه‌گانه است. بر مبنای کاراکترهای تاریخی ایران.

افشین زمانی پیش از این طراحی و کارگردانی آثاری نظیر «ننه دلاور»، «آندورا»، «خاطرات هنرپیشه نقش دوم»، «پایان بازی» و «شازده احتجاب» را به عهده داشته است

روی جلد مجله تجربه

منبع تصویر، Tajrobe

مجله هفته: تجربه

ماهنامه تجربه این شماره تابستانی را هم منتشر کرد با نظری به ادبیات مهاجران، تصویر روی جلد شهرنوش پارسی‌پور بود، یکی از آشناترین قلم به دستان حوزه رمان ایرانی، با چند کتاب تحسین شده ماندگار. او اینک سال‌هاست در لس‌آنجلس تنهاست و با یاد روزهای شلوغ و پرتحرک زندگی خود قلم می‌زند.

شاهرخ تندرو صلح در مقدمه مصاحبه‌ای که با شهرنوش پارسی‌پور انجام داده نوشته است: گاه به گاه ناامیدی و ســرخوردگی می‌آید و سایه گستر می‌شود. از همان ســرخوردگی که دامنگیر صادق هدایت، بزرگ علوی، شــاهرخ مســکوب، بهرام صادقی، فروغ فرخزاد، عباس نعلبندیان، غلامحســین ساعدی، سیمین دانشور و... شد. نویسنده کیست و از خود و زندگی‌اش چه می‌خواهد؟ آیا صدای وجدان است که به ما آموخته‌اند یک جورهایی جانکاه حقیقت و امید است؟ آیا فهم حقایق و غنودن زیر سقف آســمان الفبا، دیگر جایی برای انسان امروز دارد؟

با این ترتیب مصاحبه‌گر نظر می‌دهد که شهرنوش پارسی‌پور صدای وجدان بیدار و مادرانه ادبیات ایران امروز است. آمده پا به پای سیمین دانشور سایه به سایه شکیبایی و قلم به نان نفروختن. از تیر طعنه‌ها به دنج افیون و سکر نگریخت. نوشتن بخشــی از زندگی اســت و این بخش برای من با اصل زندگیم گره خورده است. من همیشه نشســته‎‌ام در خارج از کشور و به ایران فکر می‌کنم و در همین راستا می‌نویسم. ادبیات معاصر ایران را بسیار پویا و باتحرک می‌بینم. چند نمونه از آثار فوق العاده‌ای که خوانده‌ام آثاری هســتند که در ایران نوشته شده‌اند. ادبیات آینده بسیار درخشــانی دارد اما من نمی‌دانم آینده آبستن چه حوادثی است؟

در پایان مصاحبه نویسنده می‌گوید: متأسفم که به دلیل شــرایط ناهماهنگ و دور بودن از وطن و سانسوردولت ایران ارتباطم با مردم قطع شده است،اما ما همه در بند زمان هستیم و تاریخ تصمیم می‌گیرد که چه کسی بماند و چه کسی برود. بی‌شــک ارتباط من با مردم ایران دوباره برقرارخواهدشد.

در این شماره چند مصاحبه از جمله با یک مترجم خوب مهاجر نازی عظیما صورت گرفته که خواندنی است. بعد از نیم قرن خانمی که در یک خانواده اهل سیاست وعلم بزرگ شده، در لندن و در آمریکا ناظر وطن بوده، و آرام نداشته.

در بخش کتابخانه مجله ده‌ها کتاب مطرح است و چندین مصاحبه از جمله با مهاوه فردوسی درباره کتابش «خیابان گاندی؛ساعت پنج عصر» کتابی تازه متولد شده و چشمگیر و خواندنی.

با یاد چند تن که غایبند از احمدرضا احمدی و سایه، تا کاظم فیروزمند مترجم و شهرام آزادیان استاد ادبیات و فرامرز نجد سمیعی. یادداشت‌هایی از میلاد حسینی، زهرا عباسعلی، رضا یعقوبی، فرشید قربانپور، مهرداد وثوقی، سمیه نوروزی، سحر بکایی.

کارتون هفته

طرحی از آروین

منبع تصویر، Arvin

توضیح تصویر، طرحی از آروین