روز خیام، باز هفته دار، دختران انقلاب و درگذشت محمد بهرامی

    • نویسنده, مسعود بهنود
    • شغل, روزنامه‌ نگار
  • منتشر شده در

هفته دار و اشک‌های از دور و نزدیک، باز تکرار شد و این بار روزها خبر سه نفر بر دار، فغان بیشتر، در ابعاد جهانی منتشر؛ و روزنامه‌های روز خبر اشک‌هایی را گزارش دادند که در شب‌های دار ریخته شد و پاسخ نامه زندانیانی که گفته بودند ما را «نگذارید بکشند.» همان روز شاعری، کتابش بعد از مدت‌ها معطلی اجازه گرفت و چاپ شد، او که به آرزو رسید، باید در مراسم حاضر می‌‍شد، شاعر نرفت، از خیر محفل دلخواه گذشت و با کسانی همراه شد که اشک می‌ریختند و نفرین به دار بودند.

عکس‌های مریم زندی از انقلاب ۵۷ سومین چاپ خود را یافت. دختران جوان انگارهمان‌ها بودند که ۴۴ سال پیش، با همان شور. خبرنگاری از او پرسید دختران انقلاب ۵۷ چگونه بودند تا دختران امروز. پاسخش شیرین است.

هفته با روز خیام بود، و صدمین سال زندگی استاد محمدعلی موحد و انتشار مجلدی از مجله توفیق که صدمین سال آن را زنده می‌دارد، هم‌ دوره توفیق و هم کتاب‌های متعدد آقای موحد که هر یک در هر زمینه که بوده یگانه خوانده شده و گستره کارهایش پهناور از «نفت» تا «حق» و ادبیات فارسی؛ وجودش موهبت برای مردم این روزگار؛ در این روزگار که نمایشگاه کتاب تهران، همراه بود با بسته شدن چندین کتابخانه و کتابفروشی‌ها، کم خون‌تر از همیشه، با یک خطی شدن کتاب‌ها، کم شدن مراجعان. حتی دریغ بود از دلخوشی‌های جوانانه در سال‌های پیش که حتی اگر کتاب کم می‌خریدند اما روزها را به شادمانی می‌گذراندند و غروب با بغلی کتاب در راه.

از هر چه بگذریم کشف طلبه‌های جوان و شعارهایی ساخته بودند، به نام انیشتین و شکسپیر. خنده عابران در نمایشگاه کتاب. مراجعان شنگول، با شعارهای قلابی عکس یادگاری می‌گرفتند.

کجایند دیوانه‌ها

هفته دار، نه فقط در اصفهان و شیراز و تهران که در چندین شهر اروپایی و آمریکایی هم اشک در چشم‌ها جمع کرد، در سوگ زندانیانی که کمک خواسته بودند تا نمیرند؛ و نشد.

از جمله نوشته‌های ادیبانه آن روزها، نوشته‌ای بود از سودابه فرضی‌پور، شاعر و استاد ادبیات. بخشی از این خوش ذوقی چنین بود:

سال‌‌هاست که نمی‌دانم دیوانه‌ها چه می‌شوند. کجا می‌روند؟ می‌برند کجا می‌گذارندشان؟ اصلا متولد نمی‌شوند؟ متولد می‌شوند و محو می‌شوند؟ جمع می‌شوند تا چهره‌ شهر خوشگل شود؟

سال‌هاست که مثل قدیم، توی کوچه و خیابان دیوانه ندیده‌ام.

قدیم اما، هر محلی برای خودش یک دیوانه داشت. همان‌طور که هر محلی برای خودش نانوایی و قصابی و عطاری داشت.

دیوانه‌ محله‌ کار پدرم اسمش فرامرز بود، دو محل آن‌طرف‌تر از خانه‌مان، یک علی‌خله داشتند، محله‌ عمویم این‌ها سهراب دَله داشت و دیوانه‌ محل ما ساعد دیوونه بود.

فقط دیوانه‌ها می‌توانند بدون برنامه و پلن، بدون نیت قبلی، بانیِ شادی (یا غمگینی) همگانیِ کمیابی شوند که پیش از این تجربه نشده‌.

کجایند دیوانه‌ها؟

همان دخترهای انقلاب هستند

مریم زندی، عکاسی که با خاطره‌ها همسو و همدست بود، لابه‌لای حادثه‌ها در بهمن سال ۵۷ دختر جوانی دیده می‌شد که با دوربینش فرز می‌دوید و عکس می‌گرفت. این عکس‌های خاطره و سند، سال‌ها بعد در قالب کتاب دیده شد، چه خوب. چون نسل تازه‌رس تصوری از انقلاب نداشتند.

حالا به جهت انتشار آخرین جلد از عکس‌های انقلابی مریم زندی، علی پاکزاد از وی می‌پرسد به خاطر دارید اولین عکس در چه ماهی از سال ۵۷ گرفته شد؟ زندی در جواب گفته: عکس‌های کتاب «انقلاب ۵۷» مربوط به پنج یا شــش ماه منتهی به رفراندوم فروردین ۱۳۵۸ اســت و فکر می‌کنم اولین عکس من در مهر یا آبان ۱۳۵۷ گرفته شــده اســت. اولین عکس هم مربوط به جوانی اســت که بــر دوش فرد دیگری نشســته و در حال ســخنرانی در خیابــان فاطمی بود. بعــد از آن روز، اعتراضات گسترده‌تر شد. عکاسی آن سال پدیده بود.

در ادامه وی گفت: ما اصلا تظاهرات و شــلوغی ندیده بودیم. ضمن اینکه فضای اعتراضات خیابان آن ســال از نظر عکاســی، فضایی مهیج و جدید بود و برای عکاسان، ثبت این لحظه‌ها بســیار جذاب. من هم به تدریج ســعی می‌کــردم دقیق‌تر درباره مکان‌های برگزاری تجمعات خبر بگیرم و خودم را به آنجا برسانم.

پاکزاد می‌پرسد: از خطرهای احتمالی که ممکن بود در تظاهرات خیابانی برای شــما به وجود بیاید، نمی‌ترسیدید؟

مریم زندی می‌گوید: این خطرها وجود داشــت، اما نوع برخوردها با عکاس مثل امروز نبود. در سال ۵۷ مثلا اگر - تیراندازی انجام می‌شــد، ممکن بود تیری هم به کســی اصابت کند، اما اینگونه نبود که اگر دوربین را دربیاورید روی دوربین شــما زوم و آســیب‌های احتمالا جدی به شــما وارد کنند. در ســال ۵۷ اتحاد بسیار زیادی بین مردم وجود داشت و در آن روزها چیزی به اسم لباس شخصی وجود نداشت.

خانم زندی سخت‌تر شدن شرایط کنونی را یادآوری می‌کند: الان شرایط عکاسی بسیار سخت است، چون افرادی هستند که نقش «فضول» را بــازی می‌کنند و مــدام از عکاس می‌پرســند: «چرا عکس می‌گیریــد؟» غیر از مأموران، افرادی هم هســتند که فکر می‌کنند باید دخالت کنند و از عکاس درباره چرایی عکس گرفتن او بپرســند. من در یکی از نامه‌های سرگشــاده‌ای که نوشتم به همین نکته اشــاره کردم که آیا کسی از بقال می‌پرسد که چرا بقالی می‌کند، از لبوفروش می‌پرسد که چرا لبوفروشی می‌کند و... عکاسی هم به همین ترتیب، کار من به عنوان عکاس، عکاســی اســت. الان شرایط به‌ گونه‌ای شده که همه به خود این اجازه را بدهند و عکاسان بسیار در فشار هستند.

پاکزاد می‌پرسد: یکی از عکس‌های شما که در آن چهره یک دختر معترض را می‌بینیم تبدیل به یک نماد شده است. این عکس را چگونه می‌بینید؟

و پاسخ زندی خواندنی است: به نظــر من جوانــان و به ویژه زنان، ادامه راه همان زن درون عکس هســتند و مسیر او را ادامه می‌دهند.

خیام، بزرگ روزگاران

چه بسیار از علمای قرون پیشین، مولانا و خیام را بزرگ‌ترین دانشمندان این سوی جهان دیده‌اند و دور ندیده‌اند.

عمر خیام در نیشابور به جهان آمد در میان‌سالی در محضر امام موفق نیشابوری به فلسفه و نجوم و ریاضی پرداخت و به مقامات بزرگ رسید. شعر هم می‌سرود و در علوم مختلف می‌نوشت.

خیام در حدود سال ۴۴۹ هجری، نیشابور را به‌قصد سمرقند ترک کرد و در آنجا تحت حمایت و سرپرستی ابوطاهر قاضی‌القضات سمرقند، کتابی درباره معادله‌های درجه سوم تحت نام «رساله فی‌البراهین علی مسائل‌الجبر والمقابله» به زبان عربی نوشت و ازآنجاکه با خواجه نظام‌الملک طوسی رابطه‌ای نیکو داشت، این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد.

نوشته‌اند که خیام نزد ابن‌سینا شاگردی کرده، اما این واقعیت ندارد و ظاهرا این خطای تاریخ نویسان به این دلیل است که خیام درجایی ابن‌سینا را استاد معنوی خود خوانده است.

به دعوت سلطان جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی و وزیرش نظام‌الملک به اصفهان رفت تا سرپرستی رصدخانه اصفهان را بر عهده گیرد. عمر خیام در مدت ۱۸ سال اقامت خود در اصفهان مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام «رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس» نوشت که در آن خطوط موازی و نظریه نسبت‌ها را شرح می‌دهد. به مدیریت او زیج (رصدخانه) ملکشاهی تهیه می‌شود و در همین ایام طرح اصلاح تقویم تنظیم می‌شود. در این دوران خیام به‌عنوان اختربین در دربار خدمت می‌کرد، هرچند به اختربینی اعتقادی نداشت.

خیام پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظام‌الملک مورد بی‌مهری قرار گرفت و کمک مالی به رصدخانه قطع شد. بی‌اعتنایی به امور علمی دانشمندان و رصدخانه باعث شد خیام در حدود سال ۴۷۹ هجری اصفهان را به‌قصد خراسان ترک کند.

وی بقیه عمر را در شهرهای مهم خراسان به‌ویژه نیشابور و مرو گذراند. شعرهایش را در این دوران نقل کرده برای این و آن.

خیام در یکی از رباعیاتش گفته:

از آمدنم نبود گردون را سود / وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود / کاین آمدن و رفتن من بهر چه بود

صدمین سالگرد توفیق

آخر هفته بود که هادی حیدری طراح و کارتونیست فعال نوشت: خبر خوب این‌که به مناسبت یکصدمین سالگرد انتشار نخستین شماره مجله توفیق، آخرین شماره این مجله، در تهران منتشر شد و افزود: این اتفاق بزرگی است که به همت دکتر عباس توفیق و همکاران قدیمی و این مجله تاریخی افتاده است.

توفیق که موفق‌ترین مجله فکاهی فارسی‌زبان بود سال ۱۳۱۱ منتشر و در سال ۱۳۱۷ با قدرت گرفتن رضاشاه زمینه‌ای دیگر یافت. مدتی نیز به روش‌های هنری و فرهنگی منتشر شد تا سرانجام در دوران سلطنت محمدرضا شاه منتشر شد، مدتی هم در ۲۸ باز توقیف شد، تا سال پنجاه که همه نخست‌وزیران را هم دست انداخت و تنها به دربار سلطنتی کاری نداشت، تا سرانجام از همان جا ضربه خورد و همراه چند مجله دیگر توقیف شد. بعد‌ها معلوم شد که دستور از دربار به وزارت اطلاعات و جهانگردی ابلاغ شده بود. اما مدیر توفیق تشخیص داد که بهتر است هویدا، نخست وزیر، را عامل توقیف آخرین ثبت کند.

در حالی که هویدا از کاریکاتورهای توفیق حمایت می‌کرد و هر چه از خود او کشیده بودند را خریده و به وزیران و دوستانش هدیه می‌داد. هیچ شخصیت سیاسی به اندازه هویدا در کاریکاتورها و جلدهای توفیق چاپ نشده بود.

از جمله کسانی که از توفیق و شیوه طنزهایش تعریف کرد دکتر محمد مصدق بود که هر سال تا بود برایشان کارت تبریک می‌فرستاد و بهای مجله را پرداخت می‌کرد و دیگر محمدعلی جمال‌زاده که آن را آیینه‌ای دانست که در آن چهره معشوق (زبان فارسی) مشهود است و دکتر علی شریعتی هم از توفیق و طنزهایش تعریف کرده بود.

یک نام آشنا برای سالیان

مرتضی ممیزگرافیست و تصویرساز سرشناس همیشه مفتخر روزگاری بود که نزد محمد بهرامی کار می‌کرد و از او آموخته بود. از این آشنایی که بگذریم کیست که در دهه سی تا پنجاه، مجله و کتاب خواندنی دیده باشد و نداند روی جلد مجلات و کتاب‌ها کار کیست.

محمد بهرامی، نقاش، نگارگر و یکی از پایه گذاران تصویرگری، گرافیک و صنعت چاپ نوین ایران، مردی که این هفته در ۹۷ سالگی جهان را وداع گفت کسی نبود که اهل فرهنگ و دانش او را نشناسند. در مهرماه سال ۱۳۰۵ به دنیا آمده بود در رحمت آباد رودبار، و اگر نمی‌گفت هم از لهجه‌اش پیدا بود که گیلک است.

از وقتی به تهران آمد در هشت سالگی، هنرش چندان آشکار نشده بود. دوران تحصیلات دوره متوسطه را در مدرسه ایرانشهر گذراند و در این دوره در «گالری تقوی» نیز کار می‌کرد. این گالری بیشتر نقاشی چهره می‌پسندید و این جوان هجده ساله هم هر روز یکی می‌کشید، تا فعالیت حرفه‌ای‌اش از مجله اطلاعات ماهانه شروع شد. پیش از تاسیس دانشکده‌ها و تشکیل رشته گرافیک، طراحان آن روزگار با برپایی آتلیه‌های خصوصی کوچک و بزرگ، پایه‌های طراحی گرافیک معاصر ایران را شکل دادند.

آتلیه آرک (بهرامی) از نخستین آتلیه‌های طراحی گرافیک در ایران بود که سال ۱۳۲۵ در خیابان لاله‌زار تاسیس کرد. او همزمان با مدیریت این آتلیه، برای ادامه تحصیلات آکادمیک به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. بسیاری از هنرمندان و طراحان گرافیک مطرح معاصر، از جمله پرویز‌ کلانتری، مرتضی ممیز، آیدین‌ آغداشلو، محمد‌ احصایی، علی‌اکبر صادقی، باریس آسیریان، محمد تجویدی، علی شاه‌میری، علی‌اصغر معصومی، حسین اسالمیان، محمدعلی زاویه، عبدالله باقری، نصرت‌الله خوانساری، رضا مافی، عباس کوه‌زاد و ... در این آتلیه مشغول به فعالیت بودند.

در دوران دبیرستان به علت علاقه زیادی که به ورزش داشته به باشگاه ورزشی جدید «نیرو و راستی» که توسط منوچهر مهران پایه‌گذاری شده بود می‌رود و چون به نقاش بودن معروف بوده آقای مهران از او می‌خواهد برای مجله ورزشی که توسط ایشان تهیه شده بود طرحی روی جلد نقاشی کند و زمان‌های پس از مدرسه را در قسمت طراحی و گرافیک روزنامه اطلاعات مشغول به‌کار شود و محمد بهرامی می‌پذیرد و آن زمان شروعی برای نقاش جوان می‌شود که هنر ذاتی و عشق و شور و شعف نقاشی را به بهترین حالت خود بروز دهد و به نمایش بگذارد.

مرتضی ممیز در گفت‌و‌گویی تاکید کرد که: من از سال ۱۳۳۵ در آتلیه آقای بهرامی و زیر دست ایشان شروع کردم به کار گرافیک. آیدین آغداشلو نیز در یادداشتی درباره محمد بهرامی می‌نویسد: آتلیه بهرامی مکتبی بود که همراهی و همکاری هنرمندان رشته‌های مختلف گرافیک آن روزگار را ممکن و مقدور می‌کرد. من بخت این را داشتم که سلیقه تصویرگری‌ام را با تماشای نمونه‌هایی از کار او بنیان کنم.

بهرامی در گفت‌و‌گوی منتشر نشده‌ای با نگارنده این متن می‌گوید: ۱۴ سال داشتم که آقایی به نام منوچهر مهران، باشگاهی به نام «نیرو و راستی» تاسیس کرده بود من در این باشگاه ورزش می‌کردم. آقای مهران متوجه شده بود که من نقاشی می‌کشم، او می‌خواست مجله‌ای با همین نام منتشر کند، یک روی جلد به من سفارش داد....

کار مداوم و ذوق سرشار وی سبب گردید که سبک و شیوه‌ای تازه در هنرنقاشی ملی ایران پدید آورد. او شاگردان متعددی تربیت نموده که هریک خود استادانی معروف می‌باشند. هنرمندان بسیاری نیز از آثار و ابتکارات بهرامی الهام گرفته‌اند.

کارگردانی رفت

رضا حــداد، کارگردان تئاتــر، این هفته در ۵۴ ســالگی به سکته قلبی درگذشــت. حداد دانش‌آموخته کارگردانی تئاتــر از دانشــکده هنــر و معمــاری تهران بــود و فعالیت حرفــه‌ایش را از ســال ۱۳۶۵ بــا کارگردانــی تئاتــر آغاز کرد و ســابقه اجراهای متعدد در خارج از کشــور و دریافت جوایز بین‌المللی داشت.

حداد به ســاخت نمایش‌های پست مدرن و به اســتفاده از المان‌های تصویری افزوده به صحنه برای تأثیر بیشتر روی مخاطب شهرت داشت. بسیاری از اهل تئاتر حداد را با همین نمایش‌ها به یاد دارند.

خبرگزاری ایسنا خبر داد که رضا حداد در نمایــش «بــاغ مــرگ» بــه کارگردانــی ســیامک احصایی هم در ســال ۸۹ ایفای نقش کرد. همچنین سرپرستی گروه ســایه و گــروه تئاتر آفتاب را بر عهده داشــته. «مکاشــفه در باب یک مهمانی خاموش»، «آمدیم، نبودید، رفتیم»، «کابوس‌های خنده‌دار برای شــب» و «چندتایی هم بــرای روز» ازجمله آثاری اســت که کارگردانی کرد.