چشم‌ها منتظر قلم و عدالت، یاد روشنفکری که رفت، و برخی مجلات که زنده‌اند

کلاژ تصاویر
    • نویسنده, مسعود بهنود
    • شغل, روزنامه‌نگار
  • منتشر شده در

از آن جا که گزارش هفتگی در مقوله زندگی، هنر و فرهنگ منحصر است، اول هر هفته باید از آن چه در آن مقولات، در محدوده ایران رخ می‌دهد، نکته‌ها دانه‌چین کند، تلخ و شیرین. هر هفته برای خود نکته‌ها دارد و مضمون‌های گونه‌گون. اما دو هفته اول خردادماه همیشه داغ است از روایت‌ها و حکایت‌ها، همه را نمی‌توان در کوله‌ای گرد آورد. چرا که هم دوم خرداد دارد و هم سوم خرداد، ۱۴ و هم ۱۵ خرداد.

هفته‌ای که طی شد، بیش از هر چه، حکایت از انتشار احکام دار و اعدام داشت، همزمان آزاد شدن زندانیان ایرانی و کشورهای اروپایی؛ این تدبیر را سردار محسن رضایی، همزمان با نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری، علاج حل مشکلات اقتصادی پیش کشید. خبر تلخ هفته از مرگ باقر پرهام، مردی بزرگ بود که سی سالی از کالبد خود بیرون بود، جایش در دل دو سه نسل خالی ماند.

خبر هفته از ادامه جنگ مدیران ناآزموده با اهل نمایش است؛ هفته‌ای که نشان داد فیلم‌های کمدی خودی، وعده‌های توخالی، همچون خودروهای خودی، حالشان بد نیست. آخرین تحول‌ها، خبر دستکاری در آمارها، خبر باورنکردنی گسترش دروغ؛ هر روز هزاران بیت شعر سروده می‌شود، سربسته و در بسته، با اشارات آشنا، چنان که ترانه‌ها و موسیقی متن؛ آن‌ها پاسخ دروغ‌ها هستند.

اما موفقیت در مهار ماجرای سم‌هایی که دانش‌آموزان مدارس دخترانه را چند ماه در التهاب و نگرانی انداخته بود به نتیجه رسید. گم و پیدا شدن فرش‌های تاریخی کاخ‌های سلطنتی هم از جمله خبرهای مهم بود. گرچه برگزاری داربی فوتبال سال، خسارت پدید آمده به دوستداران ورزش، صدمه چند سویه به استادیوم صدهزار نفری تهران، صدمه خوردن به اعتبار کشور، بی‌اعتباری در حد شکستن شیشه پنجره خانه داور مسابقه، مهم‌تر این که مشهود نیست جریمه سازمان‌های بین‌المللی، از مسابقه دربی سال، از کدام منبع پرداخت خواهد شد.

با این همه، هیچ یک از اخباری که با همه مراعات‌ها، سه فصل روی صحنه بود، به اندازه محاکمه دو خبرنگار - نیلوفر حامدی و الهه محمدی - نه دنبال شد، نه تا این اندازه در شرایط عمومی کشور، موثر بود؛ چنان که روزنامه‌نگاری، ارتباط جمعی، هنر و ادبیات در جامعه تاثیر پذیرفته است. در نهایت می‌توان پرسید آیا خبرنگاری شغل است و اطلاع‌رسانی به مردم جهان و جوامع از جمله وظایف انسان نو، نسل تازه و در نهایت گریز از خشم است، پس نگاه‌ها به دادگاه و خبرنگاران جوانی است که سه فصل زندانی بوده‌اند، چشم‌ها منتظرند.

ما اینجا چه می‌کنیم؟

نقاشی رضا بابک - ۶۷

منبع تصویر، Reza Babak

توضیح تصویر، نقاشی رضا بابک - ۶۷

نیلوفر حامدی که نوبتش رسیده بود در محضر دادگاه به ریاست … حاضر شود، در جمع اهل تحریریه روزنامه شرق، همراهان و همدلان نیلوفر، از خیابان معلم، محل دادگاه که برگشتند، دست به قلم شدند. شهرزاد همتی نوشت:

انگار داشتم برای یک اتفاق بزرگ آماده می شــدم. همان وقتی که همه ما سر خیابان معلم جمع شــده بودیم و وکیلت از دادگاه بیرون آمده بود، آن ســمندی که از کمرکش کوچه ســلیمی بالا می‌آمد، توجه‌ام را جلب کرد... بعد چشم‌هایم را جمع کردم تا از پشت شیشه‌های دودی، مسافرانش را حدس بزنم... بعد سایه قشنگت را دیدم…

همانطور ســرحال و سرخوش مثل یک روز سه شنبه معمولی، دستانت را محکم تکان دادی... و فریادهای بلند نیلوفر ما تمام خیابان معلم را برداشــت... من دو بار اســمت را صدا زدم... به بلندترین شــکل ممکن... به بلندای ۹ ماه انتظار... و تو حتما آن را شنیدی. نیلوفر، پشت آن پارک کوچک خیابان سلیمی که یک عالم گربه‌های لاغر دارد، دیوارهای شــهر کتاب را می‌شود دید. ایــن بار با هم به آنجــا می‌رویــم و از روزی برایت می‌گویم که خیابان معلم چقدر زیبا بود..

از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

سامان مویدی‌پور در گزارش خود آورده پــس از این انتظارها بود که خبر رســید نیلوفــر حامدی احتمــالا از در دیگری به دادگاه رفته و در جلســه رسیدگی حاضر شــده است. احتمالا دادگاه روز قبل همکارمان الهه محمدی و تجمع در مقابل دادگاه موجب شــده بود تا برای این دادگاه نیلوفر چنیــن تصمیمی بگیرند. اما همه آنهایی که او را می‌شناســند، مثل او به راحتی از پا نمی‌نشــینند.

اینچنین بود که جماعت ۵۰ نفره مقابل دادگاه انقلاب، همچون کوچ‌روهای ایرانی در طول خیابان سلیمی در رفت و آمد بود و زیر تذکرهای نگهبان‌ها و درخواســت ســیگار یا تماس‌های زندانیانی که با مینی‌بوس به دادگاه می‌آمدند، به آفتاب داغ تهران تحمل می‌بخشید تا خبری از نیلوفر یا دادگاهش برســد. با اذان ظهر خبــر دادند مادر نیلوفر می‌تواند به دیدارش بــرود. این یعنی دادگاه پایان یافته و حالا باید منتظر دیدار وکیل، مادر و احتمالا خود نیلوفر باشیم. اما در نهایت وکیل و مادر از ساختمان دادگاه بیرون آمدند و دقایقی بعد ســایه‌ای از دختری مصمم در یک سمند با شیشه‌های دودی از مقابل ما گذشت و دستی برایمان تکان داد. ما مثل تماشاگران فوتبالی که تیم محبوبشان در دقیقه ۹۰ گل زده باشد، در خیابان معلم به هوا پریدیم و فریاد زدیم: نیلوفر.

گیسو فغفوری گزارش صبح را چنین پرداخت:

نیلوفر سوار ماشین سفیدی رد شــد. این را از صدای فریادهای بچه‌ها متوجه شــدم و دقیق‌تر شــدم اما این بار هم نتوانســتم صــورت نیلوفر را ببینم، مثل بار پیش که نور خورشــید رو به پنجــره ون بود. این بار هم فقط حرکت دستان او را دیدم. بقیه خوشحال‌تر و موفق‌تر بودند. اما دیدن همین سایه دست هم برای من دنیایی بود. ســایه دستان دختری را دیدم که جای خالی بزرگش درتحریریه هر روز بزرگتر میشــد. دختری که بیش از شــش ماه با هم همکار بودیم و پر از شادی و شــور و علاقه به حرف‌هایش داشتیم و داریم. تمام خاطرات همکاری‌مان مرور شــد، گزارش‌هایی که می‌نوشت، ســفرهایی که برای تهیه گزارش‌ها می‌رفت یا دغدغه‌هایش.

همیشــه قوی بود، منصف بود و همیشــه مســائل را از چند زاویه نگاه می‌کرد. در ظهر روز نهم خــرداد، در اوج بی‌پناهی، دوســت و همکارمان نیلوفــر را روانــه زندان کردیم. بــه امید آزادی او، الهه محمــدی و ویدا ربانی که به واســطه نوشته‌هایشان در زندان هســتند. به امید روزی که مسئولان باور کنند روزنامه‌نگار مجرم نیست و روزنامه‌نگاری جرم نیست!

مریم جعفری، انگار با اشک نوشته است که:

دویست و پنجاه و یکمین روز بازداشت موقتت، همه ما محاکمه شدیم؛ اما تو، تک و تنها از روزنامه‌نگاری، از این رکن پنجم دموکراسی، از تمامی ما دفاع کردی. تو دفاع می‌کردی، ما چشــم انتظار دیدنت، ثانیه‌ها را می‌شمردیم. تو دفاع می‌کردی، اما ما همچنان منتظر بودیم که ونی از اوین از راه برســد تا شــاید برای لحظه‌ای بعد از ۹ ماه سایه‌ای از تو را در آغوش بکشــیم. تو در حضور وکلایی که فرصتی بــرای دفاع نیافتند، از خودت، از ما و ازحرف‌هایی دفاع کردی که مدتهاســت از رمق افتاده. تو دفاع می‌کردی، اما ما حتی اجازه نشستن روبه‌روی در دادگاه را نداشتیم. تو دفاع می‌کردی، ما تذکر می‌گرفتیم که باید آنجا را ترک کنیم.

زینب رحیمی از همکاران شرق نوشت:

به امید دیــدن روی ماهت آمدیم، اما تو را پشــت شیشــه‌های دودی آوردند و بردند. آن مرد ســبزپوش، آب پاکی را ریخت روی دســتمان؛ «نه آمدنــش را دیدید نــه رفتنش را می‌بینید». بعد از ســه ساعت انتظار، این را با صدای بلند گفت. ون و سواری‌های زیادی آمدند و رفتند. یک به یک‌شان را با چشم‌های‌مان وارسی می‌کردیم؛ به امید دیدن صورت نیلوفر. راســت می‌گفت ما نیلوفر را ندیدیم، اما امید داشــتیم که حداقل او ما را دیده باشــد.

مریم شکرایی خطاب به نیلوفر نوشته است:

پشــت دیوارهای بلند دادگاه انقلاب بارها از خودم پرسیدم «مــا اینجا چــه کار می‌کنیم؟» پرســیدم «نیلوفــر اینجا چه کار می‌کند و چرا پای الهه به آن راهروها باز شــده است؟» کسی چه می‌داند؟ کسان زیادی این را از خود پرسیده‌اند. کسانی که عاشــق ذره ذره این خاک بوده‌اند مثل نیلوفر که از رنج‌های ایران می‌نوشت یا الهه که در راه سقز بارها بغض کرده بود. بارهــا فکر کردم «مــا اینجا چه کار می‌کنیــم؟» مگر نه این اســت که خبرنگار باید بنویســد نور بر تاریکــی بتاباند؟

در ادامه این روایت آمده است:

حالا پشــت آن دیوارهای بلند، نیلوفر حامدی در جایگاه متهم ایستاده است و خبرنــگاری در کارگاه گچ‌بــری، قالب‌های بــی‌روح و کرخت گل‌هـای مرده را جابه‌جا می‌کند بی‌آنکه طعم نوشــتن، یادش بیاید. خبرنگاری صندوقدار فروشــگاه شده اســت و آن دیگری به شــالیزارهای گیلان و آوازهای غمگین زنان پناه برده و گاهی در قفســه‌هایش سوغات شمال می‌فروشد. کسی کیلومترها دورتر از ســرزمین مادری، خاطرات شــب‌های نوروز تجریش را بارها و بارها مرور می‌کند، و خبرنگاری دیگر مســتأصل و پریشان زیر تیغ آفتاب به دیواره‌های روبــه‌روی دادگاه انقلاب تکیه داده و نمی‌داند که فردای او، امروز کدامیک از این خبرنگاران است؟

فاطمه جمالپور کارشناس ارشد روزنامه نگاری و عضو تحریریه شرق، مقاله‌ای نوشت با عنوان «تو خود عاشق‌ترین زنده‌هایی»:

هر وقت زنــی با دامن و پیراهن گل‌گلی و چیــن‌چین می‌آید، یاد تــو می‌افتــم. هروقت زنی دوچرخه‌سوار و موتورسوار می‌بینم یاد تو می‌افتم.

هر گلدان و گل قشنگی می‌بینم، و هرگاه یاد شــادمانیت از دیدن هر جوانه تــازه. انگار با دیدن هر جوانه زندگی را جشن می‌گرفتی. یاد گلخانه کوچک و عشقت به گل‌ها. وقتی کسی قشنگ می‌خندد، آنطور که ردیف دندان‌هایش بیرون می‌زند و صدای خنده‌اش فضــا را پر می‌کنــد، وقتی کســی ذوق می‌کند، آنطور که تو ذوق می‌کنی از دیدن هر چیز ســاده، یاد تو می‌افتم، تویی که نوشــته بــودی میان این همه مصیبت و خبر بد، عاشق زندگی هستی و هستی. غروب و طلوع می‌بینم یادت می‌افتم. آســمان می‌بینم یادت می‌افتم. یاد آن هشــت ماهی که آســمان را از تو دریغ شد، از تویی که عاشــق آسمان و صعودی. هروقت قله می‌بینم و کســی صعود کرده، یــادت می‌افتم. هر وقت زن و مردی را می‌بینم که دردهای‌شــان را می‌دوند یاد تو و محمدحسین می‌افتم. تویی که حتی با دمپایی در هواخوری زندان می‌دوی.

می‌خواستم اینگونه باشی

نقاشی آناهیتا محب‌علی

منبع تصویر، Anahita MohebAli

توضیح تصویر، نقاشی آناهیتا محب‌علی

لاله حیدرزاده شاعر در آخرین کتاب شعر خود «پریخوانی» از روزهای کوتاه مشرق بی مغرب نوشته است:

می‌خواستم اینگونه باشی

لحنِ جهیدنِ اسپند

میانِ دستانم

جَست وخیزِ بی‌رمق چوب‌های تر و خشک

بر سوزانِ گداخته‌ی خاکسترم

می‌خواستم اینگونه باشی

بر بی‌جهتِ انگشتانت

کوچه‌ها را عبوری دهی

و روزنامه‌های بی‌ربط هر روز را،

از تکرار کاغذ و تا

قایقی بسازی

و آخرین ماه‌های میان سالیم را

تا فواره‌های رقصان تکانی دهی.

می‌خواستم اینگونه باشی؛

بر زوال بی‌زوال صدایم

شعر پرهیاهو!

مرگی در آن سوی زمین

باقر پرهام (۱۳۱۳-۱۴۰۲)

منبع تصویر، Bagher Parham

توضیح تصویر، باقر پرهام (۱۳۱۳-۱۴۰۲)

خبر برای دو سه نسل تازه لابد خبر نبود. باقر پرهام درگذشت. نسل‌های پیشین می‌پرسند پرهام که بود. دلیلش هم این که ارتباط جامعه با برجسته‌ترین مغزهای ادبی و علمی بیگانه شده‌اند و گرفتار؛ نسلی که از راهی دیگر و معلمانی دیگر به میدان آمده است، معلمانی که بازنشسته می‌شوند و… جور دیگری می‌اندیشند، عجب نیست اگر ندانند کسی از میان رفته است که همزمان با انقلاب ۵۷ پرچمدار نگاه هوشیار بود، نه هیجان‌زده.

در میان بزرگان اندیشه‌ورز سال‌های ۵۰ باقر پرهام (متولد ۱۳۱۳) شخصیت فوق‌العاده‌ای داشت. ساکت و بی‌ادعا، عمیق عالم و مترجم برجسته‌ترین متون جامعه‌شناسی.

زندگی باقر پرهام در ابتدای امر آرام نبود. در رودبار گیلان به دنیا آمد، در نوجوانی عضو حزب ایران شد، و در ۲۸ مرداد در تهران زندانی. رفت دانشسرای عالی، استعدادهایش شکفته شد و دکتر محمود هومن، استاد نامدار زمانه، او را جانشین خود می‌دید. پرهام از او بسیار آموخت. اما باز به زندان افتاد چرا که با گروه‌های چپ نزدیک شده بود. مدتی در کاشان معلمی کرد و بعد جذب موسسه مطالعات اجتماعی شد که شخص بارز و موثرش احسان نراقی بود، همین او را در موقعیت متعهد به سیاست‌ورزی قرار داد. به توصیه نراقی بورس فرانسه گرفت و آن جا زیر نظر آلن تورن جامعه‌شناس بلندآوازه، برای فرانسه زبان‌ها شناخته شد.

در آن زمان وجود آل احمد همه را جذب می‌کرد، گرچه پرهام رفیق بود اما مرید نبود، و نماند. در این زمان شخصیت وی شناخته شده بود؛ با سواد متین و مترجمی بلند‌مقام. مورد احترام چپ‌ها هم بود، در نقطه‌ای بین آل احمد و به‌آذین. گرچه که بعد از آل احمد آن روال به هم خورد. مدتی بعد دکتر شریعتی هم رفت و با رفتنش چپ‌های مسلمان تغییر شکل دادند. همه به پرهام احترام می‌گذاشتند.

در نبود آل احمد، کانون نویسندگان شکلی دیگر گرفت، سخن از غرب‌زدگی نمی‌رفت. جمعی به حسینیه ارشاد متوجه شدند و از همین رو وقتی کانون و عموما روشنفکران - با همه اختلاف نظرها که داشتند - تن دادند به نامه‌ای که پرهام نویسنده آن بود خطاب به شاه. نامه‌ای که در جای خود بسیاری از روشنفکران را جذب کرد.

از این زمان - سال ۱۳۵۶ - پرهام دیگر یک چهره تعیین‌کننده بود، گرچه بی‌ادعا. آقای آزموده به درست نوشته است که کتاب‌های پرهام که بیشتر کتاب درسی شدند، اثری بسیار مهم در جنبشی گذاشت که به هر حال در راه بود. مبانی نقد خرد سیاسی در ایران، با تاکید بر نگاه فردوسی، ناگهان آوازه‌ای برای پرهام آورد، یا وسعت داد. همزمان با سال ۵۶ پرهام مورد قبول همه جناح‌ها بود. در دورانی که ترجمه‌های اصیل، بازار خود را یافته بود، شرح اندیشه‌های ریمون آرون، مونتسکیو، اگوست کنت، مارکس وبر، مارکس و دورکیم همه دست به دست می‌شد.

درست است که متمایل‌های به چپ پرهام را زیاد قبول نداشتند اما به‌آذین هم رنگ باخته بود. اما جنگ چپ با دیدار اولین روزهای انقلاب بین جمع کانون نویسندگان و توده‌ای‌ها رخ داد که بزرگ‌ترین حادثه بود، گرچه بعد از چند سال با بیرون انداختن چپ‌های توده‌ای و گروه چریکی فدایی خلق (اکثریت) توسط جمهوری اسلامی، میدان محاکمه و اعدام در ابعاد وسیع شکل گرفت و عملا کانون به همان جهتی رفت که احمد شاملو، غلامحسین ساعدی و رضا براهنی می‌خواستند و نسل جدید از مخالفان تحجردر آن فعال شدند. پس شکاف بین حکومتگران مذهبی با روشنفکران قطعی شد و مهاجرت روشنفکران شکل گرفت که بزرگ‌ترین ضربه به ارتباط جامعه با روشنفکران شد. در سی سال پایان عمر گرچه باقر پرهام در ایالات متحده زیست، اما زیان کرد و بیش از او سه نسل زیان کردند. شاملو هوشیار بود که در مصاحبه با سیروس علی‌نژاد گفت چرا غم در این خانه می‌سوزد...

در همه این سال‌ها، کشمکش‌های سیاسی و خشونت داخلی و واقعیت‌های تلخی، روزگار را به اهل علم تلخ و تنگ کرد، راهی که روحانیون به کار بردند و بر اساس آن روشنفکران، جناح سیاسی مخالف و وابستگان به قدرت‌های غربی تلقی شدند؛ ایران را از طبقه‌ای محروم کرد، که جامعه بعد از جنگ بدان محتاج بود.

در سال‌هایی که دیگر باقر پرهام در زادگاهش نبود، تدریس هم نمی‌کرد، زندگی سخت برایش سخت‌تر شد. بدین ترتیب دو سه نسل ایرانی محروم ماندند از یک دانشمند و تئوریسین؛ صدمه‌ای سخت به یکی از بزرگ‌ترین و اثربخش‌ترین روشنفکر خود بود.

او متولد سال ۱۳۱۳ بود. روزگاری از ترکیب یک گروه همسن و سال در پاریس موثر شکل گرفته بود، اما پراکنده شدن و از دست رفتن این جمع صدمه سنگین وارد آورد. زمانی این جمع با حضور کسانی مانند داریوش شایگان، شاهرخ مسکوب، یوسف اسحاق‌پور جلوه‌گری داشت.

از جمله مشخصات پرهام، تاکید وی بر این بود که فعال سیاسی نیست و قصد شرکت در فعالیت سیاسی ندارد. اما با جنجالی که در همان اول انقلاب بین چهره‌های اصلی کانون نویسندگان و توده‌ای‌های فعال شکل گرفت، دیگر دشوار بود در این پرهیز ماندن و جامعه هم روز به روز سیاسی‌تر می‌شد. با این همه پرهام اول کوشید که مانع اخراج به‌آذین، سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج، فریدون تنکابنی و محمدتقی برومند از کانون شود؛ یک شب تا صبح برای بزرگان از جمله شاملو و براهنی گفت، اگرچه سرانجام در جدل بر سر تاکید بر آزادی بیان، خصومت چندان بالا گرفت و پرهام مشهور شد که در دام سیاست افتاده است.

از ۲۳ سال پیش که به کالیفرنیا منتقل شد، در این باره کشمکش بیشتری ایجاد کرد، که چپ‌ها دامن می‌زدند؛ از جمله نشریات چپ خارج از کشور دست به کار حذف وی شدند و از جمله این که پرهام با حامیان سلطنت همکاری می‌کند و مشهور گردید که وی برجسته‌ترین روشنفکر حامی رضا پهلوی است. این امر به نوعی در آگهی تسلیت درگذشت پرهام هم منتقل شد. آن جا که تاکید شد که چندی وی مشاور شاهزاده رضا پهلوی بوده است.

پرهام در گفتگوها با دوستان اندکی که داشت، در سال‌های آخر عمر گفته بود که نظر مشخصی دارد و آن هم جست‌و‌جو برای یافتن راه برون‌رفت از استبداد دینی و ولایت فقیه است. پس دعوت کرد که مردم ایران از هر فکر و عقیده‌ای به برپایی یک رفراندوم ملی زیر نظر سازمان‌های بین‌المللی رضایت دهند، و تاسیس مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر و جدایی دین از دولت، ممکن شود.

همان جا بود که پرده را بالا زد و از حضور رضا پهلوی در عرصه مبارزه برای نجات کشور استقبال کرد. سخنانی که به نوشته فرید وهابی همچنان نزد ایرانیان، بعد از پانزده سال، تازگی و اعتبار دارد.

دهخدا و گرفتاری

نمایش کابوس آن که نمی‌میرد

منبع تصویر، Poria Noori

توضیح تصویر، نمایش کابوس آن که نمی‌میرد

نمایش: کابوس آن که نمی‌میرد

نویسنده: امیرحسین طاهری، محل نمایش تئاتر مولوی

کارگردان و تهیه‌کننده: نادر ‌فلاح

بازیگران: بهزاد ‌اقطاعی، فائزه آبزن، عرفان ‌اجلی، علیرضا ‌اخوان، تکتم ‌اخجوانی، محمدحسین ‌اسحاقی، نرگس ‌اسفندیاری، نفس افضلی، افق ‌ایرجی، بهادر ‌باستان‌حق، متین ‌بختی، امیر ‌پاسبان، سعید ‌پارسا، هادی ‌تک‌‌زارع، ایرج ‌حیدری، احمد ‌خان‌‌محمدزاده، رضا خسروی، محمد ‌درستکار، محمد ‌سپهری، محسن شفیعی، امیر ‌شربتی، علی ‌شیرپی، احسان صاحب‌الزمانی، مهدی ‌عابدی، عرفان ‌فلاح، پرستو ‌فلاحی، رها ‌فرزانه، نگین ‌فیروز‌منش، محمد کرمی، مهتاب ‌مستور، احسان ‌مهدی ‌زاده، داود ‌میرعلایی، امیرحسین ‌نادری، سینا ‌نداف، حامد ‌نوبخت.

در توصیف موضوع نمایش آمده است:

نمایش با متنی مستندگونه به روایت داستان یکی از شخصیت‌های مهم تاریخ ادبیات و فرهنگ ایران، علی‌اکبر دهخدا و دوره فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی او می‌پردازد.

علامه دهخدا در کنج خانه خود سال‌هاست بر روی تهیه فرهنگ لغات و ادبیات کار می‌کند و در جریان اتفاقات ملی شدن نفت، خاطرات گذشته و کابوس‌هایی که رهایش نمی‌کنند را به یاد می‌آورد؛ صحنه با کاغذهایی که بر کف ریخته و میزی تحریری که کاراکتر اصلی بر روی آن کار می‌کند، طراحی و نورپردازی شده است.

نوشین ف. بعد از بعد از تماشای نمایش در تیوال نوشت: «موضوع و محتوای تاریخی سیاسی نمایشنامه و شخصیت فرهنگی علامه دهخدا، موجب شد که به دیدن این نمایش بروم. چون معتقدم لحظاتی که به دیدن نمایش اختصاص می‌دهیم باید اثرگذار باشند و ما را به اندیشیدن وادارند، نه اینکه پس از خروج از سالن همه چیز را فراموش کنیم. کابوس‌های آن که نمی‌میرد، از هر لحاظ عالی بود. نمایشنامه، بازیگری، کارگردانی، دکور، موسیقی و... همه دست به دست هم دادند و لحظاتی به یادماندنی و آموزنده را برای من رقم زدند.»

مه طهرانی از اجرایی زیبا و گیرا گفت و افزود: «نمایشی بسیار دیدنی و همینطور شنیدنی، فرهنگ، چه پیام به جایی برای ما مردم امروز.»

گلایه از ازدحام داربی؛ مژگان شعبانی در پایان شب دوم نمایش نوشته است:

امشب برای رسیدن به اجرای «کابوس‌های آنکه نمی‌میرد» در «سالن مولوی» پشت تمام چراغ‌قرمزهای میدان فردوسی تا میدان انقلاب ایستادم. دو خیابان منتهی به سالن را دویدم و نفس‌نفس‌زنان پله‌ها را پایین رفتم و ناگهان با درهای بسته‌ی سالن مواجه شدم. همان وقت مردی که کنار حوض سیگار می‌کشید پیامبرگونه از زیر سایه‌سار درختان بیرون آمد و گفت: «اجرا امشب تعطیل است. مگر برای شما پیام نیامده؟!» و این درحالی‌ست که من بلیطم را همین امروز بعدازظهر حدود ساعت ۵ خریده بودم. ای کاش به جای ارسال پیام در ساعت ۷ برای اعلام کنسلی اجرای ساعت ۷:۳۰ که مخاطب مانده در ترافیک شاید آن را ندیده باشد، زودتر سایت خرید را بسته بودید. اما خدا را شکر مسیر برگشت از این شکست مذبوحانه چیزی از مسیر رفت کم نداشت. به خاطر هم‌زمانی این روزِ میمون با فاجعه‌ای به نام «دربی» تمام خیابان‌های شهر مجهز به «گارد ویژه» شده‌ بودند و این از بخت‌یاری ما بود که در راه بازگشت، مسیر آمده را با سرعتی کند و بی‌نهایت فرسایشی، در خیابان‌های تهران، پیر شدیم.

مجلاتی که زنده‌اند

مجله جهان کتاب - انگشتر جادو- (یک نامه)

منبع تصویر، M.Mehrabi / Jahan Ketab

توضیح تصویر، مجله جهان کتاب - انگشتر جادو- (یک نامه)

با اوج گرفتن دخالت سطر به سطر، ماموران بی‌خبر در کار نشریات، آن‌ها که سنگین و دلخواه هستند، به دشواری بر سر پا مانده‌اند. این مجلات خود سرنوشتی دارند که باید نوشته شود. وقتی فقط یک یا دو نفرند که بار به دوش می‌کشند، بالاخانه‌ای متعلق به فامیل دور افتاده از وطنی، سردبیر محترم که سی سال است از پله‌های این بالاخانه متروک بالا می‌رود و چای برای خود می‌ریزد و… یا مدیری که سال‌هاست در کالیفرنیا، زندگی می‌کند و درس می‌دهد، مخارج انتشار مجله را از همان جا می‌پردازد، گرچه سالی یک بار می‌آید و چند روز در تنها صندلی دفتر می‌نشیند و سردبیر برایش چای می‌ریزد. از همه مهم‌تر وقتی که خانم مدیر نامه‌های رسیده از شهرهای دور را می‌خواند که با سردبیر درددل گفته‌اند؛ گرچه که دلخواه فراوان دارند.

خبر شده‌ایم که در محلات پایتخت و در شهرهای دور، مجلاتی چنین گران خریداری می‌شوند و خوانده می‌شوند اما دسته‌جمعی. مجلاتی که چنین دشوار تهیه می‌شوند، بی‌مقدار نیستند. دور نمی‌افتند. خانه به خانه می‌روند و سرانجام در جایی محفوظ می‌مانند. تعداد این گونه مجلات گرچه اندک شده‌اند اما هر کدام خوانندگان و خریدارانی دارند که باید جدا جدا حکایت‌شان باز گفته شود.

انگشتر جادو

جهان کتاب این شماره، مثل وقت‌هایی که پرویز دوایی سرحال باشد، با عنوان یک نامه ۲۸ سال است که جای خود نشسته است؛ با عنوان انگشتر جادو.

چی بود که نگاه میکردی؟ «و نگاهش کمی روی من ماند و من در دل از آقا نظامی تشکر کردم؛ و حالا مسلط‌تر و دلگرم‌تر نگاهش می‌کنم و دارم با پلوور آبی روشن درشت بافتش از نزدیک آشنا می‌شوم و این گردنی که مثل ساقۀ گل مریم از دهانۀ یخۀ پلوور یک باریکه‌اش پیداست، گردنبند ظریفش و ساعتش که صفحۀ گرد کوچکی دارد و با پوست دستش که بر آن رشته جویبارهای رگه‌ای آبی بر زمینۀ مرمرین به هر سو دویده‌اند، با انگشتان باریک و بلندش و با انگشترش که حلقۀ ساده‌ای است از فلز سفید - شاید نقره - و یکجایی در محل نگین صورت پیکانی را دارد. و حال انگار که به حریم گیسوانش راه پیدا کرده‌ام و با عطری که از گیسوانش برمی‌خیزد، عطر است، شامپو است، هرچه هست، در این فاصلۀ معجزه‌آسا خو می‌گیرم و کافه امن‌تر و گرمتر می‌شود و بعد از هزار سال دیگر احساس بریده شدن از همه کس و همه چیز را ندارم و دیوارها جلوتر آمده‌اند و ما را در میان گرفته‌اند و از بقیۀ آدم‌ها و فضای بیرون و از تمامی کرۀ کیهان جدا کرده‌اند، و حال در پیلۀ عطرآگینی بر فراز اقیانوس آغاز پیدایش زمان سرگردانیم و آن نگاه گرم بخشایندۀ مهربان دارد مرا می‌شوید. ازسیاهی همۀ سوابق یک عمر و همۀ خواب‌های آشفتۀ عمر امروزم، وتسکین می‌دهد در آن گهوارۀ ابدی، زیر شکوفه‌های آلبالوی بهار...

... و ای داد بیداد! درست این لحظه، موسیقی کلارینت داشت از بلندگوی پنهان مغازه پخش می‌شد به یک تکۀ بسیار آرام و لطیف عاشقانه رسیده که موی بر بدن این بنده راست می‌شود که دیدم چه قدر صحنه و آرایش آن در این لحظه، روی عنایت آسمانی درست است، که این موسیقی مرا به یاد صحنه‌ای از فیلمی انداخت مال جوانی‌ها، نوجوانی‌های‌مان که پسرک برازنده‌ای و دخترک برازنده‌ای، بدون آشنایی قبلی در یکجور کافه یا پاتوقی در کنارهم افتاده بودند در دوسوی جرز دیواری که همدیگر را نمی‌دیدند.

کلارینت شروع کرد به نواختن یک نغمۀ جادویی و در لحظه‌ای خاص دخترک سر را از پشت دیوار آورد بیرون و از پسر برای روشن کردن سیگارش کبریت خواست و چشم در چشم شدند و از شعلۀ کبریت بین آن دو آتشی برپاشد، که بماند...

... در آن کافه / کتابخانه ما جفت به جفت در کنار هم ننشسته بودیم، ولی پیکرهای‌مان قدری به سوی هم برگشته بود و بین ما دود نازک سیگار بالا می‌رفت و آن موسیقی دست دراز کرد و ما را، و مرا، از جا برگرفت و داشت پرواز می‌داد و ما داشتیم نقش‌های گم و کوچک خودمان را، نخواسته و ندانسته، بازی می‌کردیم، انگار یک همچه حکایتی...

... به پشتی صندلی تکیه داده‌ام و در پیلۀ کوچک این لحظۀ شکننده دارم نگاهش می‌کنم، با تمرکز و توانی که به چشم‌هایم داده‌ام برای وقتی که روبه‌رویم نیست که این تصویر را ذخیره کنم و تسکین به جانم بسپرم و جانم آبادان شود و خواب‌هایم برای تسلی عطر او را بگیرد، خدا کند...

... چند بار انگشترش پیش من ماند...

... موقعی که در کنار هم می‌رفتیم و دستش در دست من بود، انگشترش را گاهی بی‌حواس در می‌آوردم و به انگشت خودم می‌کردم، جوری که وسیلۀ پیوند ما باشد بدون دفتر و دستک و عاقد و آمر و آداب جشن و سرور و نقل و نبات و مادرزن سالم!... انگشتر برای تمام انگشت‌هایم کوچک بود به جز انگشت کوچکم و آخرسر که ازهم جدا می‌شدیم بهش پس می‌دادم. این یگانه زینت دست او بود که می‌گفت از مادر یکی از دوستانش به او رسیده است، خانمی به اسم «هرمینه» که به او «مینا» می‌گفتند و انگشتر در طی سال‌ها برایش حکم یک جور طلسم را پیدا کرده که مثلا سر امتحان‌های مدرسه با خودش می‌برد... رسیده بودیم به آخر خط و قطار شهری ایستاد. هر دو پیاده شدیم و روبه‌روی هم ایستادیم. آن ور خیابان «ایشان» می‌رفت به گالاسی.

پرسید: «بعدش کجا میری؟»

گفتم: «نمیدانم.»

او گفت: «می‌خواهی صبر کنی که کارم که تمام شد با هم برگردیم؟»

نقاشی از جواد تکجو

منبع تصویر، Javad Takjoo

توضیح تصویر، نقاشی از جواد تکجو