کمی به حرف آمدهایم، آدم باید یک جا بایستد و بگوید نه، هفته رَپ

- نویسنده, مسعود بهنود
- شغل, روزنامهنگار
- منتشر شده در
تحول و تغییر در شرایط گفتگوهای داخلی، فضایی ساخته که پیش از این سابقه نداشت. هنرمندان به زبان رشته خود میگویند، در قالبهای هنری میریزند یا در مصاحبه و گفتار جا میدهند و پاسخ هم میگیرند؛ یا به زبان نقاشی و جدول کلمات متقاطع. گاه واقعا شگفتآور میشود، اما همین اندازه که پیام مردم را با مردم میگذراند، نشان از تحول تازه دارد، جز این مسوولان حکومتی و روحانیون هم اول در سکوت افتادند، حالا کم کم زبان گشودهاند، زبانی که هیچ شباهتی به پیشین ندارد.
دست به کاران هنر و فرهنگ میگویند تاکنون دنیای مجازی نامهرسان بود، با نامهای مستعار و فیک فریاد میزد، اینک همچنان که علم در زمینه مکاشفات جدید ره گشود، دنیای واقعی هم تحت تاثیراست. جوانانی حتی هشت نه ساله زبان ناله و شکوه گشودهاند. عالمان و استادان داخل حکومت و هم خارج از حکومت، این را دریافته و از تلاطم دریای تازه را گمانزنی کردهاند. از همین رو بایدشان شناخت.
ماهنامههای خوشفکر، ادبی، علمی، و علم پیشرفته با مکاشفات جدید راههایی گشودهاند، خوانندههای خود را در گوشههای دور از پایتخت شناسایی کردهاند.
فرخنده وزیر پیشین که فاش میگوید من به زور سرود سلام فرمانده را در خلق شاگردان کردم چند نوبت در روز. بیمارستانی که به صد تبلیغ به حساب دولت فعلی نوشته بود آشکار گردید که ایمن نیست. عالمان و استاد دانشگاهها چه خوب که مناظره میکنند، صدسالگی بزرگانی مانند استاد محمدعلی موحد بزرگ داشته میشود، صدسالگی پروفسور پیروز هم به یادماندنی است و هم نود سالگی سیدحسین نصر، گرچه دور است اما…
برخی هنرها، انگار صندلیهای افتخار خود را به جشنوارههای جهان بخشیدهاند، مانند سینما. برخی بزرگان یا همچون بهرام بیضایی در سرزمینی دیگرند و دلشان با ایران، برخی به قدم زدن هر روزه اکتفا میکنند، برخی کلاس خصوصی در لندن گشودهاند، یا گوشه همین خاک همچون بهمن فرمانآرا، داریوش مهرجویی، رخشان بنیاعتماد و علیرضا داودنژاد، برخی مانند پرویز پرستویی در گوشه گوشه کشور، به دنبال بچههای محروم و خانههای متروک. چنان که در نمایش هم نه علی رفیعی به کارست نه دکتر ممنون و نه رحمانیان. پری صابری هم بیمار، در دورهای دور از دیار.
کتابی که در کتابفروشیها نیست

منبع تصویر، Ahmad Zidabadi
با آنکه برخی کشورها اسناد طبقهبندی خود را پس از گذشت دو دهه افشا میکنند اما با تاسف در کشور ما حتی خاطرات یک شهروند عادی بعد از گذشت حدود ربع قرن از تاریخ وقوع آن، مجوز نشر پیدا نمیکند. من برای انتشار این جلد از خاطراتم تلاش بسیار لازم را کردم اما چون نتیجهبخش نشد، تصمیم گرفتم همزمان با نمایشگاه کتاب و انتشار خاطرات مرحوم هاشمی از آن برهه، آن را از این طریق در اختیار مخاطبان قرار دهم. هدف اصلی این کار ارایه نوعی آسیبشناسی پدیده زندان به منظور انجام اصلاحات بود. امیدوارم از این جهت بیاثر نباشد.
این جلد خاطراتم نیز مانند سه جلد قبلی کمیک تراژیک و بدون اغراق نوشته شده با این حال باید یادآوری کنم آن چه در هفت ماه بازداشت سال ۷۹ بر من گذشت، در مقایسه با دوران بازداشت سال ۸۸ کمابیش به یک پیکنیک شباهت داشت.
وطنیه

منبع تصویر، Vazne Donia
شماره بیست و ششم مجله وزن دنیا با مروری تحلیلی بر شعر رپ فارسی که پیشانی فرهنگِ هیپهاپ در ایران است و بررسی ترجمه غزلیات حافظ از آغاز تا دوران معاصر منتشر شد.
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
حافظ موسوی شاعر و منقد شعر در همین شماره نوشته است:
به نظر من هر گاه آن وطن یا زادبوم ـ که به بخش مهمی از هویت ما تبدیل شده ـ تهدید شود در ما احساس ناامنی پدید میآید که واکنشبرانگیز است و وادارمان میکند که به دفاع از وطن یا زادبوممان برخیزیم. تهدید هم لزوماً به معنای تجاوز یک کشور بیگانه نیست، بلکه فقر، بیماری، جهل، خرافات، عقبماندگی، استبداد و هر چه موجودیت وطن را به خطر بیندازد تهدید است و واکنش انسان را موجب میشود. واکنش شاعر در چنین وضعیتی شعری است که پیشترها به آن میگفتند شعر «وطنیه»؛ البته این نوع شعر همیشه دارای بیان مستقیم نیست. گاه باید در ژرفای تخیل و تصاویر شعر ردپایش را پیدا کرد. شاعران دورهی مشروطه غالباً به طور مستقیم از وطن و مصائب آن یا از عشق و علاقهی خود به وطن سخن میگفتند. ملکالشعرای بهار در قصیدههای خود دربارهی وطن از هر دری سخن گفته است. گاه از تاریخ ایران، گاه از مسائل سیاسی روز و گاه از عشق وطن و حزن و اندوه خود به سبب ویرانی و نابسامانی آن. مثلاً در قصیدهای به نام «ای وطن» میگوید:
ای خطهی ایران مهین، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
ای عاصمهی دنیی آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دل پر حزن ما
رَپ فارسی
نوشتهای دیگر از مجله شعر، یعنی وزن دنیا به قلم صابر محمدی درباره رپ فارسی است با عنوان شاعرانی که شش جیب پاشونه و سر کوچه ن…
نویسنده تاکید کرده که: شعر رپ فارسی، که موضوع اصلی شمارهی پیش رو وزن دنیا است، یکی از مهمترین عرصههای بروز و ظهور خرده فرهنگهای هیپهاپ است که حالا عمری بیش از دو دهه را در ایران سپری کرده است. رپ و دیگر انشعابات آن، نوعی از موسیقی متن محور را نمایندگی میکند که از اوایل دههی هشتاد در ایران گسترش یافت و به سرعت، جامعهی هدف تشنهی خود را یافت و سیراب کرد. گروههای متعددی سر برآوردند و هر یک، با تمرکز بر بخشی از سنت جهانی هیپهاپ، بر سیری رفتند.
در سالهای نخست، بیش از آنکه استتیک شعر و موسیقی، وجه تفکیک این گروهها از هم باشد، گفتمانی که آنها دنبال میکردند، مخاطبانشان را مرزبندی میکرد، یکی را رَپکنی بالا شهر پسند میخواندند که کاری با رویدادهای اجتماعی و سیاسی ندارد و دیگری را رَپِر کف خیابانهای پایین شهر که رپ، موسیقی اعتراض است.
سرنوشت یک نمایش

منبع تصویر، Tajrobeh
گفتگو با کارگردانهایی که میخواهند در تئاتر بمانند و خواستهای شریفی دارند اما در عمل درمیمانند، برای یک روزنامهنگار کاری دشوار است. دشوارتر از آن کاری نیست. در ابتدای گفتوگوی ماهنامه تجربه با محمد رضاییراد نوشته شده: «این ابتــدا ایــدهای بــود بــه قصد منتشر نشــدن در کوتاه مدت! شاید شبیه سرنوشــت نمایش به گزارش زنان تروآ، که هرگز رنگ صحنه ندید.»
بابک احمدی مصاحبهگر و نویسنده گزارش توضیح داده که:
به لطف محمد رضاییراد فضای گفتوگو در منزل او مهیا شد که نتیجهاش حالا پیِش روی ماست. تمام مدت مصاحبه همساز شد با مصاحبه، ناقوس مرگ پلتفرمهای قدیمی اجرای تئاتر طنینانداز بود و من به صحنهی پایانِ نمایشنامهی «ریچارد ســوم» فکر میکردم. جایی که در میانهی میدان نبرد، اســب شــاه از پا درآمده و او درمانده.
شاه ریچارد: اسبی، اسبی، همه پادشاهیم به اسبی!
کیتسبی: بگریزید سرورم، من اسبی برایتان مییابم.
ریچارد رو به کیتسبی چند جمله میگوید و بار دیگر تکرار میکند: اسبی، اسبی، همه پادشاهیم به اسبی! صحنهی بعد، ریچارد به ضرب شمشیر ریچموند کشته میشود.
گفتوگوی تجربه مفصل است و بخشی از آن خلاصه میشود.
انصراف گروه شــما از اجرا در «تئاتر شهر» را میتوان اتفاق نمادین تئاتر در سال گذشته دانست. یک سال است که گروهها و کارگردانان متعــدد چنین رویکردی دارند و بــا جدیت ادامه میدهند. مــرداد ۱۴۰۱ را پیشدرآمد گفتوگو بگیریم، گذشته از ضرورتهای فنی، چه عواملی منجر به ارائهی درخواست اجرا به «تئاترشــهر» شــد.
برخوردشــان چگونه بود؟ از تصمیم گروه استقبال شد؟
ابتدا خیلی اســتقبال کردند، نمایش به دلیل مختصاتی که داشت باید در ســالن اصلی «تئاتر شــهر» به صحنه میرفت. مهر و آبان ۱۴۰۰ بازنویسی متن شروع شد، تصمیم مبنی بر اینکــه میخواهیم کار کنیم قطعی بود و بچهها هم میدانســتند هر تعهدی دارند باید تا اسفند انجام دهند که بعد از آن روی کار خودمان متمرکز شویم. بهمن ماه متن را برایشــان خواندم و از اسفند شروع کردیم. همه چیز به اندازهی اســفند تا مرداد طول کشــید که به ماجرای انتشار بیانیه انصراف رسیدیم.
چه سیگنالهایی شــما و گروه را به این سمت سوق داد؟
از اردیبهشت ماه مطمئن بودم باید انصراف بدهم اما دفعالوقت کردم و بــه بچهها چیزی نگفتم. اما تقریبا از اردیبهشت مطمئن بودم باید انصراف دهم. ســیگنالها اینگونــه بود که همان ماههای نخســت، دولت ابتدا بازیگران رقصنده و طراح کرئوگرافــی را احضار کــرد و از آنها تعهد گرفته شــد، تعهدها هم عامدانــه در صفحههای مجازیشــان بازتاب یافت. مدتی نگذشــته شروع کردند به جلوگیری از اجراهایی که خودشــان مجوز میدادند. مشــخص بود با جماعت دیگری طرف هستیم. به ساســان گفتم متن را الآن بده و جواب بگیر.
چه کارکرد و دســتاوردی میتوانســت داشته باشد؟
نمیدانم، چون به ســرعت ماجرای اعتراضها پیش آمد و اصلا به مرحلهی چالش و آزمایش نرسید. من اصولا اینطور نیســتم که آدمها را تحت فشار اخلاقی قرار دهم و بگویم اگر فلان اتفاق برای من رخ داد، شما هم باید طور دیگری رفتار کنید. حتی ظرف پنج شش ســال یک ممنوعالکار بودم چنین روحیهای نداشــتم که بگویم.
سرچشــمهی این تفکر که در زمانهی بحران همه باید واکنش متحد نشان دهند کجاست؟
من این رویکرد را غیرشــریف نمیدانم. دغدغهی شریفی است و حاصل سرکوبی که مانع شکلگیری تشکلهای سیاســی، فرهنگی و هنری میشود. از میل به کنشگری و اینکه هــمراه گروه همفکران کنش جمعی داشــته باشیم سرچشــمه میگیرد، این همان حفرهای است که همواره همراه ما بوده و پر نمیشــود. سر یک مسئله یا اتفاق واکنش نشان میدهیم، اما دیگر هیچوقت متصل نیستیم. دفعهی بعد با هم نیستیم. یعنی ممکن است من نباشم و یکی دیگر باشد. اتفاقی سعی میکنم که آدمها متشکل شوند، با این فرض که شاید دیگر لازم نباشــد بیانیه دهید یا کار مشــابه کنید، نفس اینکه آدمها کم کم کنار یکدیگــر قرار بگیرند و در زمان مقتضی عمل لازم را انجام دهند اهمیت دارد. این تکه پاره شــدن خوب نیست.
منظورم صحنههای رســمی اســت کــه اجبار دریافت مجوز دارند.
نــه به هیچ وجه. شــاید این ایــده بعدها دچار فرسایش شود، آدم هیچوقت نمیتواند با قاطعیت در مورد آینــده صحبت کند. امــا الآن روند ما این اســت که فضاهای دیگری داشته باشیم و یکسری نمایشها را ضبط کنیــم، در فضاهای دیگری اجرا کنیم و شــکلهای متفاوتی پیدا کنیم. در عین حال گروهی هســتیم که ده دوازده ســال است فعالیت میکنیــم و این دور هــم بودن و اعتمــاد بین ما حاصل سالهایی است که در «خانه» کار کردهایم. کار در فضاهــای دیگر ملاتی در گروه به وجود آورده که نتیجه و میــزان مقاومتش را الآن مشــاهده میکنیم. در عین حال پیش آمده که دو ســه سال هم کار نکردهایم. مثلا بین نمایش «فعل» و «فرشته» حالا باید خودم را به ایــن افکار و ایدهها اثبات کنم. دو سال فاصله افتاد.
به نظرتان چقــدر احتمال دارد تمــام نظرها و نقدهای موجود در گیر و دار یک روند فرسایشی، کلا لغو و فراموش شــود؟ همه چیز به بیرون ربط دارد.
بیرون یعنی کجا؟ یعنی فضای خیابــان. فرض کنید اگــر از بین برود، دو ســال بعد همین طور کــه روند عمومی دچار فرسایش شــد تئاتر هم ممکن است به چنین وضعیتی دچار شود. فکر میکنم آدمها باید راههای دیگری پیدا کنند. اگر این فضا زنده باشد، وضعیتی که میگویید استمرار پیدا میکند. اما اگر اتفاقها به نوعی فترت برسد، آنجا هم دچار سکون میشود. یک زمانی خیلیهــا میگفتند ما بــا تلویزیون کار نمیکنیم، بعد فکر کردند باید زندگی کنند و خب امر مهمی به نام معاش برای افراد وجود دارد. یک جا هم میینید کار برایتان تمام اســت.
خشم است که ما را نیرو میدهد و رهاننده ماست.
شیرین کاظمیان کارشناس ارشد ادبیات نمایش هم در تجربه نوشته: ایران وقایع سهمگینی را از ســر گذرانده، آنچه در رأس قدرت از هم پاشیده یا متزلــزل مینماید، جلوتر آمــده و در زندگی مردم ظاهر میشــود. آنچه در زندگی مردم جریان میگیرد ســپس در شــمایلی آیینی و نمایشــی به صحنهی تئاتر بدل میشــود. در این میان اگر نیرویی وجود داشــته باشد که بازدارنده یا تغییردهندهی وضعیت اثر هنری یا اجرای تئاتر باشــد، عاملیت سرکوب خوانده میشود و مستقیما به اهمیت نقش سیاســی تئاتر و حضور هنرمند در اجتماع اشاره میکند.
از همین رو اســتعارهی تئاتر که آینهی جامعه است همواره کاربردی پویا داشــته و میتوان با تورق تاریخ آن نیز به وضعیت اجتماع زمانهاش پی برد. عاملیت سرکوب در حوزهی نمایش تحت عنوان ممیزی و سانسور همواره حضور داشته و در سرنوشــت هنرمند و اثر هنری خلل ایجاد کرده است. از شکل گیری تئاتر در این ســرزمین، تأثیرات مشروطه، وقایع دههی ســی، تغییرات دههی چهل، بزنگاه پنجاه و هفت، جنگ در دههی شصت، اصلاحات در دههی هفتاد، بزنگاه هشــتاد و هشت، و از هم متلاشی شــدن اواخر دههی نود، تا مرگ مهسا امینی که تجربهی زیستهی امروز ماست، تئاتر تغییر کرده و چون طفلی سرگردان و زخمی، در برابر جهل زمانه، ظلم عیان و محدودیت آشکار دستوپنجه نرم کرده است تا به گفتهی محمد رضاییراد، «فضا را اشغال کند».
بانوان خنیاگر

منبع تصویر، Sohrab Art Gallery
نگارخانه سهراب از هفته پیش میزبان نمایشگاهی از آثار علی خسروی با عنوان «رویاهای قرنطینه» بود؛ نمایشگاهی شامل ۵۰ تابلو در ابعاد مختلف از آثار سه سال گذشته این نقاش خلق شدهاند.
خسروی درباره ایده شکلگیری آثار این نمایشگاه گفته: «اواخر سال ۱۳۹۸ که بیماری کرونا همه گیر شد، همه دنیا اجباراً به اقامت اجباری در منزل (قرنطینه) رفت. این برای من انگیزهای برای کارکردن بیشتر و در واقع توفیق اجباری برای نقاشی و رؤیاپردازی شد. اخبار وحشتزا، زیاد بود و طبیعتاً برای فرار از این وحشت نقاشی نجات بخش بود. طی سه سال حدود یکصد تابلو اجرا کردم که حاصل آن مجموعه «رویای قرنطینه» شد و در نمایشگاه پیش رو بخشی از آن را به نمایش خواهم گذاشت. این آثار در خود واجد نوعی رؤیاپردازی است و با وحشت و هراس نسبتی ندارد.»
خسروی درباره سوژه این آثار اضافه کرد: «بیشتر نقاشیها فیگور زنان است و یکی از دوستانم عنوان «مهربانوان خنیاگر» را برای این آثار برگزیده است. این زنان خنیاگر همگی نوازنده هستند و سازهای ایرانی مینوازند. آثار این مجموعه آناتومی دقیق یک انسان را ندارد و کشیدگی اندامها تداعیکننده وجود زنانه است.»
گودال یک نگاه کوچک

منبع تصویر، Reza Javidi
دنیای نمایش هنوز زیر فرمان است گرچه به قول رضاییراد کارگردان تئاتر و نویسنده رمان آدم باید یک جایی بایستد و بگوید نه.
پردیس تئاتر شهرزاد از ۲۷ آردیبهشت نمایش داشت تا ۲۷ خرداد هم میماند. اما حقیقت آن که گودال است و نویسنده گودال حمیدرضا قاسمی است و سعیده جانقربانیان، و کارگردان امیرحسین شاملی. بازیگران: آریامهر طلائی پور، مهسا فدایی اردستانی، گلاره کلهر چگینی.
خلاصه قصه این که یک مهاجر ایرانی در زمان جنگ داخلی روسیه به دستور حکومت غرب روسیه وارد آکادمی نظامی غرب می شود.
رضا جاویدی که عکسهای نمایش از وی است نوشته: گودال نمایشی حماسی و جنگی درباره عشق و خشونت است. تکتیراندازی که برای گروه نظامی کار میکند عاشق دختری میشود که به او دستور کشتنش را میدهند و او بین عشق و انجام وظیفه مردد میماند.
بخش آغازین نمایش، با تکگویی وقایع و حرکات رزمی بازیگر با تماشاگران است. اجرا در چند پرده و ورود دختری که یک چشمش را از دست داده، ادامه می یابد.
نمایش گرچه در یک هفته چندانی استقبالی را شاهد نبوده اما دو هنر داشته است. اول گل سفیدی بر چشم تیرخورده دخترک و دیگر استفاده از بخشهایی از متن پلوتون سیاره نیست.
اشاره به آن ستاره طرد شده که سالها از چشم زمینیها ستاره بود و پلوتون بود تا سال ۲۰۰۶ که دنیای آفاقگرد دریافت که این ستاره نیست. سیاره کوتولهای است که فریبش را خورده بودیم.
امیرحسین توکلی بعد از تماشای اولین شب نمایش، در باند واکنشهای تیوال نوشت: «بازیها واقعا به دل مینشست، پیشنهاد میکنم حتما بروید. همین و بس.»
بخارا و زنان ماندگار معاصر

منبع تصویر، Bokhara
بخارا ماهنامه پرنعمت ادب ایران و حوزه زبان فارسی به قصد یادآوری و ماندگاری بانوان در عرصه فرهنگ و هنر، تاکید خود را بر زنان عالم نشان داده است. از ترکیب پشت جلدهای یک سال میتوان دریافت.
در ردیف اول: توران میرهادی بینانگذار شورای کتاب کودک، دکتر سیمین دانشور نویسنده شیرین رمانهای فارسی، از جمله شوهر آهو خانم و استاد زیباشناسی دانشگاه، و استاد شیرین بیانی (همسر اسلامی ندوشن).
ردیف دوم: سیمین بهبهانی معلم ادبیات و عضو شورای ترانه و شعر، شاعر دوران فریاد، دکتر نوشآفرین انصاری عضو شورای کتاب و استاد و همنفس دکتر مهدی محقق، پوری سلطانی کتابدان و دانشآموخته کتابداری و مترجم، و تا آخرین نفس در کار حفظ منطق کتابداری در ایران.
و ردیف پایان: دکتر ژاله آموزگار استاد زبان و فرهنگ فارسی و صاحب کتابها و مقالات فراوان، دکتر قمر آریان استاد و همنفس عبدالحسین زرینکوب و مریم زندی نزدیک پنجاه سال در صحنه عکاسی در سختترین صحنههای حیات ایران. علاوه بر این همه آخرین و تازهترین انتخاب بخارا بزرگداشت خانم فاطمه سیاح است که برای سالیان نفسشان گیرا بود و شاگردان بسیار ساخته و پرداخته است.

منبع تصویر، Golrokh 2013


































