یک‌سال با طالبان؛ «نزدیک به ۳۵ میلیون انسان در افغانستان به توکل خدا رها شده‌اند»

منتشر شده در

فوزیه سعیدزاده - از زنان معترض علیه طالبان در کابل

به مناسبت یک سالگی سقوط جمهوریت در افغانستان و روی کار آمدن دوباره طالبان به قدرت، بی‌بی‌سی از شماری از شهروندان افغانستان از طیف‌های مختلف خواسته است تا تجربه شخصی خود را از یک سال گذشته برای سایت بی‌بی‌سی فارسی بنویسند. بی‌بی‌سی فارسی بازتاب‌دهنده تجربیات شخصی این افراد است و محتوای این نوشته‌ها را رد یا تایید نمی‌کند.

یک سالگی سقوط

منبع تصویر، FSaeedzada

توضیح تصویر، اعتراض‌های خیابانی در مخالفت به آنچه حضور رئیس سازمان اطلاعات ارتش پاکستان، و نیروهای پاکستانی در افغانستان خوانده شد، برگزار شده بود

بعد از روی کار آمدن طالبان، هر از گاهی خانه خود را تغییر می‌دادم، بعد از گذشت ۲۵ روز؛ ۱۱ عقرب (آبان)۱۴۰۰ یک گروه چند نفری طالبان که اصلا هیچ زن در میان شان نبود، خانه‌های اطراف محل زندگی‌ام را محاصره کرد و بعد از چندین ساعت بازجویی و بازرسی، من را همراه یک برادرم و پسر دوازده ساله‌ام با خود به جای نامعلوم منتقل کردند. من و فرزندم را در یک سلول و برادرم را جای دیگری به شکل جداگانه زندانی ساختند.

شب را با نهایت ترس و وحشت سپری کردم. ساعت پنج صبح دروازه را زدند و گفتند بر خیز نماز بخوان. من نماز خود را خواندم و چون می‌ترسیدم که حتما مرا می‌کشند، تا صبح نتوانستم بخوابم. صبح شد و دیدم که هنوز زنده‌ام، تصمیم گرفتم بخوابم.

ساعت ده صبح در را کوبیدند و من هم بیدار شدم، گروهی از طالبان وارد اطاق شدند تا از فعالیت‌های من و همکارانم بپرسند. دشنام می‌دادند، تهدید می‌کردند. من مرتب تاکید داشتم که از هیچی خبر ندارم و نمی‌دانم در مورد چی صحبت می‌کنند. یکی از آن میان گفت که اگر به پرسش‌های ما پاسخ ندهی و اگر افرادی را که می‌خواهیم به خاطر گرفتاری شان با ما همکاری نکنی، با پسرت اینجا خواهی ماند.

دقیقا روزی بود که شفاخانه «وزیر اکبر خان» مورد حمله قرار گرفت، من، برادرم و پسرم آن روز زندانی بودیم. در چند روز قبل از اینکه زندانی شویم، قتل‌ها و بازداشت‌های خود سرانه از طرف گروه طالبان آغاز شد. رئیس سازمان اطلاعاتی ارتش پاکستان، آی‌اس‌آی به کابل آمد و ادعا می‌شود که هواپیماهای پاکستانی از میدان هوایی بگرام پنجشیر را بمباردمان کردند و زنان و کودکان پنجشیر را به شهادت رساندند.

پوشش ویژه بی‌بی‌سی فارسی از افغانستان یک سال بعد از بازگشت طالبان

با جمعی از دوستان اعتراضات را به تاریخ هفت سپتامبر بر علیه آی‌اس‌آی (سازمان استخبارات پاکستان) و با شعار «آزادی، آموزش و پاکستان بیرون شو از افغانستان» سازماندهی کرده بودیم. به خیابان‌های کابل ریختیم و از جهان خواستیم طالبان را به رسمیت نشناسد. آن روز در حدود سه صد زن و دختر از طرف گروه طالبان در زیر زمینی «عزیزی بانک» زندانی شدند و به روی اکثر شان شلیک کردند، یک تعداد را شلاق زدند و عده دیگری از دختران و پسران شمالی را به ریاست چهل اداره امنیت ملی جهت بازجویی منتقل کردند.

آن شب دختران آزاد شدند ولی پسرها چند روز در زندان ماندند و شکنجه شدند. از آن به بعد طالبان برنامه گرفتاری من را طرح کردند، مجبور به ترک خانه شدم، خانه‌ام را شب هنگام بازرسی کردند ولی من در آنجا نبودم، بعد از یک مدت خانه را تبدیل کردم، در ساحه دیگری کابل رفتم و در خانه پنهان بودم. تا اینکه از خانه جدید مرا با برادرم و پسر دوازده ساله‌ام بردند.

یک سالگی سقوط

منبع تصویر، FSaeedzada

توضیح تصویر، مکتوب ذبیح‌الله مجاهد به فوزیه سعیدزاده در مورد آزادی برادرش

دولت بی‌سروپا؛ مکتوب بی ارزش

از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

ساعت ها در انتظار مرگ می‌گذشت، ساعت سه بعد از ظهر شمار از طالبان آمدند و باز هم به تحقیق آغازکردند. اما اینبار برایم گفتند که باید با آنها همکاری کنم تا خودم و پسرم آزاد شویم. آنها گفتند برادرت اینجا می‌ماند تا اینکه همکارانت را به ما تسلیم کنی. من این معامله را پذیرفتم. در آخرین لحظه برادرم را آوردند تا ببینم. برادرم شکنجه شده بود، به مشکل تنفس می‌کرد، به خاطری زنده ماندن خودم و برادرم به ناچار باید خواست‌های آنها را قبول می‌کردم. بعد از نزدیک به یک شبانه روز بازداشت، چشمانم را بستند و من را همرا با پسرم در نزدیکی مسجد عیدگاه از خودرو پیاده کردند.

خانه ما در کنترل طالبان بود و به همین دلیل خانواده‌ام جای دیگری بودند. من و پسرم به آنها پیوستیم. ولی همه‌ای نگرانی من، برادرم بود و ترس اینکه آیا زنده می‌ماند یا خیر. نمی‌دانستم برادرم در کجا نگهداری می‌شود و مسئول کیست تا از او حالش را بپرسم.

خانواده مرا مقصر وضعیت پیش آمده می‌دانستند. مادرم فکر می‌کرد اگر من پنهان و خاموش شوم، شاید طالبان برادرم را آزاد کنند. شب گذشت و تا فردا منتظر ماندیم، خبری از او نشد. به دلیل پیشینه کار خبرنگاری خودم، رفتم پیش شورای خبرنگاران و به آنها موضوع برادرم را شریک ساختم. از آنجا رفتم وزارت اطلاعات و فرهنگ و بعد از چند ساعت انتظار، ذبیح‌الله مجاهد، معاون وزیر اطلاعات و فرهنگ را دیدم. او به حرف من گوش داد و برایم مکتوب داد و گفت برو پیش ریاست استخبارات.

وقتی من به ریاست استخبارات رفتم، موفق نشدم مسولان را پیدا کنم. مجبور شدم به حوزه مربوطه یعنی حوزه سوم شهر کابل مراجعه کنم، موضوع را بررسی کردند، و گفتند که اصلا در باره این موضوع چیزی نمی‌دانند و افراد آنها در جریان نیست. در حوزه سوم دیدم این تنها من نبودم که به جستجوی یکی از عزیزانم آمده بودم. زن‌های زیادی بودند که در جستجوی عزیزانشان به حوزه آمده بودند.

از آن پس رفتم وزارت داخله، شعبه به شعبه سرزدم ولی کسی نمی‌دانست برادرم کجاست. چند روز با این سر گردانی گذشت. دو باره به ریاست استخبارات مراجعه کردم با مکتوبی که ذبیح‌الله مجاهد برایم داده بود. در اینجا با مردم زیادی سر خوردم که پسران خود را گم کرده‌اند. پسر یکی را از راه مکتب، دیگری را از راه بازار، و دیگری را از راه دانشگاه برده بودند. خلاصه هر جوانی را که با نظافت و شیک می‌بینند با خود به جای نامعلوم انتقال می‌دهند. مادران و پدران زیادی در جستجوی فرزندان خود بودند.

بعد از چندین ساعت کسی از داخل ریاست استخبارات مرا به داخل خواست و بعد از تحقیقات گفت که برادرم در هیچ اداره استخبارات آنها نیست. من ناراحت از این سردرگمی از این مسئول پرسیدم که چند روز است من دفتر به دفتر می‌گردم و هیچ کسی نمی‌داند برادر من در کجا زندانی است و مسئول کیست.

تا خانه رسیدم برایم زنگ آمد از ریاست استخبارات که برادرم در قید «قطعه بدری» است. پرسش بعدی این بود که چرا قطعه بدری برادر مرا بازداشت کرده است. دقیقا پرسشی که من باید از آنها می‌کردم. آنها به من وعده دادند که برادرم را آزاد خواهند کرد.

یک سالگی سقوط

منبع تصویر، FSaeedzada

توضیح تصویر، حضور فوزیه در اعتراض‌های ضد پاکستانی دلیل بازداشتش خوانده شد

چندین روز انتظار آزادی برادرم را کشیدم. با افرادی زیادی صحبت کردم که برادرم را از طریقی آزاد بسازند، ولی متاسفانه این افراد در بدل آزادی برادرم، تقاضای پول می‌کردند. یکی ده هزار دالر (دلار)، یکی کمتر، یکی بیشتر ازین تقاضا می‌کردند و من نا امید و نا امیدتر می‌شدم.

سرانجام برادرم آزاد شد. ولی آنچه با من باقی ماند ترس عمیقی از اینکه هیچ مسئولی در این نظام وجود ندارد. هر کسی می‌تواند هر کاری دلش بخواهد بکند، و هیچ نهادی پاسخ‌گو به هیچ ساختار و نظامی نیست. وزارت داخله نمی‌داند، اداره امنیت چکار می‌کند، امنیت نمی‌داند بقیه چکار می‌کنند. نزدیک ۳۵ میلیون انسان در این کشور به توکل خدا رها شده‌اند.