روایت باقر کاظمی؛ طالبان چگونه و چرا مرا بازداشت کردند؟

منتشر شده در

به مناسبت یک سالگی سقوط جمهوریت در افغانستان و روی کار آمدن دوباره طالبان به قدرت، بی‌بی‌سی از شماری از شهروندان افغانستان از طیف‌های مختلف خواسته است تا تجربه شخصی خود را از یک سال گذشته برای سایت بی‌بی‌سی فارسی بنویسند. بی‌بی‌سی فارسی بازتاب‌دهنده تجربیات شخصی این افراد است و محتوای این نوشته‌ها را رد یا تایید نمی‌کند.

سید باقر محسنی کاظمی - تحلیلگر و منتقد سیاسی

‌وقتی در زندان طالبان به سر می‌بردم، کتابی با ترجمه فارسی در اختیار من گذاشتند که محورهای آن، اصول تربیتی و آموزشی برای نیروهای طالبان و همچنین چگونگی اصلاح جامعه، مراکز فرهنگی، رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و نهادهای حکومتی با روحیه جهادی‌گری به نگارش درآمده بود.

اصل کتاب در سال ۲۰۱۳ و اگر اشتباه نکنم، به زبان عربی و یا اردو و احیاناٌ به وسیله نویسنده اهل کشور دیگری بوده است. مطالعه آن، دو موضوع برجسته را در ذهنم تبارز می‌داد: آمادگی طالبان برای تشکیل حکومت از سال‌ها قبل و اینکه چگونه انگیزه و روحیه جنگی و امیدواری برای پیروزی را در دل نفرات شان با شور و هیجان شگفت انگیز زنده نگهداشته‌اند؛ با این مثال که شمار تلفات جنگی طالبان در طول ۱۸ سال را ۵۸ هزار اعلام نموده‌اند و این حجم، با توجه به تعداد کل نیروهای آنها که حدود ۴۰ هزار برآورد می‌شود، یک رقم فوق‌العاده بالاست؛ بدین معنا که یک نسل از جنگجویان آنها به طور کامل از بین رفته؛ اما با آنهم، ایستادگی و تحمل دشواری‌ها هنوز آنها را به پیروزی نهایی مصمم داشته است. این مقدمه، وضعیت رزمی و انگیزشی طالبان را بدون عوامل خارجی آن، به خوبی ترسیم می‌نماید.

در سوی دیگر، دولت افغانستان، با تمام ساز و برگ نظامی و حکومتی، اما سیر پوسیدگی خود را می‌پیماید. در خلق یک روایت کلان ملی که بتواند بسیج عمومی ایجاد کند، ناکام است؛ اعتماد ملی به پایین‌ترین سطح رسیده، سیاست و حکومت به ابتذال کشیده شده و دولت، صحنه‌ای برای رقابت‌های منفی و چپاولگری تبدیل شده؛ عواید عمومی به تاراج می‌رود و حتی نگاه پلیس به صحنه جرم، یک نگاه درآمدی است و مهمتر، بحران مدیریتی، پیش بینی فروپاشی را آسان می‌نماید.

‌سیاسیونِ خارج از حکومت، وضع جالبی دارند؛ با توجه به شناختِ که از آنها دارم، تمایل به دیدارشان پیدا نکرده‌ام؛ یکی از دوستان پیشنهاد کرد به دیدار یک چهره سیاسی که پیشینه آشنایی و دوستی طولانی داریم، برویم. او به تعیین وقت ملاقات بزرگنمایی می‌نماید و موقع دیدار، به محافظین امنیتی خویش دستور بازرسی بدنی داده است؛ چنین می‌نماید که اغلب چهره‌های سیاسی سابق گرفتار مهم بودن/مهم شدن شده‌اند و تنها مسئله و دغدغه شان همین است؛ نه حافظه‌ای از گذشته دارند و نه تحلیلِ از آینده و حال؛ عجب سیاستگران تصادفی و فاقد برنامه.

۱۵ اگست/اوت: باندهای خودسر از اطراف کابل وارد شهر شده و دست به تاراج اموال و وسایط نقلیه مردم زنده اند. وحشت کابل را فراگرفته است.

شهر خلوت و بی رنگ و روح به نظر می‌رسد. شام آن روز، نیروهای رزمی طالبان که به نظر می‌رسید بیشتر مربوط شبکه حقانی باشد، وارد ارگ ریاست جمهوری می‌شود؛ صدای تیراندازی و درگیری از مرکز شهر به گوش می‌رسد؛ گزارش‌هایی وجود داشت که میان دوطیف طالبان، بر سر تصرف ریاست عمومی امنیت ملی درگیری رخ داده‌است، اما درستی آن مشخص نبود. در یک هفته اول تسلط طالبان بر شهر، رقابت بر تصرف اماکن مهم دولتی مشغله آن ها را رقم می‌زد و در سطح شهر حضور کمرنگی داشتند.

مردم، عقب نشینی عجیبی دارند و ترس فراگیر آن‌ها را احاطه کرده‌است؛ من اما این ترس را خطرناک و آن را زمینه ساز خلق حاکمیت خشن و زیاده خواه می‌دانم.

اوآخر اگست، یکی از رسانه‌های داخلی که تا آن وقت به تعطیلی کشیده شد بود، در نخستین برنامه‌ای سیاسی از من خواست که در آن شرکت ورزم؛ من از مخاطرات آن شرایط بی بازخواست آگاه بودم، اما بی روحیه گی مردم تا حدود آزارم می‌داد؛ آیا می‌توانم به زعم و سهم خودم مردم را به تاثیرگذاری روی روندهای سیاسی ترغیب نمایم؟

همچنین گزارش‌های از فشار مذهبی در برخی مناطق بدخشان و بعضی مشکلات در دایکندی وجود داشت که نمی‌توانستم بی‌تفاوت باشم. در دو هفته بعد از حاکمیت طالبان، این نخستین صدای انتقادی از یک رسانه به شمار می‌رفت؛ به نظر می‌رسید فضای استدیو را ترس فراگرفته است. طالب‌ها در نخستین ورود شان به کابل، رسانه‌ها را زیر نظر گرفته بودند اما دخالتی در نشرات آن‌ها انجام نمی‌دادند.

گاهی به خیابان های شهر سر می‌زنم، همچنان مردم را دلسرد، افسرده و پریشان می بینم؛ سوال عمومی آن‌ها این است که آیا وضعیت تغییر خواهد نمود؟

جنگ در پنجشیر، حالت ویژه‌ای خلق نموده است؛ تمرکز طالب‌ها، تسلط قطعی بر تمام جغرافیای افغانستان است و پنجشیر، دغدغه اصلی آن‌ها؛ در فضای مجازی از حضور هواپیماهای نظامی پاکستان در جنگ پنجشیر، خبرهای گسترده‌ای نشر می‌شود و این همزمان است با حضور رئیس دستگاه استخبارات پاکستان در کابل، بازار شایعات همچنان بر واقعیات غلبه دارد، اما در کابل صدای غرش هواپیماهای نظامی را به وضوح می شنیدیم.

کابینه سرپرست طالبان اعلام می‌شود و این به خلق ناامیدی بیشتر می‌انجامد. حضور من در رسانه‌ها بیشتر شده است و در تلاش این هستم که مردم خود شان را بازیابی و به ترس شان غلبه نمایند و این همزمان است با تمرکز طالبان به نحوه و محتوای نشرات رسانه‌ها. کمیسیونی در وزارت اطلاعات و فرهنگ و بخشی در ریاست استخبارات برای نظارت بر رسانه‌ها فعال شده است. برخی رسانه‌ها زمینه را برای بحث‌های انتقادی فراهم می‌نماید و من حضور بیشتری در بحث‌ها دارم. با آن که خودم، هدف و توجهی به آن نداشتم، اما وضعیت انتقادی و بازتاب گسترده آن در فضای مجازی تقریباٌ به دردسر جدی برای طالبان تبدیل شده است.

حامد کرزی به همراهی داکتر عبدالله نامه‌ای را منتشر نموده که در آن از طالبان خواسته‌اند لویه جرگه را برگزار نمایند؛ به دیدار داکتر عبدالله می‌روم تا در مورد آن خواستار معلومات شوم. وی بیماری کرونا را پشت سرگذاشته، کم وزن و ملایم و در عین حال مایوس به نظر می‌رسید. وی موضوع جرگه را کم اهمیت جلوه داد و از من خواست نسبت به مواضع رسانه‌ای با احتیاط برخورد نمایم و از خطرات و تبعات آن گوشزد نمود.

اول ماه مارچ/مارس، در تلویزیون نور با نعیم وردک هم بحث هستیم، آقای نعیم وردک تا حدودی عصبانی می‌شود و به صورت شخصی بر من می‌تازد، شام آن‌روز، که نشر برنامه بود، از پخش آن خبری نبود؛ به مسؤل برنامه پیام گذاشتم و او گفت که کسی از آدرس مسؤل نظارت بررسانه‌های وزارت اطلاعات و فرهنگ و با تهدید اینکه استخبارات در مسیر راه تلویزیون است، این برنامه را نشر ننمایید. به فیسبوک خویش از فشار و سانسور نوشتم؛ مسئول رسانه‌های استخبارات تماس می‌گیرد و می‌گوید به اسختبارات بروم؛ من گفتم در جای دیگری می‌توانیم ملاقات نماییم؛ اما آن دیدار صورت نگرفت.

فضای استخباراتی بر من تنگ تر شده است؛ کسی از دوستان قدیمی و آگاه از طرق مختلف بر من پیام می‌فرستد که مدتی فعالیت خویش را متوقف کنم، او از احتمال هر گونه اتفاق گوشزد نمود. بنا دارم مدتی عقب نشینی نمایم؛ اما اصرار رسانه‌ها هم مجال نمی‌دهد.

روز جمعه چهارم مارچ، جهت اشتراک در فاتحه‌ای، به سمت دشت برچی در حرکت هستم، تماس صوتی از واتساپ دریافت می‌نمایم که خواستار مصاحبه‌ای در ارتباط با نتایج و بازتاب بازرسی‌های خانه به خانه شده است، او خودش را آرش هاشمی خبرنگار آزاد و تهیه کننده برنامه برای سی‌ان‌ان معرفی نمود.

من بعد از ظهر قرار دیدار گذاشتم، همراهانم نسبت به این قضیه با تردید نگرستند. به شهر نو کابل، کنار مسجد هراتی‌ها، آدرس دفتر را نشاندهی نمودند رفتم، وقتی آنجا رسیدیم، از من نوعیت موتر/خودرو را سوال نمودند؛ ‌بلافاصله اطراف ما را محاصره و از من خواستند که برای پاره‌ای صحبت از موتر پایین بیایم؛ من خواستار معرفی آن‌ها شدم و گفتند مربوط استخبارات هستیم. من گفتم باید تماس بگیرم تا هویت شما مشخص‌تر شود، اما آن‌ها حمله‌ور شدند و با حواله تنفگچه بر بازوانم، با زور من را با خودشان بردند، چشم هایم را بستند و بر دستانم دستبند زدند. در مسیر راه، با خشونت لفظی و اینکه مبادا موتر شخصی من حامل جی‌پی‌اس یا ردیاب باشد، هشدار می‌دادند.

به محل نزدیکی توقف کردند، لحظاتی در داخل موتر تنها بودم و احساس من این بود که اکنون شلیک می‌کنند و کاش زودتر شکلیک کند. به یکباره دلم گرفت و سال‌های گذشته زندگی در ذهنم عبور کرد؛ ته دلم با همه خدا حافظی کردم. دنیای من همین بود و تمام می‌شود.

بعد از سکوت چند لحظه‌ای، دستور دادند که پیاده شوم و به یک ساختمان دوطبقه منتقل شدم، چشم‌هایم را نیمه باز کردند تا رمز تلفن همراه را بگشایم. یکی دعوت به نماز نمود، من گفتم نمازم را ادا نموده ام؛ او گفت ... هستی که اینطور میکنی. مسئول دستور داد که کسی وارد اتاق نشود؛ تلاش این است که جز تعدادی معدود، کسی دیگر از هویت من آگاهی پیدا نکند. لحظاتی در یک اتاق که شباهتی به یک آشپزخانه داشت، گذراندیم، کسی برای ثبت هویت من کنارم نشست؛ همین که اسم خودم را گفتم، فرد دیگر گفت سید باقر محسنی است، مامور قلم را گذاشت و سر را به نشانه عصبانیت تکان می‌داد؛ یکی از آنها با اشاره به او فهماند که کاری نداشته باشد. اتاق را خلوت کردند و گفتگو آغاز شد اما به دلیل تردد، جای ما را تغییر دادند، دستمالی را به جای چشم بند قبلی بر سرم گذاشتند و بدون اینکه سرم را بالا نمایم، به اتاق دیگری راهنمایی شدم.

اینجا گفتگوی مفصل تری آغاز شد. با جزئیات منبع درآمد و مخارج مرا پرسیدند؛ به چه هدفی در کابل باقی مانده‌ام؟ من منظور شان را بخوبی درک می‌کردم. بحث دوم، محل وفات ملاعمر رهبر طالبان بود که از کدام منبع محل آن را پاکستان عنوان نموده‌ام؟ به نظر می‌رسید این مسئله برای آنان آزار دهنده تمام شده است. نماز شام را با جماعت ادا نمودیم؛ فضا قدری ملایم تر شده است؛ کسی وارد اتاق شد و گفت که مسائل مشکوکی در تلفن همراهش وجود دارد که باید توضیح داده شود.

مسئولِ با صلاحیت دستور داد که اطاقی برای من خلوت کند و لحظات بعد گفت که یکماه اینجا خواهی ماند اما اصرار من، آزادی همراهانم بود. در مسیر راه سلول، بار دیگر تاکید به آزادی همراهم کردم و یا اجازه تماس به خانواده شان داده شود. به نظر می‌رسید هنوز چگونگی برخورد با من برای آنها دستور نشده بود. مسئول بازداشت با یکی دیگر وارد سلول انفرادی من شدند؛ هنوز از عصبانیت آن‌ها کاسته نشده است؛ او گفت که می‌توانستم با یک مرمی (گلوله) خلاصت کنم، اما ما این کار را نمی‌کنیم. صحبت‌های او توام با عصبانیت و همچنین وانمود کردن مدارا و گذشت شان بود. او گفت که گروه‌های دیگر برای از بین بردن تو حرکت کرده بود ولی برای ما دستور رسید که جلو ترور تو گرفته شود و این اقدام در مدت نیم ساعت اتفاق افتاده است.

معنای حرف شان این بود که امشب احتمال از بین بردن تو وجود داشت و ما باعث نجات جان شما شده‌ایم. این گفتگو، هرچند با حفظ احترام بود، اما بیشتر جنبه هشدار داشت. برای لحظه‌ای تلفن من را آوردند تا از طریق پیام رسان واتساپ به خانواده‌ام فقط از سلامتی‌ام اطمینان دهم؛ آن روز به خانواده‌ام پیام نرسید چون موبایلم را روز بعدش به اینترنت متصل کرده بودند.

فردای آن شب، رویه‌ها کاملا دوستانه و توام با احترام بود، وسایل استحمام و خواب متفاوتی تدارک دیدند. کسی گفت جلسه‌ای با ریاست آقای سراج الدین حقانی برگذار شده و چگونگی مواجهه با من، یکی از محورهای بحث بوده است و دستور ایشان این بوده که برخورد نامناسبی صورت نگیرد.

اشاره از این لحظه، مسئول و غیر مسئول در سلول من حضور می‌یابد، یا به دیدار یا اینکه گفتگوی دوستانه‌ای انجام دهند. یکی با لحن دوستانه‌ای می‌گفت کاش شما امارتی (اشاره به امارت اسلامی طالبان) بودید و با حالت خاصی، می‌گفت بیا امارتی شو.

کلید سلول من از دسترس زندان بان‌های مؤظف خارج می‌شود و مامور ویژه‌ای آن را در اختیار می‌گیرد. یکی از آن‌ها گفت، اگر کسی دیگر غیر مجموعه ما آمد، خودت را به آنها معرفی نکنید.

محور دیگر گفتگو، ارتباط من با چریک‌های شهری و یا مقاومت بود. با عصبانیتِ کنترل شده، می‌گفت که باعث ایجاد روحیه مقاومت در میان مخالفان شده ای، در گروه های مجازی مقاومت، کلیپ‌های تو برای انگیزه و روحیه بخشی مورد استفاده قرار میگیرد. همین بود که برای بازداشت تو شمار زیاد نیرو آورده بودیم و تصور این بود که ممکن برخورد مسلحانه انجام دهی.

محور دیگر بحث، چگونگی ترور ژنرال رازق فرمانده امنیت قندهار بود؛ چرا بدون تحقیق چنین موضوعی را مطرح کرده‌اید؟ به نظر می‌رسید عصبانیت عجیبی از این مسئله داشته اند. روز یکشنبه، جدی ترین و آخرین بخش گفتگو که حالت جدی تحقیق را داشت، پیرامون وابستگی احتمالی خارجی من بود که به نتیجه ای نرسید.

سه روز در زندان به سر بردم و گاهی از اتقاقات بیرون، به من اطلاع می‌دادند، برخی کارشناسان، در توصیف من از فعل گذشته استفاده می‌نمودند، گویا امیدی برای زنده بیرون شدن من نداشته اند. در بعد از ظهر یکشنبه، مرا به اطاق دیگر راهنمایی کردند و آنجا خبر آزادی را برای من تبریک گفتند و ضمن اینکه جویای این بودند که بعد از این چه خواهم کرد؟

حرف من این بود که جهت تامین یک نظام مشروع کار خواهم کرد و اما جنبه انتقادی صحبت‌های من همچنان ادامه خواهد داشت و من در کشورم باقی می‌مانم.