یادداشتهای بیروت؛ «اهریمن» برای یک طرف و «قهرمان» برای سمت مقابل

- نویسنده, سوران قربانی
- شغل, خبرنگار اعزامی بیبیسی فارسی به بیروت
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۸ دقیقه
زن سالخوردە سیاهپوش با صدای بلند در خیابان فریاد میزند: «علیه ما توطئه کردند، کسی ما را دوست ندارد.»
از ساکنان جنوب لبنان است و تازه بههمراه هزاران شهروند دیگر خود را به بیروت رسانده و اینجا در یک مدرسه اسکان داده شده است.
کنارش زنان جوانتر سعی دارند آرامش کنند. احتمالا اولین بارش نباشد که در نتیجه جنگهای مختلف لبنان و اشغال بخشی از مناطق جنوب لبنان به دست اسرائیل بیخانمان شده است.
دو روز بعد همان مدرسه بودیم که نزدیکیهای غروب غرش پانزده، بیست انفجار پیاپی در فاصله حدود دو کیلومتری از آن مدرسه، مردم را سراسیمه کرد.
از حیاط مدرسه ستون دود را میشد دید و نسیم آرامآرام بوی باروت را با خودش میآورد.
کسی نمیدانست که هدف چه کسی بوده، ولی حمله از همه حملات هوایی اسرائیل به بیروت سهمگینتر بود.
ساعتی نگذشت که شایعه کشته شدن حسن نصرالله، دبیرکل حزبالله لبنان به گوش رسید. طبق معمول اول ارتش اسرائیل آن را تایید کرد و حزبالله سکوت را با یک بیانیه مبهم شکست.
همین خبر همه را در بهت فرو برد. خیابانها زودتر از معمول خالی شدند.
همزمان خبر حملات هوایی بیشتر به ضاحیه در شهر پیچید و قبل از نصف شب مردم زیادی محله ضاحیه را با پای پیاده و یا هر وسیله نقلیه دیگربه سمت بندر و مرکز شهر ترک کردند.
فردای آن شب طولانی، بیروت با خبر حملات بیشتر هوایی در طول شب و آوارههای بیشتر در خیابان بیدار شد.
بیروت دوباره میدان جنگ شده، این بار بیشتر شبیه به یک فیلم جنگی علمی تخیلی است که یک نویسنده با تخیل بالا و امکانات هالیوودی آن را نوشته و ساخته باشد.
حدود دو هفته پیش ناگهان صدای آمبولانس و بوق ماشین بیروت را کر کرد. هزاران دستگاه پیامرسان پیجر در جیب اعضای حزبالله و افراد نزدیک به آنها در جیبشان یا در دستانشان منفجر شد.
اگر این سوررئال نیست پس چیست؟ جنگ قرن بیست و یکمی در ابزار قرن بیستمی.
نزدیک به دو هزار نفر یک عضو یا چند عضو بدنشان را از دست دادند و بیش از ده نفر هم جانشان را.
فردای آن روز حین مراسم تشییع چند نفر از کشته شدهها، تعدادی از بیسیمهای اعضای حزبالله منفجر شد.

ابوعمار، گل فروش نزدیک یکی از بیمارستانهای بیروت، میگفت نمیشود به ایران اعتماد کرد. میگفت حتی اگر عمامه هم از ایران آمده باشد، باید خوب بازرسی شود مبادا چیزی در آن جاساز کرده باشند.
معتقد بود که همه این وقایع بخشی از بازی ایران و آمریکاست و آنها در حال توافق هستند و بقیه، به قول ایرانیها، سرکار گذاشته شدهاند.
همزمان با این حرفهای ابوعمار، آقای نصرالله طبق معمول در یک نطق تلویزیونی هوادارانش را مخاطب قرار داد. با یک پسزمینه قرمز و یک آیه از قرآن .
مطمئنا خودش نمیدانست این آخرین سخنرانیاش خواهد بود. مثل همیشه با لحنی آرام و شمردهشمرده صحبت کرد. گفت انفجار پیجرها ضربه شدید و شکست اطلاعاتی بوده است. گفت اسرائیل از همه خطوط قرمز رد شده. به هوادارانش قول داد کە این انفجارها حزبالله را به زانو در نخواهد آورد.

گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
حالا که این جملات را مینویسم، حزبالله خبر کشته شدن حسن نصرالله را تایید کرده است.
چهرههای رنگ پریده، زنان و مردان گریان و نگران را هر گوشه خیابان میشد دید.
جوانی که با موتورگازی از کنار ما رد شد، با چشمان گریان، در یک دستش موبایلی با تصویر حسن نصرالله و در دست دیگرش سیگار، چهرهاش را به لنز دوربین چسباند و با گریه اسم «رهبرش» را فریاد میزد.
آن سوی خیابان چند زن که خانهبهدوش شده بودند، گریه میکردند. روی دیوار کنارشان نوشته شده بود «فلسطین». آخر رهبر حزبالله میگفت که آنها برای حمایت از «مردم فلسطین» با اسرائیل سرشاخ شدهاند.
مرد دیگری که شب را با خانوادهاش در پارک کوچک مرکز شهر گذرانده بود میگفت ایران حزبالله را به جان اسرائیل انداخته و حالا پشت ما را خالی کرده است. میگوید «مگر خودمان کممشکل داشتیم که برویم با اسرائیل بجنگیم؟»
دوباره همه شروع کردهاند به مطرح کردن معادلههای مختلف. یکی میگوید جنگ بزرگی در خواهد گرفت. دیگری میگوید حزبالله بهتنهایی نمیتواند کاری بکند. یکی از احتمال شروع جنگ داخلی سخن میگوید.
همه نگرانند. چه هوادار حزبالله ، چه مخالفانش. لبنان دارد میجوشد.
یک مرد مسیحی که مخالف حزبالله است میگوید این چالهایست که این گروه برای خود کند. «آنها حق ندارند از کسی در لبنان شاکی باشند، این مسیر را خودشان انتخاب کردهاند و حالا دارند هزینهاش را میدهند.»

فردای آن روز به محل حمله هوایی رفتیم. چیزی از یک ساختمان هفت هشت طبقه باقی نمانده بود امدادگرها و آتشنشانها با بیل مکانیکی در حال آواربرداری بودند. برای بیرون آوردن جنازهها. از حجم خرابی معلوم بود که کسی جان سالم به در نبرده. از جمله دهها غیرنظامی ساکن این ساختمان.
بیست و چهار ساعت بعد حمله میشد بوی جسدها را حس کرد. بویی که کافیست یک بار آنرا استشمام کنی، برای همه عمر ترکت نخواهد کرد و میتوانی فورا اثر آن را در میان صدها بوی دیگر تشخیص دهی. بوی مرگ کوچههای اطراف را فرا گرفته، بوی جنگ در حال قدم زدن در کوچههای ضاحیه است.
ساندویچی نزدیک آنجا خلوت است. صاحب مغازه میگوید مانده چکار کند. بماند یا محله را ترک کند؟ میگوید گذران چند خانواده از این مغازه ساندویچی است، ولی اگر جنگ شروع شود راه دیگری نداریم جز ترک شهر.
مراسم تشییع ابراهیم عقیل با شکوهتر و شلوغ تر از چند مراسمی بود که من از نزدیک شاهدش بودم.
چند هزار زن و مرد در کوچههای ضاحیه به مراسم خاکسپاریش آمده بودند.
کسی که برای آمریکا و متحدانش «تروریست تحت تعقیب» شناخته میشد اینجا در ضاحیه برای هواداران حزبالله «شهید قهرمان» است.
تا بوده همین بوده. «اهریمن» برای یک طرف و «قهرمان» برای سمت مقابل.
حالا دیگر همه از نفوذ اطلاعاتی اسرائیل سخن میگویند، حتی هواداران حزبالله. هرکسی برای خودش سناریویی در ذهن پرورانده.
راننده تاکسی، که یک زن محجبه جوان اهل ضاحیه است، نفرینکنان میگوید این کار سیا ، سازمان جاسوسی آمریکاست.
پسر جوان کافهدار میگوید اوضاع اقتصادی لبنان آنقدر خراب است که هرکسی را میشود با پول خرید و اسرائیل هم که پول کافی دارد.
بعضیها هم سراغ ایران را میگیرند. میپرسند چرا ایران کاری نمیکند، یا کی ایران وارد میشود.
ولی آنچه اینجا حال طرفداران حزبالله را بیش از هر چیز گرفته، سفر هیئت ایرانی به نیویورک و صحبت از «آمادگی ایران برای کاهش تنش» است. آن هم در روزی که حزبالله دستکم ۱۶ فرمانده نظامیاش را در یک حمله اسرائیل از دست داده.
ناخودآگاه یاد صحبتهای ابوعمار گلفروش میافتم که از معامله پشت پرده ایران و آمریکا میگفت.
آخر جنگ و کشمکشهای سیاسی بیپایان لبنان همه را به نوعی تحلیلگر سیاسی کرده.
فردای تشییع جنازه فرمانده ارشد حزبالله، حملات هوایی شدید و گسترده اسرائیل به جنوب و شرق لبنان جان بیش از پانصد نفر را گرفت، از جمله دهها زن و کودک.
میگویند این خونینترین روز در لبنان از زمان جنگ سی و سه روزه در سال ۲۰۰۶ است.
سیل آوارههای جنوب به طرف بیروت و شهرهای شمالی سرازیر میشود.
مردی که با موتورسیکلت خانواده چهار نفریاش را از معرکه نجات داده از ما سراغ جاده طرابلس را میگیرد. خستگی در چهره همسر و سه پسر قد و نیمقدش پیداست. این سه کودک بایست خود را برای رفتن به مدرسه آماده کرده باشند که یک دفعه سر از معرکه جنگ درآوردهاند. حتی یک کیف دستی هم همراهشان نیست. شاید فرصت نکردهاند لباسهای نوشان را بپوشند که پدر برای سال نوی مدرسه برایشان خریده بود.
چند دقیقه بعد ماشینی دیگر، پر از زن و بچه، دوباره جویای جاده منتهی به طرابلس در شمال هستند و باز یک ماشین دیگر، دوباره طرابلس.
تجربه به من نشان داده که مردم محرومتر بوی جنگ و بحران را دیرتر حس میکنند. یا اینکه از سر ناچاری امیدوارتر از پولدارها هستند. بارها در سوریه و عراق و اوکراین و جنگهای دیگر دیدهام که بیشترین قربانیان جنگ مردم کمدرآمدتر هستند. و در میان آنها هم بیشتر زنان، کودکان و افراد سالخورده.
برای گزارش از وضعیت آوارهها به مدارسی که پناهگاه شدهاند سر میزنیم. بیشتر داستانها مشابهاند. زنان و مردان مسنتر از آوارهشدنشان در جنگهای دهه هشتاد و سال ۲۰۰۶ میگویند.
برایشان مثل یک کابوس تکراری است. ابراهیم ۶۷ ساله میگوید از زمانی که نوجوان بوده چند بار آواره شده و چندین بار خانه ویران شدهشان را از نو ساختهاند. میگوید عاشق زندگیست و سیاست و سیاستمدارها برایش مهم نیستند.
شاید این دردناکترین بخش ماجرا باشد. این مردم که جانشان را از دست دادهاند یا خانه بهدوش شدهاند چقدر در آغاز یا پایان یک جنگ سهیماند؟
حزبالله که از فردای کشتار هفت اکتبر به دست حماس شروع به موشکپراکنی به سمت اسرائیل کرد مطمئنا سراغ ابراهیم نیامده و از او اجازه نگرفته است.
یا بنیامین نتیانیاهو که سکان جنگ را در اسرائیل به دست گرفته آخرین چیزی که به مغزش خطور میکند، سرنوشت ابراهیم و ابراهیمهاست.
مادری که فرزند معلولش با هر صدای بلندی از جا میپرد و گریه میکند با چه زبانی باید صدایش را به گوش «جنگسالارها» برساند؟
از قرار معلوم راههای چندانی وجود ندارد. زبان صلح گوش صلحطلب میطلبد.
وقتی صدای انفجارهای مهیب شنیده شد به غذا خوردن عبدالله کودک پنج شش ساله خیره شده بودم که با ولع برنج را با قاشق پلاستیکی میخورد و در فاصله هر قاشق دور و برش را نگاه میکرد. به این فکر میکردم که چه سرنوشتی در انتظار این کودکان است که نمیدانند چرا از این مدرسه سردرآوردهاند و این همه آدم چرا باهم زندگی میکنند.
به محض شنیدن صدای انفجار درگیر فیلم گرفتن شدم و عبدالله از جلوی چشمم ناپدید شد. چند دقیقه بعد دانههای زرد برنج و قاشق پلاستیکی را کف زمین دیدم. از ترس فرار کرده بود. کسی در مدرسه طوریش نشد اما این صداهای مهیب در مغز هرکسی برای همیشه حک خواهند شد.

البته تنها حزبالله و طرفدارانش نیستند که دارند هزینه میدهند. صدها هزار نفر آواره شدهاند. صدها شهروند غیرنظامی کشته شدهاند. بیم از تکرار فجایع انسانی که در حدود یک سال گذشته در غزه اتفاق افتاده هر تنی را میلرزاند.
آن سوی مرز در اسرائیل، آقای نتانیاهو دارد از مردی که متهم به جنایات جنگیاست به «قهرمان» اسرائیلیها تبدیل میشود.
اینجا در لبنان هم آقای نصرالله، که بسیاری او را مسئول مرگ هزاران نفر در لبنان و سوریه میدانند (در جریان جنگ داخلی سوریه حزبالله در سرکوب خونین مخالفان بشار اسد شرکت کرد) به «رهبر شهید» تبدیل شده.
حزبالله لبنان، قدیمیترین بازوی نیابتی تهران در کمتر از دو هفته ضربات جبرانناپذیری خورده که شاید نتواند به این زودیها کمر راست کند.
خشم از ایران برای دست روی دست گذاشتن و «تلاش برای پایین آوردن تنش» در میان اعضا و هواداران این گروه دارد بالا میگیرد.
یک روزنامەنگار شیعه میگوید حسن نصرالله «فقط رهبر نبود، او پدر بود برای ما.» میگوید با مرگ او، لبنان در درونش کشته شده است.
حالا بیشتر برایم روشن شده که منظور از فریادهای آن زن سیاهپوش جلوی مدرسه که پشت سر هم میگفت «توطئه، توطئه» چیست.
لبنان و حتی منطقه آبستن رخدادهای بزرگ و شاید خونینی باشد.
لبنان وارد برهه تاریخی ناروشنی شده. بیروت «عروس خاورمیانه» بار دیگر شب را با صدای بمباران و انفجار به روز میرساند و روزش را با تشییع جنازه و سوگواری به شب.

































