تونی گاتلیف؛ سلطان کولی‌ها در سینما و لذت زندگی در لحظه

    • نویسنده, محمد عبدی
    • شغل, منتقد فیلم
  • منتشر شده در

شاید هیچ کس در سینما به اندازه تونی گاتلیف به کولی‌ها وفادار نمانده و او را به همراه امیر کوستوریتسا، باید سلطان روایت کولی‌ها خواند؛ فیلمسازی متولد الجزایر که در ۱۳ سالگی، همزمان با جنگ‌های استقلال الجزایر به فرانسه آمد، اما در غالب آثارش از دهه ۸۰ تا به امروز به دنبال ریشه‌های خود به عنوان یک کولی اهل رومانی بوده است.

گاتلیف که جوایز بسیاری از جمله جایزه بهترین کارگردان جشنواره کن را در کارنامه دارد با فیلم هایی چون «تبعیدی ها» و «ترنسیلوانیا» تصویری ماندگار از کولی‌ها ثبت کرد که به امضای او بدل شد و در آخرین فیلمش، «تام مدینا» هم با سبک و سیاق خاص خود و رجوع به زندگی شخصی خودش در دوران نوجوانی، به روایت زندگی کولی واری پرداخت که در آن همه چیز در لحظه خلاصه می‌شود؛ در موسیقی و رقص و لذت ناب غوطه ور شدن در لحظه حال.

گاتلیف در گفت و گوی اختصاصی با بی بی سی فارسی می‌گوید: «از ۲۵ سالگی که فیلمسازی را شروع کردم درباره آدم‌هایی فیلم ساخته‌ام که می‌شناسم شان و دوست‌شان دارم و برایم مهم هستند. اما دیدم واقعاً هیچ وقت درباره خودم حرف نزده‌ام، اینکه خودم چه کسی هستم و چه چیزهایی برایم مهم است. همه‌اش درباره دیگران حرف زده‌ام و واقعیت زندگی آنها.»

«این اواخر فکر کردم که زمانش رسیده درباره خودم حرف بزنم و چیزی از خودم به دیگران بدهم، داستانی که بتواند با جوان‌ها ارتباط برقرار کند. این که در ۱۲ سالگی چه کسی بودم و چطور شروع کردم به مبارزه با چیزی که بودم و نمی‌خواستم باشم. خانواده‌ام را دوست داشتم اما شروع کردم به مبارزه با ریشه‌هایم تا سرنوشت دیگری را برای خودم رقم بزنم. سرنوشت برای من رقم خورده بود که فقیر باشد و با فقر زندگی کنم و همین را به نسل‌های بعدی خودم هم بدهم. این نبرد را برای خودم انتخاب کردم و اگر نمی‌کردم الان اینجا روبروی شما ننشسته بودم.»

گاتلیف درباره جوانی و نوجوانی‌اش می‌گوید: « خیلی شورشی بودم. خانواده‌ام را ترک کردم و تنها شدم. زندگی با من مهربان نبود. اگر الان اینجا هستم علت‌اش این بوده که در این راه آدم‌هایی بودند که کمکم کردند؛ معلم‌هایم، استادانم و مددکاران اجتماعی که مفهوم زندگی را به شکل ساده‌ای به من توضیح دادند و یادم دادند تا راهم را پیدا کنم و بشوم کسی که الان هستم. این است که در فیلم‌هایم سعی دارم کمک کنم که جوان‌ترها هم راه‌شان را بیابند و بشوند کسی که می‌خواهند.»

در صحنه‌ای از فیلم تام مدینا، پسر جوان فیلم توسط پلیس دستگیر می‌شود و از او می‌پرسند که نامت چیست. پسر اولین اسمی را که بخاطر می‌آورد به عنوان اسم خودش می‌گوید: تام مدینا! گاتلیف می‌گوید مشابه چنین چیزی در واقعیت برای خودش هم اتفاق افتاده:

«من وقتی آمدم به فرانسه که الجزایر درگیر آتش انقلاب بود و خیلی‌ها الجزایر را ترک کردند، به ویژه کسانی که مسلمان نبودند. در فرانسه رسیدگی‌ای صورت نمی‌گرفت و من که نوجوان بودم دستگیر شدم بخاطر دزدی. افسر پلیس گفت اسمت چیست و من هم اسم زیباترین پارک الجزایر را انتخاب کردم و گفتم: تونی گاتلیف! چهل سال بعد برای اولین بار برگشتم به الجزایر و رفتم این پارک را پیدا کنم، اما آنجا نبود.»

«می‌دانستم که کنار مدرسه هنرهای زیباست، رفتم آنجا و پرسیدم که این پارک کجاست؟ گفتند بعد از انقلاب همه اسم‌های خارجی عوض شده و حالا اسم عربی برایش گذاشته‌اند. گفتم حالا این تونی گاتلیف که بوده؟ گفتند یک موسیقیدان که به مدرسه هنرهای زیبا هم پول کمک کرده بود.»

در فیلم‌های گاتلیف نشانه‌های زیادی از زندگی خودش هست، اما او فیلم‌هایش را اتوبیوگرافی نمی‌داند:« نشانه‌هایی از اتوبیوگرافی در فیلم‌هایم هست، اما خیلی کم. آثار اتوبیوگرافی را دوست ندارم چون هنرمندانه نیستند و خلاقیت در آنها وجود ندارد و به طور کامل بر مبنای واقعیت بنا می‌شوند. اما در فیلم‌ها دنبال موقعیت‌های خاصی می‌گردم که می تواند بیوگرافی هم باشد؛ موقعیت هایی که زندگی من را تغییر داد.»

شعله‌های عشق به سینما در گاتلیف در دوران مدرسه متبلور شد:« معلمی داشتم که کمونیست انقلابی بود. او به ما فیلم نشان می‌داد، فیلم‌هایی که درباره کودکان بود، مثلاً «چقدر دره‌ام سرسبز بود» جان فورد که نشان می‌داد یک پسر جوان چطور به پدرش کمک می‌کند یا «دزدان دوچرخه» ساخته ویتوریو دسیکا. اگر آن موقع فیلم‌هایی از کشور شما مثل «باشو، غریبه کوچک» و «خانه دوست کجاست» وجود داشتند، حتما معلم‌مان به ما نشان می‌داد.»

فیلم‌های گاتلیف با موسیقی پیوند خورده‌اند و تقریباً همه آنها سرشار از صحنه‌هایی هستند که در آنها کسی موسیقی می‌نوازد:

«موسیقی زندگی است؛ چیزی که زندگی را می‌سازد و آن را زیبا می‌کند. موسیقی همه جا هست؛ از مراسم ازدواج تا غسل تعمید. موسیقی همیشه با ما هست، برای همین همیشه در فیلم‌های من هم هست. موسیقی کلاسیک و روحانی و مصنوعی را دوست ندارم، موسیقی‌ای را دوست دارم که بخشی از زندگی است و با آن آمیخته است. موسیقی در فیلم وجود ندارد تا احساسات را بیان کند، موسیقی بخشی از فیلم است، بخشی از زندگی واقعی.»