'زندگی من و صدای جادویی احمد ظاهر در کابل امروز'

- نویسنده, فرحناز فروتن
- شغل, خبرنگار
- منتشر شده در
آسمان کبود بود و از میان انبوه عتیقههای خاطره آلود "کوچه مرغها" گذشتیم تا در کافه همیشگی رسیدیم و خود را با آتش چوبهای سوخته کابل کمدرخت گرم کردیم. به کافهگگی مرغوب دردل شهر که گوشه آرامی است برای من و دوستانم، رسیدیم.
بوی مطبوع نان گرم با قهوه تلخ درهم آمیخته بود و صدای شررانگیز ظاهر در رگ رگ دیوارها و تابلوهای عشوهگر جاری بود. قیس میداند وقتی ما برسیم باید طرف چپ کافه را مکمل به ما بدهد زیرا در آن بخش از کافه است که همیشه احمد ظاهر میشنویم؛ و عادت کردهایم در همان جا دیوانهوار به او گوش بدهیم، زمزمه کنیم، گریه کنیم و بلند بلند سایه خندههای مان فلاکت شهر پیر بیپیر را به تمسخر بگیرد.
ازشیشهها، سایه سرد برف روی تن باغ افتاده بود، زمستان کابل بیرحم و ما سه رفیق جوان از یک نسل آشفته و آویزمانده که نمیدانم از کجای زندگی در لای گذشته و آینده و جنگ و جنگ دست و پا میزنیم، طعم تلخ قهوه، شیرینتر از روزهای نسل ما یا شاید دیگر نسلها یا نسل احمد ظاهر بود. ناگهان یکی مارا صدا میزد و میگفت که بخوانیم باهم "این چه قانونی، چه تدبیری، چه آیینیست! عاصی ام دیگر، عاصیام دیگر"
نگاههای مان به آن سوی شیشه بود، برف های سرد، شبیه سرنوشت سرد و نا معلوم چند مرغ مهاجر که باربار در وطن شان بیوطن بودهاند و بیوطن شدهاند. گویی ظاهر و تارهای موسیقیاش نیز این عشق به وطن و این تناقض بیوطنی را کشیده بود، که میخواند:"زندگی گویی ز دنیا رخت بربسته، یا که خاک مرده روی شهر پاشیده"

'زندگی یعنی هیاهو'
عاطفههای پرپرشده وطن و جوانی یاغی ما که رگهای مان گاهی از شدت اضطراب مثل انتحاری بود که میخواست منفجر کند خود را یانه؟ ولی ناگهان چشمم به سوی چشمهای نرگس رفت و به مریم نگاه کردم و از شدت هیجان موسیقی که مرا دعوت به مبارزه و زیستن میکرد از جا بلند شدیم و بلند بلند شکوهمندانه زمزمه کردیم و گریه ..."زندگی یعنی تکاپو، زندگی یعنی هیاهو، زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد."
گویی ظاهرجان برای این روزهای جوانی ما چنان بی پروا و پرشور خوانده است و تصور کرده روزی سه دختر با سه صدهزار آرزو زیر یک سقف کهنه در کابل این را میشنوند و عصیان در آنها زنده میشود.
من که بعد از عصری که احمد ظاهر میزیست به دنیا آمدهام، همیشه فیته/نوارهای مجلسی/محفلیاش را بیشتر میپسندم. فیتههایی که شوخیهای نمکریزش با نینواز...و شوخیهایش برای داوود خان، اولین رئیس جمهور افغانستان، مرا به همان مجالس دوستانه میبرد.
چه شب و روزهایی که با او داشتیم و داریم. شبهایی که هیجان یک مجلسک صمیمی گرم است و من یکباره تلفن را میقاپم و میان تمام حرفها میپرم و میگویم:"ایره گوش کنین، چقه مثل ما و شما گپ میزنه، روان و بی آلایش مثل که امیجه شیشته باشه". رفیقی میگوید: باز احمدظاهر!

و احمد ظاهر قبل خواندن آهنگ "پر کن پیاله را..." با لهجه کابلی میگوید: یک آهنگ ره برت میخوانم به یاد خاطره راه بامیان به یاد دوست عزیز ما و تو مرحوم آصفی، زیرکوتل شبیر اگه یادت باشه:"
ظاهر در صدایش برای من یک طغیان دارد. صدایش خود آهنگ است. بار بار شعرهایش را واکاوی میکنم. در خوشترین مجالس و در بهترین شب ها که در کابل جمع میشویم امکان ندارد که سر به ترانههایش نزنیم، گاهی بخاطرمن، گاهی بخاطر کبیر و یا گاهی به خاطر امید. او بعد از چهل سال هنوز باماست و با مازندگی میکند.
'ظاهر کابل است'
اخلاص گمشده این روزهای کابل را در ترانهها و سخنهای احمد ظاهر میجویم. همیشه وقتی آهنگ " بادهها خالیست، خالی" را میشنوم احساس غمانگیز این ترانه مرا از آن سو به این سوی تاریخ پرتاب میکند. او این ترانه را برای این روزهای بیظاهری گویا خوانده است.
صدای ظاهر خودش آهنگ است، کابل است، کابل قدیم. او هیجان روزهای آخر زمستان و آغاز بهار را در خانه کوچک من نفس میدهد، وقتی میخواند"چون درخت فروردین،پرشکوفه شد جانم" و یا هنگامی که توبهها را میشکند و میخواند:"بهارتوبه شکن می رسد،چه چاره کنم". آهنگ "زندگی چیست" که "سرود ملی" روزهای سخت زندگی ماست. وقتی تمام هستی و حرص و بدبختی را به باد فراموشی میخواهد بدهد:" قدح را سرکنید، شب را سحر کنید، غم دنیا را از سر به در کنید".

او تنها یک هنرمند نبود، احمد ظاهر درصدا و هنرش یک اخلاص داشت. او با خلوص میخواند و به اخلاص ترانه میساخت.
من همیشه میگویم که کابل ظاهر است و ظاهر کابل. از روزهای دور مهاجرت در تهران که پدر و مادرم ترانه "لیلی لیلی جان" را می شنیدند تا جوانی خودم که برای هرخطش صدای او یک افسانه است.
یار روزهای سخت
حالا که شهر ظاهر آشیانه شیطانی بهنام جنگ است، روزهایی به گرمی درخاطرم است که در داغ ترین اتاق خبررسانههای افغانستان"طلوع نیوز" بودم. چه اوقاتی که پای گپهای شیرین استاد زریاب مینشستم و از روزهای رفاقتش با ظاهر هویدا و احمد ظاهر و دیگران قصه میکرد. می گفت: کاکه بود عیار... که ناگهان تلفنش زنگ خورد صدای زنگ تلفن استاد :" وای باران بارن، شیشه پنجره را باران شست" بود.
ما روزها، هفته و سالها او را در میان جوانی و جنگ زندگی میکنیم. حتی در روزهایی که در داغترین اتاق خبر رسانههای افغانستان بودم و هر روز بیوقفه آمار کشته و زندههای بدتر از کشته میرسید. ساعتها زیر برف و باران و آفتاب و باد ظاهر شنیدهایم، ،دم به دم با هر صدایی که از هنربند گلو آزاد میکرد سر تکان دادهایم و از کیف و زندگی گفتهایم.
ولی همیشه از آهنگ "ای خدا، مادر من باز به من ده " می ترسم. این آهنگ تمام غمهای نبودن های مادرانی است که دیگر نیستند و من برخی از آنها را میشناسم. حالا این کلمات را از روزهای داغ جوزا/خرداد مینویسم که رسیدهایم به آن روز داغداری که ظاهر برای همیشه رفت. دوستدارانش در تلاش هستند که از وزارت فرهنگ بخواهند تا خیابانی را بهنام "احمد ظاهر" مسما کند. اگر جاده یا سرکی مانده باشد! چون تقریبا همه جاها به نامهای سیاستمداران نامگذاری شده است.
حالا که جمله آخر این مطلب را مینویسم، زمزمه ظاهر در گوشم طنین انداخته "بوی تو خیزد هنوز..." و غروب، سایه براندام درختان افکنده و همینطور یک روز دیگر با ظاهر رو به پایان است و خیال رفتن دوباره به گوشهای از آن کافه با دوستان در سر.
































