کشتار پاریس و تکرار فاجعه بار حرفهای درست

منبع تصویر، BBC World Service
- نویسنده, امین بزرگیان
- شغل, نویسنده و پژوهشگر
- منتشر شده در
بعد از انفجارهای پاریس به طور واضحی استراسبورگ، جایی که موقتاً آنجا هستم، ساکت و کم خنده و خیابانها خلوتتر از قبل شده است. روز بعد از کشتار و در راه بازگشت از بلژیک، پلیس دوبار اتوبوس را برای چک کردن کارتهای شناساییمان متوقف کرد. به طور روشنی عبارات داعش و جهاد به گفتگوهای روزمره آمده و تنِ غربی تجربه تازهای از هراس را بعد از سالهای پس از جنگ جهانی دوم تجربه میکند. آنها با دیدن چهرههای خاورمیانهای کمی مکث میکنند و مستأصل بنظر میرسند.
اسلامگرایان تندرو، به شیوههایی مدرن، مراکز مدرنیستی و تمدنی آنان از جمله مجله، سالن تئاتر، بار و غیره را مورد حمله قراردادهاند. طبیعی است که امروز در اتوبوس شهری و در طول مسیر کسی کنارم ننشست. انفجارهای پاریس در وطن دومم، فرانسه، جایی که بیش از هرجایی پس از ایران دوستش دارم، موقعیتم را در مواجهه با این انفجارها بحرانی کرده است.
از یکسو به عنوان فردی متعلق به ایران و فرهنگ خاورمیانه سؤالهایی از استاندارد دوگانه دولتها، رسانهها و افکار عمومی غربی نسبت به کشتارهایی به مراتب شنیعتر از آنچه در چند روز گذشته در پاریس رخ داده و در خاورمیانه برایم قابل چشمپوشی نیست. آنچه مدام و پس از چنین رویدادهایی به روی ما گشوده میشود، نابرابری به وضوح عیانِ ارزش جان انسان در جهان مالامال از گفتمان حقوق بشر غربی است. اما از سوی دیگر حقیقت، چهره تابناک دیگری نیز دارد.

منبع تصویر، AP
خاورمیانه امروزه از دولت مذهبی عربستان گرفته تا حکومت سکولار بشار اسد، منبع غیرانسانیترین سازوکارهای سیاسی قرن حاضر شده است. آغوش خاورمیانه نسبت به شرّ گشوده شده است. داعش به مثابه نهایت منطقی عملکرد توأمان این دوسویه به ظاهر متضاد اما در واقع هماهنگ، جلوه یافتهاست. داعش چیزی نیست جز ترکیبی درخشان از دیگری سازی و قدرتجویی نوستالوژیک.
هر دو سویه شرمآور واقعیت بیش از هرکسی برای مدرنیستهای خاورمیانهای بحرانزاست؛ برای آنانی که ریشه در خاورمیانه داشته اما خود را به طور وجودی با تمدن و مدرنیسم غربی همراه میبینند. ایستادن درمرز خاورمیانه و غرب، یعنی همین دو پارگی روح با تمامی استیصالها و گمشدگیهای فزایندهاش شاید بتواند به درک بهتر موقعیت کمک کند.
پس از وقایع خشونت آمیزی که در غرب توسط گروههای جهادی اسلامی رخ میدهد، فضای مجازی و حقیقیِ گفتار در جایی همچون ایران به دو پادگان بزرگ تبدیل میشود. گروهی همراه با ذهنیت شهروندان غربی و متأثر از فضای رسانهای مسلط در اروپا و آمریکا با اقداماتی نشان میدهند که بسیار از اتفاق رخداده متأثراند. آنها غالباً کسانیاند که در مواجهه با کشتار اهالی خاورمیانه، همچون یک فرد عادی در غرب، ابراز تأثر چندانی ندارند و بیتفاوتاند. یعنی با وجود درک وجودی از کشتارهای غیرغربیان در لبنان و پاکستان و فیلیپین، از بیتفاوتی مسلط جهانی در مواجهه با فاجعه دنبالهروی میکنند. آنان میراث داران سویه منفی جهان مسلط غربیاند.
گروه دیگر با به میان کشیدن نابرابری نگاه مسلط غربی، به گروه اول به سبب استانداردهای دوگانهشان اعتراض میکنند. آنها با یادآوری فجایعی در خاورمیانه و آفریقا، اما بهگونهای واکنشی، بیتفاوتی نسبت به مرگ انسانها و خشونت را اینبار بطور تلویحی، برای شهروندان غربی میخواهند. این چرخه معیوب در مواجهه با زشتیها و پلیدیهای جهان امروز مدام تکرار میشود.
طبیعتاً در موقعیت سکونت در هریک از این دو پادگان عمده ( غربیزدگی و پستکلنیالیستی) بخشهایی غیر قابل اغماض از حقیقت پوشیده میماند. اگر تعبیر هوسرل را بپذیریم که همواره احساس مسؤولیت اخلاقی در فاجعه بهترین مواجهه با جهان پیرامونی بعد از فاجعه است شاید بتوان این مواجهه را دوباره پادگانبندی کرد.
من (self)به مثابه یک ایرانی:

منبع تصویر،
منِ متولد ایران و اهل خاورمیانه مسئولیتم در مواجهه با کشتارهای پاریس را نمیتوانم پشت سخنانِ درست در نقد غرب پنهان کنم. به محض فراموشی و عقب راندن مسئولیتم نسبت به کشتار پاریس، سخنان انتقادی درست نسبت به نابرابری انسانها در جهان امروز به چیزی نادرست، ابزاری و بیخاصیت تبدیل میشود.
"یک آلمانی در مواجهه با نازیسم، واقعیت کشتار و کورههای آدمسوزی را چنانچه بخواهد با هر حقیقتی توجیه و پنهان کند، به حقیقت خیانت کرده است." یک اهل خاورمیانه باید مدام از خود بپرسد که چگونه نتوانسته دین و فرهنگ خود را از این تفسیرها و برداشتها پاک کند؟ چطور همچنان به بازتولید شکلهایی از خشونت در جامعه خود بیتفاوت است؟ چطور پس از سالها برچیده شدن دولتهای تمامیتخواه به زندگی نباتی خود در زیر سلطه بدویترین شکلهای حکومتگری تن دادهاست؟ و از همه مهمتر نتوانسته نقش واقعی جامعه خود را در مناسبات فرهنگی و تولیدی جهان امروز به چالش بکشد؟
مثلا یک الجزایری اگر از خود نپرسد که چرا در طول همه این پنجاه سالی که از استعمار فرانسه رها شده است نتوانسته کوچکترین پیشرفتی در حوزه فرهنگی و اقتصادی نسبت به دوران استعمار داشته باشد، عملاً توانایی اندیشیدن به هیچ چیزی از جمله «سلطه غرب» را ندارد. همچنان مهمترین منبع درآمد الجزایر در حکومت دیکتاتوری بوتفلیقه، پلاژها و تأسیسات و آنچیزهایی است که فرانسویها ساخته بودند؛ در کشوری که بزرگترین صادرکننده گاز به اروپاست.
اسلامِ به واقع موجود، دولتِ به واقع موجود و جامعهٔ به واقع موجود در خاورمیانه برای منِ ایرانی اولین چیزهایی است که پس از فاجعه پاریس میباید مورد انتقاد و پرسش قراربگیرد. من نسبت به کشته شدگان پاریس از این حیث مسئولم که در جامعهای زندگی کردهام که داعش و حزب بعث و دادگاه انقلاب و غیره را در خود داشتهاست. استفاده نامسؤلانه از نظریات انتقادی نخبگان غربی در نقد سرمایهداری و حقوقبشر و غیره، چیزی جز تداوم این چرخه معیوب خشونت نیست.
من( self) به مثابه یک فرانسوی:

منبع تصویر، Rex Features
منِ شهروند فرانسه نیز نمیتوانم مسؤولیتم نسبت به کشتار هموطنانم را پشت دشمنان انسانیت پنهان کنم. باید بپرسم که چطور این مهد تمدن و فرهنگ به یکی از بزرگترین صادرکنندگان اسلحه به خاورمیانه مبدل شدهاست؟ در این جامعه نمایشی و مصرف زده، آیا عجیب است که کامو و سارتر تا این حد خفه شده باشند؟ آن اسلحهها و نارنجکها که سالن تئاتر منطقه یازدهم پاریس را منفجر کردند، محصول خود ما برای «نظم جهانی» است. باید پرسید که نظام هار سرمایهداری و منطق فقیرساز آن با دوگانهسازیهای فزایندهاش در درون شهرهای ما از پاریس گرفته تا لیون چه حیاتی را برای حاشیه نشینان و عربها ساخته است؟ دریاها و گتوهای پناهندگیمان با چه نوع تفسیری از حقوق بشر انباشته شدهاست؟ چرا ارزش خبری نیز مثل بقیه ارزشها تا این حد نابرابر شده است؟
ارزش خبرى مثل هر ارزشی در سرمايهدارى مالامال از ارزش افزوده است. يعنی قيمتش نه از كيفيت كالا و كاربردش كه از مناسبات واقعیِ قدرت بيرون میآید و این چیزی نیست که بتوان نادیده گرفت. و مشخصاً درباره فرانسه، قانون لائیک در فرانسه امروزه نه تنها از مخاطرات دین نکاسته بلکه به تشدید شدن بحرانهای اجتماعیِ ملهم از موضوع دین منجر شده است. به جرأت میتوان گفت که هیچ کشوری در غرب امروزه به اندازه فرانسه با مسأله دین دست به گریبان نیست. پرسشها همچنان گشوده است.
مشکل اصلی در جهان امروز این است که انسانِ غیرمسؤول نسبت به فاجعه با ساختن یک مایِ هویتی مدام خود را در طرفی از ماجرا میاندازد که حقیقت آنجا کم رمق است. در واقع بیتوجه به آنچه به واقع در جهان اومانیستی فراموش شده یعنی انسان، نکبت موجود را با "هویت"هایی که برای خودمان تعریف کردهایم، میبینیم. شاید تلویحاً بتوان گفت که در دوگانه کیهان ـ فاکس نیوز اسیریم.
آنچه مهم است اینستکه داعش محصول مشترک نفی سیاست در خاورمیانه و غرب است. منطق متأخرِ حیات با ساختن مدام دوگانههای مجعول، امکان رهایی بخش "سیاست" را از بین بردهاست. سیاست چیزی نیست جز بیرون پریدن از مخدرهای هویتساز و پذیرفتن مسئولیت نسبت به جهان اطراف؛ بحرانی کردن فضای پذیرفته شده فکر و زیستن. در واقع حمله به همانجایی که میاندیشیم. این لحظه، لحظه گشوده شدن سیاست به مثابه کنشی رهایی بخش است






























