'ماکیاولیسم خمینی' و نسل پس از انقلاب؛ خطر کجاست؟

ناظران
    • نویسنده, امیریحیی آیت‌اللهی
    • شغل, پژوهشگر فلسفه
  • منتشر شده در

امیریحیی آیت‌اللهی، پژوهشگر فلسفه در مقالاتی برای صفحه ناظران درباره بازتولید نوعی خوی و خصلت سیاسی و نحوه حضور در عرصه کسب قدرت در نسل کنونی و آنتی‌تز سکولار پس از انقلاب نوشته است.

خمینی

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، روح الله خمینی حتی فقه را نیز هر جا که به‌مذاقش خوش نمی‌آمد، قربانی قدرت فقیهانه خود می‌کرد. قاعده حکم‌رانی سیستم مذکور آن است که در هر حال و شرایطی می‌بایست مردم ایران را به‌چشم طعمه نگریست

مقدمه: "مبارزه" چیزی است که همواره برای ما ایرانیان به‌خودی خود محل پرسش بوده است. چگونه باید مبارزه کرد؟ این پرسش نه از آنرو بوده که ما می‌خواسته‌ایم به مبارزه بیندیشیم بلکه به‌سادگی بدین‌خاطر است که کارنامه نسل پیشین در این مبارزات ناکام بود و نسل پس از انقلاب در این وادی حداقل در سویه‌هایی نشان داده که استعداد آنرا دارد تا از ضدالگوهای منجر به ناکامی پیروی کند. آنچه در این دو پاره آمده در زمره ابتدایی‌ترین پیش‌نیازهای مبارزه با نظامی است که دهه نخست را به تحکیم پایه‌های جباریت و جنگ بیرونی گذراند، دهه دوم را به تقویت الیگارشی خود سپری کرد، دهه سوم را به آزمون پتانسیل‌های اعتراضی جامعه و ترویج دوگانه اصلاح‌طلب/اصولگرا صرف نمود و در دهه چهارم تاراج افسارگسیخته را با آتش‌افروزی و جنگ‌های نیابتی ممزوج کرد.

در تمام این دهه‌ها نسلی که انقلاب ضدسلطنتی بهمن را رقم زده بود و در بُهت از نتیجه کار خود فرو رفته بود، یا منزوی شد یا قتل عام و یا ناگزیر به ترک وطن. از آن سو، نسلی که آرام آرام می‌فهمید در چه گردنه نفس‌گیری از تاریخ معاصر ایران گیر افتاده، از اساس امکان تجربه مبارزاتی را همانند پدران و مادرانش نداشت، چرا که نظام برآمده از انقلاب بهمن تنها یک استبداد بسیط نبود بلکه یک تمامیت‌خواهی پیچیده را بر سراسر کشور از راه حکومت وحشت و ترور تجسد داده بود. این مجموعه نوشتار اشاراتی است در توصیف نسلی که علی‌رغم سهمگینی نظام جبارانه حاکم بر ایران، با نظر به دست بالایی که در هرم جمعیتی داراست تنها نیروی ممکن در دگرگون‌ساختن وضع موجود است.

با اینهمه، کاستی‌هایی در این نسل مشاهده‌پذیر است که بخشی به ضرورت‌های تاریخی بازمی‌گردد ولی بخش دیگر به الگوپذیری از مجموع استبداد قدیم و تمامیت‌خواهی جدید (پس از فروپاشی پادشاهی پهلوی) راجع است. این الگوبرداری‌ها تمامی نقاط ضعف ترکیب مذکور را داراست اما نقاط قوت آنرا نیز ندارد.‌ محرومیت مضاعف نسل پس از انقلاب در اینکه نقش سازنده و دگرگون‌ساز خود را محقق کند به آمیزه‌ای از بی‌تجربگی و بدآموزی بازمی‌گردد. راه دشوار پیش روی نسل حامل تغییر در ایران آن است که از آنچه با عنوان الگوهای رفتاری به ارث برده آگاهانه گذر کند. این سلسله‌نوشتار برمی‌نهد که سیاست‌ورزی رهایی‌بخش از نظام جمهوری اسلامی می‌بایست همزمان از فرهنگ سیاسی منجر به تیره‌روزی خود را پالوده کند.

خمینی
توضیح تصویر، مقصود از "ماکیاولیسم خمینی" گونه‌ای بدکاری سیاسی است که به‌طور کلی تجمیع دو پهنه از ناخوشایندی‌های فرهنگ ما است که در شخصیت روح‌الله خمینی تجلی کرد: اراده اسلامی معطوف به قدرت در هیات تشیع سیاسی که با الگوهای کهن استبداد ایرانی هماغوش شد

مقاله اول: 'ماکیاولیسم خمینی' و نسل پس از انقلاب، خطر کجاست؟

رسم بازار سیاست این شده که هر رویکرد نامطلوب یا ناخوشایند را با وصف ماکیاولیستی همراه کنند. دانسته نیست (و در پاره‌ای موارد پذیرفته نیست) که تمام این رویکردهایی که "ماکیاولیستی" نامیده شده با فلسفه ماکیاولی تطابق داشته باشد. آنچه مسلم است آنکه دیدگاه عام بدین‌نتیجه رسیده که هر رویکرد ابزارانگارانه در سیاست را با چنین وصفی بشناساند. هدف این نوشته در اصل نه بررسی فلسفه سیاسی نیکولو ماکیاولی، که پرداختن به سیاست ماکیاولیستی (در مفهوم عام آن) در مورد مشخص آیت الله خمینی و بازتولید این نوع خوی و خصلت سیاسی و نحوه حضور در عرصه کسب قدرت در نسل کنونی و آنتی‌تز سکولار اوست.

مقصود از "ماکیاولیسم خمینی" گونه‌ای بدکاری سیاسی است که به‌طور کلی تجمیع دو پهنه از ناخوشایندی‌های فرهنگ ما است که در شخصیت روح‌الله خمینی تجلی کرد: اراده اسلامی معطوف به قدرت در هیات تشیع سیاسی که با الگوهای کهن استبداد ایرانی هماغوش شد و نتیجه‌اش "چهل سال ویرانگری، جنایت و تاراج" بوده است.

بدین‌معنا، بدترین نوع ماکیاولیسم در تاریخ معاصر ایران همین بود که آیت‌الله خمینی برای ایران به‌ارمغان آورد: دروغ، بی آزرمی، تمامیت‌خواهی، خونسردی در جنایت، دورویی، خیانت، خشونت افسارگسیخته، خوارداشت دیگری، مزدورپروری، حکم‌رانی فرقه‌ای، ترویج بی‌اعتمادی، و نهایتاً بی‌اصالتی که هیچ‌کدام حد و مرز و نهایت و پایان یا به‌اصطلاح خط قرمز ندارد. اینکه او به ایدئولوژی شیعی خودش باورمند بود نمی‌بایست سبب این پندار شود که بدان پایبندی تمام‌عیار و یکپارچه هم داشت.

سیاست "شعار رادیکال و رفتار معطوف به غریزه بقا" را جمهوری اسلامی بیش از هر چیز از خود خمینی به ارث برده است. مصلحت سیاسی او حفظ قدرت بود حتی به‌قیمت عقب‌نشینی از بسیاری آمال و آرزوهای ایدئولوژیک که مهم‌ترین نمونه آنرا در پذیرش قطعنامه سازمان ملل در اواخر عمرش و عدول از شعار "جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم" می‌توان یافت. روح الله خمینی حتی فقه را نیز هر جا که به‌مذاقش خوش نمی‌آمد، قربانی قدرت فقیهانه خود می‌کرد.

نظام او نیز یک ظاهر ایدئولوژیک را در داخل و خارج همچنان حفظ کرده اما حاضر است هر کاری بکند تا حکومت بر ایران را از دست ندهد. مجموعه این کارها به توافق‌های پیدا و پنهان با قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی (هر چند ضد منافع ملی) و همزمان حفظ فضای رعب و سرکوب در سیاست داخلی استوار است. با اینهمه هر جا نظم بین‌الملل کوتاه آمده، رژیم اسلامی بلافاصله به روند توسعه بازوهای جهانی خود و صدور ایدئولوژی انقلاب اسلامی بازگشته است.

بدین‌معنا، جمهوری اسلامی یک رژیم انعطاف‌پذیر است که غریزه بقاء شیعی را با ایدئولوژی غرب‌ستیز ترکیب کرده و به ‌نحو موقت در برابر جهان نرمش می‌کند تا به‌وقت مقتضی دوباره پیش‌روی کند، فشار که زیاد شود کمر خم می‌کند اما نه تا جایی که کمر بشکند. این میان قاعده حکم‌رانی سیستم مذکور آن است که در هر حال و شرایطی می‌بایست مردم ایران را به‌چشم طعمه نگریست. جمهوری اسلامی با مرزهای ایدئولوژیک خود بازی می‌کند و گاهی آن را محدود و سپس دوباره گسترده می‌کند اما هرگز از بنیان‌های این ایدئولوژی یکسره و به‌تمامی جدا نمی‌شود. نمونه سوریه در منطقه و نمونه حجاب در ایران گواه این ادعاست؛ در خلاء منطقه‌ای و صرف نظاره‌گری نهادهای بین‌الملل با هدف ایدئولوژیک "تقویت محور مقاومت" و پروپاگاندای مذهبی "دفاع از حرم" در بحران سوریه تمام‌عیار وارد شد و تحمیل قهری و خشونت‌بار قوانین اسلامی را بر زنان در تمام این چهل سال به قاعده تخطی‌ناپذیر خود بدل کرده است.

به‌همین ترتیب، شبه‌استدلالی که از اتاق فکر پروپاگاندای نظام اسلامی بیرون آمده و تضمین امنیتی برای بقاء آنرا به‌معنای بازشدن فضای فرهنگی و سیاسی داخلی جا می‌زند، آگاهانه می‌کوشد تا بسته‌نگه‌داشتن اجتماع ایران را یک اتفاق موقت چهل‌ساله و ناشی از تهدید سرنگونی جلوه دهد. دور از ذهن نیست که اگر روزی جمهوری اسلامی به چنین تضمینی دست یابد، رویای الگو بودن برای مسلمانان جهان را بیش از پیش پی بگیرد و شگردهای به‌مراتب سرکوبگرانه‌تری را در قبال حق انتخاب پوشش و دیگر آزادی‌های شهروندی در دستورکار قرار دهد. تفاوت آنجاست که آن روز دیگر تهدید بین‌المللی را نیز از سر گذرانده است.

ایران

منبع تصویر، Mehr

توضیح تصویر، چه‌بسا بنیادی‌ترین و مشهودترین اثر منفی رژیم‌های تمامیت‌خواه آن است که تمامی نیروهای سیاسی و اجتماعی را با سرکوب و انزوا به دورانی طولانی از عدم تجربه و ناپختگی (ناشی از ناآزمودگی) می‌کشاند؛ متاسفانه این بی‌تجربگی را می‌توان در نسل پس از انقلاب به شدیدترین وجه ممکن نظاره کرد. نسلی که چشم باز کرد و مملکتی سیاه‌پوش پیش روی خود دید و فریاد مرگ بر آمریکا، چهره‌های چاپی شهیدان و اعدامیان و صدای گلوله و آژیر جنگ و پروپاگاندای نفرت، کودکی تا نوجوانی‌اش را در کام خود کشید

نسل پس از انقلاب و نظام اسلامی: آسیب‌ها، پیامدها و فرض‌های ممکن

چه‌بسا بنیادی‌ترین و مشهودترین اثر منفی رژیم‌های تمامیت‌خواه آن است که تمامی نیروهای سیاسی و اجتماعی را با سرکوب و انزوا به دورانی طولانی از عدم تجربه و ناپختگی (ناشی از ناآزمودگی) می‌کشاند؛ متاسفانه این بی‌تجربگی را می‌توان در نسل پس از انقلاب به شدیدترین وجه ممکن نظاره کرد. نسلی که چشم باز کرد و مملکتی سیاه‌پوش پیش روی خود دید و فریاد مرگ بر آمریکا، چهره‌های چاپی شهیدان و اعدامیان و صدای گلوله و آژیر جنگ و پروپاگاندای نفرت، کودکی تا نوجوانی‌اش را در کام خود کشید.

بزرگ‌ترین ناکامی این نسل آن نیست که در کشور صاحب تاثیر و جایگاه نشد چون این را می‌بایست از بداقبالی‌های آن دانست. خطای ژرف نسل کنونی در تقلید فرهنگ سیاسی پدرانش است؛ طیف‌های گوناگون این نسل نیز همچون گذشتگان با شتاب شگفت‌انگیزی تمایل دارند تا محفل و گنبد و بارگاه خود را از هم‌اکنون بر پا کنند. تفاوت آنجاست که آن بداقبالی با این ناکامی درهم‌آمیخته و نتیجه‌اش تنها دست‌های خالی و خشم‌های فروخورده‌تر بوده است.

خطر بازتولید روند حذف

فقط یکی از نمونه‌هایی که می‌تواند تفاوت "ماکیاولیسم خمینی" را با استبداد ایرانی پیش از انقلاب آشکار کند، تعدد و تنوع خشونت‌های سیاسی ضد مخالفان و منتقدان و پیش از هر چیز هم‌پیمانان سابق است. خشونت سیاسی و تصفیه‌حساب‌های دوران پهلوی با نمونه‌های دوران خمینی قیاس‌پذیر نیست و ازین ‌جهت (علی‌رغم تبلیغات معکوس چپ ایرانی ذیل عناوینی چون "انقلاب دزیده‌شده"، "استبداد شاه و شیخ" و "تز دوبُنی") استبداد مصلحانه پهلوی‌ها هرگز در مقوله مشابهی با استبداد شریرانه خمینیست‌ها قرار نمی‌گیرد: رضاشاه با علی اکبر داور مشکل داشت و شاه هم با احمد قوام به مشکل خورد اما نه داور و نه قوام هیچ‌کدام شکنجه نشدند و سرنوشت‌شان به اعتراف اجباری و اعدام نکشید.

اما روح‌الله خمینی با صادق قطب‌زاده به مشکل خورد و او را شکنجه کرد، به اعتراف دروغ ضد خودش وادار کرد و نهایتاً نیز با رضایت خاطر اعدام او را به جان‌نثارانِ امنیتی خود دست‌مریزاد گفت. نسل کنونی پتانسیل چنین خشونت‌هایی را از انقلاب پنجاه‌وهفت با احساس محرومیت از زندگی و خواست دگرگونی بنیادی (فارغ از اراده فردی، تشکیلاتی و نیز توان در صحنه رئال‌پلیتیک) می‌تواند ترکیب کند. نه اینکه لزوماً همین اکنون چنین هم‌آمیزی و ترکیبی میان این بن‌مایه‌ها رخ داده باشد، اما استعداد چنین چیزی را در این نسل نمی‌بایست دست کم گرفت. آن‌زمان که معترضان به‌حق فریاد برآوردند "ایران را پس می‌گیریم"، بخشی از چپ ایرانی که همواره در ائتلافی نانوشته با موجودیت نظام اسلامی به‌سر برده، از آن بوی خون استشمام کرد. ولی در مقابل، بخشی از راست ایرانی نیز از ظهور آن شعار دچار پنداشت‌های نامعقول شد و به این نتیجه رسید که کاستی‌های خود را با افزودن بر آتش خشم ملت جبران کند.

تنها کافی بود به این واقعیت اندیشیده شود که فریادکنندگان آن شعار بدون هیچ تبلیغات نظام‌مندی و تنها بر اساس تجربه زیسته خود ذیل جمهوری اسلامی چنان جمله‌ای را از خزانه فهم عرفی (common sense) خویش بیرون کشیدند. اما صرف ترویج سیستماتیک انتقام، نه تنها محرومان (lower class) را به مخاطب ما بدل نمی‌کند که پاره مردد طبقه متوسط آسیب‌پذیر (lower middle class) را نیز می‌راند.

بیشتر بخوانید:

باز هم نیاز به یادآوری است که واکنش به‌جا، دفاع مشروع و ایستادگی به‌حق مردم در برابر تجاوز هر روزه پلیس اسلامی به حقوق شهروندی‌شان (مقاومت در برابر گشت ارشاد) ربطی به این سطور ندارد. مسئله بر سر ترویج هدفمند انتقام به‌عنوان فرضیه‌ای ست که می‌گوید تشویق کین‌خواهی و از دم تیغ گذراندن دست‌اندرکاران نظام تنها راه فراهم‌آوردن سوخت انگیزشی مردم معترض می‌تواند باشد.

پادشاهی پهلوی به‌سبب میراث مشروطه و پیوستار نظام سلطنت و تداوم نقش بسیاری از رجال قاجار به‌عنوان سیاست‌ورزان عصر پهلوی، خشونت سیاسی به‌مراتب کم‌تر و قیاس‌ناپذیری با نظام برآمده از انقلاب ضدسلطنتی بهمن پنجاه‌وهفت داشت. سنت سیاسی بحران‌زده اما همچنان ادامه‌دارِ پادشاهی توانسته بود ساخت سیاسی پیش از انقلاب را در اعدام و تبعید و قتل به‌میزان چشمگیری خوددار، محدود و دارای خطوط قرمز کند. نسل کنونی شوربختانه چنان الگویی از تداوم سنت سیاسی را پیش چشم نداشت و به‌ناگاه خود را میان گسست هولناکی یافت که دهان باز کرده بود و همه چیز را می‌بلعید. اعدام‌های جمهوری اسلامی (با پشتیبانی صمیمانه اصلاح‌طلبان) تنها در شش سال اخیر قریب سیزده برابر کل اعدام‌های دوران شاه از ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ است.

بن‌بست رادیکالیسم گفتاری

از آن سو، این نسل که می‌خواهد نظام برآمده از یک انقلاب دینی خونین را کنار بزند، میان وعده یک انقلاب خونین‌تر و اصلاح (یا همان استمرار) چیزی که اصلاح‌ناپذیر است سرگردان مانده است. راه میانه‌ای نیست جز اینکه بپذیریم این حقیقت که "اینها به این راحتی نمی‌روند" با این راهکار "که اینها را فقط به‌بدترین شکل باید به‌زیر کشید" می‌تواند برخلاف تصور نظریه‌پردازان، بیش‌تر به بقاء همین‌ها یاری رسانَد. این بن‌بست البته پیش از هر چیز به گسست فاجعه‌بار از میراث مشروطه در بهمن ۵۷ بازمی‌گردد و اینکه امکان‌پذیر نیست با شیوه‌های صرفاً مسالمت‌جویانه دفتر یک انقلاب ایدئولوژیکِ گسست‌انداز را بست و بر نظام برآمده از آن نقطه پایان گذاشت و این فصل از تاریخ ایران را پشت سر نهاد. اما این میان تفاوت‌های باریکی در میان است؛ پشتیبانی از حق دفاع شهروندان در برابر خشونت سازمان‌یافته دولتی با رادیکالیسم گفتاری یکی نیست، آنهم زمانی که این رتوریک قرار است نقش نیروی امدادی را برای مشکل بی‌عملی ایفا کند.

از همین قبیل است، این مسئله که انقلابیان ۵۷ از سکولار تا مذهبی با احساس نفرت طبقاتی ناشی از پندار ایدئولوژیک "تاراج پهلوی‌ها" قدرت را به‌چنگ آوردند و نتیجه‌اش آن شد که علی‌رغم چهل سال فساد سرسام‌آور هنوز هم اصرار دارند که شاه از آنان بیش‌تر بهره‌مند بوده است. نسلی که قرار است بر ویرانه‌های تاراج سیستماتیک جمهوری اسلامی حکومت کند، می‌بایست این احساس نفرت طبقاتی را به یک بیزاری پرهیزمدار تغییر دهد (احساس منفی به‌مثابه رانه کنش سیاسیِ معطوف به خیر جمعی و سازندگی) وگرنه (بر فرض دگرگونی جدی صحنه سیاسی) نه پروسه دولت-ملت مدرن به‌سرانجامی خواهد رسید، نه شکاف طبقاتی التیام خواهد یافت، و نه بهروزی ملی تحقق خواهد پذیرفت.

ایران
توضیح تصویر، عقلانیت ابزاری ما ایرانیان منهای احساس اخلاقی منجر به تبلیغ رای برای ناقضان نشان‌دار حقوق بشر همچون ری‌شهری، حسن روحانی و دری‌نجف‌آبادی آنهم تحت نام "اصلاح" و "اعتدال" می‌شود. از آن سو، این نسل که می‌خواهد نظام برآمده از یک انقلاب دینی خونین را کنار بزند، میان وعده یک انقلاب خونین‌تر و اصلاح (یا همان استمرار) چیزی که اصلاح‌ناپذیر است سرگردان مانده است

زیانباری وعده انتقام

عقلانیت ابزاری ما ایرانیان منهای احساس اخلاقی منجر به تبلیغ رای برای ناقضان نشان‌دار حقوق بشر همچون ری‌شهری، حسن روحانی و دری‌نجف‌آبادی آنهم تحت نام "اصلاح" و "اعتدال" می‌شود. وانگهی، احساس سیاسی منهای عقلانیت آینده‌نگر نیز می‌تواند شوخی تاکسی‌ران‌های تهران را مبنی بر "آویزان کردن آخوندها از تیرهای چراغ برق" بدل به حقیقت تاریخی ما کند. اگر چنین رویایی محقق نشود، به مضحکه می‌گراید و این یعنی شکست و تداوم بازندگی. از آن سو، اگر چنین رویایی محقق شود و صورت جدیت تاریخی به‌خود بگیرد آنگاه پیروزی همانا آغاز کابوس خسران فزون‌تر خواهد بود. لزوم تشکیل دادگاه‌های حقیقت‌یاب و لزوم محاکمه و مجازات قانونی جانیان و چپاولگران، بی‌گمان امری در راستای تحقق عدالت و معطوف به خیر جمعی است اما بدان‌معنا نیست که وعده سردخانه‌های پُر از عمامه‌داران و پاسداران، روحیه مردم را انقلابی می‌کند و روحیه حاکمان را تضعیف.

راه دیگری باید یافت. چنانکه گفته شد، بزنگاه نسل کنونی آن است که بتواند احساس نفرت از ایدئولوژی و فرآورده انقلاب بهمن را به مسیر مثبت و انسانی در ساختن یک برابرنهاد روادار و معطوف به خیر جمعی هدایت کند. ناچاری از کاربرد خشونت مشروع در برابر رژیم سرکوبگر کنونی، با ترویج انتقام به‌عنوان راهکار سیاسی یکی نیست. همچنین اگر توازن نیروها به‌نفع براندازی نیست، نه یعنی وعده وحشت منجر به برهم‌خوردن توازن می‌شود. اصالت‌بخشی به احساسِ نفرت منهای لحاظ یک هدف ملی یعنی ابزارانگاری در برابر احساسات توده‌ها به‌قصد قبضه انحصاری قدرت.

خطر تحقق معکوس شعارها

همین خواست کور قدرت سبب می‌شود که ایستنگاه‌های سیاسی و زمین زیر پای هر کدام از گرایش‌های گوناگون به‌آسانی دچار جهش ژنتیک شود و تغییر شکل دهد و این ربطی به سیالیت عرصه سیاست و شناخت موقعیت در زمین بازی ندارد. بحث آن است که گویا "اصول سیاسی" در خطه ما اغلب یا می‌بایست در پیکره جزمیات نقدناپذیر متجسد شود یا اینکه هیچ اصلی وجود نداشته باشد. به بیان‌دیگر چیزی مابین جزمیات ایدئولوژیک و بی‌اصولی، به‌عنوان جایگاهی که همواره حداقل/کمینه‌ای از ارزش‌های سیاسی را داراست و همزمان موقعیت و شرایط را نیز می‌سنجد همچنان در نسل کنونی نیز همچون پدرانش ناموجود است.

وقتی در یک فضای سیاسی احتمال آن می‌رود که در روز مبادا بخشی از اپوزیسیون شاه به متحد پادشاهی بدل شود و بخشی از راستِ نو به تهدید اصلی بازگشت پادشاهی، آنگاه می‌بایست پیش‌فرض‌ها درباره تفاوت‌های بنیادی نسلی یا تجدیدنظرهای جدی ایدئولوژیک را بازاندیشی کرد.

هدر دادن قابلیت‌های مبارزه

نکته دیگری که نسل مخالف جمهوری اسلامی از نظر دور می‌دارد آن است که توان و امکانات نیروهای مخالف رژیم کنونی از جهت سازماندهی و تشکل‌یابی به‌مراتب کم‌تر از آن دسته از هم‌سن‌وسالان آنان است که ذیل تابلوی "جوان‌گرایی"، پروپاگاندای نوین هواداری از نظام اسلامی را در ماه‌های اخیر دارند رونمایی می‌کنند. میزان نارضایتی در ایران بسیار بالاست اما این نارضایتی را می‌بایست به‌نحو معقولی در جهت تغییر نظام کنونی ژرفا بخشید، جهت داد و متشکل کرد.

واقعیت ترکیب سنی جامعه ایران به ما می‌گوید که هر تغییری خواه ناخواه بر دوش همین نسل کنونی به‌سرانجام خواهد رسید. طیف گسترده اما پراکنده این نسل که به‌ویژه با ایدئولوژی "خمینیسم" در تمامیت آن (شامل عناصر ضدامپریالیستی، یهودستیز و بیگانه‌هراس) سر ستیز دارد، به‌هیچ‌رو خردمندانه نیست که نیروهای همدیگر را با تقلید از "ماکیاولیسم خمینی" خنثی کند. به‌تعبیری، این پیروی عامدانه باشد یا نه، از اصالت نظری و مصلحت عملی توامان به‌دور است.