شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
آيتالله محسنی، آيينهای از افغانستان در حال گذار
- نویسنده, سید حسن اخلاق
- شغل, استاد فلسفه در دانشگاه ایالتی کاپن آمریکا
- منتشر شده در
سید حسن اخلاق، استاد فلسفه در دانشگاه ایالتی کاپن آمریکا در این مطلب برای صفحه ناظران بیبیسی به شخصیت و کارنامه آیتالله محمد آصف محسنی در افغانستان پرداخته است. آیتالله محسنی روز دوشنبه (۱۴ اسد/مرداد) در هشتادوچهار سالگی در کابل درگذشت.
در آستانه سالروز استقلال افغانستان، یکی از متنفذترین عالمان دینی آن، آیتالله شیخ محمد آصف محسنی درگذشت. استقلال افغانستان توسط امیر أمان الله خان إعلام شد؛ أمیری که برای گشودن راه مدرنیت در افغانستان، همت و شتاب و ولعی کم-مانند داشت. مدرنیزاسیون امان الله نه برای خود وی فرجام نکو داشت و نه برای جامعهای که برای تغییر آن، به قتل پدر سهم گرفت.
مدرنیزاسیون به دو دلیل بیش از مدرنیته مشکل آفرین است: تقلیدی و پروژهای بودن. افغانستان از آنروز و در این چند دهه، به گونههای مختلف با چالش مدرنیزاسیون و گذار روبروست؛ گذار از جامعه سنتی به مدرن؛ و چالش هویتی در حوزه ملت سازی، تاریخ، فرهنگ و دینداری. این چالش ها و گذار را میتوان در همه جا اعم از سیاست، رسانهها، جریانهای اجتماعی، تحولات فرهنگی و هنری، گفتگوهای روزمره، مسجد و بازار، لباس و مد، و حتی طنز و تشریفات دید؛ اما لحظات و "پدیده" های انگشتشماری است که به بزرگی، روائی و رسایی٬ این گذار را برجسته میسازند. شخصیت و کارنامه آیت الله محسنی و در برخورد با او٬ یکی از این پدیدههای استثنائی است. این نوشتار بر آنست که نشان دهد چگونه این پدیده میتواند چون آیینهای واقعیت در گذار افغانستان را نشان دهد.
آیت الله شیخ محمد آصف محسنی، از معدود عالمان دینی معاصر افغانستان بود که فراتر از کشور خود در حوزههای علمیه ایران و عراق و لبنان و سوریه به عنوان یک اتوریته شیعی شناخته و احترام میشد. در جامعه بسته افغانستان، قدر و منزلتش از زادگاهش قندهار بسی دورتر رفت و دوستان و دشمنان سینهچاک در زمینههای زبانی، مذهبی، قومی، جغرافیایی و فرهنگی متفاوت یافت. بیتردید از اسلامگرایان بود و "طرحی برای حکومت اسلامی" را نوشت اما عنوان "اسلامی" را با لطائف الحیل بر جبین نظام سیاسی پساطالبان افغانستان و "حکومت سکولار" کرزی نهاد. او تنها رهبر یک حزب جهادی افغان بود که حزبش را ترک کرد و مدرسه و دانشگاه ساخت. بیشترین استفاده از قلم و سخن را برد تا اندیشه خویش را به مخاطب گسترده برساند؛ مجموعه آثار مکتوب او منابع خوبی برای نقد و بررسی اندیشههای اویند. وضع آیت الله محسنی را از چهار جهت می توان آیینه تلاش جامعه در گذار افغانستان دانست:
۱. اثبات خود و استقلال؛ جامعه در حال گذار به دنبال إثبات خود در فضای جدید است. امان الله مدرنیزاسیون خود را با ادعای استقلال در آمیخت. تشکیل آکادمی علوم افغانستان و طرح تاریخِ چند هزار ساله در دهههای اخیر نمونههایی از تلاش دولتمردان افغان برای تثبیت خود و تاسیسِ سکوی پرش به سوی آیندهاند. آیت الله محسنی نمونه اندیشه افغانی بود که شجاعت و خودباوری بزرگش٬ راه را برای طرح بلندپروازانه آیندهاش باز میکرد. او قرائت خویش از اسلام، حکومت، و تشیع را ارایه داد. در حالی که فضای حوزاتِ شیعی ایران٬ متاثر از انقلاب اسلامی، عرفان/تصوف و فلسفه را به مرکز تأملات حوزویان کشانید و نجف بر محوریت سنتی فقه و أصول پیش میرفت، شیخ آصف بر کلام متمرکز شد و به بازخوانی جدی رجال و حدیث شیعی پرداخت. او از نقد مشهورات اعتقادی شیعه٬ هراسی نداشت و با هیاهوی رقیبان و دشمنان، پا پس نمیکشید. در عیان و نهان٬ بخش نهایی زیارت عاشورا را غیر معتبر میدانست و جدیترین و رادیکالترین نقد درون-دینی بر بحار الأنوار -مبسوط ترین منبع روائی شیعیان دوازده امامی- را نوشت. در زمان أوج اقتدار امام خمینی در میان مسلمانان و نهضتهای آزادیبخش، بر خلاف او قدم برداشت و به سازمان کنفرانس اسلامی در عربستان رفت تا استقلال خود را نشان دهد. در جریان جنگهای سالهای اخیر یمن هم به قرائت غالب جنگهای نیابتی سنیانِ عربستان و شیعیانِ إیرانی نپیوست و دامن دور گرفت. اینهمه نشانی است از تقلاهای سوژه ای آزاد افغانی که میخواهد خودارادیت گمشده را تمرین کند.
۲. توجه به ایدیولوژی؛ مدرنیته مفاهیمِ جهانبینی و ایدیولوژی را به فرهنگ بشری معرفی نمود. مدرنیزاسیون بدون تبدیل مفاهیم سیال و پویایی چون انسانیت، مدنیت، عقلانیت و انکشاف به دستورالعمل ها و بتهای سخت و ستبری چون حقوق بشر و جامعه مدنی و دموکراتیزسیون و سیستم¬سازی نمیتواند قدم بردارد و در گذار از سنت به مدرنیته توفیق یابد. عالمان دین در چنین فضائی به تبدیل دین به ایدیولوژی دست میزنند. آیت الله محسنی در شاگردی آیت الله خویی اجازه اجتهاد یافت ولی هیچگاه رساله توضیح المسایل منتشر نمود. اما کار منحصر به فرد او در حوزه فقه، انتشار "توضیح المسایل جنگی" بود کاری که در تاریخ اسلام، تا چه رسد به تشیع، صورت نگرفته است. جهاد برای فَقِیه قندهار رابطه فقه و جامعه و مایه تشکیل أمت و جامعه اسلامی است. هوای گذار از جامعهای پس مانده و جاهل٬ به امتی سربلند و فاضل٬ با این رساله یگانه٬ خودش را نشان میدهد. تشکیل حزب حرکت به معنای پذیرش نهادها و نیز روش های تغییر اجتماعی مدرن بود. نبرد و جنگ بخشی از تاریخ افغانستان برای مدرنیزاسیون است اعم از آنکه متعلقش بیرونی باشد یا درونی.
۳. نگاه بومی و عینی؛ مدرنیزاسیون و پروژه-محوری آن بدون توجه به امکانات، ظرفیتها، تبیین شیوه کار و تناسب طرح و ایده امکان ندارد. أمان الله یا مارکسیستها این پروژه را در ظرف غربی-سازی یا شرقی-سازی انجام دادند. آیت الله محسنی، فارغ از آرمان پردازی فلسفه و عرفان/تصوف، به کلام و فقه پناه برد. اما کلام که هماره عامل تمایز و جدایی مذاهب بوده برای فَقِیه افغان وسیله تقریب شیعه و سنی شد. رساله کوچک "شیعه و سنی چه فرقی دارند؟" وی به دنبال درانداختن طرحی نو و کاربردی در نزدیکی دو مذهب برآمد و مدرسه علمیه اش هم دنبال عملی کردن آن. لعن مقدسات أهل سنت را حرام دانست و به باهم آموزی طلاب دو مذهب تشویق نمود. پس زمینه کلامی و فقهی، وی را به نگاه عرفی و مصلحت اندیشانه سوق داد. از دیگر سو روحیه جدلی، تبلیغی و شکارگری علم کلام از آیت الله، سخنرانی جذاب ساخت برای محصلان اسلام گرا. فَقِیه متکلم، فارغ از لوازم و ماهیت علم جدید، اندیشه تعامل علم و دین را پرورانید و به تاسیس دانشگاه همت گماشت. کلام و علم، فقه و حدیث، و رجال و سیاست در او به هم آمیختند تا مایه اعتدال و ترقی برای جامعه بسازند و نمائی برای هویت های متاثر و چندپارچه باشند. سنت ها و عرف مانند تیغی دودم اند که در افغانستان متاخر عموما به جای بریدن موانع ترقی، دست گیرنده خود را بریده اند. مطالعه و مقابله جدی با عرف و سنت می تواند هزینه و زمان گذار را چند برابر بکاهد.
۴. چندلایگی. پروژه مدرنیزاسیون مانند پروژههای متعارف، مثلا ساختمانی، نیست که از شفافیت و آغاز و پایان مشخصی برخوردار شد زیرا موضوعش انسان، موجود چندلایه، مبهم و تاریخی است. از دیگر سو گذار از سنت به مدرنیته به معنای رهاکردن چیزهایی است که امروزه مطلوب نیستند و بدست آوردن چیزهایی که امروز موجود نیستند. پروژه مدرنیزاسیون نهایت تلاش برای گسست از گذشته و پیوند به آینده است. زیستن در میان دو "نه" است؛ نه در گذشته بی سود و نه هنوز در آینده موعود. زیستن در چنین وضعیتی به شتاب و در نتیجه به "ابهام" و "ندیدن" می انجامد. آیت الله محسنی نمادی از وضعیت چندلایه، مبهم و دیده نشده امروز افغانستان است. زمینه زبانی، قومی، مذهبی، جغرافیایی، علمی، سیاسی و حزبی او هر کدام به تنهایی می توانستند موجب به حاشیه-راندن او شوند. او چنان سوژه ای خودباور به جمع آوری این خرده هویت ها و باز-تعریف و تنظیم آنها ذیل هویت دینی خویش پرداخت. هویتی دینی ای که بی تنش با هویتِ نوساخته جامعه مدنی نبود. دولت به عنوان ممهد اصلی مدرنیزاسیون نمی تواند به این اقدام همت ورزد و الا به طالبانی شدن میانجامد. از دیگر سو، وضعیت نه گفتن به فراروایتِ معنابخشِ قدیم میتواند به سربرآوردنِ خرده روایتهایی انجامد که آشفتگی و تنش بیافریند چیزی که از وجوه مشترک تاریخ صد ساله اخیر افغانستان است.
کنش آیت الله محسنی٬ و واکنش ها به کنش و منش او٬ نه تنها از لحاظ توجه به یک شخصیت کاریزما، که همچنین تامل بر ویژگیهای یک جامعه در حال گذار قابل مطالعه است. کمتر آیینه ای می تواند چون او آشفتگی ها٬ و نیز خودیتِ در حالِ ظهورِ أفغان را در بدان جامعیت و بزرگی بازتاب دهد. جدی گرفتن فقیه قندهار و بررسی فراز و فرود زندگی او٬ آیینه ای برای شناخت ویژگیهای زمانه امروز بدست میدهد. هم آنان که وی را دوست دارند و هم آنان که او را دشمنند نیازمند تامل جدی بر کارنامه و میراث مجتهد متکلم افغانند تا نسبت روح دینی افغانان معاصر با مدرنیزاسیون را درک نمایند. بدون این تامل٬ ما مجبور به شروع از صفریم.