هفته هنر و فرهنگ؛ هفته تلخ، صدای بیداری شجر و سایه، آزادی طلاها و جواهرها

- نویسنده, مسعود بهنود
- شغل, روزنامه نگار
- منتشر شده در
هفت روزی هفتاد روزه گذشت. نه شوق نمایش به سرها بود، نه شاهدی که خبر دلگرم آورد. هفتهای تلخ که فقط چند روزی هوا مددی کرد و بهارانه شد. انگار برای هر یک از بخش بخش جمعیت، سهم غم گذاشتهاند. همسایگان یکی از بندیان عدالت و آزادی، هراز گاه از بچهها یا همسر زندانی احوالی میپرسیدند، جواب ثابت و سردست است. در راهروهای دادگستری، مردمانی درگذرند و راهی میجویند که کسی نمیداند. تک تک قهرمانان - هر که بود و هرجا بود- فرود افتادهاند و سهمی به اندازه برای دشنام دارند. کمتر شنیدیم که صدایی برخیزد که حماسهای از شاهنامه بخواند.
بزرگترین پسزمینه روزگاری چنین، شعر و موسیقی است. شبکههای مجازی، شجریان را زنده کردهاند و لحظهای از دسترس دور نیست. و گوشه گوشه این دستگاهها، هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه) ارغوان میخواند و خبر میدهد در این سرای بیکسی، کسی به در نمیزند… حتی شاملوی عصیانگر و امیدبخش هم کمتر احضار میشود.

منبع تصویر، Akharin Khabar
آخرین درگیری خیابانی هفته، آن بود که کوتاه مدتی بعد به کشف انبوه طلاها، چکها و دلارها انجامید که از حجره دزدان صاحب کلاس بیرون کشیده شدند. آخرین فریاد آن مادر در آبادان همان بود که برسر گور فرزند و عروسش، فریاد میزد که از همه فامیل مدد گرفته بودیم که این دو قهوه خانهای کوچکی بسازند برای جوانانی مانند خودشان. حالا آن دو با آرزوها در خاک.
یکی از مقصر سقوط قطار، کارگری که چرخ را میراند بپرسد، چرا چرخ را رها کردی و رفتی. آن دو ساختمان دیگر در کرمانشاه و آذربایجان بگویند که چرا از متروپل تقلید کردند و بر پا نماندند. آخرین اثر هنری هفته، ردیف ماشینهای توردار (زندان سیار) بود، نوی نو و آماده به خدمت. تا غمنامه هفته شکل گیرد، محمود دعایی مرد مهربان یک لاقبا از میان پرید، القصه یاد او میماند برای سالیان دیگر.

منبع تصویر، Kargadan
مردم، مردماند
در سرمقاله آخرین شماره کرگدن، مقالهای با عنوان «مردم، مردماند» به قلم علی میرفتاح میخوانیم که در آن به مفهوم ابهامآلود مردم اشاره کرده و اینکه چگونه گروههای مختلف سیاسی و اجتماعی، همگان «مردم» را بر زبان جاری میکنند، در این مقاله آمده: مردم، مال بیصاحب زیر دست و پا ریختهای است که هرکس هر چقـدر بخواهـد، بسـته بـه کـرم و انصافـش میتوانـد مـال خـود کند، بفروشد، هدیه دهد، دور بریزد، ضایعش کند و... از این بدتر، مردم رفتهرفته به مفهوم سیال، دقیقتر بگویم، به مظروف سـیالی بدل شـده که در مباحثات و سـخنرانیها، شـکل ظرف گوینــده را بــه خــود میگـیـرد،. انقلابیهــا مــردم را انقلابــی جلــوه میدهنــد، ضدانقلابهــا ضدانقــلاب. پایداریچیهــا از مردمــی کــه عــین پایداریانــد دم میزننـد، برانـدازان از مردمـی کـه از فـرق سـر تـا نـوک پـا براندازنـد.
در ادامه مقاله «مردم، مردماند» آمده است: نویســندهها و روشـنفکرها هـم خـود را در برابـر مـردم خاضـع نشـان میدهنـد و سـنگ ایشـان را بـه سـینه میزننـد. ایـن سـخن دقیـق نیسـت؛ همـه اینطـور نبودهانـد و نیسـتند. اگرچـه تعدادشـان قابل ملاحظـه نیسـت امـا روشـنفکران تلخکامـی هـم هسـتند کـه مجیـز مـردم را نمیگویند، بلکه در «مواقع حساس کنونی» از فرد و جمع مردم میگریزند. علاوه بر متفکران جامعه گریز، متفکران و هنرمندان اکثریــت مــردم جلــوه میدهــد و حرفــش را بــه حســاب حــرف آحــاد جامعــه میگــذارد.
علی میرفتاح در ادامه این نوشته آورده: راه دور نــروم، حتــی مــن روزنامه نــگار هیـچکاره یـک لاقبـا هـم همین کـه دسـت بـه قلـم میبـرم، مدعـیام که «حرف مردم» را مینویسـم، پیام ایشـان را به گوش سـنگین بالادسـت میرسـانم و در هـر دعوایـی طـرف مـردم میایسـتم. مـردم؟ آیـا مـردم مـرا بـه پیام رسانیشـان برگزیدهانـد؟
سردبیر کرگدن در نهایت افزوده: مــن واقعــاً بیخــبرم کــه آیــا در کشــورهای دیگــر هــم سیاستمداران و روشنفکران و هنرمندان با این شدت و غلظت از مــردم دم میزننــد، یــا نــه، امــا چیــزی کــه در اینجــا میبینــم و میشـنوم خـرج کـردن از حسـابی اسـت کـه نـه تـه دارد، نـه نظـم و نسـق. شمـا هـر چیـزی را خـرج کنیـد دیـر یـا زود کفگیرتـان بـه تـه دیگ میرسد.

منبع تصویر، Frivolity
سبکی
نویسنده و کارگردان این نمایش که نمایشنامهای ساده و روان داشت داریوش علیزاده بود.
بازیگرانش: محمدرضا محمدپور، کیوان احمدی، مرتضی مرادی، الهام احمدی و علی غفاری بودند. نمایش به همین سادگی پدری است که قصه زندگی را بازگو میکند برای فرزندان و برای تماشاگران تئاتر.
برای دریافت این که «سبکی» از کجا عنوان این نمایش شد باید آن را دید. چنان که پوریا صادقی بعد از تماشای نمایش در ستون کامنتهای تیوال نوشته: آخیش که سبک شدم! یه طنز تلخ و شیرین و تاثیرگذار… درست همونجوری که باید باشه. خوش ریتم، خوش ادا، خوش فکر…
امین روانفر یکی دیگر از تماشاگران است نوشته: واقعا از یک جایی به بعد احساس سبکی میکردم، انگار من را کند از این دنیا و دغدغههای بیخود آن، من را با لبخندهای گاه و بیگاه بالا برد و در یک نقطه مهم تلنگرش زد. تلنگری که زیرکی و نبوغ نویسنده و کارگردان این کار داشت، خشکم زد و انگار کارگردان این سوال را از ما پرسید که «بعدش چی؟» و من با چشمان اشکآلود در پس ذهن آشفتهام براش هیچ جوابی نداشتم...

منبع تصویر، Khabaonline
درهم تنیدگی
درهم تنیدگی، نخست واکنش از هم گریختگی، بعد از ارتباط در هم تنیدگی غمنامهای است چنان که نوشتهاند شرح درگیری انسان با خویش. نمایشی است با بازی دو نفر، همانها که در قصه بودند اما آهسته آهسته از آن به درآمدند، وقتی در خانه را قفل کردند و اسباب خانه را جمع کردند و بردند، و در را زدند به هم و رفتند، تماشاگران هم میخواستند از سالن بیرون بکشند رخت.
نمایش در پردیس سالن دوم شهرزاد به روی پرده رفت. و تا آخر خرداد میماند. یک تماشاچی در ستون نظرها در سایت تایوال نوشت: اجرای خوبی بود. ما داشتیم روایتی واقعی از زندگی یک زوج جوان را میشنیدیم که این واقعی بودن و فضای اجرا اقتضا میکرد که کارگردان از به کارگرفتن عناصر صحنهای که اجرا را نمایشی میکند، یا از بازیهای نمایشی، پرهیز کند. آری به نظرم تا آنجایی که ما وارد فضای ذهنی شخصیتها نمیشدیم این تصمیم خوبی بود. اما جایی که ما وارد آن فضای شدیم دیگر از آن مستندگونگی اجرا فاصله گرفتیم و اجازه داریم در آن بخشها دُز نمایشی اجرا را بالا ببریم، و یک وقفه یا شکست فضایی را در اجرا جا دهیم که به حفظ ریتم اثر کمک میکرد.
نویسنده و کارگردان نمایش احسان گودرزی است و بازیگران قصه هم باز گودرزی همراه خاطره حکیمی.
اما در تیزر نمایش؛ تا ما اندکی آماده شویم، زن و شوهر هم صدا کم کردند تا به قصه نزدیک شویم. گفتند: ما به فاصلهای که مرگ ایجاد میکند حمله کردیم، حمله کردیم. به یک خراش قدیمی روی صورت زمان حمله کردیم، به یک ارتباط مبهم ناشناخته حمله کردیم. به روزی که خونش شطک زد روی سطح سیمانی، به روزی که اعضای بدنش را نبخشید، حمله کردیم. حمله کردیم به همان روزی که یک عاشق مرد، و یک عاشق زنده ماند. ما خیلی با خودمان بیرحمیم. ببخشید خون میپاشد به صورتمان.

منبع تصویر، Golestan Gallury
همه کاره و پرفروش
نمایشگاهی آنلاین از آثار نقاشی و مجسمه شمسالدین غازی در گالری گلستان برپاست. او یکی از هنرمندانی است که آثارش با اقبال روبرو شده و عنوان پرفروشترین هنرمند گالریهای ایران در سال ۹۰ را از آن خود کرده بود. او متولد ۱۳۶۲ در شیراز و لیسانس و فوق در رشته گرافیک از دانشگاه سوره داشته و طراح، نقاش، مجسمهساز، تصویرساز، گرافیست، آهنگساز،خواننده و نوازنده است.
شمسالدین غازی تاکنون در نمایشگاههای انفرادی و گروهی متعددی در ایران آثارش را به نمایش گذاشته است.
اکثر نمایشگاههایی که غازی در آن شرکت کرده در دانشگاهها و گالریهای تهران و شیراز است و شرکت در دوسالانه فلورانس ایتالیا و نمایشگاه گروهی نقاشی کپیتال ارت گالری لندن، حراج هنری بریستول، انگلیس در کارنامه فعالیتهای خارجی اوست.

منبع تصویر، Khabar online
مجسمهسازی که نماند
اول هفته بود که انجمن هنرمندان مجسمهساز ایران از درگذشت حمیدرضا حکیمی، هنرمند مجسمهساز خبر داد و نوشت: حمید رضا حکیمی، هنرمند مجسمهساز از میان ما رفت.
حمیدرضا حکیمی متولد ۱۳۴۲ در تهران و دانشآموخته رشته معماری بود. او پس از چند سال فعالیت حرفهای در رشته معماری در رشتههای نقاشی و گرافیک کار کرد و نمایشگاه نقاشی هم برپا داشت. او مجسمههای شهری متفاوتی برای تهران ساخت. حکیمی همچنین به عنوان گرافیست سابقه همکاری با مجله «فیلم»، «آینه» و «صنعت حمل و نقل» را در کارنامه کاری خود داشت. اما سرانجام به مجسمه سازی مشغول شد.
همکارانش در ۴۰ سال گذشته از وی به خوبی یاد میکنند.
چنین پیداست که دردی که حکیمی از دو سال قبل به آن مبتلا بود سرانجام به سرطانی بدخیم انجامید و همین هیولا وی را کشت. او در بیمارستانی در تهران بود که برخی دوستانش به دیدار وی میرفتند.
آثارش چه مجسمههای شهری و کارهای گرافیکش در مجلات قدیمی یادگارهای وی هستند که رفیق و همکاری آرام بود و نامش به خاطر میماند.
توریست هندی
طرحی از فیروزه مظفری

منبع تصویر، Firooze Mozaffari
بیشتر بخوانید:
- هفته هنر و فرهنگ؛ تشویق جهان و تهدید خودی، خشونت در انحصار، شام آخر
- هفته هنر و فرهنگ؛ آوار متروپل بر سر خرداد، عروسکها دروغ نمیگویند، کن و بوسه ممنوع
- هفته هنر و فرهنگ؛ عبور از خط فقر، خماری جمع، یاد مهدی، کارتخوان و نان
- هفته هنر و فرهنگ؛ مرگ عالمی امیدوار، تفکر موریانه، رقص و مستوری
- هفته هنر و فرهنگ؛ انتخاب ما نبود، آینده در مه، شوخیهای چند میلیاردی
- هنر و فرهنگ هفته؛ صعود نسل تازه سینما، حل فرانکلین در جمکران، ناهار دادند به شما؟






























