هنر و فرهنگ هفته؛ خزان رسید، کتابسوزان، معنای فاصله

منبع تصویر، Mohsen babaeei
- نویسنده, مسعود بهنود
- شغل, روزنامهنگار
- منتشر شده در
خزان با باد و سرما رسید، ویروسی که آخر هفته گریبان بالاترین مقام بزرگترین قدرت جهان را هم گرفت، همان کرد با کارگر دستمزدی و هنرمند یک لا قبای قلعه نشین. گفته بودند کرونا مرفه و فقیر نمیشناسد، همین شد، هم گریبان متنعمان سوار بر اتومبیلهای میلیاردی را گرفت وقتی عازم ویلای کنار دریا و دل جنگل بودند، هم روستازادگان مناطق دور و محروم را. اقتصاد کرونایی در تحریم، طلا و بورس و دلار را بالاکشید و به همان نسبت فرهنگ و هنر را بینصیب گذاشت.
هفته با درگذشت محسن حبیبی استاد شهرسازی و عباس جوانمرد مرد صحنههای نمایش، با نام و خاطره آنان طی شد.
میانه هفته روز مولانا بود و یاد سراینده مثنوی بر زبانها. بزرگداشت شمس و مولانا در فضای مجازی برپا شد. پرشور این که هفتهای از زادروز سلطان آواز، محمدرضا شجریان گذشت اما جلد مجلات به نقش صورت وی مزین بود. چه غم که صدا و سیما خود را از صدا و سیمای شجریان محروم کرده است، هر بساط روزنامه فروشی در هر گوشه شهرها، همچون پرچمکهایی چهره وی را در خیابان برفراز داشتند.
شاعران و قصه گویان و هنرمندان، از برپا داشتن کتابخانه برای مدارس محروم دور، جنبشی ساختهاند که میتوان پنداشت که جوانه میزند. هر روز خبر میرسد که خیرخواهی بخاری ایمنی برای کتابخانه مدرسه روستایی خریده و با هزاران کتاب اهدایی فرستاده است. هم در این زمان شهردار شیراز ابراز امیدواری کرد که شیراز نامزد کسب عنوان پایتخت جهان شود تا "در جهانی که جنگها و تنشهای جدی است. فعالیتهای فرهنگی و نگاه صلحمدار مردم شیراز، جلوه کند."
شهردار شهر حافظ و سعدی، وعده تاسیس مراکز فرهنگی برای کتاب و کتابخوانی در آن شهر داد. اما نگفت که برای ارزان شدن کتاب، کتابخوان شدن کودکان و سانسور کتاب و تفکر، چه فکرها دارند.
کتابسوزان در قم و مجلس
نقطه مقابل وعده شهردار شیراز، در قم رخ داده و تعبیر به "کتاب سوزان" شده است. آن جا کتابخانهای با ۲۱۸ هزار کتاب تاریخ را که هیچ باری هم بر دوش دولت و بودجه عمومی ندارد، آواره کردهاند و با هزاران فایل الکترونیکی از کتابها، نزدیک به تمامی است.
خبر را اهل علم در قم زمزمه کردند. یکیشان در کانال تلگرام هم خود نوشت "عجبا که کاخ و باغ برای تدریس طلبه جوان از روستا آمده برپا کردهاند، اما این جوان کتابخانه نمیخواهد. تاریخ و ادبیات لازم ندارد." و درد اهل علم را رسول جعفریان مدیر این کتابخانه و رییس پیشین کتابخانه مجلس و رییس فعلی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران برملا داشت.
معلوم شد از کتابخانهای سخن میرود که ۲۵ سال قبل با کمک و حمایت نماینده آیتالله سیستانی در قم برپا شد. بعدها بال و پر گرفت و کتابخانههای تخصصی دیگر هم با کمک و پایداری دفتر آقای سیستانی پاگرفت، اما این مجموعه تاکنون چهار بار تغییر منزل داده، هر بار به دلیل و بهانهای. و کیست که نداند انتقال کتابخانهای که نزدیک نیم میلیون کتاب در آن است، چه کار بزرگی است و چقدر زیان به کتابها رسانده است. کتابها همه روی زمین و پریشان و بینظم شده. یک سال قبل، زمینی یافته شد و قرار شد که ساختمان مرکزی کتابخانههای تخصصی شود. اما بعد از صرف مبالغ هنگفت توسط خیرین، تازه سروکله شهرداری پیدا شد و انقدر سنگ انداخت که کتابخانه بیپا شد. و اینک رو به پایان است.
رسول جعفریان، که از وی به عنوان موسس کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران یاد میشود، در کانال تلگرام خود نوشت: "کتابسوزی در قم، نه در صدر اسلام که اکنون- و نوعی دیگر-. وقتی شهرداری قم نگذارد کتابخانهای برای ۶۰۰ هزار جلد کتاب تاریخ و ادبیات به همّت خیران منزل داشته باشد یعنی نوع مدرن کتابسوزی در جمهوری اسلامی؛ آن هم به دست دکتر سقاییاننژاد استاد دانشگاه صنعتی اصفهان که سالها هم ریاست آن دانشگاه را به دست داشته است و حالا در سمت شهردار قم است؛ استادی انقلابی؟"
رییس پیشین کتابخانه مجلس، در ادامه خبر داد: "در کتابخانه مجلس هم نوع جدیدی کتابسوزی شروع شده است؛ در مجلسی که مثلا انقلابیترین در جمهوری اسلامی است. در عصر کتابسوزان و غلبه جهل بر علم و دانشیم؟ عصری که آن را عصر آگاهی نامیدهاند؟ بله عصر آگاهی مردم است نه الزاماً مسئولان! مسئولانی که از عکس دختران روی جلد کتابها هم میهراسند؛ هراسی به نام انقلاب به کام جهل!".
اشاره آقای جعفریان که خود موسس کتابخانه تخصصی تاریخ در قم بود، و نگرانی زیرلبی او از سرنوشت کتابخانه مجلس که باز او خود سالیانی رییسش بود، از آن جمله نگرانیها نیست که به آسانی ردگیری شود. مگر کشف این که گروهی نسبت به رشد فعالیتهای زیر خیمه آیتالله سیستانی، مرجع بزرگ تشیع، در ایران و به ویژه در قم، حساساند. آن هم پس از آن که نوشته جنجال آفرین حسین شریعتمداری، نماینده رهبر ایران در روزنامه کیهان، در نقد نظریات آیتالله سیستانی درباره انتخابات عراق، گوشهای از تفکر تندروان را آشکار کرده است.

منبع تصویر، Art Magazine
دیدن این نمایش جرم نیست؟
نمایش "دیدن این نمایش جرم نیست"، به نوشته و کارگردانی کامران پورناجی، داستان عروسکهایی است که وارد زندگی آدمها میشوند. همین خط قصه را یک بار دیگر هر که بخواند با خود همان میکند که یک بازیگر کرد و علامت پرسشی ته عنوان نمایش گذاشت.
بازیگران نمایش ساحل نهاوندی، محمدرضا اکبری و مسعود زندی بودند. خبری بیرون نیامد از واکنش منقدان و تماشاگران. نمایشخانهها همزمان با موج تازه کرونا، به این بلیه گرفتار شدند. یکی از کارگردانها گفته بود، بلیت محدود برای رعایت شرایط فروخته میشود، اما وقتی خریدار نیاید، جای خالی کسی که بلیت گران خریده، خیلی تو ذوق آدم میخورد.
سالنها کم کار بودند در این هفته و تئاتر شهر اعلام کرده که در هفته نو نمایش "بیداری" کار داود دانشور و "بین یه عالمه ماهی" به کارگردانی امیردلفانی در تالارهای قشقایی و سایه اجرا می شود. اما سالن اصلی این مجموعه همچنان بلاتکلیف است، نمایشهای آخریش هم جز "جوادیه" با استقبال روبرو نشد.
بابک احمدی روزنامه نگار که نمایش و نمایشخانهها را دنبال میکند، در اعتماد نوشت: گروههای تئاتری و تماشاگران خسته از خانهنشینی، هرطور شده انجمنی از دلباختگان تشکیل دادهاند و چراغ سالنهای نمایش را روشن نگه داشتهاند. اینها جز خودشان، حامی دیگری ندارند.

منبع تصویر، leylirashidi rauf
مستوری و بیداری
منقدان هنری و خبرگان هنر معتقدند در این ماههای کرونایی، تحول بزرگی که در هنرهای تجسمی رخ داده، راه یافتن معانی زندگی در آثار نسل تازه است، معانی تلخ زندگی جمعی. جز معدودی از نمایشگاهها که تابلو نقاشان صاحب نام را - بیشتر به عنوان سرمایه گذاری و یا جلوهگری در خانههای میلیاردی- ارایه میکنند و مشتریان خود را دارند، اما میدان جوانهای امروز، گالریهایی است که بیش از پیش شدهاند و از نقشهای دکوراتیو دوری جستهاند.
برخی از ناظران خارجی، در کنار گزارشهایی از نمایشگاههای نسل جدید هنرهای تجسمی در ایران، به عنوان جنبشی یاد میکنند که بازارهای هنری کشورهای منطقه خاورمیانه را پشت سر گذاشته و از اندیشه بر معنای زندگی خبر میدهد.
نمایشگاه لیلی رشیدی رئوف، در گالری اعتماد نمونه دیگری از اعتماد به نفس نقاشان نسل جدید است که سخنی برای گفتن دارند. او در آثار خود سعی دارد بدنِ انسان معاصر، به ویژه بدن زنان را بازنمایی کند. در این تصاویر از فرمهایی برای بیانِ حالاتِ درونیِ ناشی از امیال و سرکوبهای انسان، استفاده شده است. لیلی رشیدی رئوف متولد ۱٣۶۵ در تهران و فارغالتحصیل رشته نقاشی از دانشگاه هنر شاهد است.
وی در مقدمه رهنامه نمایشگاه جدید آثار خود در گالری اعتماد با عنوان "مستور" نوشته: من فقط او را میدیدم، از فاصلهای بسیار نزدیک. در بسیاری چیزها شبیه او شدم، در فروخوردن، در پوشاندن و ملبس شدن، لایه به لایه دربرگرفتن و نهادن حائلی میان خود و دیگری. من با این آموزه زیستهام که حائل بر من مقدم است. با این وجود، یافتن و دیدنش بسیار دشوار بود.
در این مجموعه نگاهم را به آن "ستر" دوختم تا شاید بتوانم ترسیمش کنم.
نمایشگاه گالری اعتماد ۲۹ مین نمایشگاه نقاشیهای لیلی رشیدی رئوف در ده سال گذشته است.

منبع تصویر، Art Magazine
ضایعهای برای خاک صحنه خوردهها
۲۸ مرداد فقط سقوط دولت مصدق نبود، در بخش فرهنگی جامعه شهری هم زلزله بود، چرا که در ۱۲ سال فرصت، حزب توده، جوانان شهری، دانشجویان، ادیبان و شاعران و هنرمندان بسیاری را جذب کرده بود. هر نامی طلوع میکرد، به قاعده از نشریات وابسته به حزب توده بیرون زده بود.
در عالم تئاتر ماجرا تندتر بود. انگار همه عالم نمایش بر دوش عبدالحسین نوشین بود، استادی بلندمرتبه و بلندپایهترین شخصیت برای نمایش در آن روزگار. وقتی در کشمکشهای سیاسی منتهی به نهضت ملی کردن نفت، حزب توده زیر ضربه رفت. استاد نمایش هم همراه سران حزب راهی زندان شد. چون از زندان به درآمد، راهی مسکو شد. و تئاتر به قول جوانان آن دوران "بی سرپرست و یتیم" شد. بعد از ۲۸ مرداد این قافله یتیم مانده دنبال سری میگشت که شاهین سرکیسیان درخشید. دور او گروهی از جوانان حلقه زدند از جمله: فهمیه راستکار، نسرین براتلو، هوشنگ لطیف پور، جعفر والی، احمد براتلو و جوانی بلند قامت و سینه ستبر، که در ابتدای کار گزیده و از ریسمان سیاه و سفید ترسیده مینمود و در کنار میرفت، اما به زودی هنرهایش نمایان شد.
عباس جوانمرد، سرکیسیان را به استادی میپذیرفت اما تن به مرید و مرادی نمیداد چنین بود که در سال ۱۳۳۵ گروه هنرملی با حضور جوانمرد، نصیریان، لایق و داورفر شکل گرفت و نمایشهای پربینندهای شکل گرفت. اولی محلل با کارگردانی جوانمرد، بعد افعی طلایی به کارگردانی علی نصیریان. این جمع را بلبل سرگشتهای که نصیریان نویسنده و کارگردانش بود، به صحنه جهانی هم کشاند. چرا که اولین گروه نمایشی بود که از ایران خارج شد و در پاریس نمایشی شورانگیز داد.
از عباس جوانمرد که همین هفته در تورنتو، محل اقامتش در سالیان اخیر، درگذشت، باید به عنوان بنیانگذار تئاتر ملی نام برد. او با جامعه روشنفکری، بعد از ۲۸ مرداد، بیش از هر هنرپیشه تئاتر در تماس بود، همین اصطلاح تئاتر ملی را از امیرحسین جهانبگلو گرفت. شاملو با میل بسیار نمایشنامههایی را که جوانمرد در دست میگرفت، ویراستاری میکرد. غلامحسین ساعدی، به جوانمرد میگفت پهلوان… و این صفت بعد از اجرای نمایش پهلوان اکبر میمیرد، شایسته او تشخیص داده شد.
عباس جوانمرد با در کنار داشتن نصرت پرتوی بازیگر مشهور دوران خود، زندگی به سامانی داشت. روحیهای خاص داشت که با مدرنیزم و موجی که از سال ۴۵ اوج گرفت، سازگار نبود. بیژن مفید دربارهاش می گفت، هنوز نمایشی که جوانمرد در آن جا بگیرد، نوشته نشده، روی صحنه نرفته.
سالها بعد وقتی زبان گشود، و از زندگی خود گفت و نوشت، شاید دوستدارانش هم چنان تصوری از وی نداشتند. دانش نمایشی او، علاقهمندیش به فرهنگ ایرانی و جست وجوی این فرهنگ، دنیایی برایش گشوده بود، که چندان به رخ کشیده نمیشد. خود نمیخواست، دیگرانی هم نمیخواستند در دوران تجلی مدرنیسم و چیزی با عنوان هنر آوانگارد، عباس جوانمرد فقط داوود رشیدی را از میان "خارجی کارها" میپسندید. میگفت داوود میداند و به اندازه خیلی از اینها که نمیدانند فیس و افاده ندارد."
بعد از انقلاب، کلاهش را برداشت و با تکرار جملهای از یکی از نمایشهایش گفت "یالله. حسن سپرانداخت. ما رفتنی شدیم" و رفت با خانوادهاش به کانادا. سالهای اول با هیچ کس در آن جا مراوده نداشت. آخرین باری که به زادگاهش سر زد، قامت بلندش مانده بود و صدای رسایش که در غیبت دستگاههای صدای امروزی، نعمتی بود برای یک نمایش. بیژن مفید میگفت "برای پهلوان میکروفن خلافه… پهلوون میکروفن میخواهد چکار یه یاعلی میگه ته سالن میشنود."
نسل تازه نمایش با همه هنرها که دارد، با سوادی که آموخته، فقط بهرهگیری از سازندگان نسل پیشین را کم دارد. نبود عباس جوانمرد، ضایعهای است برای خاک صحنه خوردهها.

منبع تصویر، Sazeh
درگذشت از شار تا شهر
در میان اندیشمندان شهرسازی ایران، در دهههای اخیر به معلمی شهره بود. دفتر کارش در دانشکده شهرسازی پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران، خود کلاس درسی بود برای تمام شاگردان و رهگذرانی که از شار تا شهر را برای تقویت بنیه علمی و آکادمیک دانش شهرسازی ایران طی میکردند.
"از شار تا شهر" بزرگترین اثر مکتوب اوست که سالهاست به عنوان مانیفست یک متخصص، نسل معماران جوان و دانشجویان را راهنمایی میکند. محسن حبیبی، به سال ۱۳۲۶ در کرمانشاه متولد شد و پس از گرفتن دیپلم متوسطه در سال ۱۳۴۴، مسیر مطالعات خود را از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تا پاریس ادامه داد و با دفاع از رساله دکترای خود با عنوان "ترکیب شهری، از شهر سنتی به شهر نوین" برای تدریس به تهران بازگشت.
در بخشی از کتاب از شار تا شهر نوشته: "از توصیف سیاحان از شکل شهر و ساخت کالبدی، میتوان نتیجه گرفت که در سراسر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم میلادی، بافت شهر و سازمان فضایی آن تفاوتهای عمدهای (از نظر ساختی و ماهوی) با شهر دوره صفوی (مکتب اصفهان) ندارد."
به نوشته زنده یاد محسن حبیبی "بازار کماکان لولای اصلی و ستون فقرات شهر است و چون همیشه علاوه بر نقش اقتصادی - تجاری خود، مکان تظاهرات تمامی اشکال و شکلبندیهای اجتماعی- فرهنگی نیز است. دسترسیهای جدا شده از بازار در مرکز محلات یکدیگر را تلاقی میکنند و محلات بهعنوان مکانی نیمهمستقل در دل شهر به حیات خود ادامه میدهند. این محلات گو اینکه وابستگی کهن به روستاهای همکیش، همعقیده، همنژاد را از دست ندادهاند، و کماکان بهعنوان جوامعی در خود باقی ماندهاند."
کتاب دیگر وی، "قصه شهر" تجربیات گسترده وی را شامل است و از جمله شیرینترین روایات معماری تهران است که از میان داستانها و اشعار و آثار هنریش سر میکشد.

منبع تصویر، BozorgmehrHosseinpor
چه میماند جز تنهایی؟
فرخ امیرفریار در سرمقاله شماره تازه ماهنامه جهان کتاب نوشته: چندی است که به ویژه صبحها به اخبار گوش نمیدهم. از بس شنیدم این تعداد مرده و این تعداد بســتری، خســته شــدم. غم و اندوه و خشم همــراه هــم به ســراغم میآید. رســانههایی که مثل کارد بــه جان مردم افتادهانــد و چنان آمار میدهند که گویی حتــی نه مربوط به حیوانات درگذشــته، بلکــه دربــاره مشــتی شــیء بیجــان اســت. مرتــب مــردم را میترســانند و از تشــدید بیماری در سراسر جهان میگویند و "ای دریغا مرهمی!" و عجیب است که حوصله شنیدن خبرهای دیگر را هم ندارم: آبشار نیاگارا این طور شد، مالدیو آن طور! به قول عزیزالدین نسفی "چه بودی، اگر نبودمی".
به نوشته این مقاله: مردم به مدد با هم بودن و درددل کردن و پشت به هم دادن مصائب را تحمــل کردهانــد امــا اکنون این هم از ما گرفته شــده و در ســلولهای کرونا حبس انفرادی شدهایم. این فنآوریهای جدید هم جای ارتباط های پیش پاافتاده زندگی رودررو و کنار هم را نمیگیرد. امروز همین لذت خرید کردن، رستوران رفتن و راه رفتن از ما دریغ شده و کل زندگی بیاعتبار و شکننده است. کرونا و وضعیتی که برای بشر به وجود آورده باید به او بیاموزد که: دانش، مجموعه اوراق پراکندهای نیست که روی هر یک واقعیتی ثبت شده باشد.
نویسنده سرمقاله جهان کتاب افزوده: دانش، بالاتر از همه عبارت است از مسئولیت در برابر کمال آنچه هستیم و در درجه اول به عنوان مخلوقی اخلاقی. مــا انســانها تنهایی جهــان مــدرن را پذیرفتیم چون دنبــال آزادی بودیــم. اما اکنون پرســش دشــواری پیش رویمان قرار دارد: وقتی آزادیهای زندگی مدرن از بین رفت، دیگر چه چیزی میماند. جز تنهایی؟






























