هفته هنر و فرهنگ، کتاب‌های شنیدنی بی‌سانسور، شعرهای کرونایی

    • نویسنده, مسعود بهنود
    • شغل, روزنامه نگار
  • منتشر شده در

تهران به قلب بهار نزدیک شده، نیمه اردیبهشت. در سال ویروس و مصیبت، سال گرما بخشیدن به خانه‌ها و سکون غم‌انگیز خیابان‌ها، هنوز اولین خبر هر رسانه، کشته‌گان کرونا است. حتی لطافت باران هم انگار نه. اما از درون خانه‌های دربسته چه در سرها می‌گذرد که چاره تنهایی‌هایی را در هنر و فرهنگ می‌بینند. صدها پادکست، تماشای فیلم‌هایی که در نوجوانی دیده شد، و دیدن دوباره‌اش لذتی دیگر دارد. کتاب‌های نخوانده و نشنیده، توجه بیشتر به هم.

هیچ هفته‌ای بی‌غمی در عرصه هنر و فرهنگ نیست، این هفته نیز خبر از یک بازیگر قدیمی بود، که بی سروصدا در پاریس جان سپرد، تنها بی‌دوست. و مرگ محسن کاظم کتابفروش راسته دانشگاه تهران، که بین اهل کتاب و در قرنطینه‌ها، با شرح خوش خلقی او منعکس شد. از میان اندیشه‌هایی که از داخل قرنطینه‌ها بیرون می‌زند، یک فایل صوتی منتشر شد، همان اول ماه رمضان، از مثنوی افشاری و ربنای شجریان، اسما الحسنی و اذان موذن‌زاده اردبیلی. نوار را دوبار در روز، چهارده دقیقه قبل از تحویل توپ سحر و موقع افطار، آغاز کنید، نیازی به خریدن ناز صدا و سیما نیست می‌توان، صبح و غروب را با همان صداهای آشنا پر کرد. در اولین روز انتشار، هزاران روزه‌دار چنین موهبتی را به هم خبر دادند. مجموعه‌ای دلخواه، با دعایی به جان خواننده ربنا.

خیابان‌های خلوت نشان می‌دهند که بساط روزنامه‌فروشی‌ها گسترده نیست. روزنامه‌نگاران، حتی بخشی که خانه نشسته‌اند به انتظار آنند که هر چه زودتر گام تازه‌ای برای شکستن قرنطینه‌ها برداشته شود. مجلات تخصصی فرهنگی و هنری اگر هم منتشر شوند، مانند ماهنامه فیلم باید ترتیب تازه بدهند، چرا که فیلمی بر اکران سینماها نیست و نه نمایشی روی صحنه هنوز. سالن‌های سینما هم برای هفته هفتم خمیازه می‌کشند در انتظار تماشاگرانی که قرار بود با دیدن آخرین فیلم ابراهیم حاتمی کیا "خروج" با معترضان در فیلم همصدا شوند، شعار دهند و یا در مخالفت درآیند، نشد. اما چنین پیداست که چنین نخواهد ماند و در هفته‌های نزدیک برخی محل‌های عمومی با رعایت ضوابط فاصله‌گذاری، گشوده می‌شوند. شاید هنرمندی که بر صورت مجسمه‌های شهر، ماسک بسته است، خبری دارد.

ایران

منبع تصویر، Khorasaniat

توضیح تصویر، خراسانیات

زیان‌های فرهنگ از کرونا

یک نظرسنجی از پنج کشور جهان نشان داده که از نظر اکثریت مردم آن چه از کرونا بیشتر آزار داده می‌نماید، تاخیری است در انجام مسابقات ورزشی رخ داده، بعد از آن بسته شدن رستوران‌ها و کافی شاپ‎ها. اما تحولات دیگری هم در جهان رخ داده که در صدر خواست‌های مردم نیست اما بی‌توجه به آن زندگیشان مشکل خواهد شد. از جمله سقوط بهای نفت بر کمترین نرخ دهه‌ها و نکول بسیاری از تعهدات کشورهای دارنده نفت، ورشکستگی شرکت‌های هواپیمایی و ده‌ها مورد دیگر می‌تواند در شمار معضلات گسترش ویروس کرونا به حساب آید.

در هنر و فرهنگ نیز حکایت چنین است. گزارشی از یک موسسه خصوصی نشان می‌دهد که هنرمندان، کارکنان پشت صحنه فیلم و نمایش، نویسندگان و کارکنان چاپخانه‌ها نوازندگان سازها… نیز آسیب فراوان می‌بینند و تا هم اکنون دیده‌اند. اما برخی بر این تصورند که هنر و فرهنگ در زمره لوازم زندگی نیست. بی‌نان نمی‌توان ماند اما بی‌کتاب می‌توان.

بر همین اساس است که مراکز و کانون‌های فرهنگی در فرصت‌هایی که در سه ماه گذشته یافته‌اند مدام به مقامات حکومتی یادآور شده‌اند که فرهنگ همتراز با آموزش از لوازم زندگی امروزست. طنزنویسی با نام مستعار به طعنه خطاب به اصولگرایان که این را قبول ندارند نوشت: فکر می‌کنید چرا رهبر برای برداشت از صندوق ذخیره توسعه ملی برای مبارزه با کرونا، محاسبه‌ها و تامل بسیار کرد تا سرانجام موافقت خود را اعلام داشت، اما به محض دریافت تقاضای رییس صدا و سیما، میلیون‌ها دلارعنایت فرمود.

در این میانه آیا کسی به فکر ده‌ها نمایشنامه‌ای هست که همه کار برای به صحنه بردندشان انجام شده، تمرین‌ها و حفظ متن، دکور، و قرارداد با عوامل کار، فروش بلیت و… این نمایشخانه‌ها با دستور عملی فوری از کار ماندند و این همه تدارک چه می‌شود. خانواده فرهنگی و هنری، تنها در یک مدیریت بی‌نقص، از بلیات شرایط اضطراری در امان‌اند.

همزمان با آغاز قرنطینه و فاصله‌گذاری اجتماعی برای مهار کرونا، ده‌ها کتاب آماده انتشار بود که حتی حمل شد اما کتابخانه‌ای در مقصد باز نبود که تحویل گیرد. کنسرت کیهان کلهر بود که متوقف شد. مخارج کار پرداخت شده بود، بلیت‌های فروخته باید به سرعت بازگردانده می‌شد. گروه‌هایی از اطراف دنیا دعوت داشتند و در راه بودند که بلا نازل شد. گاه نیز شوق دانستن یک اثر هنری یادگاری چندان بود که فغانش به گوش نرسید، مانند خریداران "خراسانیات."

این موسیقی که سی و چند سال پیش ضبط شده با نام دو خراسانی - محمدرضا شجریان و پرویز مشکاتیان- از مجموع فولکلور خراسان بزرگ جمع‌آوری شده، تنظیمش با مشکاتیان بوده است و خواننده‌اش محمدرضا شجریان. مشکاتیان نیست و سیاووش آواز ایران در بستر بیماری است. پس هدیه‌ای نفیس بود که خواستاران موسیقی اصیل ایران و موسیقی اقوام ایرانی قدر آن دانستند و کمتر زیان دید از کرونا.

جالب آن که بیشتر اعضای ارکستر کرد هستند از جمشید عندلیبی تا اردشیر، بیژن و ارژنگ کامکار. اما منصور سینکی و محمد فیروزی هم از دیگر نواحی ایران حاضر.

ایران

منبع تصویر، M.Rezaeei rad

توضیح تصویر، کتاب خوانی

کتاب‌های خواندنی، شنیدنی

یکی از پرکارترین نویسندگان ایران به سالنامه نوروزی یک روزنامه گفت وقتی راسته کتابفروشان کابل پر شده از کتاب‌هایی از شاعران و نویسندگان ایرانی چاپ کابل، تبادل‌ها گسترده شده و شب‌های شعرخوانی شکل گرفته است، باید گفت ۸ سال زیر تیغ نگه داشتن رمان "زوال کلنل" محمود دولت آبادی، به شوخی شبیه است. فروش ترجمه‌های دری، "آیه‌های شیطانی" سلمان رشدی، در حضور طالبان، خود نشانه دیگری است که در فضای قرنطینه‌ای، میدان گرفته است.

شعرخوانی‌های شبانه هیلا صدیقی و سیدرضا محمدی و شاعرانی دیگر، شب میثاق همچون مشاعره بود و زنده در اینستاگرام پخش شد، قصیده‌هایی در ذم ویروس بدگهر از ابوالقاسم ایرانی شاعر، خواندن کتاب‌هایی که مجوز نیافته، همان‌ها که از مرزها عبور می‌کنند و به هرجای دنیا سر می‌زنند، هرجا که فارسی زبانی آنجاست. درک این که بازبینی و سانسور، در دنیای به هم فشرده امروز، عبث کاری است دشمن ساز و بی‌حاصل، دیگر دشوار نیست.

محمد رضایی راد، بچه گیلان، متولد رشت است. با انقلاب و در سیزده چهارده سالگی وارد کلاس‌های تیاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شد و اینک که چهل سال می‌گذرد دمی از نمایش غافل نبوده است. در شروع دهه هشتاد بود که علاوه بر کار نمایش، نوشتن در مطبوعات را هم آغاز کرد. نقد و معرفی و پژوهش، در کنار آن نمایشنامه‌های متعدد.

در سفری به هند تحقیق مفصلی درباره درام شکونتلا انجام و در موزه الله‌آباد عرضه کرد و بعد به فرانسه رفت و در آن هم نوشتن فیلمنامه و نمایش نامه و تحقیق درباره کارگاه نمایش را آغاز کرد دوست داشت از عباس نعلبندیان خبر گیرد. مصاحبه‌های مفصلی کرد . در آن میان رمانی نوشت به عنوان "این تنها بازی جهان بود" و چند نوشته دیگر تا سرانجام ده سال بعد به تهران برگشت و اولین کارش و "آنک انسان" را به اجرا گذاشت. اما در دوران محمود احمدی نژاد از فعالیت نمایشی محروم شد و در سینما سیر کرد. همین هفته آشکار گردید رمان این بازی جهان بود، مجوز گرفتنی نیست.

چنین بود که در اندیشه قرنطینه، و مردمی در آمد که در پشت این پنجره‌های کوچک به آسمان آبی نگاه می‌کنند و مامورند که با هیچ کس معاشرت نکنند تا مباد کرونا منتشر شود. پس تصمیم گرفت کتاب را برای این مردمان بخواند. و هر تکه را جدا. ابتدای کتاب خوانی هم گفت که دیگر امیدی به قبول و مجوز برای انتشار کتاب کاغذی نیست.

درست همین است. این بار کتاب نه چاپ کردنی است و نه خواندنی. کتاب شنیدنی است حالا.

ایران

منبع تصویر، N.Matinnia

توضیح تصویر، کرونا و سرطان

روایت هجدم

نازنین متین‌نیا روزنامه نگارست. چندماهی مبتلا به احتمال سرطان بود، احتمالی که اثبات شد و کار به بیمارستان و آی‌سی‌یو و ریختن موهایش رسید. او در عین حال شناگرست. شناگر حرفه‌ای، معلم شنا هم. او مسوول صفحه آخر روزنامه اعتماد است. احوالات خود را بعد رفتن به بیمارستان به قلم سپرد که گفته‌اند بهترین غمخواران است و بهترین رازداران نیست.

از وقتی به بیمارستان رفت، وضعیت بیماری خود را هر هفته در صفحه خودش در اعتماد توضیح داد، یعنی در مقاله‌ای نوشت تا وقتی کرونا هم رسید و شرایط خاص این ویروس هم وارد صحنه شد.

خانم متین‌نیا روایت هجدهم خود را به سرطان و کرونا اختصاص داد. آن جا بود که نوشت: اعتراف کنم من از کرونا نمی‌ترسم. مثلا وقتی پدرم تذکر می‌دهد که باید مراقب وضعیتم و احتمال کرونا باشم یا وقتی سردبیرم، می‌گوید لازم نیست به روزنامه بیاییم و توی این وضعیت بهترست دورکاری کنم یا وقتی دوستانم از مواجهه با من می‌ترسند و می‌گویند چون ممکن است ناقل باشیم، سروقتت نمی‌آییم و...فقط متعجب و دل‌گیر می‌شوم.

در ادامه مقاله اعتماد آمده: احتمال کرونا توی ذهن من صفر است. آن ویروس سبز کوچکی که حالا دیگر حتی توی شبکه مجازی هم برای خودش استیکرهای متحرک دارد، فقط یک عامل مزاحم در زندگی من است که باعث شده تا دوماه توی خانه بمانم و دوماه در قرنطینه بیهوده، عجیب‌ترین روزهای زندگی ۳۶ ساله‌ام را تجربه کنم. در واقعیت، ابتلا به کووید ۱۹ برایم مهم نیست. هروقت به احتمالش فکر می‌کنم و این‌که ممکن است یک تماس ساده، این بدن ضعیف را تصرف کند و دردی روی دردها بگذارد، هیچ احساس خاصی ندارم.

نازنین متین‌نیا در پایان این یادداشت نوشته: شده‌ام نمونه بارز "آب که از سر گذشت...". به شکل احمقانه و عامیانه‌ای دیگر برایم مهم نیست که چه می‌شود و چقدر درد یا دردسر به زندگیم اضافه می‌شود. از قدرت و روحیه‌ام نیست؛ اشتباه نکنید، زندگی یادم داده که همین است که هست و بهتر که نترسی و نمانی در انتظار احتمالی که معلوم نیست از راه برسد یا نه.

ایران

منبع تصویر، AmirVarasteh

توضیح تصویر، ماسک بر چهره مجسمه

پلیدتر از کرونا

نسترن مکارمی، نویسنده هفته پیش نوشت: این روزها دنیای مجازی بخش بزرگی از زندگی ما را به خود اختصاص داده است. شاید بتوان گفت بسیاری از ما عمیقترین دغدغه‌ها و دلمشغولیهایمان را در شبکه‌های مجازی جستجو و ابراز میکنیم. ابراز کردن این دغدغه‌ها در فضای مجازی هم ابزار خودش را دارد. بعضی از این ابزارها امکان برخوردی صریح و بی‌واسطه با مخاطب را فراهم میکند .

او به این ترتیب خبر داد که: این روزها دنیای مجازی بخش بزرگی از زندگی ما را به خود اختصاص داده است. شاید بتوان گفت بسیاری از ما عمیقترین دغدغه‌ها و دلمشغولیهایمان را در شبکه‌های مجازی جستجو و ابراز میکنیم. ابراز کردن این دغدغه‌ها در فضای مجازی هم ابزار خودش را دارد. بعضی از این ابزارها امکان برخوردی صریح و بی‌واسطه با مخاطب را فراهم میکند .

امیر وارسته معتقد است: آلودگی، بیش از چگالیِ انسانیت است،

فراتر از کرونا و تمام بدی‌های معروف

هنرِ آلوده،

سیاستِ آلوده،

حاکمان آلوده،

نظامیانِ آلوده،

رسانه‌ها‌ی آلوده،

جامعه‌ی آلوده،

اخلاق آلوده،

انسانیتِ آلوده،

ما، مردمِ آلوده...

این هنرمند که ویدئو پرفورمنسِ بازگشت را کارگردانی کرده و در صدر آن نوشته که کار مربوط است به قرنطینه و شعار در خانه بمانیم: رفتم و برای مجسمه‌های تهران، آنها که دست‌کم یادگاری از نیاکانند، ماسک‌های بهداشتی گذاشتم، هرچند که خیلی‌ها معتقدند که دیگر کار از کار گذشته است، اما من به چشمان خود دیدم که "آسمان آلوده ی این شهر، آبی‌ست..."

چنین بود که مجسمه‌های شهر، با ماسک در هیات آدمی درآمدند که باید مقررات را رعایت کنند.

ایران

منبع تصویر، Honarha

توضیح تصویر، شکوه نجم آبادی در یک صحنه نمایش

هنرمندی که بی‌صدا رفت

شکوه نجم آبادی از خانواده ریشه‌دار نجم‌آبادی بود و از اوایل دهه چهل در نمایش‌های مدرن زمان بازی گرفت. همراه بود با گروه‌های نمایشی از هر جنس که بودند. سال ۱۳۴۸با طلوع بیژن مفید، عباس نعلبندیان و چند تن دیگر در دل سازمان رادیو و تلویزیون، کارگاه نمایش جان گرفت. خانم نجم آبادی با این گروه مانوس‌تر بود. و این مصادف شد با کشف نعلبندیان که زندگی فقیرانه‌ای داشت، روزنامه فروشی می‌کرد، بساط پدر را پذیرفته و مدرسه را نیمه تمام گذاشته بود. با انتخاب وی به ریاست کارگاه نمایش که به تدبیر بیژن صفاری ممکن گردید.

شکوه نجم آبادی که تقریبا در تمامی کارهای آوانگارد کارگاه نمایش حضور داشت، در پایان تمرین پایانی نمایشی، به گفته نعلبندیان، پذیرفت که با هم همسر شوند. این ازدواج در زمان خود برای دو روح عصیانی اما ساکت و درخود، بخت بزرگی بود. زندگی آن‌ها دیر نپایید و شکوه نجم‌آبادی از کارگاه نمایش هم جدا شد. انقلاب شد. شکوه با بازی درخشان در فیلم گاو ساخته داریوش مهرجویی، بیش از هر نقش دیگری شهرت گرفته بود.

در زمان انقلاب بسیار اعلامیه‌ها و شعارها علیه گروه‌های نمایشی و نمایش‌های آوانگارد داده می‌شد که گاه خبرش به جمع بازیگران می‌رسید. تهدید هنرمندان همه‌شان را پریشان کرده بود. انقلابیون از همه می‌خواستند که یا به زندان بروند یا بروند در جایی که ندیده نشوند.

وقتی تعدادی از هنرمندان را دادگاه انقلاب احضار کرد که نام نعلبندیان و هم شکوه نجم آبادی در میان‌آن ها بود، خانم نجم آبادی از دیده‌ها گم شد تا سال‌ها بعد که خبرش از پاریس رسید. اما نعلبندیان سرانجام به زندان افتاد و تحمل روحی آن را نداشت. بعد از انقلاب خانه نزدیک کارگاه نمایش را رها کرد و به خانه پدریش رفت. بعد چهار ماه زندان، پریشان‌تر از همیشه رها شد در حالی که خانه پدری هم مصادره شده بود. بیکار و مانده در گرفتاری‌ها، گاه پیدا و گه پنهان و پریشان بود تا جنگ رسید. و سرانجام در سال ۶۷ خود را کشت. در این زمان مدتی بود که شکوه نجم‌آبادی هم به پاریس پناه برده بود. و از او هم دیگر صدایی برنخاست. وقتی خرقه تهی کرد ۷۲ سال داشت، عباس نعلبندیان وقتی خود را کشت تنها ۵۱ سال.

کارتون هفته

از علیرضا پاکدل

ایران

منبع تصویر، A.Pakdel