هفته هنر و فرهنگ؛ 'ما می‌نویسیم حال همه خوبه'

    • نویسنده, مسعود بهنود
    • شغل, روزنامه نگار
  • منتشر شده در

هفته‌ای که آرام بود و نبود، اهل هنر به کار مشغول بودند و نبودند، نمایش‌ها در ۸۶ سالن در کشور روی صحنه بودند و نبودند، روزنامه‌ها منتشر می‌شدند و خوانده نمی‌شدند. مرگ چند تن که وجودشان غنیمت بود به غم‌های هفته افزود.

نصرت کریمی هنرپیشه و هنرشناس، مجسمه‌ساز و عروسک‌پرداز بزرگ در پایان چهل سال عزلت در گذشت و همایون خسروی دهکردی صنعتگری که هنر در وجودش لانه داشت درگذشت و ماهنامه "سینما و ادبیات" دیگر معلوم نیست منتشر شود، بچه‌های ده‌ها مدرسه نیمه کاره در سیستان و بلوچستان با مرگ حسین علیمردانی پیدا نیست به مدرسه می‌روند یا نه. نه شعرهای صادق چوبک چاپ می‌شود و نه چهلمین شماره مجله نوشتا در می‌آید.

منتقدی نظر دارد که فقط فیلم‌هایی می‌فروشد، از نمایش‌هایی استقبال می‌شود، رسانه‌هایی به چشم می‌آیند و آهنگ‌هایی شنیده می‌شود که در آن گوشه‌ای یا نکته‌ای نسبت به شرایط کشور زده شده باشد.

طنزنویسان به طور قاطع از زبان خبرنگاران صدا و سیما می‌نویسند حال همه خوبه. کارتون‌هایی برای چاپ نشدن در دفتر کارتونیست‌ها می‌ماند و قصه‌ها و شعرهایی که در جمع‌های دورهمی خوانده می‌شود.

ایران

منبع تصویر، Etemad

توضیح تصویر، حسین علیمرادی، مدرسه‌ساز و فعال در امور آموزشی در تصادفی جان باخت

بی تو دشت عزادار

چطور می‌شود کسی در یک تصادف ساده از میان برخیزد و کسانی بنویسند توسعه عزادار شد، یا عنوان مقاله‌ای باشد بدرود پسر "دشتیاری" و چطور می‌نویسند ده‌ها هزار کودک سیستانی و بلوچستانی منتظر او بودند که مدرسه‌هایشان را از نوبسازد، راه مدرسه رفتنشان را هموار کند. حالا او حسین علیمردانی نام آشنای منطقه دشتیار و روستاهایش در راهی که می‌گفتند خطرخیزست و خود فریاد می‌زد بچه‌ها که نباید بین مرگ و درس یکی را انتخاب کنند در راه‌های بین دهات و مدرسه‌ها، خود گرفتار همان خطر شد.

اما حالا اتفاق افتاده است. حسين عليمرادی کسی است که رفته بود انگلستان درس بخواند، تازه ۲۲ سالش بود اما در سفری به دیار گزارش به دشتیار افتاد و پا سفت کرد که نمی‌روم و با تاسيس سمن (نهادی غیردولتی) با عنوان "دست ياری به دشتياری" قصد آن کرد که با كمك خيرين ۳۴۰ مدرسه برای ۳۰ هزار دانش‌آموز اين منطقه بسازد.

از این جهت نزدیک‌ترین فرد به هدی صابر بود، عاشق آبادانی در سیستان و بلوچستان، که در زندان درگذشت به غمی که گرفتارش شد.

یک صفحه روزنامه اعتماد و هم سرمقاله‌ای به قلم خانم مینو خالقی به این مرگ ناگهانی اختصاص یافت. در آن جا بود که شرمین نادری قصه‌نویس که مدت‌هاست در همان دیار محروم دنبال آدم‌های خوب روان است و دنبال قصه‌های مانند چشمه زلال، در مقاله‌ای در همان روزنامه با عنوان بدرود پسر دستیاری نوشت: "دو هفته بود پدر شده بود اما هنوز پسرك كوچكی بود كه درس خواندن در اروپا را رها كرد و به قول خودش با وجود عشقش به همسر قشنگش بازهم دلداده بلوچستان شده بود و دوست داشت آبادگر باشد تا تحصيلكرده‌اي در راه دور كه قصه‌های بی آبی و محروميت سيستان و بلوچستان را لايك می‌كند. من گفتم قصه تو بايد شنيده شود و هزار بار گفتم يك نفر را پيدا كن كه از اين همه كاری كه می کنی يك مستند خوب بسازد، گفت من كاری نكرده‌ام كه كسی بخواهد از من چيزی بسازد، بعد گفت هدف من شنيده شدن قصه دشتياری است. دو هفته پيش هم همين را نوشت. می دانی مهدی بخشی می‌خواهد از كارهای ما فيلم بسازد و من به حرف تو گوش دادم، اما يك جوری خجالت می‌كشم توی اين سنِ كم سوژه فيلم باشم. گفتم نترس خودم قصه‌ات را می‌نويسم، من هم هستم. چه می‌دانستم با مهدی بخشی می‌روند به همان دشتياری برای ساختن فيلم و توی همان پيرسهراب قشنگ عزيز و جايی نزديك همان مقبره، درست جلوی دوربين مهدی تمام می‌شود آن قصه؟"

قصه‌نویس ما افزوده: "راستی تمام‌شده آن قصه؟ من كه خيال می‌كنم تازه شروع ‌شده. وقتی‌كه برايم نوشت ساخت مدرسه‌ها كمرم را خم كرده و برايش نوشتم كه تو مثل شاخه‌های گندمی، خم می‌شوی اما نمی‌شكنی."

ایران

منبع تصویر، Neveshta

توضیح تصویر، نوشتا ۴۰ منتشر نشد

خیلی کار خوبی کردند

سمیه کاظمی نویسنده و منتقد مثل خیلی از نویسندگان و مترجم و شاعران منتظر بود تا چهلمین شماره نوشتا فصلنامه بین‌المللی ادبی، فرهنگی و هنری منتشر شود که معلوم شد مجوز نگرفته است.

این نویسنده و منتقد در صفحه خود نوشت: "به سلامتی بنزین گران شد و از فردا نان و گوشت، خمیردندان، پونز، لاک ناخن، چسب یک دو سه، آفتابه، سوسیس با گوشت گربه، تخمه کدو، تخته نرد، ژاکت پشمی، تیغ تیز، ماهی تیلا پیلا، نخ و سوزن برادران شکری به جز حبیب، پشمک، زیر شلواری، روی شلواری، نبات، رژ لب مسی، هندوانه، گلدان، پدیکور، مانیکور، نان باگت، ریمل ضد آب مید این چین، انواع عرقیجات اصل، بدل، وطنی و.... همه گران می‌شود و ملت انگشت تحیر به دهان می گزند و زیر لب فحش چارواداری نثار این و آن می کنند."

در ادامه این مقاله آمده: "بعد بیست و سی خیلی شیک و مجلسی دوربین به دست با مردم همیشه در صحنه مصاحبه می‌کند : مصاحبه کننده: آقا بنظرتون گرانی بنزین چه تاثیری بر اجتماع داره؟ مصاحبه شونده که از سر و رویش بدبختی می‌بارد: آقا من از همینجا میخواستم به نوبه خودم از مسوولین تشکر کنم، خیلی کار خوبی کردند."

فهرست حذفیات از کتاب‌های درسی

ماده تاریخ شد، شنبه‌ای که بنزین سه هزارتومن شد، چند روز قبلش بود که معلوم شد به علت کمترین جا چند جا از کتاب درسی ادبیات فارسی حذف شد. حرف‌هایی کمابیش منعکس شد از جمله توجیهات مقامات آموزش و پرورش اما بیشتر طنزنویسان بودند که با افزودن نمکی به زخم، نوشتند که سعدی جای خود را داد به شعرهایی در وصف حججی. تا این هفته که اطلاعات دقیقی منشتر شد و حاصل این که معلوم شد طنز پردازان، چندان طنزی هم نپرداخته بودند.

فهرست دقیق نشان می‌دهد که غزل‌های "در این سرای بی‌کسی" از هوشنگ ابتهاج، "جوانی" از رهی معیری و قطعات "به کجا چنین شتابان" از محمدرضا شفیعی‌کدکنی، "باغ بی‌برگی" از مهدی اخوان‌ثالث، داستان‌هایی از غلامحسین ساعدی و بزرگ علوی، موسی و شبان از مولانا همین طور سه جمله از داستان "قاضی بست" از تاریخ بيهقی، نام صادق هدایت از داستان "کباب غاز" محمدعلی جمالزاده، بخش‌هایی از خاطرات محمدعلی اسلامی ندوشن، نام محمود دولت‌آبادی، مشفق کاظمی و عباس خلیلی، شعر مادر و نام ایرج میرزا، داستان "حلاج" از تذکرہ‌الاولیا، دو شعر مهتاب و داروگ از نیما یوشیج، رباعیات خیام، داستان زیبا از اُ.هنری و سیاحت‌نامه ‌ابراهیم‌بیگ. از کتاب‌های درسی پاک شد تا ادبیات فارسی با پاکی و اخلاقمداری باشد و به نوجوانان آموخته شود تا فاسد الاخلاق بار نیایند.

ایران

منبع تصویر، R.dormishian

توضیح تصویر، فیلم مجبوریم

نسرین ستوده: مجبوریم

این عکس کیست؟

ـ پیداست. عکس خانم ستوده. هنوز زندانند؟

بله. اما این عکس از یک فیلم سینمایی است.

در نگاه اول، عکس همان کسی است که بر سر حقوق آزادیخواهان و عدالتجویان ایستاد و شان وکالت را ارتقا بخشید و بر سرهمین پیمان سال‌ها می‌گذرد و دور از خانه و فرزندانش در زندان می‌گذراند. نسرین ستوده که بی آن که نویسنده باشد سال ۲۰۱۱ جایزه جهانی قلم توسط انجمن قلم آمریکا به او اهدا شد، نوشتند بدان جهت که وکالت به جان خرید و وکالت بسیاری از هنرمندان و نویسندگان ایرانی را به عهده گرفت، بدون باکی از تهدید امنیتی‌ها. و در زندان بود که دو ماه قبل جایزه جهانی صلح ۲۰۱۹ نیز توسط انجمن جورج ویدال و کمیته یادبود صلح اسپانیا به او اختصاص یافت.

نسرین ستوده دو هفته قبل نیز ظلم بر کسانی که علیه فقر برخاسته بودند را تحمل نکرد و از همان سلول زندان اوین در مصاحبه‌ای کتبی با لویس نشریه فرانسوی اعتراض خود را بیان کرد. سارا دانیل نویسنده فرانسوی نوشت نسرین ستوده از همان زندان برایمان نوشت در این کشور چه در زندان باشیم چه در بیرون، در حبس هستیم.

اما این عکس از کجا آمده است؟

این عکس نگار جواهریان است با گریم و چهره پردازی شبیه به نسرین ستوده برای فیلم "مجبوریم"، ساخته تازه رضا درمیشیان. فیلمی که قرار است در جشنواره فجر رونمایی شود.

رضا درمیشیان بعد از سال‌ها که دستیار کارگردان و بازیگر در سینما بود، و چندین فیلم مستند ساخت سرانجام وقتی سال ۹۱ خواست تا فیلم سینمایی بسازد اولین کارش بغض با بازی حمیدیان و باران کوثری جسورانه و دیدنی بود، چنان که در کارگردانی فیلم‌های عصبانی نیستم، لانتوری و یواشکی هم. حالا "مجبوریم" چهارمین فیلم رضا درمیشیان یک بار دیگر جسورانه و بدیع. با نگار جواهریان در نقش نسرین ستوده. مجبوریم.

ایران

منبع تصویر، Sara Saghafi

توضیح تصویر، نمایش سوختن

سوختن در جدال عشق و خدا

سوختن یک نمایش است که اولین روز اجرای آن مصادف با سه‌شنبه همان هفته‌ای بود که تهران هم گر گرفته بود، صدای گلوله داشت و گاهی فریاد. همان روز که از شهرهای دیگر خبر می‌رسید که سخت است اوضاع. در این میانه اجرای نمایش سوختن سرساعت شروع شد و گرچه جمعیت به اندازه یک فضای آرام مساعد نبود اما به جمع خوش گذشت. کار پر زحمت گروه جای خود، متن برداشت شده از یک قصه مهم (مفتش و راهبه اثر کالین فاکنر) و شرایط خاص روزگار کمک کرد و نمایش جا افتاد.

طراح و کارگردان نمایش علیرضا آرا و علیرضا اولیایی‌اند و بازیگرانش مجتبی پیرزاده، سوگل خلیق، میثاق زارع و مصطفی پروین. متن با نگاهی به رمان کالین فالکنر توسط مهرداد کوروش‌نیا نوشته شده. قرار بود این نمایش شش سال پیش با نام عزازیل به روی صحنه رود. اما نشد تا از سه چهار ماه پیش گروه تازه خود را شناخت.

سوختن یک عاشقانه کلاسیک است با این وجود لحظه‌هایی در آن هست که تماشاگر ایرانی امروز را، به همذات پنداری می‌رساند. وقتی دین و اخلاقی که کلیسا تبلیغ می‌کند با عشق رو در رو می‌شود. چه فرق می‌کند در چه زمانی می‌گذرد، و چه تفاوت می‌کند که دکور صحنه کلیسا باشد یا خانه خدای دیگر. دختری عاشق یک کشیش جوان می‌شود و دلش می‌خواهد ضمن اینکه عاشق پسر است به کلیسا رفته و در آنجا به عنوان راهبه خدمت کند. عملی ممنوع. تصمیمی که انگار ایستادن در برابر خداست و مقابله با فرستاده او. کشیش میان وظیفه و قانون کلیسا گرفتارست و از سویی دلباخته دختر.

شبنم طاهرخانی در دیوار تیوال نوشته: "همه چیز برایم اجرای گرم دلنشینی به همراه داشت. نمایشی دیدم که برایم خاطره‌ساز و ماندگار شد...به کسانی که ندیده‌اند توصیه می‌کنم این اثر را ببینند اثری که تاکیدات و گوشزدهای مهمی از فضای سیاسی اجتماعی دوران ما دارد."

علی اذکاری نوشته: "سوختن، من را به دورانِ سیاهِ کلیساهایی بُرد که امروز به لطفِ ضعفِ حفظه‌ی جمعیِ جهان، روسفید شده‌اند. هنگامِ سوختن، رعیتِ عاشق‌پیشه‌ی آن دوران با عین‌القضات‌همدانی فرقی ندارد. تمام عاشقانِ جهان، عین‌القضاتند و عین‌القضات‌ها، همیشه‌ی تاریخ در حال سوختنند."

ایران

منبع تصویر، Tajrobeh

توضیح تصویر، صادق چوبک (۱۲۹۵-۱۳۷۷)

شعرهای چوبک چه شد؟

ساده بود خبر به ظاهر، اما می‌توانست ساده نباشد وقتی خبر رسید که مجوز چاپ مجموعه شعرهای صادق چوبک داده نشده. به شنیدنش اهل فن می‌پرسیدند مگر چوبک شعر هم گفته است. پاسخ را نزدیکان وی می‌دانند که از سال‌های دور از زبانش اشعاری شنیده‌اند. آری چوبک حتی به اسم مستعار در دوره‌های جوانی اشعاری هم در مجلات و روزنامه‌های زمان چاپ کرده بود. اما گویی دیگر سال‌ها بود که فقط برای خود می‌نوشت. دانستن این موضوع به اهمیت خبر افزود. چرا مجموع "آه انسان" نباید در کشور منتشر شود.

اما همین خبرها ماهنامه تجربه را واداشت تا این شماره صفحاتی را به نویسنده معتبر و نام آور اختصاص دهد. مقدمه این مجموعه که شماره ۶۶ تجربه را در برگرفته به قلم مرتضی نگاهی نویسنده خوش قلم است که سال‌هاست بالای جزیره الکاتراز نشسته و خلیج سان فرانسیسکو را دید می‌زند و سال‌هایی دور را تا آخرین لحظه‌های حیاتش همراه و هم‌سخن صادق چوبک بوده است.

این مقدمه در حقیقت مقدمه‌ای می‌باید بود بر کتاب شعرهای چوبک، تا با نثر شیرین نگاهی بازگوید مرد بزرگ در سال‌های پایانی که نابینایی هم بر دردهایش فزون شده بود، با چه حالی می‌زیست.

صادق چوبک از جمله نام آوران و درشت استخوان‌های ادبیات معاصرست، که از دهه سی شمسی که صادق هدایت و همدلان دیگرش از جهان رفتند، دیگر دل و دماغی برای جدی گرفتن زندگی نداشت. خانه‌ای در همسایگی ابراهیم گلستان در بیابان‌های الهیه ساخته بود، همانجا که حالا در میان انبوه برج‌ها گم شده است، و بیشتر روزها در خانه می‌ماند و در شهر شایع بود که در آن خانه مجلل با تشریفاتی شبیه به ارنست همینگوی زندگی می‌کند، حتی آل‌احمد شایع کرده بود که چوبک تفنگی هم خریده تا به سبک همینگوی به زندگی خود پایان دهد. اما نه که تفنگی در کار نبود بلکه ده سال بعد از مرگ آل‌احمد، با صاعقه‌ای که انقلاب زد چوبک و همسایه‌اش گلستان از این دیار رفتند.

چوبک به سان فرانسیسکو رفت و در برکلی سکنی گرفت. قدسی خانم همسرش بعد از چند سالی برگشت، خانه را فروخت، اسباب خانه را هم یا بخشید، یا دور ریخت و تابلوهایش را هم فروخت. و از همین سفر با دست پر برگشت. چرا که دست نوشته‌های چوبک را هم آورد. چندین قصه ناتمام بود و مهم‌تر آن چه که کمتر کسی خبر داشت، زندگی نامه‌اش. آشکار شد که از ده سالی قبل از رفتن به آمریکا، آرام آرام به نوشتن آن مشغول بوده است. به گفته خودش نیمی از زندگی نوشت‌اش از صادق هدایت بود.

وقتی این دست نوشته‌ها به سان فرانسیسکو رسید تا مدت‌ها مرد شادمان بود، و گاه خوشدلی صفحاتی را برای اهل دلی اگر می‌رسید، بازخوانی می‌کرد. احمد شاملو که در یک دیدار ده صفحه‌ای از این یادداشت‌ها را خوانده بود به تاکید می‌گفت در تاریخ ادبیات ایران زندگی نوشته‌ای چنین جذاب و "به درد بخور" نیست.

مرتضی نگاهی در مقاله چوبک و چکامه‌هایش که مجله تجربه چاپش کرده، آن را مقدمه‌ای بر کتابی که چاپ نشد خوانده و از آن چهار یا پنج دفتر خاطرات چوبک گفته که شب‌ها کنار شمینه خوانده می‌شده. تا بدان جا که یک شب ناگهان تصمیم می‌گیرد تمام خاطراتش را که همه عمر هر جا که بوده با دقت نگهداری کرده، بسوزاند.

نگاهی می‌نویسد: "قدسی خانم تعریف می‌کرد که شبی وی را نشانده کنار شومینه و وادارش کرده که تمام دست نوشته‌های خاطرات را صفحه به صفحه در آتش افکند و بعد که ماجرا را تعریف کرد می‌گفت مردم ایران هنوز به آن درجه از آگاهی نرسیده‌اند که برخی از تمایلات و حتا گیاه خواری و شیوه زندگی هدایت را درک کنند. یادهای آن عزیز در آتش بسوزد بهترست تا به دست نامحرمان افتد."

و همین جاست که مرتضی نگاهی نقل می کند که «دفتر شعرش اما باقی ماند، نسخه‌ای کنار بالینش و نسخه‌ای در حافظه لب تاپ من. از چاپ و نشر آن که صحبت می‌کردیم به هیجان می‌آمد. در آرزوی چاپ مجموعه شعرهایش بود."

در بخش دیگری از مقاله چوبک و چکامه‌هایش شرح عیادت با او در بیمارستان آمده، در حالی که بر نابیناییش، فشار خونی که اوج گرفته بود و ضعف کلیه‌ها هم افزون شده، آنجا از زبان قدسی خانم همسر چوبک نقل می‌کند که یک شب بحرانی وی را واداشت تا شعرها را نیز برگ برگ بسوزاند. و این چند روزی پیش از مرگ مرد بزرگ است. اما بدتر این که نویسنده در می‌یابد که نسخه وی نیز در لب تاپش گم شده است و آه از نهادش برمی‌خیزد و تنها هجده سال بعد از مرگ چوبک هم آن را در مدارک کامیپوتر پیدا می‌کند و تازه در می‌یابد که ناصرزراعتی دوستش هم یک کپی از آن را دارد.

و این همان کپی است که بیست سال بعد از مرگ یکی از مفاخر ادب ایران به ناشری سپرده شده و "معلوم نیست او از ترس نام چوبک یا شعرهایش، قبل از ارشاد دستور منع انتشار را صادر کرده است!"

کارتون هفته

ایران

منبع تصویر، BozorgmehrHosseinpour

توضیح تصویر، کارتونی از بزرگمهر حسین‌پور