هفته فرهنگ و هنر؛ روز قلم شکسته، «زنکشی، هر چهار روز»، سانسور هنر و موش فرسی

- نویسنده, مسعود بهنود
- شغل, روزنامهنگار
- منتشر شده در
هفته سوم تابستان روز قلم بود و قلم به دستان در زندان، آزار زنان ایران و سانسور هنر.
همزمان رشتههای مختلف هنر، در گوشه گوشه جهان، میدان رشد زنان ایرانی است، بخواهی نخواهی. چنان که در ورزش هم جز این نیست. ورزشگاهها بسته و ورزشکاران راهی سرزمینهای دور در صف افتخارآفرینی.
همزمان با عید غدیر و شادمانی مردمی در خیابانها، شهرداری تهران که با هزینه بسیار عید امسال را چنان مجلل ساخت که از بالا تایید هم شد، اما همان لحظات خبر رسید که ماموران زاکانی به «خانه اندیشمندان» هجوم بردهاند. هجوم نفری و قفل و فریاد.
احمد زیدآبادی در یادداشت کوتاهی نوشته نهایتاً حرف شهرداری این شد که چرا پای حامیان و همراهان اعتقادی شهردار به آن خانه باز نیست تا همانطور که همهجا را گلافشان کردهاند، خانه اندیشمندان را هم بینصیب نگذارند!
او نوشته: «چه میشود کرد که برخیها، جامعه را دشمن، فرهنگ و علم را میدان جنگ و خود را نیز تخریبچی میدانند و جز منفجر کردن شیوهٔ دیگری بلد نیستند و با این حال، اداره بلدیهای به دستشان افتاده است؟»
محمد فاضلی استاد جامعهشناس هم فغان سر داد که هزینه خانه اندیشمندان ۳ میلیارد تومان و خانه مداحان ۹ میلیارد؟
در آخرین لحظات معلوم شد که شهرداری جیب دیگری را زده چرا که عمارت «خانه اندیشمندان» از قرار اصلا متعلق به شهرداری نبوده است.

منبع تصویر، Ehsan Ganji
هدیه روز قلم
روز قلم بود هفته گذشته اما در هفتههای پیشتر، در تیرماه خبرهایی از خودکشی شماری از اهالی فرهنگ و رسانه منتشر شد، دهها روزنامهنگار هم در زندان گرفتارند .
گیسو فغفوری، روزنامهنگار پیشتر در گزارشی برای شرق یادآور شده بود که: علی صادقی، اهــل دهدشت، روزنامهنگار بــود که در ۳۹سـالگی به زندگی خود پایان داد. او با داشتن دو مدرک همواره به دنبال کار بود و نتیجهگیری کرده بود این خودکشی به دلیل فقر است. سارینا امیری که در رسانههای اجتماعی به عنوان کارگردان تئاتــر در بندرعباس فعالیت میکرد، در شـبکههای اجتماعی معرفی شده است. او نیز سن زیادی نداشت که تصمیم گرفت مرگ را انتخاب کند.
این روزنامهنگار در ادامه نوشته: «پانتهآ اقبالزاده مترجم جوان ادبیات کودک و نوجوان نیز با نوشتن نامهای اعلام کرد وزن دلایلم برای پایان دادن به زندگیام خیلی بیشتر شده تا اینکه بخواهم ادامه بدهم. درواقع اصلا انگیزهای برای ادامه زندگی ندارم.»

منبع تصویر، Javad Takjoo
اما زنان؛ «هر چهار روز یک زنکشی»
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
مریم لطفی، روزنامهنگار در گزارشی در روزنامه شرق نوشته: سرشــین، مهین تاج، مریــم، دنیا، شبنم، معصومه، روژین، شــکیلا، پرســتو، فرشته و ستایش همداستان شدند؛ از بهار ۱۴۰۲ پیشتر نرفتند و گور سرد، پذیرای تن جوان و زخمآلود آنها شد. تن جوان سرشــین در خاک مریوان نهان شد و سر تراشــیده مریم در خاک خوی فرو رفت. قلب جوان فرشته و ســتایش در یکی از روستاهای لرستان آرام گرفت و تن پراکنده روژین در کرمانشــاه. زنان جوانی که هر کدام به دست شوهر، پدر یا برادرشان به قتل رســیدند، زندگیشان ناگهان ته کشید، اما آب از آب دنیا تکان نخورد و جهان از مظلومیتشان از هم نپاشید.
لطفی در یک گزارش تحقیقی با عنوان «هر چهار روز یک زنکشی» نوشته: فقط در ســه ماه نخست امســال حداقل ۲۷ زن بنا بر دلایل مبتنی بر ناموس توسط شوهر یا پدرشان به قتل رسیدند. آمار رسمی و تأییدشده در رسانههای رسمی کشور که میگوید در دو سال گذشته یعنی از خرداد ۱۴۰۰ تا پایان خرداد ۱۴۰۲ حداقل ۱۶۵ زنکشی در کشور انجام شده است؛ یعنی بهطور میانگین هر چهار روز، یک زن در نقاط مختلف کشور به دست یکی از مردان خانوادهاش به قتل رســیده اســت.

منبع تصویر، Socail Media
جنگ و خاموشی و خون
نمایشگاه «در برابر فراموشی» با عکسهای افشین قدبیگی و فیلمهای حیرتانگیز علی پاکزاد از افغانستان و اوکراین، در خانه هنرمندان تهران چندان با استقبال روبرو شد که هفتهای تمدید شد. مجموعه عکسها و فیلمها منظور اصلی پدیدآورندگان را عملی کرده و فریادشان بر سر جنگطلبانی است که جنگ و مرگ را گسترش میدهند.
از میان واکنش بازدید کنندگان و اهل فیلم و تصویر، نوشته مهدی یزدانی خرم تصویر صریحی آورد، از لذت تماشای یک عکس ازاین نمایشگاه: «اسبهایی که روسها کشتهاند مشغولِ پوسیدناند و یک کماندوی اُکراینی بین این پوسیدن ایستاده. جادهی خیس و چمنهای روبهفساد. سرد است و خونِ اسبها مدتهاست در خاک جاخوش کرده. جنگ همین است. تقریبن تکراریترین رفتارِ تاریخ که درش بدنها از خونِ خود، ساختمانها از هویت و جانها از آرامش و روزمرهگی گاه ملالآور خالی میشوند. مردهگان جنگ فراتر از آدمها هستند.»
به نوشته این قصهنویس: این اسبهایی که از خون خود خالی شدهاند پرانتزی را ساختهاند که سرباز را در بلاتکلیفی خود نمایش میدهند. کشتن یا کشتهشدن؟ پاکزاد این وضعیت را به خوبی درک کرده. او «شاهد» نیست که «راوی»ست. راوی قصه میسازد و ذهن را هدایت میکند به سوی شکافهای درشتِ گلولهمند تن اسب. راوی ما را وا میدارد تا انتهای ناپیدای قاب را سرک بکشیم. او خود را همسطح تن بیجان اسبها تنظیم میکند. انگار کمی خم شده تا این مرگ بیتشریفات به مخاطب منتقل شود و بُرش میزند کادر را و آن سوی جاده ناپیداست. انگار اینسو تن مردهگان و زندهگان ایستادهاند و آنسو ارواح.
مجله هفته: تجربه

منبع تصویر، Socail Media
شماره ۲۰ تجربه میتواند نشریه مشخص هفته به نظر آید. مصاحبه محوری این شماره با محمد رسولاف، فیلمساز است. او اینک چهرهای آشنا برای جهان سینماست. تیتر اصلی مصاحبه همان است که روی جلد آمده «دیگر نمیتوان دور ایران خط کشید».
حامد قریب در شروع مصاحبهای جدی و طولانی با محمد رسول اف نوشته: جدال میان ســینمای اندیشــهورز و ایدئولوژی قدرت کــه همه چیز را در راســتای تبلیغ خود میخواســته، در این چهــار دهه در ســینمای ایران بــروز و نمودی دارد. جریان ســینمای ایدئولوژیـک و حاکمیتی در نهایت ســینمای رســمی ایران را غصب کرد امــا از پس همین این اتفاقها، جریانی سر برآورد که اگرچه پرده نقرهای اکران را از دست داده بود ولی میخواست با بیان اندیشــه خود قدمی رو به جلو بردارد. محمد رسولاف یکی از برجســتهترین کارگردانهای سینمای ایران بوده که در این راه گام برداشته است. از زندان و ممنوعیتهای اجتماعی مختلف تا اکران نشــدن هیچ یک از آثارش در سینماهای ایران، تنها بخشی از هزینههایی است که او در این سالها متحمل شده.
در بخشی از گفتگو آمده: تصمیمگیران و صاحبان قدرت از تماس فرهنگی مردم با جهان احساس ناامنی میکنند، آنها هنوز نگران تهاجم فرهنگیاند. از نظر آنها هیچ ضرورتی برای ارتباط با دیگر فرهنگها وجود ندارد، چون باورکردهاند ما برگزیدگان جهانایم و خودمان برای خودمان کافی هستیم. مهمترین دغدغه مجلس در ایران کنترل اینترنت است!
رسولاف گفته: زمینه استبدادی میتواند معنی برخی چیزها را تغییر دهد؛ به عنوان مثال میتوانم به برنامههای مهران مدیری یا رامبد جوان اشاره کنم. در یک زمینه استبدادی تولیدات سرگرمکننده میتوانند ابزار تحمیق عمومی شوند؛ اما در یک وضعیت غیراستبدادی سرگرمی فقط سرگرمی است. کارکرد استعاره در زمینه استبدادی ارجاع مخاطب به معانی پنهانی است. و به تدریج این چگونه پنهان کردن معناست که به معیار زیباییشناختی استبداد بدل شده است.
بخش مهم دیگری از این شماره تجربه زندگی زنی بزرگ است طوسی حائری اولین زن ایرانی فارغالتحصیل سوربن، آیتاللهزادهای که اولین گوینده زن در رادیو ایران در زمان جنگ جهانی دوم بود، فعال و زنده و بیدار.
در گزارش تجربه به خصوص تاکید بسیار است بر دوران سختی از زندگی طوسی حائری و احمد شاملو که روزگاری همخانه و همسر بودند. در گزارش بیشتر حکایتها از سوی بستگان و همدلان طوسی خانم است و شاید از نظر بعضی دوستداران شاملو شیرین جلو نکند.
مهندس محمدرضا حائری مازندرانی، برادر زاده خانم حائری طوسی شرح مجلس یادبود وی را بیان کرده و هر آنچه حاضران گفتهاند: «عمه طوسی قبل از سال ۱۳۰۰ به دنیا آمد و با وقوع انقلاب ۵۷ شش دهه از عمر را سپری کرده بود. در سالهای اول انقلاب همچنان خوشسیما، خوش بیان، خلاق و بازیگوش مینمود و حالت و رفتار و گفتارش مملو از شــاعرانگی بود. به خواهرزادهها و برادرزادههایش میآموخت که نگذاریم کودک درونمان توسط آدم بزرگها فراموش شــود و شعر«مثل بچهها که دوســت دارن» را از ژاک پرهور برایمان میخواند. به تدریج به «اجباری انقلاب» در گذر از شکفتگی به پژمردگی و از پژمردگی به دلمردگی، زندگی را درحالی که هنوز به هشــتاد سالگی نرسیده بود، در اثر جدال با یک بیماری نه چندان جدی به پایان برد. اکنون پس از گذشت سی سال از درگذشت عمه طوسی، هنوز در خاطر و خاطرات ما و دوستانش که حتی یک بار او را دیده بودند حضوری زنده و به یادماندنی دارد. خاصه اکنون که جنبش زن، زندگی، آزادی نقش تعیینکننده زنان را در ســاختن جامعهای متمدن و اهل مدارا مسلم ساخته است. عمه طوسی در زمانه خودش تنها بود و جامعه مذکر در مخفی نگاه داشتنش سعی وافر کرد.»

منبع تصویر، B.Forsi
هدیه تازه: موش فرسی
این نمایشنامه سیاه به نظر میترا حبیبی، مدرس دانشگاه «روایت دراماتیک یک پلیس، حکومت-شهر خیالی به نام «ترفنج» است که نُه مدیر برآن حکم میرانند. آنان یک آرمانشهر، جایی که در آن هیچ یک از اشتباهات دولتمردان قبلی تکرار نخواهد شد، بنا کردهاند».
میترا حبیبی در روزنامه اعتماد، به مناسبت شصتمین سال تولد موش نوشته: جمعیتی جوان، تاکید برفردیت و آزادی تک تک افراد از امتیازاتی است که ادعا میشود در این حکومت همه از آن برخوردارند و حالا با دو مشکل اساسی روبه رو شدهاند؛ یکی غذا، و دیگری مسکن. با افزایش جمعیت در این مساحت محدود، مدیران درپی راهی هستند که چارهشان باشد.
در ادامه: نمایشنامه موش فرسی روایت شورش یک فرد یا به معنای استعاری، روایت شورش بخشی از جامعه در برابر بخشی دیگر است. نقطهای که ایدئولوژی طبقه حاکم را در هم میشکند و یکی از مدیرانش اعتراف میکند: «نطفه تمامی شورشها در این است که مردم از ماجراهای خصوصی یک دولت مطلع شوند.» در واقع لحظه رهایی از توهم ایدئولوژی لحظهای است که اثر هنری آن را به شیوهای ماهرانه بازنمایی کرده و مخاطب را از واقعیتِ چگونگی امور مطلع میکند که ایدئولوژی حاکم سعی در پنهان کردنش دارد.
این مدرس دانشگاه نوشته: در موش فرسی شخصیتی که در برابر ایدئولوژی طبقه حاکم عصیان میکند، در ابتدا کاملا شکل آن را به خود میگیرد. برایش سوال است که چرا با وجود آنکه او «عصاره فکر و فلسفه» مدیران دولتی است، تبدیل شده است به نقطهای درست در مقابل آنان. او تا انتهای این آیین را پیش میرود و میگوید مقاومت در برابر فروش زمینی که دولت شدیدا به آن احتیاج دارد، کاملا «مطابق با آرزوهای آنان» است. او آنقدر پیش میرود که ایدئولوژی حکومت دچار واپاشی میشود.
به نظر خانم حبیبی، بهمن فرسی که موش را در سال ۱۳۴۲ منتشر کرد، مصادف با لایحه اصلاحات ارضی شاه بود، بر این اساس که مالکیت اکثریت زمینها در دست یک مالک نباشد و نظام فئودالی از ميان برداشته شود.
حالا ناشر جوانی آن را دوباره به خوانندگان رسانده.

منبع تصویر، Atefeh Babaeei
ملوک دلاک
شب چلهم نمایشی است که ازماه پیش در تالار محراب تهران روی پرده بود. این نمایشنامه برداشتی آزاد از نمایشنامه هزار و یک مکر نوشته شهناز روستایی است که توسط کارگردان به شکل جدیدی درآمده است. آهنگین بودن نمایش است که نمایش را تبدیل به نمایشی از قبیل نمایشهای ضربی قدیمی میکند که خواستاران خود را دارد.
نویسنده و کارگردان محمد علایی است و بازیگران: طاهره بهرامی نهادفر، افسانه بخشیفرد، مرضیه آقاسی، زهرا عرب براقی، سیمین عزیزی، آریاناز ضرابی، مریم مهریان، ساناز تفکری، مرجان مشاط زادگان، الهه اهدائی، فرنوش دبیری، منیژه روستایی، فریال سیاح نیری، لیلاعزتی.
خلاصه: نمایش روایتگر قصه زن حمامی به نام ملوک است که سعی میکند افراد ضعیف جامعه را که تحت ظلم قرار گرفتهاند دورهم جمع کند تا زندگی بهتری داشته باشند تا اینکه...
مهدی غلاملو درباره آن نوشته: نظرات و امتیازات نابجای کاربران، باعث شد که من برم و نمایش رو ببینم. واقعا حقش امتیاز پنج نیست و حداکثر سه تا سه و نیم. من به شخصه فکر میکنم که وقتم تلف شد. لطفا در دادن امتیاز منصف باشید. شاید بعضیا به نظر شما اعتماد کردند.
شهلا محمدزاده در ستون نظریات تیوال نوشته: این اجرای زیبا با هنرمندی هنرمندان حرکات موزون و بازیگران قوی و موسیقی و صدای فوقالعاده خواننده خانم شورشی بسیار دلنشین بود موضوع نمایش اجتماعی بود فقط کمی ضعف در پردازش داشت و متن خیلی قوی نبود که با هنرنمایی هنرمندان قابل اغماض بود.

منبع تصویر، Getty Images
مرگی ناباور و سخت
مرگ خسرو حسنزاده هنرمند شاداب به دل هنرمندان داغی گذاشت هم در تهران و هم در لندن که در حقیقت خسرو در آن جا کشف شد و نه در تهران. وقتی کار بزرگ خسرو که یک تمثال مرکب زورخانهای بود، نشانده در یک حجله سنتی ابرانی در موزه بریتانیا نشست پر از عکسهای پهلوان سنتی و در صدرشان جهان پهلوان تختی، تازه ایرانیها باور کردند که آن جوان متعصب میهنی، سرباز حاضر در جبهه جنگ ایران و عراق ناگهان گل کرد.
در دهه هفتاد، زمانی که دستگاه حکومت بازنمایی جنگ ایران و عراق را در انحصار خود میدید و جنگ را تا سرحد اشباع زیباسازی میکرد مگر جنگ برکتبخش به چشم آید. خسرو در مجموعه یادداشتهای جنگ نکبت و مصائب آن را با پیکرهای کفنپیچ به تصویر کشید. این آثار او اجازه نمایش نیافتند و خسرو در پشتبام خانهاش آنها را به نمایش گذاشت. در مجموعه فاحشه به قربانیان قاتلی زنجیرهای پرداخت که در مشهد مقدس، خود را حافظ اخلاقیات میدانست و آتشبهاختیار زنان را خفه میکرد تا جامعه را از وجود ایشان پاک سازد. در مجموعه تروریست به ساکنان محور شرارت، تاخت.
کمتر هنرمندی مانند او به فرهنگ کوچه بازار پرداخته است. جامعه ایران نه صرفاً دستمایه آثار او که هستی او بود، از همین روی باز به ایران بازگشته بود. خسرو با ترکیب نقاشی، چاپ سیلک و اسمبلاژ آثاری چندرگه میساخت. فرهنگ عامه، چهرههای محبوب و قهرمانانش، باورها، آیینها، نقشمایهها و زیباشناسی این فرهنگ در اغلب آثار او دیده میشود، آثاری که خود «هنرمردم» مینامید.
در یک سوگنامه برای حسنزاده آمده است «خسرو همواره خیامی زیست، جنگ و نیستی را چشیده بود و خلق را با نقاشی بر کاغذهای بیدوام آغاز کرده بود. از همین رو گفته بود که چون زیاد عمر نخواهد کرد، میخواهد تا میتواند نقاشی کند. هرچند خیامی زیست، اما مرگش خیامی نبود؛ نه عمرش به سر رسیده بود و نه پیمانهاش پر شده بود».
خسرو حسنزاده یکشنبه ۱۱ تیرماه در ۶۰ سالگی و پس از یک هفته اغما بر اثر نوشیدن الکل تقلبی درگذشت. شوخی تلخ روزگار.

منبع تصویر، M.Amir vaghefi
نقش هفته: خاطرات عضلات
نمایشگاه مریم امیرواقفی در گالری باوان باعنوان «یادآوری خاطرات عضلات» برگزار شد. شامل میکس مدیا، ویدئو آرت و مجسمه.


































