ابراهیم گلستان؛ سرو صد ساله و سایه بلندش

منبع تصویر، Mohammad Abdi
- نویسنده, محمد عبدی
- شغل, منتقد فیلم
- منتشر شده در
با ترس و لرز تلفن کردم و گفتم: «سلام استاد!» جواب داد:«استاد کیه آقا؟!» آن موقع سال ۲۰۰۵ بود. من تازه رسیده بودم به لندن و از اولین اهدافم در این شهر دراندشت، پیدا کردن ابراهیم گلستان و دیدار با او بود.
این جمله آیدین آغداشلو همیشه در ذهنم مانده بود که «هر دیدار گلستان دری را برایم میگشود». میخواستم ببینم دیدار ابراهیم گلستان واقعاً دری را برای من هم میگشاید یا نه.
در تلفن استاد خطابش کردم چون چه کسی برازندهتر از او بود برای این عنوان: با این داستانهای کوتاه شگفتانگیز، چند مستند درخشان و یک فیلم بلند شاهکار- خشت و آینه- و علاوه بر همه اینها، تأثیرگذاریاش بر نسلی از روشنفکران به ویژه در دهه چهل.
آن موقع نمیدانستم از کلمه «استاد» متنفر است. سالهایی بود که گلستان در بیرون شهر لندن در قلعه تسخیرناپذیرش زندگی گوشهگیرانه خودش را داشت و بر خلاف بسیاری از ادعاها و داستانهای تخیلی و حواشی، کسی را معمولاً به حضور نمیپذیرفت و جواب تلفن کسی را هم نمیداد، مگر انگشت شمار دوستان قدیم از ایران که هرازگاه گذرشان به لندن میافتاد.
و البته بعدتر بود که گلستان در خانهاش را بیشتر باز کرد.
حاصل آن تلفن اول جسارت آمیز من به گلستان و اشارهای به یکی از مقالاتم که خوانده بود، راه را باز کرد برای دیدار حضوری، ولی اخطار داد که «برایت گران تمام میشود»! تعجب کردم و بعد که توضیح داد فهمیدم منظورش این است که بلیت قطار و بعد تاکسی تا در خانه در میانه ناکجا، برایم گران تمام میشود! گرانی را طبیعتاً به جان خریدم و رفتم.
تحسیناش از مجموعه داستان «مرگ یک روشنفکر» که چند سالی پیشتر چاپ کرده بودم، راه را باز کرد برای دیدارهای دوستانه و متوالی بعدی که البته هر بار هم «گران تمام می شد!» اما - و صد البته - میارزید، چون هر بار دری را که نه، درهایی را به رویم میگشود.
دو سه سال بعدتر دوربینم را هم برخی مواقع همراهم میبردم و فیلم میگرفتم که حاصل نزدیک به ده سال تصویربرداری شد مستندی به نام «ابراهیم گلستان؛ نقطه، سر سطر». میدانستم که بردن فیلمبردار و صدابردار اثر را بدل خواهد کرد به صحبتهای رسمی و همیشگی که من نمیخواستم. می خواستم «خود» گلستان را تصویر کنم؛ همان آدم دوست داشتنی و غیر رسمی که میگوید و میخندد و شوخی تعریف میکند.
و فکر میکنم حاصل خوشبختانه مماس شد با چیزی که دقیقاً میخواستم: یک بار برای همیشه خود واقعی و بدون تعارف گلستان ثبت شد که این «خود» بسیاری را هم حیرت زده کرد، چون اساساً تصویر بیرونی ساخته شده از گلستان، نسبتی با واقعیت نداشت و حالا چهره دیگری از او دیده میشد.
آن تصویر مبتنی بر آدم عبوس، تلخ با حرفهای توأم با تحقیر، با خود واقعی گلستان هیچ نسبتی نداشت. آقای گلستان نازنین، انسان بود و شریف، مهربان بود و درست کردار. حواساش بود به اطراف و اطرافیان، همه چیز را میدید و میخواند و با دقت پیگیری میکرد.
اگر جایی خطایی میدید، موضع میگرفت و ابایی نداشت این خطا را با صدای بلند گوشزد کند. در مسأله فرهنگ و سواد با کسی شوخی نداشت. اگر اشتباه میکردی، اشتباهات را بدون تعارف و خیلی رو راست گوشزد میکرد. دوستی و رفاقت به جای خود، در کار درست و فرهنگی با کسی تعارف نداشت. چند تا متلک دوستانه و پدرانه هم میگفت که البته ربطی به توهین و تحقیر و نگاه از بالا نداشت.

منبع تصویر، Mohammad Abdi
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
اما گنجینه و دستاوردش در فرهنگ ایران آنقدر بزرگ و بیهمتا بود که اگر تبختری هم بود- که نبود- به بزرگی دستاوردش میبخشیدی و فکر میکردی اگر او حق ندارد از خودش راضی باشد، چه کس دیگری حق دارد؟
همین بس که با داستانهایش خون تازهای در ادبیات تزریق کرد؛ داستاننویسی بود جسور که از دهه بیست تا دهه پنجاه شمسی در چهار مجموعه داستان کوتاه و دو داستان بلند، نگاه ویژهاش را به جامعه و اطرافش بسط و گسترش داد و با زبانی استعاری از یآس و حرمانی حرف زد که جامعهای بیمار را به مرز سقوط میکشاند؛ یأسی که پس از بیست و هشت مرداد، همه را در برگرفته بود و گلستان خودش مستقیم شاهدش بود؛ از جمله شاهد دادگاه مصدق.
در دومین مجموعه داستانش (شکار سایه- ۱۳۳۴) به دنیای درونیتر شخصیتهایش بیشتر علاقهمند شد و جهان بیرونی سیاسی مجموعه اول (آذر ماه آخر پائیز- ۱۳۲۷) را تا حد ملموسی کنار گذاشت و به شکلی مدرن، گاه تنها برشی از زندگی شخصیتهایش را روایت کرد؛ بدون گذشته و آینده.
در «مد و مه»، بهترین مجموعه داستانش که در دهه چهل منتشر شد، در داستان شگفتانگیزی چون «از روزگار رفته حکایت» به مایه مورد علاقهاش یعنی تقابل سنت و مدرنیته پرداخت و نثرش را هم بیش از پیش جلا داد و شخصی کرد.
در رمان و فیلم «اسرار گنج دره جنی» (که بر خلاف رویه معمول، اول فیلم آن ساخته شد و بعد رمان نوشته شد)، به طرز حیرتانگیزی سقوط شاه را پیش بینی کرد، همان گلستانی که پیشتر هم در بهترین فیلماش، «خشت و آئینه»(۱۳۴۳) به شکلی در تونل زمان به رفت و آمد پرداخت و تمام تاریخ معاصر ایران را در یک بچه( نماد آشکاری از ایران) خلاصه کرد و آن میان، در یک صحنه عجیب در مسگری، که گویی از همان تونل زمان به انقلاب ایران میرسد، با عکسی از خمینی در کنار هرم آتش، آتشی را که منتظر این سرزمین بود پیشاپیش به ما هشدار داد.
آقای گلستان اگر زنده میماند چند ماه دیگر صد و یک سالگیاش را جشن میگرفت. خودش میگفت «عمر طولش مشخص است، صد و پنجاه سال که نمیشود!» خوشحالم که او خوب و طولانی زندگی کرد و از زندگیاش لذت برد و غمگینم برای خودمان که پدری چون سرو با سایهای طویل و ممتد بر بالای سرمان را از دست دادیم و تنها شدیم برای همیشه.































